1338
@kootah_beshnavim ارتباط با ادمین: @Leila_toufani
ای خدای خوبیهاو روشنیها
ما را از این روزگار ناخوب برهان
غمهایمان بزرگ
و تاریکیها سایه سرمان شدهاند.
ابر رحمتت را بر سرمان بباران که محتاجیم.
لیلا طوفانی
#برای_تو
نگاه کنید
یادتان هست
ما را
چهها که نشد
چهها که ندیدیم
چهها که نشنیدیم
و از همه سختتر
چهها......
که نتوانستیمبگوییم
این ما دیگر
آنمای گذشته نیست
نگاهمان
دنیایمان
قلبمان
وطنمان
نیازهایمان
همه و همه
هست و نیستمان
دیگر مثل گذشته نیست
ما ناگهان نور شدیم
خود نور
درخشان و شفاف
همه چیز در ما پیداست
لیلا طوفانی
#شعر
عادت نویسندگان | ۵
جین آستن برای نوشتن همیشه به اتاق کار مخصوصی احتیاج نداشت.
در اتاق نشیمن خانه و گاهی در میان رفتوآمد اعضای خانواده مینوشت و نوشتههایش را روی تکههای کوچک کاغذ پنهان میکرد.
کارلوس فونتس نویسندۀ پرآواز مکزیکی، دربارۀ تأثیرپذیری نویسندهها از همدیگر گفتۀ معروفی دارد: «داستان هیچوقت یتیم نبوده است.»
نویسندگان کمابیش تحت تأثیر آثار یکدیگرند. تنها نویسندگان نابغه از این امر مستثنا هستند و کمتر از کسی تأثیر میگیرند. تحول و تکامل آثار نتیجۀ درک صحیح از تأثیرپذیری از ویژگیهای آثار دیگران است و این تأثیرپذیری نهتنها ناپسند نیست بلکه هنرمند و نویسنده را از آن گریزی نیست.
جمال میرصادقی
ماه و خورشید
کرونا آمد.
ماهزر مادرِ ماهمنیر کرونا گرفت.
ماهمنیر پرستاریِ مادرش را بر عهده گرفت و کرونا به او هم رسید.
کرونا ماهزر را با خود برد.
چهل روز بعد، ماهمنیر هم به مادرش پیوست.
ماهزر و ماهمنیر همسفر شدند.
لیلا طوفانی
#داستانک
قرنها است که زنان به مثابه آیینهٔ درشتنمای، این امکان را برای مردان فراهم آوردهاند تا خود را دوبرابر بزرگتر از آنچه هستند، ببینند.
ویرجینیا وولف، از کتاب اتاقی برای خود
نویسنده
آن لاموت مینویسد: نویسنده کسی است که جدا میماند و جدا میایستد، مثل حلقهی آخر زنجیرهای که خودش با چیز دیگری در پیوند نیست؛ آنجا تنها میایستد اما تصمیم میگیرد که یادداشتهایی چند بردارد. شما بیرون هستید، بیرون ایستادهاید، اما به کمک دوربینهایتان میتوانید چیزها را از خیلی نزدیک ببینید. کار شما نشان دادن نقطه نظرتان، نشان دادن خط دیدتان، به نحوی واضح و شفاف است. کار شما دیدن آدمهاست آنگونه که واقعن هستند، و برای انجام این کار باید خود را در مشفقانهترین معنای ممکن بشناسید.»
وقتی که کتابی توی جیب یا کیفتون دارید، مخصوصا وقتهایی که غمگین و غصهدارید، مثل این است که صاحب یک دنیای دیگر هستید. دنیایی که میتواند شادی را به شما بازگرداند.
اورهان پاموک
شلوار پاریسی
روز باشکوهی بود. نسیم شمال همه جای اروپا را فرا گرفته بود. پارههای ابر با نسیم رو به جنوب پر میکشید. هوای آفتابی به هر چیزی رنگ تازهای میداد. خنکای دلپذیری توی هوا موج میزد.
در چنین روزی، سیمون موندک رییس بخش بازرگانی شرکت حاضر میشد که سر کار خود برود. بر خلاف معمول به جای سوار شدن به اتوبوس پیاده راه افتاد. دلش میخواست در این هوای دلچسب، شلوار نویی را که خریده بود به رخ این و آن بکشد.
شلوار پاریسی مشکی و راه راهِ آخرین مد را از بازار بزرگ خریده بود. تمام عمر آرزوی پوشیدن چنین شلواری را در سر میپروراند. جرارد فیلیپ توی یکی از فیلمهایش عین همین شلوار را پایش کرده بود. اما بین این همه آدم فقط او توانسته بود یکی برای خودش بخرد.
آقای سیمون شلوارش را پوشید و سلانه سلانه راه افتاد. هوای دلچسب و آفتابی و سیاستهای تازه و جَو دموکراتیک جامعه او را به خود مشغول کرده بود؛ اما گذشته از اینها زیر چشمی رهگذران را میپایید که تاثیر شلوار نو را توی صورت آنها بخواند؛ اما انگار نه انگار.
همه با قیافههای عبوس و گرفته، در افکار دور و دراز خود فرو رفته بودند و توجهی به او نداشتند. همشان شلوار معمولی به پا داشتند. با عجله از کنار او میگذشتند و حتی نگاه هم نمیکردند. گویی عمدی در این کار بود. رییس موندک پکر شد، ولی به هر حال خودش را یه جوری راضی کرد: "عجب مردمی هستیم ما! همه سرشان به کار خودشان است. انگار نه انگار که ما آدمیم. اصلاً شلوارم را در بیارم چکار میکنید؟ ها؟ چکار میکنید؟ بلی، لیاقت شما همین است. بلی، باید این کار را بکنم که بفهمید دنیا دست کیه!"
دوید سوار اتوبوس شد و خودش را دلداری داد. توی اداره شلوار شیک رییس چشم خیلیها را میگرفت. اما آنجا هم تیرش به سنگ خورد. همه سرشان به شرط بندی و مسابقه گرم بود.
رییس زیر لب گفت: "چرا این جا این قدر شلوغ است؟"
ناگهان زد به سرش و تصمیم گرفت دست به کاری غیر عادی بزند. هنوز نمیدانست چه کاری. انگار دیوانه شده بود.
ِآن روز بیشتر از همیشه توی اداره ماند و به خانه نرفت. سر میز نشست و صورتش را با دست پوشاند. یکهو از جا پرید. لبخند پیروزی روی لبهایش نشست. چشمهایش از شوق برق میزد. زنگ زد. مستخدم به دفتر او آمد. موندک گفت: "فلیکس جان! دیدم با این شلوار کهنه کار میکنی خجالت کشیدم... بیا این شلوار نو مال تو،" شلوارش را در آورد و جلو او انداخت. مستخدم ماتش برده بود. موندک از این دست و دلبازیها نداشت.
ساعت چهار بعد از ظهر راه افتاد تا به خانه برود. از خیابان نووی سویت گذشت. آرام و باوقار بدون شلوار توی خیابان قدم میزد. کیف به بغل، بند تنبانش را به دست گرفته بود و میرفت. قدمها را استوار بر میداشت. آقای سیمون بدون شلوار و شلنگ انداز توی خیابان راه میرفت و زیر چشمی عابران را نگاه میکرد. اما باز هم توجهی به او نداشتند؛ آنها ناراحت و گرفته از مشکلات خودشان، شلوار به پا داشتند و به تندی از کنار او میگذشتند و دور میشدند. گویی عمدی توی این کار بود.
سر خیابان ژرازلوسکی، موندک زیر شلواری را هم در آورد و دور انداخت. پاسبان زیر لب گفت: "به حق چیزهای ندیده و نشنیده. عجب دورهای شده! لابد قانون تازهای تصویب شده که مردم باید اینطوری توی خیابان بیایند. طرف هم که از مقامات است"
به میدان که رسید کفشهایش را هم درآورد. و پای برهنه و لخت خودش را به خانه رساند. کیفش را هنوز زیر بغل داشت. در را که باز کرد سر زنش داد زد "به چی نگاه میکنی؟"
زنش گفت: "من خیال کردم سرت را اصلاح کردهای، ای وای الان غذا دارد ته میگیرد"
پیش بندش را بست و به آشپزخانه رفت تا نهار را حاضر کند.
آقای سیمون وسط اتاق ایستاد و شانههایش را بالا انداخت. آهی کشید و کیف را پرت کرد روی مبل و گفت: "عجب!" کمی توی اتاق قدم زد. رادیو را روشن کرد و جلو آیینه ایستاد و باز گفت: "عجب!" سر میز نشست و دستمال سفره را به گردن بست.
صدای گرم و غمناک گویندهی رادیو بلند شد. "آسپرین داروی تازهای است که بیماریهای سخت را مداوا میکند آس پی رین"
نویسنده: استانیسلاو دیگات
مترجم: اسدالله امرایی
داستانهای کوتاه جهان...!
شَک
با اینکه کفش را پسندیده بود باز هم دودل بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد.
کیفِ همرنگ آن را دوست داشت اما فکر کرد مغازه قبلی کفشهایش راحتتر بودند.
بعد با خودش گفت اصلن بهتر است فردا با دوستش بیاید و با همفکری کیف و کفش مناسبتری را بخرد.
از مغازه که بیرون رفت چشمش به مغازه روبرویی افتاد.
کیف و کفشهایش سبک جدید و جالبی بود.
داخل مغازه رفت کفش مشکیای را پوشید اما انگار قهوهایاش رابیشتر دوست داشت.
حیف که کیفِ همرنگ آن را نداشت .
تلفنش زنگ خورد و مشغول صحبت شد.
بینتیجه از فروشنده تشکر کرد و از مغازه خارج شد.
پنج مغازه آنطرفتر دوباره داخل مغازهای شد.
این بار کیفی را انتخاب کرد زیبا و خوشرنگ اما کفش همرنگش را نداشت.
بعد از آن کفش سبزرنگی توجهاش را جلب کرد.
آن را پوشید ولی با لباسش تناسب نداشت رنگ مشکی هم نداشت.
فروشنده گفت: "رنگ قرمزش هم خیلی شیک است البته ممکنه چند روز دیگر رنگ مشکی هم برامون بیاد."
با یک لنگه کفش سبز و یک لنگه کفش قرمز خودش را در آینه ورانداز کرد..
بعد از ۳ ساعت که از این مغازه به آن مغازه میرفت هنوز نمیدانست چه میخواهد و چه کاری انجام بدهد بهتر است.....
لیلا طوفانی
#داستانک
@kootah_beshnavim
هیچ رابطهای قادر به از بین بردن تنهایی نیست. هر یک از ما در هستی تنهاییم ولی میتوانیم در تنهایی یکدیگر شریک شویم همانطور که عشق درد تنهایی را جبران میکند...
رواندرمانی اگزیستانسیال
اروین د یالوم
مجنون
به نصیحت دلم
آمده است...
بنگر به کجا رسیده
دیوانگی ام!
ابوسعید ابوالخیر
@kootah_beshnavim
شب موهبتی
که با تاریکی و سکوت آغاز میشود
و با نور و روشنی پایان میگیرد .
شب خوش 🌹
@kootah_beshnavim
لیلا طوفانی
#جمله_نویسی
روزهایم طولانی شده
و آرزوهایم کور
گم شدهام
در التهاب و غم کوچه و خیابانها
گویی ابرهای آسمان خیالم هرگز نباریدهاند
در شورهزار احساسم بیهدف نشستهام
نه توان رفتنم هست
ونه قرار ماندن
بحرانزده
مات و سردرگم
چنین مرگ تلخ و سختی
تاوان کدام روزگار خوشمان بود
لیلاطوفانی
#شعر
تلویزیون را روشن کرد، صدای آن را بست، پشت به آن نشست و مطالعه قسمتهای مورد نظر را آغاز کرد...
این هم یک کاربرد تلویزیون: تاباندن نور آن به صفحهی کتاب!
نيل پستمن
منتقد اجتماعی، نویسنده، نظریهپرداز ارتباطات و استاد دانشگاه نیویورک
در حالیکه بنا به توصیهی آقای سعدی در مورد
«بنشینم و صبر پیش گیرم/ دنبالهی کار خویش گیرم» بودیم،
ناگهان جناب قطران تبریزی فرمود:
«اکنون به صبر کردن ناید مراد حاصل/ زین چاره باز مانی، رو چارهی دگر کن»...
شما چه فکر میکنید؟
حتمن شما هم گاهی اوقات کم آوردهاید؟
من که بسیار تجربه کردهام .
توی دلت خالی شد.
اصلن چه وقت توی دلت خالی میشود؟
مثلا شاید هر وقت چیزی را گم کنی!؟
تا حالا شده روزهایت را گمکنی؟
پولهایت را چطور؟
میدانی یکوقت هم آدم جوانیاش را گم میکند و زمانی دیگر راهش را زمانی حرفت را گم میکنی ، کفشت را ، کتابت و یا موبایلت.
شاید هم زمانی خودت را گم کرده باشی که این از همه بدتر است.
هراندازه که گمکردهی ما ارزشمندتر باشد، رنجمان افزونتر خواهد بود .
به نظر میرسد این روزها همهی ما چیزی را گم کردهایم اگر نه اینهمه سرگردانی از چیست!؟
شاید راهمان و یا هدفمان آرامش را امنیت را گم کردهایم.
نمیدانم هر چه که هست برای همین گاهی روزهایمان کمتر رنگی میشود.
لیلاطوفانی
#یادداشت
@kootah_beshnavim
حکم سرداری یا َسرِ داری ؟
گوینده : لیلا طوفانی
کوتاه بشنویم
@kootah_beshnavim
تلفن
وقتی تلفن زنگ می زند
یعنی از یاد نرفته ای
حتی اگر
به اشتباه شماره ات را گرفته باشند
ببین دوست من !
در این دنیا
خیلی از آدم ها هستند که
شماره شان حتی به اشتباه گرفته نمی شود !
رسول یونان
@kootah_beshnavim
هر داستانی باید پایانی داشته باشد؛
این قانون زندگی است.همهچیز باید پایانی داشته باشد، اگرچه دردناک، اگرچه تحملناپذیر، اگرچه خندهدار...
به امید دیدار در آن دنیا
پییر لومتر
@kootah_beshnavim
داستانی واقعی از سروش صحت
تاکسی نوشت
@kootah_beshnavim
#نقطه_سرخط
کسی چه میداند؟
یک روز هم
شاید
دنیا مال ما شد.
روزی که دستمان به زندگی برسد و دلمان به خوشیهای آن گرم شود.
یک روز شاید دلتنگیها از دلمان کنده شود دود شود و به هوا برود.
یا چشممان به آسمانِ آبی خالی از غم روشن شود تا شادی را در دنیا جار بزنیم.
یک روز شاید غم راهش را از سر راه ما جدا کند. سر به کوه و بیابان بگذارد آواره شود و برای همیشه از دایره گردون حذف شود و گورش را گم کند برود به ناکجاآباد.
کسی چه میداند؟
یک روز شاید خیالمان از همه چیز راحت شود.
و روزگار بدسگال دست از سرمان بردارد و برود دنبال کار خودش تا ما هم زندگی کنیم.
یک روز شاید، تنها
کشوری آرام باشیم بر کرهیزمین
لبخند برلب
ومهربانی در دل مردمش
کسی چه میداند تا آن روز کجا باشیم و آن روز کِی باشد؟
آخر یک ملت و اینهمه ناخوشاحوالی؟
برای چه؟
لیلا طوفانی
یادداشت
عادت نویسندگان | ۴
ویرجینیا وولف بخشی از نوشتههای مهمش را در اتاقک کوچکی در انتهای باغ مینوشت.
این اتاقک در ابتدا یک انباری ابزار بود که به محل کار او تبدیل شد.
استادی با شاگردش
گوینده : لیلا طوفانی
کوتاه بشنویم
@kootah_beshnavim
نویسنده سرباز پیادهنظام است.
او میداند پیشروی همان خاکی است که وجب به وجب، هر روز، هر ساعت و هر دقیقه از دشمن میگیرد و بهایش را با خون میپردازد.
هنرمند کفش جنگ به پا دارد. او خودش را در آینه مثل سرباز کوکی میبیند.
بدانید که فرشتگان الهام به آدمهای سختکوش لطف دارند و از آدمهای دمدمیمزاج متنفرند.
استیون پرسفیلد
عمرمان را چگونه خرج کردهایم؟
تا به حال فکر کردهاید چند هفته از عمرتان گذشته است؟ چند ساعت؟ چند دقیقه و حتی چند ثانیه؟
شاید اگر بدانیم چند واحد از زمان زندگیمان را پشت سر گذاشتهایم، بیش از پیش به ارزش فرصتهایی که در اختیار داریم فکر کنیم.
اخیراً از هوش مصنوعی خواستم با دانستن تاریخ تولد یک نفر محاسبه کند که او چند سال و چند ماه و چند روز و چند هفته و چند ساعت زندگی کرده است.
پاسخ در چند ثانیه آماده شد. عددها شگفتانگیز بودند!
🎂 سن: ۶۸ سال و ۱ ماه و ۱۸ روز
🌙 ماه: ۸۱۷ ماه و ۱۸ روز
📅 هفته: ۳۵۴۷ هفته و ۲ روز
☀️ روز: ۲۴٬۸۳۲ روز
⏳ ساعت: ۵۹۵٬۹۶۸ ساعت
⏱️ دقیقه: ۳۵٬۷۵۸٬۰۸۰ دقیقه
⏲️ ثانیه: ۲٬۱۴۵٬۴۸۴٬۸۰۰ ثانیه
همهٔ این اعداد تقریبیاند و ساعت دقیق تولد و زمان محاسبه در آنها لحاظ نشده است.
با دیدن این همه عدد بزرگ، به این فکر افتادم که چقدر از این زمان واقعاً زندگی شده است. باورکردنی نیست یک فرد ۶۸ ساله بیش از نیم میلیون ساعت از عمرش گذشته باشد یا ۳۵۴۷ هفته از زندگیاش سپری شده باشد.
تازه معلوم نیست در این مدت چقدر واقعاً زندگی کرده است. آیا لذت هم برده؟ به چند هدفش رسیده؟ چه تجربههایی به دست آورده؟ چقدر فرد مؤثری بوده؟ چقدر دنیا را جای بهتری کرده؟ چقدر از ساعتهای عمرش را تلف کرده؟ چقدر به آرزوهایش رسیده؟
از این همه ثانیهای که گذشته، چند ثانیه را واقعاً زندگی کرده است؟
به نظر شما اگر از ابتدا میدانستیم قرار است مثلاً ۵۰۰۰ هفته یا یک میلیون ساعت عمر کنیم، باز هم زمانمان را تلف میکردیم؟ یا روش خرج کردن فرصتهایمان را تغییر میدادیم و بهتر عمل میکردیم؟
لیلا طوفانی
#یادداشت
خوشبختی باید جاش رو پیدا کنه وگرنه تو هوا گیج میزنه. بعضی وقتها تنش بهمون میخوره و ما اسمش رو میگذاریم شانس. اما خوشبخت خیلی فرق میکنه باید جاش رو ساخت، تا بیاد و بشینه. اونایی که مشتشون بازه تو زندگی جای خوشبختی رو فراهم کردن. دستتون رو باز کنین، وقتی مشتتون رو به دنیا بستس، هیچی تو زندگی جا نداره، امتحان کنین. آدمهای خوشبخت مشتاشون بازه، میسپارن و میگیرن.
صابر ابر
@kootah_beshnavim
🎶🌙
هیچ می دانید کارِ من به کجا کشیده بود؟
من مجبور بودم سالگرد رؤیاهای خود را جشن بگیرم!
داستایوفسکی
شب های روشن
مادر
من پشت پنجره ایستاده بود.
منتظر کسی یا چیزی نبود.
دلشوره امانش را بریده بود.
با هیچکس حرف نمیزد.
دورِ اتاق میچرخید بعد چند لحظهای کنار پنجره میآمد نگاه میکرد کمی مینشست و دوباره دور اتاق...
همه از دستش کلافه بودند.
پاهایش خسته بودند.
توان راه رفتن نداشت.
مدتی بود درست و حسابی غذا هم نمیخورد.
گاهی چند لحظه مینشست و آهسته ناخنهایش را میجوید.
کاری از دست کسی ساخته نبود.
مادر نگران و امیدوارتر از همه نگاه میکرد و میگفت هنوز داروها اثر نکرده.
دکتر گفته بهتر میشود.
لیلا طوفانی
#داستانکهای_من
@kootah_beshnavim
آیا شما هم نیمکت دارید ؟
گوینده : لیلا طوفانی
کوتاه بشنویم
@kootah_beshnavim
عادت نویسندگان | ۳
مایا آنجلو برای نوشتن به اتاق هتل میرفت.
از اتاق میخواست همهی تابلوها و وسایل تزئینی را بردارند تا فقط خودش بماند و صفحهی سفید.