lovespring0 | Unsorted

Telegram-канал lovespring0 - بهارِ عشق🤍🌺

4376

رنجور عشق به نشود جز به بوی یار... سعدی 『 میشه نری؟ 』 بهارِ عشق💜 https://t.me/boost/lovespring0 چهارشنبه، ۲۷ دی ۱۳۹۶

Subscribe to a channel

بهارِ عشق🤍🌺

😍♥️
#Turkish
#Tarkan

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

عصرتون دلآرام🤍🌱☕

با من همگوش شو قشنگه😍😊🌻

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

- میزان علاقمو به کتلت نمیتونم نشون بدم از بس که زیاده:))))🫠❤️‍🔥🥹

یک جرعه حالِ خوب✌🏻🫶🏻😘😍

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

«جمعه دو قسمت دارد: صبح تا ظهرش زنده و پر جنب و جوش است. مثل پدر، پر از کار و ورزش و پول و سلامتی. رو به غروب، سنگین و دلگیر می‌شود، پر از دلهره‌های پراکنده و غصّه‌های بی‌دلیل و یک‌جور احساس گناه و دل درد از پرخوری ظهر ...»‌

- خاطرات پراكنده؛ گلی ترقى.

.

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

دیوارا فقط سرپناهن، اما آدما مأمن می‌شن. خونه همون کسیه  که با لمس دستاش، غربت دنیا تموم میشه  و انسان دوباره خودش می‌شه

💛🎧🌻

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

دوستان بزرگوار روزتون بخیر عزیزان مراقب خودتون باشید به امید پیروزی ❤️🙏

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

#سهم_من_از_عاشقانه_هایت
#قسمت282

هر مشکلی هم باشه، تو نگران نباش من حلش می
کنم.
حرفش خیلی هم نگرانم کرد، با همون نگرانی
پرسیدم:
-مگه چی شده؟ سریع عکس العمل نشون داد:
-هیچی سارا، عادت داری از کاه کوه بسازی؟ همین
طوری دلم نمی خواد برگردم تهران.
با سوءظن نگاهش کردم:
-سامان چیز ی به مامان و بابات گفته؟
-نه عزیزم. اونا فعال از هیچی خبر ندارن. سامان
می دونه که من چه قشقرقی به پا می کنم، اگه حرفی
بزنه.
-باهاش که درگیر نشدی؟
-درگیری نه، اما یه مشت تو صورتش زدم.
با تعجب نگاهش کردم و یاد حرفش افتادم که گفته
بود "خیلی پرخاشگره "
من هم متوجه بودم که گاهی چه قدر نا آروم و
عصبیه.
به طرفم برگشت:-چرا اونطور ی نگاهم می کنی، کار درستی نکرده 
بود. وقتی از لیلا شنیدم چی کار کرده، دیگه روی
خودم کنترل نداشتم.
-چرا اینقدر زود عصبی میشی؟
تند و تیز بهم نگاه کرد:
-االان نه، یه روز همه رو برات تعریف می کنم. فعال 
چند تا چیپس بذار دهنم.
بهش چشم غره رفتم و اون هم با پررویی گفت:
-اینطوری بهم اخم و تخم کنی سرت هوو میارم.
-شدید تر اخم کردم و گفتم:
-از این شوخی ها خوشم نمیآد، این یادت بمونه و 
دیگه از این حرف ها نزن .
خندید و گفت:
-تو که باز دست من نقطه ضعف دادی! چشم هام رو درشت تر کردم و ابرو هام رو باالا 
دادم و گفتم:
-جرات داری دست بذار روی این نقطه ضعفم تا 
ببینی که چی می شه!
با چشم هام سر بسته شدن و خوابیدن می جنگیدم. 
تموم دیشب رو بیدار مونده وفکر کردم. فکر ها ی 
درهم و برهم !
گاهی فکرم سمت قا یق و دست ها ی سیاوش می
رفت، گاهی توی ویلا و آغوشش و در آخر به جواب 
این سوال ها که " در آینده چی 
پیش میآد؟ ما همون طور که سیاوش میگه، یه 
سال بعد دیگه مشکلی برای با هم بودن نداریم؟ تنها 
مشکل مون صبر برای این یه
ساله؟"
از این فکر ها ی دنباله دار که می دونستم حاالا حاالا 
ها دست از سرم بر نمی دارند، دست کشیدم و تموم حواسم رو به سیاوش دادم، 
کسی که ما یه ی آرامشم بود، حتی با نگاه کردن 
بهش هم پر از اعتماد میشدم. متفکر رانندگی می کرد.
سنگینی نگاهم باعث شد سرش رو به طرفم بگیره. 
آروم زمزمه کردم:
-دوست دارم.
این دوست دارم، یه دوست دارم خاص بود. فقط از 
روی احساس نبود، تموم سلول ها ی بدنم شهادت به 
دوست داشتن سیاوش می 
دادند.
شیطنتش مثل همیشه گل کرد:
-تو ماشین جای این حرف هاست؟ نمیگی می زنم به 
در دیوار؟ ! د یروز تو ویلا چرا از این حرف ها نمیزدی در جواب شوخی هاش فقط یه لبخند زدم، صورتم 
رو نیمرخ روی پشتی ماشین تکیه دادم و بهش نگاه 
کردم. با لبخند گفت:
-فکر کنم خوابت میآد، آره؟
-از کجا فهمیدی؟
قیافه ی ناراضی به خودش گرفت و گفت:
-فهمیدن نمی خواد، تو همه ش خوابت میآد، به 
خصوص وقت ها یی که توی ماشینی، انگار 
گذاشتنت تو گهواره.
خندیدم و گفتم :
-ولی نمی خوام بخوابم، اون وقت تو هم خوابت می 
گیره.
کمی توی صندلیش جا به جا شد و گفت:
-واقعا هم خوابم میآد.
به عوارضی کرج که رسیدیم، خیلی بی مقدمه گفت:-پریروز تا اینجا اومدم که بیام شمال و بعد برگشتم.
خواب آلود پرسیدم:
-چرا؟ 
-می خواستم ب یام ببینمت، سامان مخالفت کرد، می
گفت":برو فکر کن، رفتن تو بیشتر برای سارا 
مشکل درست می کنه".
با تعجب نگاهش کردم.
پیچ رو که رد کرد، بدون نگاه کردن بهم دنباله ی
حرفش رو گرفت:
-منم دور زدم و برگشتم تهران.
خواب از چشمم پریده بود:
-یعنی تا پریروز هم دودل بودی که واقعا چه کار 
می خوای بکنی؟
فهمید که ناراحت شدم، سر یع گفت:
-دوست داشتن یه آدم، جزو مجهولات نیست که من 
دو دل باشم در موردش؛ دودل بودم که این دوست 
داشتن رو چطوری مدیریت
کنم که کسی رو اذیت نکنم. نمیگم از اول در مورد 
تو مطمئن بودم و به قصد موندن جلو اومدم. 
صادقانه بگم این نبود، کم کم
احساسم به تو قوی شد. یه روز هم به خودم اومدم 
دیدم حاالا دیگه با ید تکلیف خودم رو با خودم معلوم 
کنم. تو نبودی و من دلم تو رو
می خواست، تکلیفم خود به خود معلوم شده بود. 
دیگه حتی از دست خودم هم کاری بر نمی اومد. 
شبش خونه ی مهران فهمیدم که
گاهی آدم می تونه یه دفعه توی یه لحظه هر چی رو 
که قبل از اون قبولشون داشته بریزه دور. من یه
شبه سارا خیلی چیز هارو 
ریختم دور. شا ید همه شون چیزها ی بدی نبودند، اما 
یه احساسی داشتم و اونم این بود که نمی تونم تحت 
هیچ شرایطی ازت بگذرم.


💔 ادامه دارد....

‌‌‌‌░⃟⃟🌸

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

#سهم_من_از_عاشقانه_هایت
#قسمت280

-ایرادش چیه سارا؟ 
بهش نگاه نکردم و با چا یی م مشغول شدم .
-چرا جواب من رو نمید ی؟
عصبی گفتم:
-من از صیغه بدم می آد.خوشم نمی آد بهم بگن زن 
صیغه ای، برام خیلی سنگینه!
-هیچ کس نمی فهمه، یه چیزیه بین خودمون؛ قرار 
نیست بریم همه جا، جار بزنیم.
چا یی رو کم ی مزه مزه کردم تا ببینم سرد شده یا نه؛ 
هنوز داغ بود. سیاوش هم همونطور با لجبازی 
نگاهم می کرد.
-دیگه حرفش رو نزن. من نمی خوام زن صیغه ایت 
بشم.
-همه ی دلیل هات بیخوده. باورم نمی شد که این قدر روی این موضوع 
پافشاری کنه.
-این رو از من نخواه، من نمی تونم دور از چشم 
بقیه بیام زن صیغه ایت بشم.
بهم لبخند زد، یه لبخند پر از اطمینان :
-باشه، فوقش یه ساله؛ تحمل می کنیم، ولی سارا 
زیادی صیغه رو برای خودت بزرگش کردی. به 
نظر من زشت تره که من و تو هم 
دیگه رو دوست داریم و اون وقت یه سال با ید بال 
بال بزنیم.
* * *
تو حیاط منتظر بودم سیاوش در رو قفل کنه و من 
رو برسونه. به مامان بزرگ زنگ زدم و گفتم که 
دیر میام.
سیاوش تیشرتش رو عوض کرده بود و پیرهن
مردونه ی آبی کم رنگی پوشیده بود.
نگاهی به سر تا پام کرد و گفت:
-سارا این بافتت، خیلی کوتاه و تنگه، 
هزارتا مورد دیگه هم داره که نمی شه گفت. دیگه 
نبینم بپوشیش.
نگاهی به بافتم کردم تا ببینم چه موردی داره؟ لبخند 
زد و گفت:
-انگار نمی دونی چی پوشیدی!
نمی دونست که اینقدر حالم خراب بود که درست 
لباس پوشیدن برام اهمیتی نداشت.
با هم به سمت ماشینش رفتیم. ایستادم و صداش زدم:
-سیاوش، امشب که میر ی تهران، تو راه مواظب 
خودت باش.
اومد جلوتر و گفت:
-کی گفته من امشب میرم تهران؟
-خودت گفتی ؟ به سمت ماشینش رفت و در جلو رو واسه م باز 
کرد:
-صبر می کنم فردا با هم بریم.
دستم رو رو ی در ماشین گذاشتم و گفتم :
-مگه کار نداری تهران؟
چشمکی زد:
-کار من جلو ی چشمم وایستاده.
سرش رو به طرف آسمون گرفت:
-تو آسمون ماه نیست.
سرش رو پا یین آورد و بهم نگاه کرد:
-چند شب پیش که بهت زنگ زدم بیا ی بیرون رو 
یادته؟ اون شب حالم خیلی بد بود. اگه نمی اومدی
معلوم نبود چه بلایی سرم می
اومد. لازم نبود حتما بغلت کنم و آروم شم. همین که  کنارم بودی تو ماشین، حتی با چشم های بسته و 
خواب آلود، من آروم می شدم.
تو خواب بودی اما من بهت نگاه می کردم و آرامش 
می گرفتم. خودمم باورم نمی شد، اما اون شب 
زندگیم زیر و رو شد، شکل
ناآرومی ها و بی قراری هام عوض شد و حاالا با 
تموم وجودم ا ین بی قراری هام رو دوست دارم.
سوار شدم، در ماشین رو بست و پشت فرمون 
نشست.
نفهمیدم کی از حیاط بیرون اومد و کی وارد خیابون
شد. سرم رو به شیشه تکیه داده و به تاریکی زل 
زده بودم. دلشوره ی عجیبی
داشتم. حاالا دیگه از عشق و علاقه ی دو طرفه مون 
مطمئنم شده بودم و اگه نمی شد چیزی که دوتا مون 
می خواستیم قطعا من بیشتر
ضربه می خوردم و مطمئنا تا آخر عمرم مرد دیگه 
ای رو به زندگیم راه نمی دادم. لمس جنس محبت ها ی سیاوش از نزدیک، باعث
شد که با خودم پیمان ببندم یا سیاوش و یا هیچ کس ! 
حسی که به سیاوش داشتم رو هیچ وقت نمی تونستم 
فراموش کنم. وقتی یکی 
همونی باشه که میخوای ، دیگه نمی شه ازش 
گذشت. دلشوره ها ی لعنتیم، خوشی این لحظات رو 
داشتند زهرمارم می کردند .
با صدای زنگ گوشی سیاوش به خودم اومدم و سرم 
رو از روی شیشه برداشتم.
گوشی رو برداشت و لبخندی زد. به طرفم برگشت 
و گفت:
-لیال خانومه.
گوشی رو از دستش گرفتم و جواب دادم:
-الو...
لیلا با صدایی هیجان زده گفت:
-الو... سارا، خوبی؟ موبا یل سیاوش دست توئه؟  تعجب کرده بود. با خنده گفتم:
-آره دست منه.
خوشحال گفت:
-االان پیش سیاوشی؟ با هم حرف زدین؟
لیلا کمک زیادی به کنار هم بودن االان مون کرده 
بود. دوست داشتم این موضوع رو بدونه:
-آره با همیم.
نیم نگاهی به سیاوش کردم و اون هم بهم نگاه کرد و 
هر دو لبخند زدیم.
ادامه دادم:
-تو ماشینشم؛ بیرون بودیم االان هم من رو می
رسونه خونه ی مادربزرگم.
-پس اوضاع بر وفق مراده؟
خندیدم و " آره " گفتم



‌‌‌‌░⃟⃟🌸

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

۱۵ نوامبر ۱۹۴۱:
«من جوان می‌میرم خیلی جوان، امّا چیزی هست که نخواهد مرد و آن رویاهای من است.»

‏- از نامه فلیسین ژولی؛ بخشی از مجموعه نامه‌های تیرباران شده‌ها فارسیِ م.تفضلی.
#ازبه + #یادخنجراست

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

صبح‌ها مَردَم
با همت و قولهای مردانه از خواب بیدار می‌شوم
کفش آهنی به پا می‌کنم
و به جنگ می‌روم

میانه‌ی روز زن می‌شوم
محض دلخوشی خانه‌ام
پیراهن چیندار می‌پوشم
مربا درست می‌کنم
و به آینه‌ها لبخند می‌زنم

عصرها
دخترکی بازیگوشم پر از ناز و نیاز و آرزو

و شب‌ها
پیرزنی خسته با قصه‌های ناامید
و هیچ‌کدامشان من نیستم

من‌ آن امید کوچکم
در لحظه‌هایی که
به آزادی فکر می‌کنم...

👤#الهه_افشار

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

من
تکه‌تکه از دست رفتم؛
در روز روزِ زندگی‌ام…!

حسین پناهی

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

تو رمان جنایت و مکافات داستایفسکی یه تیکه هست که میگه:

‏«در این مدّت زندگی به گونه‌ای سپری شده است که می‌توانم سال‌ها بدون آن‌که اتفاق غم‌انگیزی رخ بدهد، غمگین بمانم.»

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

لاندا
آهنگساز: احمدرضا احمدی (روماک )
تنظیم: مجید فرد حسینی
عود(لاوتا) : روماک

/channel/lovespring0

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

طبق گفته نزدیکان شهاب مظفری، بعد از انتشار آهنگ «سَرخیز» بازداشت شده!

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

‏تا وقتی این شب تیره به پایان نرسد
هیچ چیز عادی نیست

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

مثل یک موسیقی زیبا در تاکسی بودی،
نصفه گوش دادم،
کمی از آن در خاطرم ماند
و تا ابد آن را پیدا نکرم!

- لاادری

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

موقع خداحافظی گفت: راستی کیف کردم دیدمت. کیف کردم که انقدر قشنگی و موهات انقدر قشنگه و انقدر قشنگ حرف می‌زنی! من؟ مثل دخترک ۷ ساله‌ای که معلمش تشویقش کرده و لپش را به نشانه‌ی تعلق خاطر کشیده، بی‌اختیار ذوق و لبخند کشداری تمام وجودم را لبریز کرد و رشته‌ی کلام را گم کردم و کم مانده‌بود بالی در بیاورم و پرواز کنم. انگار همان یکی دو جمله‌ی کوتاه کافی بود تا تمام مجاهدتم برای منطقی به نظر رسیدن، نقش بر آب شود. تا آن روز فکر می‌کردم خیلی پخته و آگاه شده‌ام و این احساسی بودن‌ها و ذوق کردن‌ها از سن و سال من گذشته و سال‌ها بود که خودم را تااین حد بی‌اراده و ضعیف ندیده‌بودم! با خودم فکر کردم زمان زیادی‌ست کسی اینجوری عمیق و دقیق مرا ندیده و گم شده‌ام لابلای عادت‌ها و تکرارها و روزمرگی‌ها و کار کردن‌ها و کار کردن‌ها و کار کردن‌ها...
شما را به خدا آدم‌ها را ببینید! نه فقط ذکاوت و تلاش و دستاوردها، که زیبایی‌ و چشم‌های آدم‌ها را، لبخند و موها و دست‌های آدم‌ها را... به رویشان بیاورید و از قشنگی‌هایشان سخاوتمندانه و با صدای بلند تعریف کنید. از شما که چیزی کم نمی‌شود! آدم‌ها همه‌، آن بیخ‌های وجودشان کودکی‌اند تشنه‌ی تمجید شنیدن و دوست داشته شدن و تشویق شدن. آدم‌ها برای مدت طولانی که دیده نشوند، خودشان هم یادشان می‌رود چقدر قشنگند و چقدر لایقند و چقدر دوست داشتنی! آدم‌ها و خصوصا زن‌ها، نیاز دارند همه‌جوره به چشم بیایند و هراز گاهی به آنان یادآوری شود هنوز هم خوبند.
سخاوتمند باشید در بیان خوبی‌ها و قشنگی‌ها، مطمئن باشید اینجوری حال خودتان هم بهتر می‌شود.

#نرگس_صرافیان_طوفان

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

شاید رستگاری واقعی در این باشد که با وجود همه چیزهایی که دیده‌ای، قلبت را پاک نگه داری.✨🫰🫧


💛🎧🌻

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

تنها در يک صورت ميتوانيد مرا تحت تاثير قرار دهيد؛ اينكه آدم خوبى باشيد.
نه از دارايی‌تان، نه‌ لباس‌تان، نه جايى كه زندگى می‌كنيد؛ تنها آنان كه قلب صافى دارند، احترام مرا خواهند داشت.


👌🏻

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

12 ژوئن ؛ روز جهانی گل رز قرمز

روز جهانی گل رز قرمز هر سال در تاریخ 12 ژوئن برگزار می شود و روزی است که ما بابت وجود گل مورد علاقه مان قدردانی می کنیم. مدت زمان زیادی است که از گل رز به عنوان نماد در جوامع استفاده می شود. گل سرخ نماد باستانی عشق و زیبایی است. گل های رز بیشتر به عنوان گیاهان زینتی شناخته می شوند که در باغ و گاهی در فضای داخلی خانه رشد می کنند. آن ها همچنین برای محصولات عطر تجاری و برخی از آن ها به عنوان گیاهان زینتی نیز مورد استفاده قرار می گیرند.
به راستی که عشق همانند
یک رز قرمز است
که وقتی در میان کتابی فشرده شود
برای همیشه و تا ابد باقی خواهد ماند.!

🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

دوستان ارزوی سلامتی دارم براتون مراقب خودتون باشین

به امید سلامتی همتون❤️🌹

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

#سهم_من_از_عاشقانه_هایت
#قسمت281

-عجب بابا، می گم این سیاوش خان هر وقت باهات 
رو در رو شده، جیک ثانیه مخت رو زده. فکر می
کردم ببینیش با ید فاتحه ش رو
بخونه، اما مثل اینکه بلده چجوری خرت کنه.
به اعتراض اسمش رو بلند صدا زدم.
-مگه دروغ می گم؟ من اینجا داشتم سکته می کردم 
که تو ناراحت بشی و از وسط دو نصفم کنی که 
آدرس دادم بیاد سراغت؛ نگو تو 
آبغوره هات واسه منه، هر و کرت واسه آقاتون. 
سارا یه بار د یگه بیا ی خونمون گریه کنی و سیاوش
سیاوش کنی، بخدا مو تو سرت 
نمی ذارم. حاالا کی می آین؟
زیر چشمی نگاهی به سیاوش کردم، حواسش به 
جاده بود و گوشش به حرفها ی ما، لبخند ی هم 
روی لبش جا خوش کرده بود.
جواب لی ال رو دادم:-سیاوش فردا صبح میآد، ولی من هنوز هستم.
سیاوش یه دفعه به طرفم برگشت و اخم وحشتناکی 
کرد.
روم رو ازش گرفتم و با گفتن " کاری نداری" با 
لیلا خداحافظی کردم.
گوشی رو رو ی داشبورد ماشین گذاشتم.
سیاوش با اخم گفت:
-االان می ری خونه جمع وجور می کنی فردا صبح 
مثل بچه ی آدم باهام میا ی تهران، دیگه هم بحث 
نکن.
-خب سیاوش باز داری حرف زور می زنی، به همه 
گفتم حاالا حاالها شمال می مونم، این هیچی؛ فردا 
صبح چجور ی به بابابزرگم
بگم من دارم می رم تهران؟ همیشه تا خود ترمینال
باهام می آد و تا اتوبوس راه نیوفته نمیره، اون 
وقت من چجوری فردا با تو بیام
خیلی بی خیال گفت:
-اینکه کاری نداره، یه جوری راضیش کن نیاد، من 
سر ساعت ده سر خیابون منتظرتم.
چاره ای نداشتم، با ناراحتی ساختگی گفتم:
-همه ش از من کارای سخت می خوای.
با لبخندی شیطون گفت:
-نمی شه که همیشه حرف تو باشه، من هنوز یادم
نرفته تو خونه چجوری حالم رو گرفتیا .
با چشم ها ی گرد شده نگاهش کردم و بعد روم رو 
ازش گرفتم و دوباره به تاریکی خیره شدم. لبخندی 
هم روی لبم با دیدن خنده ی
شیطون سیاوش شکل گرفته بود.
برخلاف موقع اومدن که سیاوش با سرعت تموم 
رانندگی می کرد، حاالا در آرامش و خیلی آهسته می 
روند.-سریع تر برو، دیرم شده.
کمی سرعتش رو بیشتر کرد.
منم کاملا به طرفش برگشتم و نگاهش کردم و هر 
چند دقیقه یه بار با لبخندی که به صورتم می پاشید،
جون تازه ای می گرفتم.
وقتی سر خیابون نگه داشت، تموم دلهره ها و 
دلشوره هام برگشت؛ ترس داشتم ! ترس از اینکه 
هیچ وقت خونواده ش من رو نپذیرند.
به جا ی اینکه از ماشین پیاده بشم راحت تر نشستم تا 
باهاش حرف بزنم. دستش روی فرمون بود و منتظر 
بود پیاده بشم.
-سیاوش، می گم رفتیم تهران، بیا یه مدت همدیگه
رو نبینیم. بذار در آرامش تصمیم بگیریم. یه مدت 
وانمود کن که من رو فراموش
کردی تا جو خونه تون آروم شه، بعد یه تصمیم
درست و حسابی بگیریم نگاهش از این رو به اون رو شد:
-اصلا معلومه چی میگی ؟ تو خونه ی ما هیچ کس 
نمی دونه؛ سامان به کسی حرفی نزده. سا را من از 
تهران کوبوندم اومدم شمال.
این همه نقشه کشیدم و این همه سرت کلاه گذاشتم که 
تهش بهت بگم، من تو رو می خوام. تو هم که همین
حس رو بهم داری.
ندیدنمون مشکلی رو حل نمی کنه. این همه توز 
خونه حرف زدیم، باز برگشتی سر نقطه ی اول؟ 
-من می ترسم.
-تا زمانی که من و تو پشت هم باشیم، هیچ مشکلی
نیست. وقتی ما همدیگه رو دوست داریم، هیج کس 
نمی تونه جدامون کنه. پس از
هیچی نترس. نگران خانواده ی خودت هم نباش، من 
یه روز میآم با مامانت صحبت می کنم که دیگه
خانوم ما رو اذیت نکنه. با خجالت بهش لبخند زدم.
حرفها ی شیرینش برام بوی امید و آرامش می داد.
از ماشین پیاده شدم و قبل اینکه در رو ببندم، گفتم:
-به مامانم گفتم همه چی بین ما تموم شده.
با اخم گفت:
-عیبی نداره حاالا مجبور میشی بهش بگی که 
دروغ گفتی. اینا رو ولش کن من چجوری االان تنها 
برگردم ویلا؟
* * *
بسته ی چیپس رو باز کردم و بین مون گذاشتم، دو 
سه باری که چیپس رو به طرف دهنش بردم شیطنت
کرد و من هم پشیمون شدم.
دست راستش رو که روی فرمون بود برداشت و به 
چیپس اشاره کرد:
-اینطوری که نمی تونم چیپس بخورم
چپ چپ نگاهش کردم و اونم خنده ش گرفت.
-خب یه خرده سریع تر برو، اینجوری که تا شب 
نمی رسیم تهران!
-اصلا دوست ندارم برگردم تهران!
سوالی نگاهش کردم:
-چرا سیاوش؟ دیروز هم گفتی دوست نداری
برگردی تهران. خودت گفتی که خونواده ت هنوز 
نمی دونن. ما هم که قرار تا یه سال 
صبر کنیم، پس مشکل چیه؟ 
به طرفم برگشت و بعد کمی مکث، گفت:



‌‌‌‌░⃟⃟🌸

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

ولی ما خودمون جان یامان و آلن دلون داشتیم..💔

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

از قضاوت مردم نترس
اونا هرجوری که تربیت شده‌ باشن تورو می‌بینن.

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

🤍🩶

برای قلبی
که در زندانِ سکوت
با زنجیرهای انتظار بسته شده است
وکیل می‌شوم
می‌خواهم از لب‌های خسته
اعتراف بگیرم

هر آه
پرونده‌ای ست
پر از جرم‌های عشقِ ناتمام.
و با خودکارِ اشتیاق
هر قطره‌ی اشک را
به نفعِ تو ثبت می‌کنم

و از پشت میله‌های سکوت
شاهدِ رازهای پنهانِ دلم می‌شوم
هر تپشِ دل
یک سندِ عاشقانه‌ است
که با مُهرِ وفا ثبت می‌شود

و من
وکیلِ این محکومِ عاشقی
در دادگاهِ قلب‌ها
سخن می‌گویم،
که تو
بی‌گناهی‌ات را
با لبخند
ثابت کرده‌ای
..

#محسن_شکراللهی

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

لعنت
به گلوله که گرفت قلبُ نشونه
لعنت
به اونایی که تماشاگر دردن

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

فقط ابله‌ها تغییر عقیده نمی‌دهند!

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

تو مثل آسمون، ساده
مثل پرواز، آزادی!

/channel/lovespring0

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

کنار دانشجویان.دقت کنید،کِنار،نه روبرو.

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

آنجا که خونِ سیاوش بر زمین می‌ریزد، درختی می‌روید.
درختی از خون...
در ایران همیشه درختی از خون قلمه می‌زنند.

دردِ سیاوش
اسماعیل فصیح

Читать полностью…
Subscribe to a channel