1338
@kootah_beshnavim ارتباط با ادمین: @Leila_toufani
روزهایم طولانی شده
و آرزوهایم کور
گم شدهام
در التهاب و غم کوچه و خیابانها
گویی ابرهای آسمان خیالم هرگز نباریدهاند
در شورهزار احساسم بیهدف نشستهام
نه توان رفتنم هست
ونه قرار ماندن
بحرانزده
مات و سردرگم
چنین مرگ تلخ و سختی
تاوان کدام روزگار خوشمان بود
لیلاطوفانی
#شعر
خوبی؟
من سگرمههایش دَرهم بود.
دلتنگ از سرسختی روزگار خیره به یک نقطه نگاه میکرد.
حوصله حرفزدن با هیچکس را نداشت.
نه جایی میرفت نه کسی کنارش بود.
بالاخره یک روز یک نفر جرات کرد و احوال من را پرسید.
+خوبی؟
- خوبِ خوب
فقط یه رویه میخوام یه آستر
+چی؟
- چه میدونم
این روزها شدهام تیکه والله بالله
+برای چی؟
-خودم هم نمیدونم
به این میگن بازیزندگی
معلوم نیست
بالاخره کِی تموم میشه
کی تمومش میکنه
صدای بچهها از کوچه حرفشان را قطع کرد
عمو زنجیرباف
بله
زنجیر منو بافتی
بله
پشت کوه انداختی
بله
بابا اومده چیچی آورده ....
لیلا طوفانی
#داستانکهای_من
@kootah_beshnavim
الهی
بارش نور بر ایران عزیز
آگاهی جمعی استوار باد،
مردم در مصونیت و پایداری بمانند، نور راهنما فعال گردد و سرزمین در امان نگاه داشته شود و اهرمن خوار و ذلیل و رسوا و نابود گردد ، و بانگ آزادی حقیقی بصدا درآید
یادداشت روز
چرا وقتی در رُم هستم
بازگشت به میهنام را انتظار میکشم،
اما وقتی در سرزمینِ بومی خود به سر میبرم
روحِ من شیفته و شیدای حضور در ایتالیاست؟
و چرا، عشق من، سرورم، وقتی با تو هستم،
به شدت خسته و بی حوصلهام،
اما وقتی برمیخیزی و ترکم میکنی،
برای دیدار مجدد تو، با تمام وجود فریاد میکشم.
دوروتی پارکر
ویندایر در تحلیل این شعر در کتاب اندیشههایماندگار میگوید: "دوروتی در قالبی زیرکانه و طنز یکی از عادتهای ناهنجار متداول مردم را مطرح میکند."
مشابه این رفتار برای همه ما پیش آمده شیفتهی یک اتفاق و وقوع ماجرایی هستیم اما در زمانی که در آن لحظه حضور داریم از غفلت رنج میبریم.
ندانسته و بیتوجه از درک و لذتِ بودن در زمان خود را محروم میکنیم و به فکر حسرتهای گذشته و یا ترس از روزهای آینده هستیم.
انگار انتظار و عطش و شوقی را که داشتیم فراموش میکنیم و یک باره همه چیز برایمان ملالآور میشود و از دریچهای دیگر به زندگی نگاه میکنیم.
این شعر شاید به نوعی ما را متوجه ناسپاسی هایمان میکند که از بودن در رُم رضایتمند نیستیم!
افراد بزرگ و خردمند هیچگاه چنین سرگردان در گذشته و آینده عمل نمیکنند.
به عبارت دیگر ما همواره در کشاکشِ زمانها و مکانها عدم حضورمان را نقش میزنیم.
بی اختیار یاد این شعر نقل شده از ابوسعیدابولخیر افتادم:
"در یمنی چو با منی پیش منی
گر پیش منی چو بی منی در یمنی
من با تو چنانم ای نگار یمنی
خود در غلطم که من توام یا تو منی"
این محتوا به شکل ضرب المثل هم در آمده:
"در یمنی پیش منی"
هرچند دوروتی پارکر نویسنده آمریکایی در سالهای ۱۸۹۳ تا ۱۹۶۷ زیسته است اما جالب است که شعرش در مورد مشکل بزرگ مردم این زمان است.
حکایت ما که موقع غذا خوردن به مشکلات کاری و یا عاطفیمان و.... فکر میکنیم و از عطر و طعم و مزه غذا غافل میشویم.
موقعِ کار کردن به استراحت فکر میکنیم و در زمانِ خوابیدن به کارهای روزانه فکر میکنیم.
به عبارت دیگر از اینجا بودن ودر زمانِ حال بودن ناتوان هستیم و همیشه در جایی هستیم که نباید باشیم و هیچگاه به رازِ این لحظهها پی نمیبریم.
هنری دیویدثارو در وصف زندگی در زمانِ حال جملهی عجیب و جالبی دارد:
"در میان تمام انسانهایی که از روز ازل چشم به جهان گشودهاند تنها افرادی که لحظههای گذران زندگی را با یاد گذشته تلف نکردهاند آمرزیده و عاقبت به خیر هستند."
لیلا طوفانی
#یادداشت
@kootah_beshnavim
من دوام آوردم
بازهم دوام میارم
ولی دلم میخواست
معنای زندگی ام
چیزی بیشتر از دوام آوردن باشد
یادداشت روز
شاید شما هم تجربه کردهاید بعضی روزها خوشحال و سرحال هستیم و گاه بدون دلیل خاصی حالمان بد است.
اغلب در این زمان تصور میکنیم افسرده هستیم و نمیدانیم با این حجم از تنهایی و بیحوصلگی چه کنیم؟
□چندی پیش از اورهانپاموک جملهی جالبی خواندم :در واقع پاموک قبل از آنکه دچار حالِ بد شود با مطالعهی مستمر از وقوعِ حال بدِ خودش جلوگیری میکند.
"من برای اینکه حال خوش داشته باشم باید دوزِ روزانهی ادبیات را مصرف کنم.
در این مورد هیچ فرقی با بیماری که هر روز باید یک قاشق دارو مصرف کند ندارم."
□با برنامهریزی برای گذراندن اوقات شبانهروز.
اینکه بتوانیم با انجامدادن کارهایی چون :
مطالعه پیاده روی نوشتن موسیقی ارتباط با دوستان فیلمدیدن فعالیتهای مورد علاقه و مهارتآموزی در زندگی هدفگذاری کنیم.
حیرت
حالش بد بود.
مدتها بود نقاشی نمیکرد.
کسی علتش را نمیدانست.
همه چیز تغییر کرده بود.
دنیا سیاه و سفید بود.
رنگهایش بی مصرف مانده بود.
هیچ احساسی به رنگها نداشت.
بیفایده بود او هیچ رنگی را نمیدید.
لیلاطوفانی
#داستانک
@kootah_beshnavim
زندگی تو ایران تو همین یه بیت شعر فروغی بسطامی خلاصه شده:
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد
یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند...
یادداشت روز
"کم گوی و گزیده گوی چون دُر
تازاندکِ تو جهان شود پُر"
از فواید سکوت چه میدانید؟
من عاشق سکوت هستم شما چطور؟
روزانه چه مدت سکوت میکنید و در آرامش هستید؟
به نظر شما سکوت علامت رضاست؟
نظرتان در مورد این شعر چیست:
"سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست"
علامت سکوتِ بیمارستان در مقایسه با سکوتِ موسیقی چه تفاوتی دارد؟
آیا میدانید چند نوع سکوت در موسیقی وجود دارد؟
به نظر شما شب چرا رازآلود است و پر ابهت؟
چقدر با مراقبه و سکوت آن آشنا هستید؟
وصدها سوال دیگر در باره سکوت.
هرچند افراد زیادی با سکوت میانه خوبی ندارند من اما عاشقِسکوت هستم.
یکی از چیزهایی که باعث شارژ بدن و به دست آمدن آرامش و انرژی در وجود ما میشود همین سکوت است.
تمام ابهت شب به خاطر سکوت آن است همان سکوتی که کائنات را به آرامش دعوت میکند.
سکوت آرام بخش است و آشفتگی ذهن را سر و سامان میدهد.
سکوت معانی مختلف و جالبی میتواند داشته باشد.با سکوت به اعماق درونمان میرسیم و خودمان را کشف میکنیم.
در بسیاری مواقع ممکن است معنای اعتراض داشته باشد اما عموم مردم معنای رضایت از آن برداشت میکنند.
در موسیقی معنایی دیگر و در مراقبه جایگاهی دیگر در حالیکه همه اینها به ظاهر سکوت نوشته میشوند.
در این روزگارکه نگرانی و نفرت و ترس و حرص و اضطراب بر دنیا حاکم شده و روح انسان زخمی این جراحتهاست سکوت میتواند بهترین التیام و مرهم این زخمها باشد.
توماس مرتن در کتاب آبهایسکوت نوشته است:
"اگر میخواهیم بهبود یابیم، تطهیر شویم و برای انجام وظایمان نیرو بگیریم، باید هر روز در آبهای سکوت فرو رویم."
#نقطه_سرخط
میخواستم از رویاها و خاطرهها بنویسم.
اما دیدم آنقدر از انها دور هستم که اگر بخواهید با من همراه شوید خسته میشوید.
شما را نمیدانم ولی گاهی آدمها از رویاهاشان خیلی دور میشوند.
برای همین ترجیح میدهم از چیزهای نزدیکتر حرف بزنم.
من هم یک نفر مثل شما هستم و کلماتی در دستانم دارم که هنوز هم حالشان خوب است.
درست است رویاهایم دور هستند و خاطراتم کمی تلخ و تاریک.
اما کلماتم رنگی و تروتازه و شفاف هستند.
.
دلم میخواهد با این واژههای خوشآبورنگ و با طراوت گاهی برای خودم و یا شما چیزی بنویسم.
شاید باعث شادی و دلیل حالِ خوب کسی باشم.
خطخطیهای من و گفتن از باد و باران و عطر گلها و شکوفهها و رقص قاصدک در باد و آوازِ باران و خشخش برگها و هوهوی باد و موج دریا ممکن است گاهی برای دلی شادی بیاورد
در کتاب قانونِشفا خواندم: "هرگاه اندیشهای آکنده از نفرت و انزجار از سرِ آدمی میگذرد سمی مهلک در تن او ایجاد میشود که اگر خنثی نشود چه بسا مرگ به بار میآورد."محبت صاحبِ همه قدرتهاست و فعالکننده نیز هست.
دکتر فاکس میگوید:برای شفای ناخوشیهای خود محبت تولید کنید.
"اگر جمیع آدمیان را به چشم محبت بنگرید، همهی موهبتها از پی آن خواهد آمد."
او همچنین میگوید:" مردمِ بسیاری فقط پس از چند روز کار در مسیر محبت هر گونه مشکلِ شخصی ناگهان از زندگیشان رخت بربسته و ناپدید شده است."
شما هم میتوانید
حسرت
درآن زمان
که مرگ
آمدُ
تو را به کام خود کشید
صدای پای رفتنت
درون قلب من شکست
رها شدی ز زندگی
و دستِ مرگ
تو را زمن گرفتُ
برد از این دیار
سفر به خیر
کجای قصه ماندهام
بدونِ من سفر!
به من
خبر نداده
رفتهای
چگونه رفتهای؟
دلم شکسته از نبودنت
به یادِ لحظههای
بیتو بودنُ
برای حرفهای
ناشنیدهات
تمامِ شهر تنگ میشود برای بودنم
و ردِ آن نگاهِ تو درون دیدهام
هنوز مانده بر دلم
دلم برای تو
همیشه تنگ میشود
به من نگو که نیستی
کجای این جهان نشستهای
و بیخبر
مرا نگاه میکنی
چقدر بیتو خستهام
و رفتهام ز زندگی
چقدر بیتو آه میکشم
و خستهام ز زندگی
لیلا طوفانی
#شعر
دیگر جوان نمیشوم
نه به وعدهی عشق
و نه به وعدهی چشمانِ تو
و دیگر به شوق نمیآیم
نه در بازیِ باد و نه در رقصِ گیسوان تو.
چه نامرادیِ تلخی!
و دریغا، چه تلخِ تلخ فرو میریزم
با سنگینیِ این غربتِ عمیق
در سرزمینِ اجدادیِ خویش
و دریغا، چه عطشناک و پریشان پیر میشوم
در بارش این گسترهی تشویش
در خانهی خورشیدها و خاطرهها
و دیگر جوان نمیشوم
نه به وعدهی این بهاری که آمده است
و نه به وعدهی آن شکوفههای یخ زده!
"محمدرضا عبدالملکیان"
خاموش
به خیابان رفتم.
خورشید رفته بود.
دو جان پاک و چهار چشم منتظر نور را ندیده پرکشیده بودند.
ماه میتابید.
ما کوهِ اندوه در دل و بغض در گلو تماشا میکردیم.
ما را کشته بودند.
شهر غرق در سکوت بود و چادری سیاه بر سر کشیده بود.
شهری که داشت خفه میشد.
مردم در رفتوآمد بودند.
چشمها با هم گفتگو میکردند.
با دیدن مردم اشکهایم جاری شد.
امید در گوشهی میدان ایستاده بود و چشم از ما برنمیداشت.
نمیدانم این چندمین بار بود که ملتی را با هم کشته بودند؟
لیلا طوفانی
#داستانک
@kootah_beshnavim
یادداشت روز
امشب تمام حوصلهام را
در یک کلام کوچک
در تو
خلاصه کردم:
ای کاش میشد
یک بار
تنها همین
یک بار تکرار میشدی! تکرار......
قیصر امینپور
هر چیز و هر کسی در دنیا شخصیت خودش را دارد که با هیچکس و هیچچیز و هیچجای دیگر قابل مقایسه نیست.
من معتقدم خانهها هم مثل ما آدمها شخصیت مخصوص به خودشان را دارند.
و از ویژگیهایی برخوردارند که قابل قیاس با خانههای دیگر نیست.
زیبایی و جذابیت هر خانه از وسایل آن نیست بلکه به انرژی و صفای دل ساکنانش مربوط میشود.
هر خانه با نشانهها و تصاویر خاصِ خودش در ذهن ما جان میگیرد.
این روزها اما تجملات و ظواهر چشمان ما را تسخیر کردهاند و اجازه نمیدهند تا زیبایی و جذابیت هر خانه را واضح ببینیم.
دلتنگِ خانهای هستم که ساکناناش دیگر زمینی نیستند.
خانهای که تصویر حیاط و باغچه و گلدانها و حوض وسط آن به تمام دیدنیهای خوب دنیا میارزید.
گلهای مروارید و ابریشماش هنوز در نگاهم میدرخشند.
حیاطی که حیاتِ وجودم از آن جانگرفت.
حیاطی که روح داشت و زنده بود و همه از دیدنش به وجد میآمدند و میگفتند اینجا کجاست!؟
تصویری زنده از حوض و گل و سبزه و درخت و انگور و پرتقال و گوجه و آب و زندگی و تخت و چای و عصر و صدای آب و بوی خاک و .....که هر عصر جانمان را صفا میبخشید.
صفای خانهها از وجود آدمهای خانه است.
خانهای با روح که لطافت و آرامش را مدیون یاد خدا و محفل قرآناش بود.
جلابخش آن خانه مهربانی دلها بود و یاد خدا.
خانهای معمولی و زیبا و فرحبخش در روزگاری که دلهامان هنوز فریب تجملات و ظواهر را نخورده بود.
یا خانهای دیگر که به گل و پرندهها و خوراکیها و مهماننوازی و مزههایش معروف بود.
خانهای که به آزاد بودن پرندهها و پریدنشان در فضای خانه و چشیدن مزهها و نوشیدن چای و قهوه و شور و نشاط و گلهایش شناخته میشد.
خانهای با صفا که موجودات دیگر هم در دلش جای داشتند.
جایی برای گلدانها و جایی برای موجودات زنده و زیبا ماهیها پرندهها و ...حتا حلزونها.
هر خانه مارا به یاد و خاطرهای میبرد از سالهای دور و گذشته.
گاه کوهی از غم و خاطرات تلخ بر دل مینشیند. گاهی هم باعث دلگرمی و شیرین شدن کاممان از خاطرات خوش آن مکان میشود.
خانههاتان آباد و شاد و فرحبخش و پرنشاط
دلتان شاد و سلامت
لیلا طوفانی
#یادداشت
@kootah_beshnavim
از زرتشت پرسیدند
از اینهمه نیایش
به درگاه خداوند،
چه بدست آورده ای؟
جواب داد:هیچ!
اما بعضی چیزها را از
دست داده ام!!!!
خشم، ، نگرانی، اضطراب،
افسردگی،
واحساس عدم امنیت را
@kootah_beshnavim
یادداشت روز
آدمها از خانه که میروند هریک چیزی را باخود میبرند.
آنوقت خانه از رفتن آنها انگار چیزی کم دارد.
مادران با رفتنشان مهربانی را با خود میبرند.
پدران مردانگی و استواری را با خود میبرند.
و فرزندان هیجان و شادی و شیطنت را میبرند.
وقتی همه اینها از خانه رفت خانه دیگر خانه نمیشود.
آنوقت هر یک از آنها در هر کجا که باشند آنجا کلی کم و کسری خواهد داشت که هیچکس به تنهایی توان بر پایی خانه را نخواهد داشت.
درست مثل برپاکردن یک چادر که نیازمند داشتن چند ستون است تا برقرار و کارآمد شود.
آنجا که مادری نیست هر قدر تلاش کنید خانه شکل نمیگیرد چون اصلیترین ستون و پایه و پناه خانه وجود ندارد.
با مردانگی و استقامت تنها هم نمیتوان خانهای را بنا کرد.
یا اگر فرزندان با شیطنت و شادی در خانهای شوروشعف بر پا کنند باوجود هیجان فراوان اما بدون مهر و مهربانی و شانههای مردی برای ایستادگی و تکیهگاه بودن آن مکان خانهای کامل نخواهد شد.
خانه محل گذر نیست خانه بنایی است برای شکوفایی و رشد و طراوت انسانها تا به امنیت برسند.
پس باید تا میتوانیم از این مکان در جهت ساخته شدن و تربیت انسانها الهام بگیریم چرا که ما همیشه در کنار هم نخواهیم بود.
در واقع هریک از ما باید در مسیر زندگی توان ادامه حیات و سرزندگی را داشته باشیم و دچار خلاء فکری و روانی نشویم و هر جا که هستیم قدرتمندانه عمل کنیم.
هرچند آدمها میروند اما خانه ها میمانند.
دیوارها اتاقها همه هستند.
کوچه ها درختها خیابانها درها مغازه ها چراغها و ماشینها همه هستند.
هر یک از ما در دل دیگری حرفی نشانهای نگاهی دوستداشتنی دلگرمی خاطرهای و احساسی را جا گذاشتهایم.
زمان در گذر است و ما را باخود هر دم به سویی میبرد و یادمان را به مکانی و زمانی میکشاند.
در سکوت خانه تمام لحظههای رفته از یاد دوباره جان میگیرند و هر زمان ما را به خیالی و قصهای و ماجرایی میکشانند.
یاد قطعهای که پیرمرد ۸۵ سالهای در آستانه مرگ نوشته افتادم:
اگر میتوانستم یک بار دیگر زندگی کنم بیشتر استراحت میکردم.
شانس خود را بیشتر امتحان میکردم.
خیلی چیزها بود که من آنها را بیش از حد جدی گرفتم، باید دیوانه تر میبودم.
اگر زندگی از نو تکرار میشد در سپیدهدمِ صبحهای بهاری با پای برهنه به پیاده روی میرفتم و در پاییز تا دیر وقت به خانه بر نمیگشتم.
چرخ و فلکهای بیشتری سوار میشدم و طلوع خورشید را بیشتر تماشا میکردم و اوقات بیشتری را با بچه ها میگذراندم.
فقط اگر زندگی تکرار میشد.
اما میدانید کهنمیشود.
پس حواسمان بیشتر به زندگی باشد.
لیلا طوفانی
#یادداشت
@kootah_beshnavim
پنهانی
مهمانی عجیب و هیجان انگیزی بود.
شوق زیادی داشتم تا زودتر برسم.
پیداکردن آن تعداد از هم کلاسیهای دانشگاه بعد از سالها و جمعشدن در یکجا شاهکار بود.
با دیدن هر کدام از بچهها خاطراتی برایم تداعی میشد.
شور و حال خاصی در جمع وجود داشت.
فرصت کمبود و از شلوغی و همهمه نمیتوانستیم متوجه حرفها بشویم.
همه دوست داشتند صحبت کنند و در عین حال شنوندهی حرفهای بقیه هم باشند.
خوشحالی در صورت همه موج میزد.
در میان شلوغی یک دفعه متوجه نگاه عمیق رضا و چشمانِ خیس سیمین شدم.
باور کردنی نبود انگار عشق و زخم عمیق بینشان دوباره سر باز کرده بود.
خیلی طول نکشید که ناگهان متوجه شدیم سیمین در میان جمع نیست.
لیلا طوفانی
#داستانک
@kootah_beshnavim
زندگی ملالآور
بر سر همان میز همیشگی نشستهایم.
شورِ مذاکره در سر.
این کار هر شب ماست.
من او را نمیبینم.
او من را نمیشنود.
نویسنده: لیلا طوفانی
#داستانک
ناصرالدین شاه و جهنم
گوینده : لیلا طوفانی
کوتاه بشنویم
@kootah_beshnavim
منام آن زنی که تمامِ کشتیها
در او غرق گشته
و تنهایش گذاشتند
و آنگاه که هیچ بادبانی
جز بالهایش برای او نمانده بود
آموخت که چگونه
از زن بودن رها شود
و به پرندهی دریایی تبدیل شود...!
غادة السمان
یادداشت روز
سمتِ دلتنگیِ ما
چند قدم، راهی نیست
حالِ ما خوب؛ فقط
طاقتمان طاق شده...!
اسماعیل دلبری
هر آنچه بود اتفاق افتاد.
شب در سکوت وحشتانگیزی تمام شد.
اما فرداخورشید دوباره از آسمان سر برآورد.
میآید و میتابد و روز تمام میشود و شب میرسد و همه بیوقفه از پیِهم در آمد وشد.
ما میخوابیم و بیدار میشویم و میرویم و میآییم و مینشینیم و حرف میزنیم.
دیگر حتا ما هیچ ما نگاه هم نیستیم.
طاقتمان طاق شده روحمان کوچکتر از آن شده تا تحمل کند بار این رنج و کاستن را، هر روز پنجه در پنجه آفتاب دگری.
دردی کهنه و جانسوز و بی درمان.
رنجی که جسمها را فرسوده و خراشیده بی آنکه پایانی داشته باشد .
هیچ روشنایی و امیدی در دلهای زخمخورده نیست.
به خیابان رفتم حتا در شلوغترین نقطه شهر هم طاقتِ مردمان طاق شده بود.
انگار دگمه خاموشمان را زدهاند.
همه در حالتی گیج و منگ و خاموش نگاه میکنیم.
ماهمه خاموششدگان و مسافران این شهر غریبیم که غریبنوازی را از یاد برده است.
حتا ماشینها هم بوق نمیزدند.
بیآنکه آبی از آسیاب غم و اندوه افتاده باشد.
بازار مرگ و نیستی داغتر از همیشه شیطان بساطش را پهن کردهبود ودر انتظار حریف تار و پود نحس و سیاهش را میبافت....
گره در گره تا بخشکاند ریشهی هر چه زیبایی و شادی و خوشبختی و امید را.
این طرف زندگی سازِ خودش را میزند و مردمان را به ادامه راه میخواند.
وما از خود بیخودگشتگانِ سرگشته و حیران قدم به راه گذاشته و سرخورده از روزگار و افسونهایش نظارهگر زورآزمایی رنج و زندگی هستیم.
کاش قبرستانی بسازیم تا به جای پنجههای آفتاب غم و اندوهمان رابرای همیشه در آن به خاک بسپاریم و آزاد شویم.
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
باید کشید بیرون از این ورطه رخت خویش
لیلا طوفانی
#یادداشت
@kootah_beshnavim
دلم قطار می خواهد.
سوت بکشد، راه بیفتد.
ما را بردارد از اینجا،
جای بهتری بگذارد.
آخر دنیا
این بهترین خبر بود.
جالب و باورنکردنی.
جمعههای دلگیر و شنبههای سخت به پایان رسیده بود.
بیآنکه بدانند بعد از این چه خواهد شد.
همه شاد بودند که دیگر هفتهای با کارهای عقبافتاده و تکراری و یکنواخت را پیشِرو ندارند.
دنیا به آخر رسیده بود.
انگار مردم برای همیشه از شر این زندگی پوچ راحت شده بودند.
دیگر چه جای نگرانی بود همه چیز معنی خودش را از دست داده بود.
چگونه و چطور کسی نمیدانست!
لیلا طوفانی
#داستانک
@kootah_beshnavim
یادداشت روز
امروز مینویسم:
برای امید
برای پنجمین کشور ثروتمند دنیا
برای ایران سرزمین دلیران
برای همه دلتنگیهای یک ملت
برای تمام سالهای عمرمان که رفته از دست
برای تمام آرزوهای دست نیافته
برای همه جوانان از دست رفته
برای آنها که با هزار غصه راهی دیار غربت شدند
برای مادرانی که همیشه چشم انتظار ماندند
برای از دستدادن نخبههای کشور
برای شادیهای نداشته
برای غمهای تلنبار شده در دلها
برای اختلاس
برای تمام آه و حسرتهای دل جوانان
برای آنها که در سطل زباله میگردند
برای کودک ۱۱ ساله که به خاطر نداشتن موبایل خودش را کشت(نتوانست اینترنتی درس بخواند)
برای کودکان رفته از دست
برای کودکان مادر و پدر از دست داده
برای فاصله طبقاتی که حقمان نبود
برای خانوادههایی که از خط فقر نابود شدند
برای زوجهایی که در اثر فقر ازدواج نکرده طلاق گرفتند
برای آنها که از بیخانمانی در پشت بام و پارک وخیابان خوابیدند
برای کشوری که بزرگترین سرمایهاش را از دست داد(فرار مغزها)
برای تمام مادران داغدار
برای تمام جان و مالهای از دست رفته در این کشور
برای تمام روزهای خوب نیامده
برای تمام ناکامیهای یک ملت
برای تمام خشمهای فرو خورده
برای تمام بغضهای در گلو مانده
برای تمام رنجهای یک ملت ستم دیده
برای مردمی که حق انتخاب نداشتند
برای خاموشی یک ملت
برای آرامشی که رفته
برای شبهای ترس و وحشت
برای همه دختران و پسران پر کشیده به آسمان
برای همه ستارههای آسمان ایران
که از آسمان رفتند
برای آنکه تاریخ ما را فراموش نکند
لیلا طوفانی
#یادداشت
@kootah_beshnavim
آنهایی که دوست داشتنشان سخت است ، آنهایی هستند که بیشتر به عشق نیاز دارند .
نیکوس کازانتزاکیس
@kootah_beshnavim
یادداشت روز
تصور کنید اگر از همین امروز هر وضعیتی را که در زندگی دارید بپذیرید چه احساسی پیدا میکنید؟
قطعن احساس آرامش و آسودگی پیدا میکنید و در واقع به رنجهای خودتان پایان میدهید.
اما متاسفانه اغلب اوقات عادت کردهایم برای خودمان رنج ایجاد کنیم.
چگونه؟
با برچسبزدن به حوادث و روزها و ماجراهایی که در طی روز تجربه میکنیم.
اگر یک روز کارهایمان آنطور که باید پیش نرود.
فردی را از دست بدهیم.
از پروازمان جابمانیم.
فنجانِ دوست داشتنیمان از دستمان بیفتد و بشکند.
در خیابان پایمان لیز بخورد و لباسمان گلی و کثیف شود...... فوری برای آن روز نامگذاری میکنیم.
آن روز را بد و دردناک و تلخ و سخت میدانیم. وبرای همیشه یک برچسب بد به آن میزنیم ودر حافظه خودمان ثبت میکنیم.
در حالی که آن روز اتفاقات خوب و مثبتی هم داشته ولی ما قضاوت و برداشت منفی پیدا میکنیم.
با این کار نه تنها خودمان را آزار میدهیم.
بعد از مدتی هم این کار تبدیل به یک عادت میشود .
حوادثِ مختلفی که هر روز تجربه میکنیم همه در هستی درهم تنیدهاند.
به دنبال هم پیش میآیند ولی ما بدون توجه هر پدیدهای را جُداجُدا از هم میبینیم.
عافل از آنکه با این رفتار رنجنامهای همیشگی پیش روی خودمان درست میکنیم که پایانی ندارد.
با این احساساتِ منفی روحیه پذیرش و تسلیم را برای همیشه از دست میدهیم.
اکهارت تله می گوید:
"چیزی را بد نامیدن در درونت انقباض عاطفی ایجاد میکند.
هنگامی که بدوننام گذاری، اجازه میدهی وضعیتی باشد، ناگهان نیروی بسیار زیادی در اختیارت قرار میگیرد.
انقباض تو را از آن نیرو _نیروی زندگی_جدا میکند."
در واقع اگر در مقابل مرگ تسلیم باشیم و شکستن فنجان و دهها اتفاق دیگر را بپذیریم درگیری ذهنی پیدا نمیکنیم و دچار انقباض عاطفی نمیشویم.
اگر بخواهیم رنج نبینیم باید عادتِ نامگذاری را ترک کنیم و حوادث را خوب و بد نبینیم.
اکهارت تله در جایی دیگر میگوید:
"معجزه این است: در پسِ هر وضعیت، انسان یا شرایطی که بد یا شر به نظر میرسد، خیرِ عمیقتری پنهان است.
خیر عمیق تر_از طریق پذیرش درونی آنچه هست_از درون و بیرون، خودش را به تو نشان میدهد.
یکی از بالاترین حقایقِ بشر این است: در برابر شر مقاومت نکن"!
لیلا طوفانی
#یادداشت
@kootah_beshnavim
و عشق، هر کسی را به خود راه ندهد.
و به همه جایی مأوا نکند، و به هر دیده
روی ننِماید.
شهابالدین سهروردی
آواتار: برای چه کسی محتوا تولید میکنم؟
من برای کسانی مینویسم که این روزها در ترس و اضطراب زندگی میکنند؛ همانهایی که از شدت دلهره و تشویش، زندگی عادیشان مختل شده.
مخاطب من کسانی هستند که انگیزه، خواستهها و نیازهایشان به فراموشی سپرده شده و حتی مفهوم محتوا در ذهنشان جایی ندارد.
میخواهم با نوشتههایم، آنها را متوجه مفاهیمی کنم تا کمی دلگرم شوند.
هدفم این است که در همین شلوغیها، گاهی حواسشان به خودشان باشد و با خواندن یک متن یا دیدن پستی از این کانال، حالشان دگرگون شود و انگیزه پیدا کنند. شاید آن وقت بلند شوند و سراغ علاقههایشان بروند، یادی از آرزوهای فراموششدهشان کنند، بر ترسها و اضطرابشان غلبه کنند تا زندگیشان دوباره رنگ و لعابی بگیرد.
جنسیت، زن یا مرد بودن، مهم نیست.
آنچه اهمیت دارد، توجه به انسانیت انسان است.
هدف اصلی من انتقال حسِ خوب به کسی است که برای خوب شدن حالش به انسانهای دیگر نیاز دارد.
میخواهم هر چقدر که میتوانم، از این راه به انسان آزردهخاطر این دوران کمکی هرچند کوچک کرده باشم.
اگر ذرهای حال فردی خوب شود، من به هدفم نزدیک شدهام.
بزرگترین دلخوشیام، پیامهایی است که از دوستان دریافت میکنم که مینویسند: "حال ما با خواندن مطالب شما خوب میشود."
در نهایت، اگر پس از سالها تولید محتوا بتوانم تاثیر کوچکی بر افکار افراد بگذارم، این بزرگترین دستاورد برایم خواهد بود.
آن وقت است که امیدوارتر و شاکرتر از گذشته قلم خواهم زد.
لیلا طوفانی
#یادداشت
فرياد و فغان و نالهام دانی چیست؟
یعنی که
تو را
تو را
تو را
میخواهم...
ابوسعيد ابوالخیر
@kootah_beshnavim