1831
چه گفتم در وفا افزا جفا و جور افزودی جفا کن جور کن جانا،غلط گفتم خطا کردم فیض
اینجا پر از حرفهای قشــنگه ❤️
قشنگ ترین نوشته ها رو اینجا خوندم🦋
👇👇
#ناب
/channel/addlist/4NL9etgLFb85ODZkЧитать полностью…
.
وقتی دل سودایی، میرفت به بُستانها
بیخویشتنم کردی، بوی گُل و ریحانها
گَه نعره زدی بلبل! گَه جامه دریدی گل!
با یاد تو افتادم، از یاد برفت آنها
ای مِهر تو در دلها، وی مُهر تو بر لبها
وی شور تو در سَرها، وی سِرّ تو در جانها
تا عهدِ تو دربستم، عهدِ همه بشکستم
بعد از تو روا باشد، نقض همه پیمانها
تا خارِ غمِ عشقت، آویخته در دامن
کوتهنظری باشد، رفتن به گلستانها
آن را که چنین دردی، از پای دراندازد
باید که فروشوید، دست از همه درمانها
گر در طلبت رنجی، ما را برسد، شاید
چون عشقِ حرم باشد، سهل است بیابانها
هر تیر که در کیش است، گر بر دلِ ریش آید
ما نیز یکی باشیم، از جملهٔ قربانها
هر کاو نظری دارد، با یار کمانابرو
باید که سپر باشد، پیش همه پیکانها
گویند: «مگو سعدی! چندین سخن از عشقش»
میگویم و بعد از من، گویند به دورانها
✍سعدی
📙 دیوان اشعار
📖غزلیاتد
📜غزل شمارهٔ ۲۴
صائب ، از رویِ بهشتیصفتان ، چشم مپوش ،
که درین آینه ،،، بیپرده ، هویداست بهشت ،
#صائب_تبریزی
💕🕊
خوش آن ساعت که یار از در درآیو
شو هجرون و روز غم سر آیو
• آواز: محمدرضا شجریان
• آهنگساز: پرویز مشکاتیان
• شعر: باباطاهر
#شجریان
تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
دل سودازده از غصه دو نیم افتادست
چشم جادوی تو خود عین سواد سحر است
لیکن این هست که این نسخه سقیم افتادست
در خم زلف تو آن خال سیه دانی چیست
نقطه دوده که در حلقه جیم افتادست
زلف مشکین تو در گلشن فردوس عذار
چیست طاووس که در باغ نعیم افتادست
دل من در هوس روی تو ای مونس جان
خاک راهیست که در دست نسیم افتادست
همچو گرد این تن خاکی نتواند برخاست
از سر کوی تو زان رو که عظیم افتادست
سایه قد تو بر قالبم ای عیسی دم
عکس روحیست که بر عظم رمیم افتادست
آن که جز کعبه مقامش نبد از یاد لبت
بر در میکده دیدم که مقیم افتادست
حافظ گمشده را با غمت ای یار عزیز
اتحادیست که در عهد قدیم افتادست
حافظ
تا کی ای دلبر دل من بار تنهایی کشد
ترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشد
👤سعدی
درون سینهام دردیست خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود
نمیدانم چه میخواهم بگویم!
✍ هوشنگ_ابتهاج
سوز تب فراق تو درمان پذیر نیست
تا زندهام چو شمع ازینم گزیر نیست
هر درد را که مینگری هست چارهای
درد محبت است که درمان پذیر نیست
هیچ از دل رمیده ما کس نشان نداد
پیدا نشد عجب که به دامی اسیر نیست
بر من کمان مکش، که از آن غمزهام هلاک
بازو مساز رنجه که حاجت به تیر نیست
رفتی و از فراق تو از پا درآمدم
باز آ که جز تو هیچکسم دستگیر نیست
سهلست اگر گهی گذرد در ضمیر تو
وحشی که جز تو هیچکسش در ضمیر نیست
وحشی
.
غمزهٔ او حشر فتنه به هر جا ببرد
عافیت را همه اسباب به یغما ببرد
صبر ما پنجه مومیست چوعشق آرد زور
پنجه گر ساخته باشند ز خارا ببرد
گو تو خواهی ، که گرانی ببرد بندی عشق
کوه بر سر نهد وسلسله در پا ببرد
دل من کیست که لطف از تو کند گستاخی
بر دهانش زن اگر نام تمنا ببرد
پیش ما نیست ازین جنس بفرمای که ناز
صبر و آرام ز دلهای شکیبا ببرد
از تو ایمایی و از صیقل ابرو میلی
زنگ سد ساله تغافل ز دل ما ببرد
ندهی عشق به خود ره که چو فرصت یابد
قفل گنجینهٔ جان پیچد و کالا ببرد
هر زبان کو سر بیجرم نخواهد بر دار
دعوی عشق کند کوته و غوغا ببرد
دشت پیمایی بسیار کند چون وحشی
هر کرا دل نگه آهوی صحرا ببرد
وحشی
.
خورشید پرستان رخ آه ماه ندیدند
دل یاوه نهادند که دلخواه ندیدند
هرکس دم ازو می زند و این همه دستان
زان روست که در پردهی او راه ندیدند
شرح غم دلسوختگان کار سخن نیست
زین سوز نهان خلق به جز آه ندیدند
امروز عزیز همه عالم شدی اما
ای یوسف من حال تو در چاه ندیدند
از خون شفق خنده گشاید گل خورشید
آن شب شدگان بین که سحرگاه ندیدند
رندان نبریدند دل از دست درازی
تا زلف تو را این همه کوتاه ندیدند
آزادگی آموز که مردان شرف مرد
در جلوهی حسن و هنر و جاده ندیدند
هر گوشه ز گنج ازلی یافت نصیبی
جای غم او جز دل آگاه ندیدند
چون سایه بپوشان دل خود کآینه داران
جز گرد در این کهنه گذرگاه ندیدند
هوشنگ_ابتهاج
.
چو لب به خنده گشاید گشاده گردد دل
در آن لبست همیشه گشاد کار چرا
زهی تعلق جان با گشاد و خنده او
یکی دمش که نبینم شوم نزار چرا
مگر که لطف خدا اوست ما غلط کردیم
وگر نه خوبی او گشت بیکنار چرا
برون صورت اگر لطف محض دادی روی
پیمبران ز چه گشتند پرده دار چرا
حضرت_عشق_مولانا
🍂🌺🍂
دمید صبح، هوای شراب باید کرد
سری برون ز گریبان خواب باید کرد
ز هر نسیم نگردد چو غنچه خندان دل
نفس ز سینه صبح انتخاب باید کرد
برای کسب هوا، گرچه یک نفس باشد
سری ز بحر برون چون حباب باید کرد
چو گل گلاب شود ایمن از خزان گردد
به آه گرم دل خویش آب باید کرد...
🍂🌺🍂
صائب_تبریزی
درودها ،
شنبـه تون به فــروغ مهـرو
فــروه لبخند ،آراســته باد به هر پــگاه
و هرلحظه
شاد باشی
مالکِ رَد و قبول ، هر چه کند پادشاست ،
گر بزند ، حاکم است ،،، ور بنوازد ، رواست ،
برقِِ یَمانی بجَست ، بادِِ بهاری بِخاست ،
طاقتِ مجنون برفت ، خیمهٔ لیلی کجاست؟ ،
صحبتِ یارِ عزیز ، حاصلِ دُورِ بقاست ،
یک دَمه دیدارِ دوست ، هر دو جهانش ، بهاست ،
#سعدی
.
آنکه بی باده كند جانِ مرا مست، كجاست؟
وآنکه بيرون برد از جان و دلم دست، كجاست؟
وآنکه سوگند خورم؛ جز به سر او نخورم
وآنکه سوگند من و توبهام اِشكست كجاست؟
وآنکه جانها به سحر نعره زنانند از او
وآنکه ما را غمش از یاد ببرده ست، كجاست؟
جانِ جان است وگر جاى ندارد، چه عجب؟
اينكه جا میطلبد در تن ما هست كجاست؟
غمزهی چشم بهانهست وَزان سو هوسیست
وآنکه او در پس غمزهست دل خست كجاست
پردهی روشن دل بست و خيالات نمود
وآنکه در پرده چنين پردهی دل بست، كجاست؟
عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد
وآنكه او مست شد، از چون و چرا رست، كجاست؟
مولانای_جان
مکن منع تماشایی ز دیدن
که این گل کم نمیگردد به چیدن
چو ابروی بتان محراب خود کن
کمانی را که نتوانی کشیدن
صائب_تبریزی
درود و تقديم احترام به محضر گراميتان
افتخار اين را داريم از محضر عزيزتان دعوت كنيم براي حضور گرانقدرتان در
اميدآن داريم سعادت اين همراهي را عنايت فرماييد
درود و تقديم احترام به محضر گراميتان
افتخار اين را داريم از محضر عزيزتان دعوت كنيم براي حضور گرانقدرتان در
اميدآن داريم سعادت اين همراهي را عنايت فرماييد
گروه
/channel/+-3qLRudNK783Y2Jk
کانال گلها
/channel/goolfs
.
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام می و زلف گره گیر نگار
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست
حافظ
به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است
بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است
گرت ز دست برآید مراد خاطر ما
به دست باش که خیری به جای خویشتن است
به جانت ای بت شیرین دهن که همچون شمع
شبان تیره مرادم فنای خویشتن است
چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبل
مکن که آن گل خندان برای خویشتن است
به مشک چین و چگل نیست بوی گل محتاج
که نافههاش ز بند قبای خویشتن است
مرو به خانه ارباب بیمروت دهر
که گنج عافیتت در سرای خویشتن است
بسوخت حافظ و در شرط عشقبازی او
هنوز بر سر عهد و وفای خویشتن است
حافظ
.
عشق تو به هر دلی فرو ناید
و اندوه تو هر تنی نفرساید
در کتم عدم هنوز موقوف است
آن سینه که سوزش تو را شاید
از هجر تو ایمنم چو میدانم
کو دست به خون من نیالاید
با خوی تو صورتم نمیبندد
کز عشق تو جز دریغ برناید
با دستان غم تو میسازم
گر ناز تو زخمه در نیفزاید
آن میکنی از جفا که لاتسل
تا کیست که گوید این نمیشاید
ز اندیشهٔ تو قرار من رفته است
گر لطف کنی قرار باز آید
چون طشت میان تهی است خاقانی
زان راحتها که روح را باید
چون زخم رسد به طشت بخروشد
انشگت بر او نهی بیاساید
خاقانی
.
درياي شور انگيز چشمانت چه زيباست
آن جا كه بايد دل به دريا زد همين جاست
در من طلوع آبي آن چشم روشن
ياد آور صبح خيال انگيز درياست
گل كرده باغي از ستاره در نگاهت
آنك چراغاني كه در چشم تو برپاست
بيهوده مي كوشي كه راز عاشقي را
از من بپوشاني كه در چشم تو پيداست
ما هر دُوان خاموش خاموشيم ، اما
چشمان ما را در خموشي گفت و گوهاست
ديروزمان را با غروري پوچ كشتيم
امروز هم زان سان ، ولي آينده ما راست
دور از نوازش هاي دست مهربانت
دستان من در انزواي خويش تنهاست
بگذار دستت راز دستم را بداند
بي هيچ پروايي كه دست عشق با ماست
حسین_منزوی
گرم آمد و بر آتش شوقم نشاند و رفت
آتش به جای آب ز چشمم فشاند و رفت
آمد چو باد و مضطربم کرد همچو برق
وز آتشم زبانه به گردون رساند و رفت
برخاستم که دست دعایی برآورم
دشنام داد و راه دگر کرد و راند و رفت
از پی دویدمش که عنان گیریی کنم
افراشت تازیانه و مرکب جهاند و رفت
وحشی نشد نصیبم ازو تازیانهای
چشمم به حسرت از پی او بازماند و رفت
وحشی
به دل ز رفتن جانم چه عیش هاست، که نیست
نکرده جای غمش صد صفا هاست، که نیست
مرا ز چشم تو هر شیوه ای که باید هست
همین نهفته نگه های آشناست، که نیست
ز فتنه های جمال تو هر که بود رمید
کنون رمیده ز حسنت همین حیاست، که نیست
دلی که چشم تو بیمارش از کرشمه نکرد
به ناز بالش غم تکیه اش سزاست، که نیست
نهاد مرهم لطفی به دل که در دو جهان
به غیرت از دل چاکم همین وفاست، که نیست
پس از ملال در آمد یه سینه، یار و بگفت
که نیم جان تو عرفی کجاست، که نیست
عرفی شیرازی
چو سحرگاه ز گلشن
مه عیار برآمد
چه بسی نعره مستان
که ز گلزار برآمد
مولانا
غزل ۷۶۱
دیوان_شمس
میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم
خبر از پای ندارم که زمین میسپرم
میروم بیدل و بی یار و یقین میدانم
که من بیدل بی یار و نه مرد سفرم
حضرت سعدی
بر سر آتش سوزنده نشیمن کردم
معنی عشق تو را بر همه روشن کردم
کسی از دور فلک این همه اندیشه نکرد
که من از گردش آن نرگس رهزن کردم
خادم غیر شدم با همه غیرت عشق
آه کز دوستیات خدمت دشمن کردم
سنگ نالید به حال دل دیوانهٔ من
بس که در کوه غمش ناله و شیون کردم
یارب آویزهٔ گوش تو پریپیکر باد
در اشکی که من از دیده به دامن کردم
عاجزم پیش دل سخت تو من کز آهی
رخنه در خاره و سوراخ در آهن کردم
سری از چشم تو با مردم عالم گفتم
همه را زآفت دور فلک ایمن کردم
بوسهای از لب نوشین تو مقدورم شد
نوش داروی دل خسته معین کردم
اثر از دیر و حرم ندیدم هر چند
طلب وصل تو از شیخ و برهمن کردم
گر پرم بشکنی از سنگ، نخواهم برخاست
من که از سدره به بام تو نشیمن کردم
خیل اندوه به سر منزل من راه نبرد
تا فروغی به در میکده مسکن کردم
فروغی_بسطامی
دل ز دستم رفت و جان هم ،
بی دل و جان چون کنم؟ ،
سرِّ عشقت آشکارا گشت ،
پنهان چون کنم؟ ،
#عطار
سر به سر از لطف جانی ساقیا
خوشتر از جان چیست؟ آنی ساقیا
میل جانها جمله سوی روی توست
رو، که شیرین دلستانی ساقیا
عراقی