1831
چه گفتم در وفا افزا جفا و جور افزودی جفا کن جور کن جانا،غلط گفتم خطا کردم فیض
.
عاقلان نقطهی پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند...
#حضرت_حافظ
#استاد_شجریان
من آنم که چون جام گیرم به دست
ببینم در آن آینه هر چه هست
به مستی دَمِ پادشاهی زنم
دَمِ خُسروی در گدایی زنم
به مستی توان دُرِّ اسرار سُفت
که در بیخودی راز نتوان نَهفت
#حافظ
غافل از خود شو اگر فرزانه ئی
گر ز خود غافل نه ئی دیوانه ئی
چشم بند و گوش بند و لب به بند
تا رسد فکر تو بر چرخ بلند
این علفزار جهان هیچ است هیچ
تو برین موهوم ای نادان مپیچ
#اقبال_لاهوری
ما ڪه از سوز دل و
درد جدایی سوختیم...
سوز دل را مرهم از
مژگان دیده ساختیم...!
#عراقی
.
حاشا که به عالم از تو خوشتر یاریست
یا خوبتر از دیدن رویت کاریست
اندر دو جهان دلبر و یارم تو بسی
هم پرتو توست ، هر کجا دلداریست ...!
#مولانا
باری
امید خویش
به دلداری ام فرست
دانی که
آرزوی تو تنهاست در دل
#هوشنگ_ابتهاج
ای دل مبتلای من شیفته هوای تو
دیده دلم بسی بلا آن همه از برای تو
پرده ز روی برفکن زانکه بماند تا ابد
جمله جان عاشقان مست می لقای تو
گر ببری به دلبری از سر زلف جان من
زنده شوم به یک نفس از لب جانفزای تو
#عطار
کجاست عشقِ جگر سوزِ اضطرابانگیز
که من به سینه دلِ آرمیدهای دارم ....
#رهی_معیری
همزبونم باش
شاعر بانو هما میرافشار
باصدای بانو حمیرا
آهنگساز استاد ناصر چشم آذر
چون قفس در هر رگم چاکی سراسر میرود
دستِ عشقِ لااُبالی را چه سان بندد کسی!
صائب تبریزی
.
من محو خدایم و خدا آن منست
هر سوش مجوئید که در جان منست
سلطان منم و غلط نمایم بشما
گویم که کسی هست که سلطان منست
#حضرت_مولانا
و دل ِمرد ِخردمند را دیدهای است که بدان پایان ِکار ِخویش نگرد، و به ژرفی و بلندی آن راه بَرَد.
و بدان!
هر ظاهری را باطنی است که بر مثال ِآن است، آنچه ظاهرش پاکیزه بود، باطن آن نیز آنچنان است و آنچه ظاهرش پلید است، باطن آن نیز پلید است.
هر کردهای چون میوهایست که از گیاهی رستهاست، و هیچ گیاه را از آب بینیازی نیست؛ و آبها گونهگون بُوَد.
آنچه آبیاریاش نیکو، درختش نیکو و میوهاش شیرین است، و آنچه آبیاریاش پلید، درختش پلید و میوهاش تلخ است.
#حضرت_علی (علیهالسلام)
نهجالبلاغه، خطبه ۱۵۴
لیک اندر غیب زاید آن صُوَر
چون روی آن سو ببینی در نظر
.
اما عقل مجازى ادراكى است كه حق تعالى در جبلت دل آفريده است كه در همه احوال جمع نشود .زيرا كه دل منقلب است از ارادت.
گهش در قهريات افكند و گهش در لطفيات.از آن مجازى است كه بر دوام نيست.هرگاه كه قايم است هيچ طاعت نقصان نگيرد، و هرگاه كه متفرق است بازار مناهى به هم برآيد.
و چون اللّه-سبحانه و تعالى-خواهد كه تا قضا و قدر را در جهان بشريت نفاذ دهد، آن نور را از دل منطمس كند.
اما عقل حقيقى آن است كه پيش از وجود حقش بيافريد از نور صرف، و با او خطاب كرد، و اعاجيب ربوبيت بدو نمود، تا در عبوديت استوار گشت.و بعد از موجودات به عالم جسمانى فرستاد و به وديعت به روح روحانى داد. و محل اين عقل روح مقدس است.و چنان متحدند كه اين را از آن باز نتوان دانست.و آن را از اين.زيرا كه صفاتش كسب او است كه غرض موجودات است،و خليفۀ بريات است، و مخاطب مخاطبات است،و قايل كرامات است،و سرّ فراسات است،و طير مكاشفات است،و شاهد مشاهدات است.
اوست كه در حقايق موافق حالات است. و منفرد است از خبيثات بشريات و آشوب طبيعيات زيرا كه گلى است كه در گل بنىآدم پديد آمد، تا لحظه به لحظه روح ناطقش ببويد و به طيب او در معرفت متمكن شود. اين عقل است كه از بازار قدم نور حكمت خريد و سلب نفس بر هم دريد. اوست كه باقى ماند با روح مسرمد.
بقاء جاودانى دارد، زيرا كه با حق جاويد ماند.بر مزيد است از نور تجلى.چندانى كه كشف بيش باشد، نور اين عقل بيش باشد.و به كمال هرگز نرسد، زيرا كه اين حديث نه برسد، از آن كه عبد است و او حق،كه اين نيست و او هست.
اما معرفت عقل بر سه قسم است:قسمى عام راست،و قسمى خاص را،و قسمى خاص الخاص را.
اما معرفت عام به جوهر عقول بيش از معرفت عقل غريزى نيست.و معرفت خاص بر عقل الهامى است.و معرفت خاص الخاص بر عقل كل است،و آن عقل حقيقى است كه در مسند حق خليفۀ حق است.
بر در غيب ترجمان خرد است
شاه تن جان و شاه جان خرد است
شيخ روزبهان بقلی
در ازل، با تو مرا، شرط و قراری بودست
با سر زلف تو نیزم، سر و کاری بودست
پیش از آن دم، که دمد، خط شب از عارض روی
از سر زلف و رخت، لیل و نهاری بودست
بی کناری و میانی و لبی، پیوسته
در میان من و تو، بوس و کناری بودست
در جهانی که نه گل بود و نه باغ و نه بهار
از گل روی توام، باغ بهاری بودست
زین همه نقش مخالف، که برانگیختهاند
شد یقینم که غرض، عرض نگاری بودست
بی گل روی تو در چشم من از باغ وجود
هر چه آید، همه خاشاکی و خاری بودست
بر من این عمر، که در غفلت و وحشت بگذشت
به دو چشم تو که خوابی و خماری بودست
ای دل، از ما ببریدی و نشستی در خاک
مگر از رهگذر مات، غباری بودست
تن به غربت، بنهادی و نیامد، سلمان
هیچ یادت که مرا یار و دیاری بودست
#سلمان_ساوجی
.
تو را با غیر میبینم صدایم در نمی آید
دلم میسوزد و کاری ز دستم بر نمی آید
نشستم،باده خوردم،خون گریستم،کنجی افتادم
تحمل میرود اما شب غم سر نمی آید،،،🍃💞
#مهدی_اخوان_ثالث
.
رندان مست
#محمد_رضا_شجریان
#مژگان_شجریان
#مجید_درخشانی
.
مگذر ای یار و درین واقعه مگذار مرا
چون شدم صید تو بر گیر و نگهدار مرا
اگرم زار کشی میکش و بیزار مشو
زاریم بین و ازین بیش میازار مرا
چون در افتادهام از پای و ندارم سر خویش
دست من گیر و دل خسته بدست آر مرا
#خواجوی_کرمانی
.
به زخم کهنه شور از زخمهای تازه می افتد
خمارآلود از خمیازه در خمیازه می افتد
محیطی را حبابی چون تواند در گره بستن؟
نگنجد در نظر حسنی که بی اندازه می افتد
به دلتنگی قناعت کن که چون افتاد دل نازک
به شکر خنده ای چون غنچه از شیرازه می افتد
زخط و خال دل برداشتن دشواریی دارد
سیاهی بعد ایامی زداغ تازه می افتد
زما نتوان به خودداری نهفتن میکشیها را
به روی کار زود این بخیه از خمیازه می افتد
نه هر کس مصرعی موزون کند مشهور می گردد
زصد بلبل یکی صائب بلند آوازه می افتد
صائب_تبریزی
ای که همه نگاه من، خورده گره به روی تو
تا نرود نفس ز تن، پا نکشم ز کوی تو
گر چه به شعله میکشی، قلب مرا به عشوه ات
بر دو جهان نمی دهم، یک سر تار موی تو
مستی هر نگاه تو، به ز شراب و جام می
کی ز سرم برون شود، یک نفس آرزوی تو ...
در قفس خیال تو تکیه زنم به انتظار
تا که تو بشکنی قفس پر بکشم به سوی تو
کمال_جعفری_امامزاده
چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم
رخ زرین من منگر که پای آهنین دارم
بدان شه که مرا آورد کلی روی آوردم
وزان کو آفریدستم هزاران آفرین دارم
گهی خورشید را مانم گهی دریای گوهر را
درون عز فلک دارم برون ذل زمین دارم
درون خمره عالم چو زنبوری همیگردم
مبین تو نالهام تنها که خانه انگبین دارم
دلا گر طالب مایی برآ بر چرخ خضرایی
چنان قصری است حصن من که امن الؤمنین دارم
چه باهول است آن آبی که این چرخ است از او گردان
چو من دولاب آن آبم چنین شیرین حنین دارم
چو دیو و آدمی و جن همیبینی به فرمانم
نمیدانی سلیمانم که در خاتم نگین دارم
چرا پژمرده باشم من که بشکفتهست هر جزوم
چرا خربنده باشم من براقی زیر زین دارم
چرا از ماه وامانم نه عقرب کوفت بر پایم
چرا زین چاه برنایم چون من حبل متین دارم
کبوترخانهای کردم کبوترهای جانها را
بپر ای مرغ جان این سو که صد برج حصین دارم
شعاع آفتابم من اگر در خانهها گردم
عقیق و زر و یاقوتم ولادت ز آب و طین دارم
تو هر گوهر که می بینی بجو دری دگر در روی
که هر ذره همیگوید که در باطن دفین دارم
تو را هر گوهری گوید مشو قانع به حسن من
که از شمع ضمیر است آن که نوری در جبین دارم
خمش کردم که آن هوشی که دریابد نداری تو
مجنبان گوش و مفریبان که چشمی هوش بین دارم
#مولانا
- دیوان شمس
- غزلیات
.
من همان روز که روی تو بدیدم گفتم
هیچ شک نیست که از روی چنین ناز آید
هر چه در صورت عقل آید و در وهم و قیاس
آن که محبوب من است از همه ممتاز آید
#حضرت_سعدی
.
من اسیرم ، عاشقم عاشق تر از افسانه ها
با خیال روی تو من ماندم و ویرانه ها
سر خوش هستم من اگر با من بمانی تا ابد
گر نمانی وایِ من از طعنۀ بیگانه ها...
#مولانا
گلپونه ها
شاعر بانو هما میرافشار
باصدای استاد ایرج بسطامی
آهنگساز حسین پرنیا
چرا حافظ چو میترسیدی از هجر
نکردی شکر ایام وصالش
حضرت خواجه حافظِ
.
امروز روزی متعلق به دنیای پر نقش و نگار دست بافتههاست؛ روزی برای ارج نهادن به آثاری هنری است که بازگو کننده روح ملت ها و اقوام است.
10 ژوئن روز جهانی صنایع دستی گرامی باد
بیاعتنایی دربرابر آنچه با عنوان ظلم و جور ستم بر دیگران میگذرد، جنایت است.
هیچکس نمیتواند بیطرف باشد. در جامعه، یا سازمان ظالم هیچکس بیگناه نیست.
اما متاسفانه برخیها به دلیل تعارض منافع، جانبداری از ظالم را به انحا مختلف برای خود توجیه میکنند و هزاران دلیل و منطق برای خفه کردن مظلوم میآورند. اینها با جانبداری از ظالم فقط به منافع شخصی خود میاندیشند. اینگونه آدمها در ظاهر با کلفت کردن رگ گردن، به روز معاد و حساب اقرار میکنند اما در باطنِ حقیقی خود، اعتقادی به روز حساب و کتاب ندارند.
سکوت به خودی خود تشویق به ادامهی ظلم و درنتیجه، دست داشتن نامستقیم در ارتکاب جنایت است. «بیطرف»ها با سکوتشان ظالم را تشویق میکنند.
آنها فقط وقتی صداشان در میآید که مصالحشان مستقیماً درخطر بیفتد و این سکوت نوعی همدستی ضمنی و معاهده «حُسن همجواری» است میان ظالم با کسی که به او هنوز ظلمی نشده یا ظلم کمتری شده یا در حدی نشده که به انفجار برسد.
غادة السمان
«در آن ایام، به طلّابِ مدارس، از هیچ ممرّ و به هیچ عنوان، حقوق رسمی داده نمیشد. موقوفات مدارس را نیز مستأکله برده و خورده بودند. طلّابی که وسیلۀ معاشی نداشتند، در نهایت مضیقه و عسرت و با فقر و تهیدستی به سر میبردند. من نیز، که از میراث مادیِ پدر چیزی نداشتم، از آن (فقر) برکنار نبودم. تنها وسیلۀ معیشت من کتابت بود که در مقابل هر هزار بیت، یک تومان میگرفتم. پیش از این گفتم که من معلّم خطی داشتم به نام ملا محمدتقی که قرآن به خطّ او زیاد چاپ شده و من در نزد او مشق میکردم. او مرد بسیار کمرویِ عفیفی بود و به هر هزار بیت، سه تومان تا پنج تومان میگرفت، و گاه بعضی افراد مزاحم کارهایی با اجرت اندک بر او تحمیل میکردند. من از او خواستم که این نوع کارهای کممزد را به من بدهد و او پذیرفت و خوشحال هم شد. و این برای من هم درس بود، هم ممرّ معاش.»
استاد جلالالدین همایی،
«زندگینامه»، به تنظیم و تدوین محمد خوانساری، در: همایینامه، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، ۱۳۸۶ (بازنشر)، صص. ۲۷-۲۶.
اما عقل بر چهار قسم است:عقل غريزى و عقل الهامى و عقل مجازى و عقل حقيقى.
اما عقل غريزى دانشى است كه حق-جل جلاله-در نهاد بنىآدم پديد كرد تا بدان تميز كند ميان افعال مذموم و محمود.و بدين صفت مخصوص است از جميع جانوران.و اين محمود است،زيرا كه به نفس خويش كارهاى مبهم كه متعلق است به عالم جسمانى بدو ظاهر شود.و آن مقوى اشخاص است در طاعت و محل اين عقل در صورت بنىآدم دماغ است.اما اين عقل هم استرواق كند از عالم دل،و علوم الهى از آنجا گيرد. و زيادت و نقصان پذيرد، زيرا كه به نفس خويش مستقل نيست. و چون او به كمال نباشد عالم طبايع به نظام نباشد.
اما عقل الهامى مخاطبات ملك است كه لحظه به لحظه به مردم مىرسد.و بدان افعال حق از افعال خلق مىداند، و صنايع و مقادير بارى تعالى بدان مىشناسد، و جولان مىكند خاطرش به قوت آن نور در آيات حق.و به فيض حق زيادت مىشود. و قدم از حدوث جدا مىكند.و طوارق قهر و لطف را از حضرت ملكوت بيان مىكند.و تهذيب اسرار مىدهد.و مقامات را فرّاشى مىكند،و حالات را گدايى مىكند.
و محل اين عقل از وجود مرد صدف ضمير است كه از فطنت ملك عالم و متعلم مىشود.
و اگر او نبودى عالم دل را شياطين زحمت كردى. و از كتاب و سنت و شريعت جان برنخوردى. اوست كه موافق حقيقت است، و شارع شريعت. اوست كه خواص علوم را مبين است. و اشكال مجهول در قهريات و لطفيات بداند تا دل در مكاشفات غلط نكند...⏪⏪
روزبهان بقلی
رسالة القدس و رسالة غلطات السالكين
.
بنال بلبل اگر با مَنَت سرِ یاریست
که ما دوعاشق زاریم وکارِ ما زاریست
در آن زمین که نسیمی وزد ز طُرِّهٔ دوست
چه جای دم زدنِ نافههای تاتاریست
بیار باده که رنگین کنیم جامهٔ زرق
که مستِ جام غروریم و نام هشیاری ست
خیالِ زلفِ توپختن نه کارِ هر خامیست
که زیرِ سلسله رفتن طریقِ عیّاریست
لطیفهایست نهانی که عشق از او خیزد
که نام آن نه لبِ لعل و خطِ زنگاریست
جمالِ شخص، نه چشم است و
زلف و عارض و خال
هزار نکته در این کار و بارِ دلداریست
قلندرانِ حقیقت به نیم جو نخرند
قبایِ اطلس آن کس که از هنر عاریست
بر آستان تومشکل توان رسید آری
عروج بر فلکِ سروری به دشواریست
سحر کرشمهٔ چشمت به خواب میدیدم
زهی مراتب خوابی که بِه ز بیداریست
دلش به ناله میازار وختم کن حافظ
که رستگاریِ جاوید در کم آزاریست
#حافظ
.
گفتم آهن دلی کنم چندی
ندهم دل به هیچ دلبندی
وان که را دیده در دهان تو رفت
هرگزش گوش نشنود پندی
خاصه ما را که در ازل بودهست
با تو آمیزشی و پیوندی
به دلت کز دلت به در نکنم
سختتر زین مخواه سوگندی
یک دم آخر حجاب یک سو نه
تا برآساید آرزومندی
همچنان پیر نیست مادر دهر
که بیاورد چون تو فرزندی
ریش فرهاد بهترک میبود
گر نه شیرین نمک پراکندی
کاشکی خاک بودمی در راه
تا مگر سایه بر من افکندی
چه کند بندهای که از دل و جان
نکند خدمت خداوندی
سعدیا دور نیک نامی رفت
نوبت عاشقیست یک چندی
#سعدی