lovespring0 | Unsorted

Telegram-канал lovespring0 - بهارِ عشق🤍🌺

4376

رنجور عشق به نشود جز به بوی یار... سعدی 『 میشه نری؟ 』 بهارِ عشق💜 https://t.me/boost/lovespring0 چهارشنبه، ۲۷ دی ۱۳۹۶

Subscribe to a channel

بهارِ عشق🤍🌺

💎🔮🔮🔮🔮🔮🔮💎

🏳️📊📌هرچی کانال داری بریز دور....
اینجا بهترین کانالارو برات پیشنهاد میکنم‌☔️☄🪐🎸🎆📥

Link ⤵️⤵️⤵️

/channel/addlist/Guy-IL5BYfNmMTQ0

لیست 🅱

ادمین تبادلات ناب
#ناب
@Asalliiiiiim

@rogi_57


انتخاب بهترین ها 😍😍✅در دکمه های زیر👇👇👇

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

.
چشمهایم را می بندم و از پوستِ
نازک شب بیرون میزنم
به تو که میرسم مکث میکنم 
نگاهت شبیه دل اندوهگین آسمان
بی ستاره است که دلتنگم میکند
امشب ماه در زلال چشمانت
عجیب تماشاییست...


#مینو_پناهپور

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

#سهم_من_از_عاشقانه_هایت
#قسمت333
دستش
رو از موهام جدا کرد و کؾ دستش رو روی صورتم
گذاشت:
-می دونی نمی دونم چه قدر دوست دارم؟
-تو حقت این زندگی نبود، این طوری خ یلی بد شد.
لبخند زد:می دونی وقتی موهات بازه، من کر و کور می
شم؟
اون یکی دستش رو هم باالا آورد و صورتم رو در
حصار گرمای دست هاش گرفت. چشم هام رو بستم
و باز کردم-تو با ید امشب با کلی سرو صدا دوماد می شدی. 
ماشین گل می زدی، بوق می زدی، عروست هم 
قشنگ ترین لباس عروس دنیا رو
به تن داشت.
دوباره بارون گرفت، سیلی که به یه باره کل صورتم 
رو خیس کرد :
-نه من که هزارتا نگرانی دارم، هزار جور دنگ و 
فنگ دارم، لباس عروس هم نپوشیدم برات. یه بار 
هم ازدواج...
صورتش پا یی ن اومد، به چشم هاش نگاه کردم، نمی
خواستم چشم ها رو ببندم.
زلرله ی بوسه ها ی سیاوش، دلشوره هام رو ویرون
می کرد. لب هاش جون داشت و جنون می داد ! 
سرم رو به عقب کشیدم. باور
این رویا نیاز به تا ییدی دوباره داشت، عقل سرکشی می کرد، اما دلم نه. سرم رو جلو بردم، برای پیش
قدم شدنم، تو ی چشم هاش 
جشن به پا بود.
سکوت بود همراه صدای جوشیدن آب کتری و منی 
که بی پروا بوسش می کردم.
مزه ی توت فرنگی دلنشین تر از بوش بود!
با یه حرکت صورتم رو از قاب دست هاش بیرون
آوردم و توی سینه ش پنهون کردم، خجالت رو با 
سینه ش تقسی م کردم، شا ید ردی
هم روی پیراهن سفیدش به جا می موند که بعد ها 
اگر می دید یاد اولین شرمندگی از اولین بوسه م می
افتاد، در قشنگ ترین لحظات، 
لعنتی ترین حس ها دست از سرم بر نم ی داشتند. 
چرا جلوتر از لحظه هام بودم؟ دنبال این که بعدها 
این لحظات به همین قشنگی توی
ذهنمون می نشینند و یا می شن یه افسوس؟ سیاوش با ملایمت سرم رو از روی سینه ش جدا 
کرد:
-خوب بود؟ 
-وقتی می بینی من خجالت کشیدم، نبا ید از این سوال 
ها بپرسی.
خندید:
-آره، صورتت قرمز شده.
صورتم رو کاملا باالا گرفت:
-مهم ترین و قشنگ ترین چیز برای من تو شب 
دومادیم، این نیست که ماشینم گل زده باشه و یا بزن 
و بکوب داشته باشه ! اینه که با
تموم وجودم عروسم رو دوست داشته باشم. بهش 
علاقه داشته باشم. وقتی بهش نگاه کنم پر بشم از 
عشق، برای آ غوشش بیتاب باشم.
شا ید یه روزی واسه م مهم بود، همه ی این
چیزها یی که میگی؛ مخصوصا ازدواج نکردنش، اما االان پشیزی واسه م ارزش ندارند.
من با عشق به تو بزرگ شدم سارا، عشق تو داره 
من رو کامل می کنه.
-خیلی دوست دارم.
من رو به خودش چسبوند و گفت:
-بذار شومینه رو روشن کنم، بعد مفصل جواب 
دوست داشتنت رو بدم. فعلا دختر خوبی باش 
شیطونی نکن.
سرم رو باالا گرفتم و صورتش رو بوسیدم.
دستش رو روی صورتش گذاشت و گفت:
-مثال من خجالت کشیدم.
خودم رو کنار کشیدم و گفتم:
-تو برو شومینه رو روشن کن، من برم چا یی دم 
کنم.
با پشت دستش ضربه ای به گونه م زد و گفت:-بعدش چیکار کنیم؟
اخمی کردم و به طرف آشپزخونه رفتم.
خنده ی روی لبم رو نمی دید.
چا یی رو دم کردم ولی سیاوش هنوز با شومینه
درگیر بود، دستم رو روی کانتر گذاشتم و تماشاش 
کردم. آستینش رو باالا داده بود:
-سیاوش، پیراهنت رو دربیار کثیف می شه.
به طرفم برگشت:
-االان تموم می شه. چا یی بریز بیار.
سینی چا یی رو برداشتم و به طرفش رفتم.
شومینه رو روشن کرده و به آتیشش زل زده بود.
با حس بودن من پشت سرش، سر برگردوند:
-روی زمین بشینیم.
موافقت رو با نشستن اعلام کردم. کنارم نشست و 
زانوش رو به پام تکیه داد.
دستش رو جلو آورد و شال رو از دور گردنم 
برداشت، با نگاه شیطونی گفت:
-آخه االان وقت چا یی یا خواب؟ ساعت رو دیدی، سه 
شبه.
-چا ییت رو بخور، برو بخواب.
-دوماد بدون عروس نمی خوابه.
بهش لبخند زدم:
-امشب اون طوری روز می شه که تو می خوای.
با صدای بلند ی خندید:
-خیلی جمله ش واسه م آشناست!
خم شدم و چا یی رو به دستش دادم:
-تو به آشنا بودنش چیکار داری؟
چا ییش رو ازم گرفت و دوباره داخل سی نی گذاشت:
-راست می گی با ید به عمق حرفت دقت کنم! اومد و روبه روم نشست، دستش رو جلو آورد و 
دکمه ها ی مانتوم رو باز کرد:
-مانتوت رو دربیار، االان گرمت می شه.
دکمه ی آخرش رو باز کرد و با نگاهی به صورتم 
گفت:
-تو که باز قرمز شدی!
مانتوم رو از تنم درآوردم.
با لبخند نگاهم کرد و مانتو رو ازم گفت.
بافت یقه اسکی آستین بلند سفیدی پوشیده بودم.
بی توجه بهش چا ییم رو برداشتم. دستپاچه بودم و 
اون از دستپاچگیم تفریح می کرد.
-سلیقه م حرف نداره ها .
استکان ها رو شستم و به عقب برگشتم. سیاوش به 
کانتر تکیه زده و نگاهم می کرد، به طرفش برگشتم، 
گفت:

💔 ادامه دارد....

‌‌‌‌░⃟⃟🌸

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

#سهم_من_از_عاشقانه_هایت
#قسمت331

همه یکی یه دونه خنجر دستشون میگیرن تا نابودت 
کنند. هیچ کس هم دلش نمی
خواد خودش رو یه لحظه جات بذاره. همه ازت دور 
می شن. هر چه قدر هم روشن فکر باشن، همیشه
آماده برای پوشیدن لباس 
قضاوتن.
-واسه همینه که من برام اهمیتی نداره که درباره م 
چی فکر می کنند. فراموشی بگیر سارا ! این همه 
آدم بی فکر توی دنیاست، یه چند 
روز به هیچ ی فکر نکن. روی ترست پا بذار.
* * *
سیاوش با زمان مسابقه داشت ! سرعتش 
زیاد بود. دسته گل رو برام آورده بود.
ازم خواسته بود لباس سفیدم رو هم بپوشم به سیاهی شب زل زدم. نمی تونستم به سیاوش نگاه 
کنم، کشش عجیبی نسبت بهش داشتم که با نگاه 
کردن بهش فقط بی تاب تر می
شدم.
موهاش نسبت به صبح کمی شلخته تر شده بود. کت 
و شلوار صبح هم تنش بود.
دقا یق طوالنی بود که حرف ی بین مون رد و بدل نشده 
و سیاوش متفکر رانندگی می کرد. هرچند به این
اومدن اعتراض داشتم، اما
دوست داشتم امشب مرکز توجه سیاوش باشم. هنوز 
ترس و استرس داشتم، هنوز نگاه دل تنگ مامان و 
نگاه مهربون بابا رو توی
ذهنم باالا و پا یین می کردم، ولی هیچ کدوم این ها 
نمی تونست باعث بشه، خوشحال نباشم که با سیاوش
به لحظه هام رنگ شادی زدم.
شب قبل و نگرانی هاش، کم رنگ شد دوست داشتم 
این سفر بعدها خاطره ای بشه که فقط بهشون بخندم و بگم: " چه نگرانی ها ی 
بیخودی داشتم، چه قدر الکی خودم رو عذاب دادم"
نتونستم بیشتر از این سکوت رو تحمل کنم، اسم 
سیاوش رو صدا زدم، بدون اینکه بدونم ازش چی 
می خوام و چی بگم. همین که
مهمان نگاهم می شد، کافی بود.
با لبخندی به طرفم برگشت :
-جان؟ 
-چرا ساکتی؟ 
گردنش رو به دو طرف حرکت داد و گفت:
-حرف که زی اد دارم، ولی برسیم بعد. االان فقط باعث 
می شه، با حرف زدن دیرتر برسیم. تو حرف بزن، 
من گوش می کنم.
-داشتی به چی فکر می کردی؟
لبخند زد:-به دوست داشتن؟
مکث کرد و بعد از یه نیم نگاه بهم، ادامه داد:
-وقتی یه نفر رو هم اندازه ی خودت دوست داری،
حتی اگه کی لومتر ها ازت دور باشه، بهت آرامش 
می ده، دیگه احساس تنها یی نمی
کنی. همه میدونن که اگه آب و غذا و خوابشون دیر 
بشه، چه بالای سرشون  میآد، اما هیچ کس نمی
دونه که اگه کسی دوست داشتن
رو بلد نباشه، چه قدر بدبخته؛ یه دل مرده ست. 
روحش مریضه. نمی دونم چرا اینقدر روی
جسممون قفل کردیم؟
سرم رو به پشتی صندلی تکیه داده و یکطرفه نشسته 
و تماشاش م ی کردم.
حرفی نمی زدم و فقط گوش می دادم.
وارد شهر انزلی شده بودیم. ساعت دقا یق کمی مونده 
بود تا به یک برسند، شهر به طرز عجی بی خلوت بود. شا ید به خاطر سردی
هوای دی ماه بود، صدای کوبش قلبم رو با گذاشتن 
دسته گل روی سینه م آروم کردم.
ما همدیگه رو دوست داشتیم، دوست داشتن هم 
خودخواهی ها یی داره که باعث می شه، گاهی بقیه 
ی آدم ها ی توی زندگیت رو نادیده 
بگیری. سیاوش مادرش رو، من هم پدر و مادرم 
رو؛ هر دو ابتدای شروع راهی بودیم که در ادامه 
هر چی پیش می اومد مستقیما "
این آدم ها رو هم درگیر م ی کرد. بؽضی، ناخونده، 
بی رحم و نابه جا کنج گلوم، خونه کرد.
چشم هام رو بستم و وقتی دوباره باز کردم، دقیقا 
جلوی در ویلا بودیم.
انگار اینجا سهم بیشتری از تاریکی داشت. سیاوش 
پیاده شد و در رو باز کرد.
موقع سوار شدن نگاهی به صورتم کرد و بعد کمی 
مکث سوار ش-باز هم می ترسی؟
-فقط ترس نی ست.
-عزیز دلم، باید بگی: " با تو از هیچی نمی ترسم"
وارد حیاط شد. ماشین رو پارک کرد. پیاده شد و از 
صندوق عقب چمدون ها ی جفتمون رو برداشت و دم 
در ساختمون گذاشت. به
طرف ماشین اومد و در سمت من رو باز کرد:
-مثل اون دفعه با ید کلاه سرت بذارم تا بیا ی تو؟ کمی
عقب رفت تا پیاده بشم.
چراغ ها ی ماشین رو خاموش کرد و حاالا تاریکی 
محض بود که دور و برمون رو گرفته بود. گوشیش 
رو روشن کرد و نورش رو
روی صورتم گرفت، نزدیک تر اومد و روبه روم 
ایستاد:-فکر می کردم خوشبختی با من سر لج داره، نمی 
دونستم تو یه شب تاریک با لباس سفید غافلگیرم می 
کنه.
بهش نزدیک شدم:
-با منم سر لج داشت!
دست دراز کرد و دستم رو گرفت:
-بریم تو سرده.
آروم گفتم:
-کتت توی ماشین جا مونده.
ابروهاش رو باالا برد و با لحن پر از جاذبه ای
گفت:
-خودم هستم، کتم رو میخوای چیکار؟ 
کلید رو از جیبش درآورد و در رو باز کرد، با لبخند 
به داخل ویلا اشاره کرد.کفشم رو در آوردم و زودتر از سیاوش وارد شدم. 
کلید کنار در رو زد و نصف فضا روشن شد. چمدون 
ها رو هم برداشت و با
خودش داخل آورد.
در رو بست و با کلید قفلش کرد. کلید رو از روی
در برداشت و با لبخند گفت :
-فرار هم نمی تونی بکنی.
با شیطنت آروم آروم جلو اومد:
-چی بهم گفت ی اون دفعه؟ 
حرکاتش اجازه ی هر حرکتی رو ازم گرفته بود.



‌‌‌‌░⃟⃟🌸

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

برای #فریدون_مشیری که نوشت:
چه خوش لحظه‌هايی كه هم را شنيديم...

#ادبیات

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

‏مهم نیست که
چقدر تحصیل کرده‌ای
چقدر با استعدادی یا
چقدر ثروتمندی

نحوه رفتارت با دیگران
خودش همه چیزو راجع به تو میگه

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

‏«حافظه چیست؟
‏خانه‌ی محبوب چیزهای غایب.»

‏- آدونیس؛ فارسیِ محسن آزرم

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

‏من اصولا اینجوریم که یا مسئله‌ای برای اضطراب خواهم یافت، یا مسئله‌ای برای اضطراب خواهم ساخت.

.🫣

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

نوشته:
«بزرگ‌تر از احساساتت باش. این را من از تو نمی‌خواهم، زندگی می‌خواهد. وگرنه احساساتت مثل سیل تو را از جا می‌کند و می‌برد.»

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

چه بی‌نشاط بهاری که بی‌رخ تو رسید.

هوشنگ ابتهاج

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

یه مطلب جالبی امروز خوندم: "همه‌ی حال بدی‌های تو، در هر موقعیتی از زندگیت، فقط داره به تو این آلارم رو می‌ده که مسیرت اشتباهه، همین. پس خودت رو ناراحت نگه ندار، تصمیمت رو بگیر و تغییرش بده."

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

هر صبح، نامه‌ای تازه از طرف زندگی است.🌱

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

نوشته بود:
"قوی‌تر شده‌ا‌م؛
اما هنوز با تکه‌های شکسته
به خواب می‌روم..
"

و شب بخیر...

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

#سهم_من_از_عاشقانه_هایت
#قسمت330

دلم بی قرارش بود، رفته بود و " منی " رو جا 
گذاشته بود که حاالا دیوونه تر شده بود .
سیاوش عزیز تر از قبل بر دلم حکومت می کرد ! 
گل توی دستم رو باالا بردم و مثل سیاوش بوسیدمش.
مات و مبهوت به لیلا که تلفنی با مامان صحبت می 
کرد، نگاه می کردم.
با مامان در مورد روحیه ی خرابم صحبت میکرد 
و اجازه ی من رو برای یه مسافرت دو روزه به 
شمال می گرفت.
تلفن رو قطع کرد و بهم لبخند پر از شیطنتی زد.
با عصبانیت گفتم:
-کی گفته من با ید با تو بیام مسافرت زنونه؟ کجا من 
روحیه م خرابه؟ -خب دو روزه همه ش، زود می ریم و بر می
گردیم.
محکم گفتم:
-اصلا فکرش رو هم نکن که بیام. بیخود به مامانم 
گفتی.
-چرا؟ دلت برای سیاوش تنگ می شه؟ 
چشمکی زدم و گفتم:
-من هم بگم می آم، سیاوش نمی ذاره باهات بیام.
اومد جلوتر و چشم هاش رو ریز کرد و گفت:
-جوجه ی دوروزه مگه می تونه نذاره؟
نتونستم نخندم :
-مواظب باش در مورد کی صحبت می کنی.
روی مبل نشست و گفت
سرخوش گفت:-من نه حال مسافرت رو دارم و نه خر مخم رو گاز 
گرفته که این موقع سال برم شمال.
از حرفش یکه خوردم و کنارش نشستم:
-پس چرا به مامان گفتی؟ 
صورتش رو جلو آورد و گفت:
-شما میری شمال، اما نه با من؛ با آقاتون میری!
-با سیاوش؟ 
لبخند زد و گفت:
-به خدا من بی تقصیرم؛ صبح که زنگ زد خودش 
ازم خواست.
خیلی غافلگیر شده بودم:
-اون بگه، تو با ید قبول می کردی؟ من بلند شم 
باهاش کجا برم؟
-دو روزه می رید و برمی گردید. -معلومه چی میگی؟ 
از جاش بلند شد و گفت:
-خب زنشی، ایرادی نداره. امشب می رید، دو روز 
دیگه بر می گردید. آژانس بگیر برو خونه، جمع و 
جور کن.
عصبی گفتم:
-االان مسئله این نیست که برم باهاش شمال، چرا بهم 
نگفته؟ تو ماش ین بهم گفت: " شب می بینمت" پس 
برنامه هاش رو چیده بود.
گوشی رو از توی کیفم بیرون آوردم و به طرف اتاق 
آرین راه افتادم.
بعد از دو بوق، صدای" جانم "ش رو شنیدم.
روی تخت آر ین نشستم و سعی کردم لحن پر از 
محبتش رو ندید بگیرم:
-من امشب باهات نمی آم شمال. -خوبی عزیزم؟
-من شوخی ندارم سیاوش.
-منم شوخی ندارم عزیزم!
لبخندی زدم:
-نبا ید قبلش با من هماهنگ می کردی؟
خندید:
-می خواستم غافلگیرت کنم خوشحال شی.
-فعلا که دلم می خواد سرت رو بکنم.
-باشه پس شب می آم کله م رو بکنی.
صدای خنده م روخفه کردم :
-من این جور تک روی ها رو بر نمی تابما .
با لحنی مظلوم گفت:
-خب سارا م ن چه کار کنم؟ دلم می خواد زنم رو 
ببینم. پیشش باشم -من نمیآم.
-تو دختر خوبی هستی، دلت نمیآد اذیتم کنی.
از جام بلند شدم:
-تو تنها تنها برای خودت می بری و می دوزی،
اصلا هم به من فکر نمی کنی. همیشه هم میخوای
حرف تو باشه. فکر کنم برای یه
ماه بعدمون هم برنامه چید ی.
به شوخی گفت:
-وای تو داری با من دعوا می کنی، می ذاشتی دو 
روز بگذره، نه دو ساعت. به جون سامان من فقط 
برای دو روز آینده مون برنامه 
ریختم.
وقتی حرفی نزدم ادامه داد:
-امشب رو بیا باشه.
مهم ترین دلیل نرفتنمون رو گفتم -سیاوش شر می شه. من از بعدش می ترسم.
منتظر بودم عصبی بشه، 
چون ازم خواسته بود که دیگه نترسم؛ اما نه تنها 
عصبی نشد، بلکه آروم پرسید:
-چرا شر بشه؟ هیچ کس هیچی نمی فهمه 
جوابی ندادم و خودش ادامه داد:
-اگه به ترس فکر کنی، زندگی با ید تعطیل بشه؛ 
ترسناک تر از زندگی کردن هست؟ اگه بترسی با ید
تا تهش بری. بترسی یه روزی از
بهترین آدم زندگی ت جدا بشی. بترسی بدترین اتفاق 
ها برات بیوفته. بترسی خونه رو سرت خراب شه و 
یه عالمه ترس دیگه.
-من از آبروم می ترسم سی اوش. این ترس خیل ی 
وحشتناکه. اگه خونه روی سرت خراب بشه، ترست 
همون جا تموم می شه، چون
بعدش همه، همدردت می شند؛ اما اگه آبروت بره

💔 ادامه دارد....

‌‌‌‌░⃟⃟🌸

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

#سهم_من_از_عاشقانه_هایت
#قسمت328

-دسته گل مال خودته، نمی خوام ازت بگ یرم که
کنار کشید و در رو نگه داشت تا پیاده بشم.
درست کنار گوشم گفت:
-باورم نمی شه داریم میریم زن و شوهر بشیم!
در رو بست. مهران و لیلا با فاصله و پشت به
ساختمون به ما نگاه می کردند و لبخند می زدند:
لیلا یه قدم به جلو برداشت و گفت:
-چه قدر به هم می آین.
من و سیاوش کنار هم و در یه راستا بودیم.
نگاه دیگه ای به کل سا ختمون انداختم، لیلا و مهران
برامون راه باز کردند و جلوتر ازشون راه افتادیم.پام رو که روی پله ی اول گذاشتم، حقیقت کاری که 
می خواستم بکنم، مثل طوفانی سهمگین با قدرت به 
ذهنم حمله ور شد. پله ها را
با سستی تموم طی می کردم. به پاگرد که رسیدم،
نگاهی به پشت کردم و لیلا و مهران رو دیدم که 
پشت هم ایستاده و منتظر بودند،
قدم ها ی تندتری بردارم. راه برگشت به پا یین بسته 
بود. دسته گل توی دستم رو فشار دادم. تموم اگه ها 
و شا ید ها رو خط زدم و چند
پله ی باقی مونده رو محکم تر برداشتم. تموم عکس 
العمل ها ی بعدیم محکم بود. محکم لبخند زدم. محکم 
دستم رو توی دست سیاوش 
گذاشتم و درنها یت محکم بله گفتم. سیاوش دوست
نداشت زمان صیغه زمان یه سال باشه. صیغه ی
مادام العمر شدیم و زمان نداشت و
فقط می تونستیم فسخش کنیم. این کارش من رو 
سرشار از اعتماد و اطمینان می کرد مهران فیلم
می گرفت، حتی االان که دست توی
دستم هم روی مبل نشسته بودیم و ساکت به لیلا نگاه 
می کردیم.
دست سیاوش گرم بود. حصار دست هاش حاالا دیگه 
غریبه نبود و عشق پاک بدون احساس بدی رو 
تزریق می کرد. خوشی که ته 
قلبم احساس می کردم، کاملا با تردید و نگرانی چند 
دقیقه قبل در تعارض بود. حاالا من هم بی دلیل لبخند 
می زدم.
سیاوش گوشیش رو از جیبش بیرون آورد و سرش 
رو به سرم نزدیک کرد و عکس گرفت .
دلم می خواست عکس گرفتنش رو بیشتر طول بده، 
سرش که کنار سرم قرار می گرفت، مدرکی بود که 
دیگه یک نیستم و دو شدم و
چقدر این شریک شدن، شیرین بود. سیاوش راحت 
بود و جلوی لیلا و مهران سخت نمی گرفت. دستم 
رو توی دستش گرفته بود و با 
محضردار و مهران شوخی می کرد. لیلا هم هر چند  دقیقه یه بار ابروهاش رو با لبخند باالا می برد و به 
سیاوش اشاره می کرد.
از پله ها ی محضر پا یین اومدیم. مهران با تبریک 
دوباره ای ازمون جدا شد.
لیلا در عقب ماشین سیاوش رو باز کرد و سوار شد. 
سیاوش دستم رو ول کرد و با خوشی گفت:
-حاالا تشریف بیارید جلو بش ینید.
برگشتم برم که بازوم رو گرفت و گفت :
-خوشحال نیستی؟
با لبخند گفتم:
-چرا خوشحالم.
بازوم رو آروم ول کرد و گفت:
-ولی من روی پام بند نیستم، کاش می شد که نرم 
خونه ی سامان.
با گلم به سینه ش زدم و گفتم -امروز زن و بچه ش مرخص شدن، برو. وقت 
برای با هم بودن زیاده.
با بی قراری گفت:
-وقت هیچ وقت زیاد نیست، همیشه کمه.
نیم نگاهی به لیلا انداخت و گفت:
-بریم، لیلا خانم منتظره، خیلی دوست خوبی داری.
سکوت کردم و هیچی نگفتم. پر از حرؾ بودم، اما تا 
نگاهم به سیاوش می افتاد، همه چیز از خاطرم می 
رفت و فقط آدمی رو می
دیدم که حاالا نسبت نزدیکی با من پیدا کرده بود. 
سوار ماشینش شدم. پخشش رو روشن کرد و کتش 
رو از تنش درآورد و رو ی پام
انداخت. نگاهش کردم، انگار خوشش می اومد کتش 
رو روی پام بذاره!
لیلا از عقب گفت:
-آقا سیاوش بوق هم بزنید، ناسلامتی عروس برونه سیاوش نیم نگاهی بهم کرد و صدای پخشش رو بلند 
تر کرد و با چند تا بوق پی در پی راه افتاد.
گل توی دستم رو باالا بردم و بوش کردم، چقدر 
دوستش داشتم ! یه چیزی شده بود، حاال نه تنها خود 
سیاوش بلکه عاشق تموم یادگاری
هاش شده بودم. طبیعی بود، ذره ای از دریا ی عشق 
سیاوش رو به همراه داشتند. این ماشین رو دوست 
داشتم. مانتوی توی تنم رو
دوست داشتم و آهنگی که پخش می شد رو دوست 
داشتم. اون محضر رو دوست داشتم. کت روی پام 
رو دوست داشتم. تموم چیزها یی 
که توی این لحظات همراهم بودند، دیگه دوست 
داشتنی ترین چیزها شده بودند. اون ها توی بهترین 
لحظات زندگیم همراهم بودند. لیلا
رو هم دوست داشتم، پام وایستاده بود. هیچ وقت بهم 
نگفته بود برو جلو، من تا تهش هستم.
این کار رو کرده بود ! ثابت شده بود.
کلمه به کلمه آهنگی رو که به تحریر در می اومد، 
توی ذهنم جا یی به وسعت تموم خا طرات می گرفت.
"حس خوبیه ببینی یه نفر واسه انتخاب تو مصممه... 
دستت رو بگیره وبگه موندنش کنار تو مسلمه. "
با ید همراه لیلا به خونه ش می رفتم تا لباسها ی 
سفید دوست داشتنیم رو درب یارم.
سر کوچه توی ماشین کنار سیاوش نشستم تا لیلا بره 
و آرش رو راهی کنه
جلوی آرش خجالت می کشیدم
سیاوش دست دراز کرد و دستم رو گرفت،بدون 
حرفی توی سکوت به هم زل زدیم
-الان می ری یه راست خونه ی سامان؟ 
لبخندی زد و گفت



‌‌‌‌░⃟⃟🌸

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

مدیران بزرگوار لطفا
9 تا 22
NO post 🔰

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

عزیزِ من، تو در روزگاری زندگی می‌کنی که دوام آوردن  کار بزرگیست.
دوام آوردنت را کوچک نشمار.

و شب بخیر…

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

#سهم_من_از_عاشقانه_هایت
#قسمت332

سیخ سرجام ایستاده بودم و نگاهش می کردم. وقتی
دید چیزی نمی گم، گفت:
-بهم گفتی بی شرفم.
نزدیک تر اومد، اولش لبخند زدم،اما یه آن واضح
لرزیدم، سرجاش ایست کرد، از چشمش دور نموند.
نگاهش رو از روی تنم که مرکز لرزش بود تا چشمم کش داد، لرزش بی 
موقعی بود.
بهم کمک کرد، به حالی که گرفتارش شده بودم، 
واقؾ بود. گفت:
-سردته؟ االان شومینه رو روشن می کنم. یه چا یی 
هم می ذارم.
راهش رو به سمت آشپزخونه کج کرد.
خوب می دونست که لرزیدنم از سرما نیست. لرزم 
گرفته بود برای آؼوشی که اگه باز می شد، خواستنی 
ها تموم نمی شد.
با قدم ها یی لرزون به سمت مبل رفتم. نگاهم جا یی 
بین دیوار و مبل رو هدف گرفت، همون جا یی که 
برای اولین بار مزه ی آؼوش 
سیاوش رو چشیده بودم و ی ا فهمیده بودم که آغوش 
یعنی چی! روی مبل نشستم. صدای پر کردن کتر ی با آب می 
اومد. فضا ی نیمه تاریک، کمی ترسناک بود!
کاش سیاوش همه ی لامپ ها رو روشن می کرد. 
گل توی دستم رو روی مبل گذاشتم.
گوشیم رو از توی جیبم درآوردم و پیام رسیده از 
لیال رو باز کردم:
"مامانت زنگ زد گفتم خوابیدی، اگه بهت زنگ زد، 
جواب نده"
گوشی رو هم کنار گل روی مبل گذاشتم.
یه وقت ها یی چشمه ی اشکت می جوشه و از دست 
خودت کاری برنمی آد. اسم مامان که می اومد، بی
ر حمی بود که بهش فکر 
نکنم.
بی صدا اشک از روی صورتم غل خورد.
دستم رو رو ی صورتم کشیدم سیاوش از آشپزخونه بیرون اومد. گوشی رو 
برداشتم وسرم رو پا یین انداختم. نمی خواستم چشم 
هام رو توی این شب غمگین ببینه.
سرم پا یینم، غیر عادی بود، این رو قدم ها ی تند 
سیاوش می گفت.
مقابلم دو زانو نشست و با گذاشتن دستش زیر چونه 
م سرم رو باالا آورد:
-داری گریه می کنی؟
سرم رو تکون دادم.
دستش رو پا یین آورد و رو ی شونه م گذاشت، 
صورتش رو نزدیک صورتم آورد و جد ی بهم زل 
زد:
-تو با ید االان به جا ی گریه، برام دلبری کنی.
از جاش بلند شد، با نگرانی بهم زل زد.تموم تنم به لرز نشسته بود. دیگه نه من می تونستم 
نادیده ش بگیرم و نه سیاوش می تونست خودش رو 
به اون راه بزنه.
کنارم با فاصله نشست، تعجب کرده بود:
-عزیز دلم، چرا می لرزی ؟ از من می ترسی؟
لرزیدنم طوری نبود که وانمود کنه برای سرماست.
بهم نزدیک شد، پاش به پام چسبید:
-امشب اون طوری روز می شه که تو بخوای. هر 
جوری که دلت خواست. بودنت تا همین جا، اینقدر
کافی هست که بیشتر نخوام.
دستش رو روی دوشم گذاشت و با احتیاط نوازش 
کرد:
-میرم بخار ی اتاقم رو روشن کنم، چمدونامون رو 
هم ببرم باالا. بعدش میآم شومینه ی اینجا رو هم 
روشن می کنم.ز جاش بلند شد و با نگاهی به آشپزخونه گفت:
-هنوز آب جوش نیومده، مانتوت رو درنیار سرده.
براش سر تکون دادم.
وقتی اینطور بی خبر رفتار می کرد، خدای زمینیم
می شد. سیاوش نه یه آدم که دوستش دارم، بلکه همه 
چیز من شد. مردونگی هاش 
عجیب دلبرانه بود!
شکستگی هام باهاش جوش خورده بود!
یه جا یی که انتها ی من بود، به آنی همه چیز عوض 
و دوباره با سیاوش شروع شد.
به طرف چمدون ها رفت و هردو رو برداشت و با 
خودش به طبقه ی باالا برد.
از جام بلند شدم، دنبال کلیدها ی روشنا یی سالن گشتم. 
تموم کلید ها رو زدم وسالن غرق نور شد. به سمت 
دیگه ی سالن رفتم و پا یین
راه پله ها منتظر سیاوش شدم صدای قدم هاش می اومد و قلبم قشنگ ترین پژواک 
ها رو ازش دریافت م ی کرد.
پا گرد رو رد کرد و من دیدمش. موهاش شلخت ه تر 
از قبل شده بود. از اون شلختگی ها یی که جذاب 
ترش کرد. من رو هم بی طاقت 
تر ! لباسش رو هم عوض نکرده بود.
از پله ها پا یین اومد و روبه روم ایستاد.
دست راستش رو به طرفم دراز کرد و کمرم رو 
لمس کرد. با لحن مهربونی گفت:
-حالت بهتره؟ 
با صدایی که بارون زده ی گریه بود، گفتم:
-حالم بد نیست، فقط دلشوره دارم.
دستش رو روی کمرم حرکت داد:
-چیکار کنم دلشوره هات تموم بشه؟ هر کاری بگی
می کنم، حتی اگه بگی همین االان برگرد یم؛ با اینکه خیلی خسته م بر می گردیم،
همین االان.
نزدیک ترشدم و بهش چسبیدم. دست دی گه ش رو هم 
دور کمرم حلقه کرد. صورتم رو روی سینه ش 
گذاشتم:
-اگه قرار باشه دلشوره هام تموم بشن، قطعا چاره 
ش رفتن نیست.
دست هاش رو دور کمرم سفت کرد، صورتش رو 
روی سرم گذاشت و شالم رو کمی به عقب هل داد، 
پشت هم موها ی سرم رو 
بوسید.
سرم رو عقب بردم، صورتم رو روبه روی
صورتش بود.یکی از دست هاش رو از دور کمرم 
برداشت، دست برد و شالم رو از
روی سرم به روی گردنم هل داد.
موهام رو با کش باالای سرم بسته بودم، کمی کج شد 
و نیم رخ ایستاد تا با احتیاط کش موهام رو بازکنه. 
موهام روی شونه م رها شد.
سیاوش روشون دست کشید و مرتبشون کرد.



‌‌‌‌░⃟⃟🌸

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

وَقتی هر ثانیه‌ی شب تپش حَراس من بود،
وقتی زخمِ خنجر دوست بهترین لباس مَن بود،
تو با دست مِهربونی به تنم مرحم کشیدی ...

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

.
باید مدام کوک کرد
دلی را که از خستگی روزگار
صدایش ناموزون‌ست

باید جان را نواخت
          چه به سرود
          چه به حضور،
              و عشق آوازی‌ست
              که هر روز باید خواند.


عصرتون ناب و لذت ببرید از این موسیقی😍☕️❤️

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

آهنگ بادبادک با صدای بی تکرار حبیب


چشم تماشای خلق در رخ زیبای اوست
هر که نظر می‌کنی محو تماشای اوست

حلقهٔ دیوانگان سلسله را طالبند
تا سر زنجیرشان زلف چلیپای اوست

#بسطامی
💛🎧🌻

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

می شود ا‌دامه داد،
با تمام غیرمنتظره های رخ داده.
می شود تلاش کرد و رسید،
حتی با قدم های کوچک.
می شود جای تنها زنده بودن،
زندگی کرد.
و‌ راستش این انتخاب اصلا ساده نیست،
پس اگر انتخاب کرده ای
از همه ی اتفاق ها بگذری،
و به زندگی کردن ادامه دهی،
به خودت تمام قد
افتخار کن . . . 🌷

#انسیه_انجمی_پور

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

اندکی‌نوازش‌چشم؛

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

خیر مقدم عرض میکنم به  عزیزانی که تازه پیوستن به چنل و سپاس حضور دوستانی که همراه چنل هستن و خواهند بود🌸

حضورتان را قدردانیم❤️🙏
مفتخریم به حضورتون؛
ساعات عمرتون،
        تفسیری از عشق؛
        خوشحالیم ‌به بودنتون

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

.
بیا و عشق بورز
به روشنایی خورشید شرق
عشق بورز....

#حمید_مصدق

#بیکلام

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

فکر میکنم تلاش هایم را برای زندگی کرده ام ،
برای آدم ها ،
حالا وقت رها کردن است
باید برای چیزی یا کسی بایستی که ارزشت را بداند
امروز همان روز رهایی ست
همان شنبه ی تصمیم…

#حاتمه_ابراهیم_زاده

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

سلام بر کسانی که
در تاریکیِ خبرهای تلخ
چراغِ امید را خاموش نمی‌کنند.

#محسن_شکراللهی

صبح بخیر

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

شنیدین میگن یه آهنگی هست که تا مدتها تو رو درگیر خودش می‌کنه، این آهنگ عیناً نمونه بارزش هستش...

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

#سهم_من_از_عاشقانه_هایت
#قسمت329

-خیلی زود نیست آمار من رو بگیری، روالش 
چطوریه، من خبر ندارم؟ با ید بالافاصله آمار گرفت 
یا چند روز بعد؟
با شیطنت گفتم:
-همون دقیقه که خطبه می خونند دیگه همه چی 
شروع میشه.
خودش رو بهم نزدیک کرد و گفت:
-من عاشق این چیزها یی هستم که برای اولین بار 
شروع می شه.
دستش رو به سمت صورتم برد و موها ی کنار 
صورتم رو به داخل هل داد و بعد با نگاهی به چشم 
هام گفت:
-همه ش فکر می کردم، حس مالکیت نسبت به یکی، 
همون حس مسئولیته. به همون اندازه پر زحمت و 
پردردسر، چه اشتباه مزخرفی 
بود ! توی دلم برای این حس ولوله هست.دستش رو پا یین تر آورد و گونه م رو نوازش کرد.
دستم رو باالا بردم و روی دست سیاوش گذاشتم:
-سیاوش من می ترس...
با فشاری که به دستم وارد کرد نذاشت بقیه ی حرفم 
رو ادامه بدم:
-سارا از این به بعد اگه از ترس حرف بزنی بهم 
برمی خوره. هیچ وقت دیگه از ترسیدن حرف نزن. 
اون قدر دوست دارم که باید تو 
رو از تموم ترس ها دور کنه. وقتی یک ی دوستت 
داره، با ید احساس قدرت کنی، حتی وقتی کسی رو 
دوست داری هم احساس قدرت 
کن.
-من هم دوست دارم و هم می دونم که تو دوستم 
داری.
-نرفته دلم برات تنگه، تا شب کلی بهم سخت می 
گذره. تعجب گفتم :
-شب؟ 
خندید و گفت:
-آره شب می بینمت.
سرم رو تکون دادم و گفتم :
-من نمی تونم شب جا یی بیام.
جلوتر اومد و توی صورتم رمزمه کرد:
-باشه هر چی تو بگی.
نفسش تو صورتم پخش شد؛ نگاهی به چشم هاش 
کردم. می ترسیدم خیلی قبل تر از این لو رفته باشم 
که چقدر دوست دارم هرم نفس 
هاش رو!
آدم گیج و منگی نبود، همیشه حواسش جمع بود و 
گر نه چرا با ید تو صورتم زمزمه می کرد.هر چی تو بگی " ش این معنی رو می داد که، " 
من می دونم همون کاری که من می خوام رو می
کنی"
با بدجنسی گفتم:
-پس تا فردا 
غلظت بدجنسیم رو بیشتر کردم و دسته گل رو باالا 
تر آوردم و بوش کردم.
به گل توی دستم اشاره کرد و گفت:
-من رو از این می ترسونی؟
خودم رو عقب کشیدم و نگاهی به اطراف کردم. 
دنباله ی نگاهم رو گرفت و وقتی متوجه ی شلوغی
اطراف شد کنار کشید.
صدای زنگ گوشیم بلند شد، از جیبم درآوردم و 
نگاهش کردم قرار بود هر وقت آرش رفت، لیلا تک زنگ بزنه و 
خبرم کنه.
سیاوش ماشین رو حرکت داد و داخل کوچه شد.
روبه روی در ساختمون پارک کرد و با میلی گفت :
-برو باالا، فقط سریع تر برو؛ قشنگ معلومه 
عروسی.
کتش رو از روی پام برداشتم و عقب ماشین گذاشتم.
در رو باز کردم و پا یین رفتم.
سیاوش دستش رو به سمت من دراز کرد:
با تعجب گفتم :
-چی میخوا ی؟
با چشم هاش به دسته گل اشاره کرد، دسته گل رو 
پشتم گرفتم و گفتم:
-دسته گل خودمه.
خندید و گفت:-خونه که نمی تونی ببری، بذار دست من امانت 
بمونه، بعدا بهت برمی گردونم.
با اکراه گل رو به طرفش گرفتم، من نمی تونستم 
داشته باشمش. مشکالت هر چند کوجیک و جزئی، 
داشتند خودشون رو نشون می
دادند. کم کم سر و کله ی همه شون پیدا می شد. 
جدایی دیگه راحت نبود. حاالا که وصل شده بودیم، 
جدا شدن آزار دهنده تر شد. تقسیم 
یادگاری ها و پنهون کردنشون، حتما ریزترین حفره 
ی این محرم شدن یواشکی بود.
گل رو جلوی صورتش برد و یه شاخه گل رو باالاتر 
کشید و بوسید . از دسته ی گل ها جداش کرد و به 
طرفم گرفت:
-این برای تو!
-با ناراحت ی گفتم:
-چرا جداش کردی، خراب شد لبخند جذابی زد:
-آخه اینقدر با ناراحت ی دادی، گفتم همین الانه که 
گریه ت بگیره
گل رو گرفتم و بوش کردم
-حاالا برو باالا
نگاهی بهش کردم و آروم در رو بستم.
گفتن " خداحافظی " مساو ی بدتر شدن حالم بود. 
وقتی دوست داشتن رو مشق کنی، گفتن بعضی
کلمات حرام میشن.
شیشه ی ماشین رو پا یین داد:
-خیلی زود می آم می بینمت عروس قشنگم.
در رو بست و منتظر شد داخل ساختمون بشم.
"عروس قشنگش " ضعف کرده بود. کاش می 
دونست عروسش از این به بعد چقدر دردهاش حجم 
بیشتری می گیرند.



‌‌‌‌░⃟⃟🌸

Читать полностью…

بهارِ عشق🤍🌺

8نوع دستکاری روانی با مثال…

Читать полностью…
Subscribe to a channel