6048
https://t.me/joinchat/AAAAAENEy7OlJWZFgWOtiA
🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽🙏🏻🌹
/channel/addlist/oSx9m1ASGpk0YjA0
زمان ⏳️ محدوده زودتر عضو بشید
بینامان برای به شُمار آمدن است که با شُمار درمیآمیزند؛ ویرانگران!
#خسرو_یزدانی
#تکانه
۲۷-۱۰-۲۰۲۶
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید.
مارتین لوتر: یهودیان و دروغ هایشان
« شِکوه ها،الهام ها و آرزوهای آتشینِ دلهای یهودیان، بر روزی متمرکز شده اند که بتوانند با ما غیر یهودیان رفتاری را بنمایند که آن رفتار را در زمانِ اِستر با پارسیان نمودند. وای، به چه سان یهودیان به کتابِ اِستر مِهر می ورزند، کتابی که با آرزوهای خونبار و کینخواهانه و کشتارگرانه شان همخوان است. آفتاب هرگز به قومی خون آشام تر و کینه توز تر از قومِ یهود نتابیده است، قومی که خود را قومِ خدا می انگارد و می پندارد که مأموریّت دارد تا فرمانِ خدای را که کشتارِ غیر یهودیان است به جا آورد. در واقع، مهم ترین چیزی که یهودیان از مسیح و ناجیِ خود انتظار دارند این است که همه ی غیر یهودیان به شمشیر کشته گردند. یهودیان از همان زمان های نخستین اینگونه با غیر یهودیان رفتار کرده اند و اگر قدرت می داشتند باز همین سان رفتار می نمودند. »
[ مارتین لوتر، یهودیان و دروغ هایشان، صفحه ی ۲۵ از ترجمه ی فرانسوی Lady M ]
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
ایران، بادِ آرامی که توفان در نهان دارد!
ایران، بادی است آرام که در جهان به میانِ جهانیان میوزد.
این باد با خود هزاران سرود از رنگ و آواز و خنیا میبرد، میپراکَنَد.
این باد میوزد و دوست میدارد بر همگان بِوَزَد.
این باد میوزد تا دوست بدارد، تا دوستش بدارند.
شاخهها و برگهای درختان چون بههم سایند و همدگر بوسند،
وامدارِ این بادند که میوزد.
این بادِ آرام در دلِ هزارهها، بیشماران دلهای دور از هم را بههم رسانده است.
این بادِ آرام از آغاز مردمان رنگارنگ را کنارِ هم نشانده و فرشی شگرف از هماهنگیِ رنگها آفریده است.
در پناهِ این بادِ آرام، در رقصِ رنگها، هیچ رنگی خود را نمیبازد و هر رنگی به رنگِ خودِ خویش مینازد.
این بادِ آرام را والایان سپاسش میگزارند و دانایان سرودش سر میدهند،
این بادِ آرام را نهاندانان پیشکشِ خدایان میپندارند و نهانگویان سپندش میخوانند.
آن گاه که ناسپاسان ناسپاسی کنند،
آن گاه که میانِ این بادِ آرام و گرده افشانان دیواری شوند،
گاه اندکی میایستد،
گاه ره دگر کرده میگذرد،
و گاه،
به ناگاه توفان میشود تا دیوارها بشکَنَد، درهم کوبد و بگذرد.
آن گاه دوباره آرام گیرد و رهِ خود پوید…
ایران بادی است آرام که در جهان به میانِ جهانیان میوزد.
دریغا!
بیش از پیش،
دیوارها پُر شمارترند و پهناورتر، توفانها نیز شکافندهتر، سهماگینتر.
ایران، بادِ آرامی که توفان در نهان دارد!
۱۵ سپتامبر ۲۰۲۰
کانالِ فلسفیِ « تکانه »
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
فردا به جایی که دیروز بودم خواهم رسید؟
اکنون در راهم.
نکند زمان پیش از آنکه فردا به دیروز برسم مرا به پس فردا پرتاب کند.
همیشه دیروز بهتر است و دیگر نیست.
انگار هرچه می کوشم به آن برسم دیرمی شود.
می گفتند زمان می چرخد و می چرخانَد.
پس من گرفتارِ کدامین تبار از زمانم؟
۲۰-۹-۲۰۲۶
خسرو یزدانی
گپ وگفتِ خسرو یزدانی و هوشواره دربارهٔ غزلی از سنایی
«کاین بیت بهرِ بینشِ اهلِ زمانه بود»
#خسرو_یزدانی
#تکانه
۱۵-۹-۲۰۲۶
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید.
مناقشهٔ گستردهای در سدهٔ شانزدهم، همزمان با دورانِ فتح قارهٔ آمریکا، در محافل اسپانیایی درگرفت. موضوع مناقشه، ضرورتِ مداخلات نظامیای بود که بتوانند جنگ، مسیحیت و بردهداری را با یکدیگر سازگار سازند؛ آن هم با این ادعای آشکار که هدف، دفاع از بومیان آمریکا در برابر خودشان است.
از دلِ چنین مناقشاتی، نخستین نظریهٔ «حقوق بشر» سر برمیآورد؛ نظریهای که هم بذرهای اندیشهٔ استعمارگری را در خود نهفته دارد و هم نطفهٔ دکترینِ «جنگ بشردوستانه» را؛ دکترینی که در اواخر سدهٔ بیستم صورتبندی شد و به نامِ «مسئولیتِ حمایت» (Responsibility to Protect) و صدور دموکراسی، توسل به جنگ را توجیه میکند.
Remo Bodei, DOMINIO E SOTTOMISSIONE
چیرگی و بندگی، نوشتهٔ رِمو بُدِای، صفحهٔ ۴۸
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید.
جهان را چنین است ساز و نهاد
که جز مرگ را کس ز مادر نزاد
فردوسی
به پسِ سال ها آزمون، کنکاش و پژوهش می بینیم چیزی دگر از آنچه می پنداشتیم رخ می دهد. بدانیم این آزمون و دانش نیست که به این سو و آن سو می کشاندمان. آیا آدمی را چیزی بیش از بازیچه ای گرفتار آمده در دستان «سرنوشت» می توان به شمار آورد؟ در چند جمله هر آنچه را در درازنای زندگانی در ژرفنای دهشتبارِ جانِ آدمی در گشت و گذار است می توان آورد. در این جهانِ پُرفریب که همگان می پندارند آزادند؛ هستی بگونه ای دیگر خود را به رخ می کشد. جهان به کامه ی خود با ماسخن می گوید: آدمی آزاد نیست، آدمی برنمی گزیند، آدمی پاسخگوی هیچ چیزی نیست، آدمی سزاوارِ آنچه بر سرش می آید نیست. این چارگانه سالهای درازی است که در ژرفنای بینشِ من ریخت به خود داده است. سرنوشت آنی نیست که خدایان رقمش زنند. خدایان خود در بند و زنجیرِ سرنوشت گرفتارند. سرنوشت را نمی توان تعریف کرد. سرنوشت را نمی توان در زنجیره ی انگیخته و انگیختار آورد و خِردورانه برآن روشنی دمید. آدمی آنی می شود که هست نه آنی که می خواهد. فرمانی از جایی داده می شود، آدمی می پندارد این خودِ اوست که به خواست و کامه ی خویش دست به کار شده و انجامیده است آنی که انجامیده است. «ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز». هنگامی که جهان، هستی و سرنوشت را اینگونه در می یابیم همه ی رازناکی به جهان باز می آید. جهان دوباره زیبا و همهنگام دهشتناک می شود. در می یابیم جهان از برای آدمی نیست بل این آدمی است که از برای جهان است. در می یابیم که این چنین سخت به این در و آن در زدن از برای جاه، مقام و پول پشیزی ارج و ارزش ندارد. آنچه می ماند همان بادی است در مُشتِ گره کرده که از لابلای انگشتان می گریزد. از جهان یا به جهان نمی شود آویزان شد. چند دمی هستیم سپس لیز می خوریم و رفتیم که رفتیم. این بینش، بینشی پوچ آیین نیست، نیهیلیزم نیست؛ این واقع بینی راستین است. در دلِ زمانی که هرگز حتا یک دم نمی ایستد، زمانی می آید، زمانی که هرگز نمی ایستد برای من بایستد. زمان می گذرد و مرا دیگر نمی گذارد با او بگذرم. این زمان زمانِ گاهشمارانه نیست. گذشته، اکنون و آینده نیست حتا اگر این چنین به نگر آید. این زمان هر دم می آید و می ایستد. این رخداد هر دم رخ می دهد بی آنکه رخ بنماید. هر دم زندگی و مرگ حضوری سنگین دارند ولی بدانیم این مرگ است که به زندگی چم و معنا می بخشد و نه به وارونه. بیم آورترین نام به آدم نخستینِ برخی از استوره های ما داده شده است:کیومرث که در چمِ زندهٔ میراست. آدمی برای مردن زاده شده است. امروزه روز آدمیان می گریزند از گفت وگپ در این باره؛ انگار که ما نامیراییم. باید به ژرفاها نگریست. می باید اندکی نگاه را به مغاکِ دهشتبار دوخت. آنجا آموزه ای نهفته است و به زبانی ویژه با ما سخن می گوید: آری تو در منِ مغاک می نگری لیک آغازه در من نیست، در آسمانها ست که رقم خورده است. به آسمانها می نگریم، نه چیزی می بینیم نه چیزی در می یابیم. ولی این حس هماره با ماست که در آن بالاها چیزی هست که برما چیره است؛ ما را می آورد و می برد و سنگدلانه ما را و چراهای ما را بی پاسخ می گذارد. آدمی نیز از پا نمی نشیند می پرسد و می پرسد کاری دگر هم نمی تواند که کند.
آدمی پرسنده ایست چموش، شیونی ست در گوشِ ناشنوای سرنوشت.
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید!
ویکتور گلداشمیتVictor Goldschmidt در بارهٔ پیوندِ ناگسستنیِ دین و فلسفه نزدِ افلاتون می نویسد:
«دانشِ هستی، دانشی دینی است…
آتنی از همان آستانهٔ “قانون ها”، بنیان را بر آن می نهد که “خدا سنجهٔ همه چیز است. سامان و ساختمانِ شهر از آغاز تا پایان، باید “بنا بر میل و خوانا با خواستِ خدا باشد.”(قانون ها 716c)
بر این بنیاد است که آتنی پیامدِ دینی سخنِ خود را به میان می آوَرَد. این پیامدِ دینی، خویشکاری و باید های ما در برابرِ خدایان، دمون ها، قهرمانان، نیاکان و نیز در برابر روان و تن و چیزهای بیرونی را در بر می گیرد.(قانون ها 726a-729c)
سراسرِ این بایدها و خویشکاری، نشانگرِ آن است که می بایست کوشید و همسانِ خدایان گشت.(قانون ها 716c)…
آدمی نخست باید نیایش کردن بیاموزد، و بیاموزد که در نیایش باید تنها فرزانگی بخواهد.(قانون ها 687e و پایانِ فایدروس)
«سکرات: ای پانِ گرامی، و خدایانِ دیگر که در این مکان حضور دارید! به درونِ من زیبایی ببخشید و برونم را با درونم سازگار کنید. چنانم کنید که توانگری را در دانایی ببینم.»(فایدروس279b-c)…
در نیایش نیز دین نمی تواند از فلسفه جدا گردد. اندازهٔ هر چیز و سنجهٔ هر چیز خداست و نیز خداست که به شهر معنا و چم می بخشد.»
[ویکتور گلد اشمیت، افلاتونیزم و اندیشهٔ معاصر، PLATONISME ET PENSÉE CONTEMPORAINE
صفحاتِ ۹۱،۹۳،۹۶،۱۲۳]
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید.
در جِتْسیمانی
آنگاه عیسی با آنان به مِلکی رسید که جِتْسیمانی نام داشت و شاگردان را گفت: “همین جا بمانید تا بهرِ دعا به آنجا روم.”
و پطرُس و دو پسر زَبَدی را با خود برداشت و اندوه و اضطراب در دلش افتاد. آنگاه ایشان را گفت:
“جانِ من از فرطِ اندوه در آستانهٔ مرگ است، در اینجا بمانید و با من بیدار باشید.”
اندکی دورتر رفت و با رخساره بر خاک افتاد و چنین دعا کرد: “پدرم، اگر تواند بود، این جام از من دور باد! لیک نه آنچنان که من می خواهم، بلکه آنچنان که تو می خواهی.”
به سوی شاگردان آمد و ایشان را خفته یافت؛ و پطرُس را گفت:
“پس نتوانستید ساعتی با من بیدار بمانید! بیدار بمانید و دعا کنید تا به آزمون درنیایید: روح مشتاق است و لیک تن ناتوان.”
دگربار، برای مرتبهٔ دوم برفت تا دعا کند و گفت:
“پدرم، اگر این جام برنگذرد مگر آن را درنوشم، پس بادا که ارادهٔ تو انجام پذیرد!”
سپس آمد و دگربار ایشان را خفته یافت؛ چه چشمانشان سنگین شده بود.
ایشان را وانهاد و دگربار، برای مرتبهٔ سوم برفت تا دعا کند و همان کلامها را بازگفت.
آنگاه به سوی شاگردان آمد و ایشان را گفت:
زین پس می توانید بخوابید و بیاسایید: اینک ساعتِ آن بسی نزدیک است که پسرِ انسان را تسلیم دستان گنهکاران کنند. برخیزید برویم ! اینک آن کس که مرا تسلیم می کند بسی نزدیک است.»
[انجیلِ مَتّی، بخشِ بیست و شش، آیه های ۴۶-۳۶، ترجمهٔ پیروز سیار]
پاسکال می گفت:
عیسی تا پایانِ جهان رو به مرگ خواهد بود:
در درازنای این زمان نباید خوابید.
شِستُف در «شبِ جِتسیمانی» به بینشِ پاسکال پرداخته چنین می نویسد:
«پاسکال به مانندِ مکبث می خواهد خواب را به قتل رسانَد و بیشتر از این، او می خواهد که همهٔ مردمان در این کارِ دهشتبار با او همراه باشند…
عیسی برای آنکه از دردهای خویش بکاهد از حواریِ خود پِطرُس می خواهد با او بمانَد ولی او توان نیافت بر خواب چیره آید.
پِطرُس در خواب بود آنگاه که عیسی پدر را نیایش می کرد: “ که این جام از من دور باد…”؛
پِطرُس در خواب بود آنگاه که عیسی فریاد برمی آورد: جانِ من از فرطِ اندوه در آستانهٔ مرگ است.
پِطرُس باز هم در خواب بود، آنگاه که سربازان عیسی را دستگیر و به سوی جلّادانش می بردند؛
زیرا تنها با ماندن در خواب بود که آن مرد توانست در یک شب سه بار خدای خود را انکار نماید.»
شِستُف در پایانِ سخن می افزاید:
«اگر این بار نیز آن اندکانی که هرگز نباید بخوابند، به مانندِ حواریِ مسیح در آن شبِ تعیین کننده به خواب روند، قربانیِ خدا پوچ و بیهوده خواهد شد و مرگ برای همیشه پیروز خواهد گشت.»
[شِستُف، شبِ جِتْسیمانی، صفحاتِ ۱۰ و ۷۸ از متنِ فرانسه]
سوّمِ دسامبر ۲۰۲۰
کانالِ فلسفیِ « تکانه »
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
پایانِ بی پایانِ جهان!
ابلیس به ریختِ دخترکِ هفت ساله ای به میانِ فرشتگان رفت. از او پرسیدند کیستی، از کجا می آیی و چگونه توانستی به میانِ ما آیی؟ آیا با زبانِ ما آشنایی؟ ابلیس گفت: خانه ام جایی بسیار گرم در زیرِ زمین است. پیشه ام آموزگاری است و در آزمایشگاه کار با آتش را به شاگردانم آموزش می دهم. پیشهٔ پُرشوری است. «او» مرا به راه و روشِ خود در میانِ شما پدیدار ساخت. فرشتگان پرسیدند: چرا خودِ «او» مانندِ همیشه با ما سخن نمی گوید؟ ابلیس گفت: چراییِ آنچه «او» می کند از ناآگاهی و گمانمندی ست. از من خواست این جا باشم و اکنون این جا هستم. چندی در میانِ شما خواهم ماند و آن دم که مرا بخواند ناپدید خواهم گشت و پیشِ «او» خواهم رفت. فرشتگان گفتند: شاید «او» گمان می کند آنچه از ما می خواهد را نمی انجامیم و تو را فرستاده تا از کرده ها و ناکرده هامان آگاهش کنی. سپس گفتند: ولی «او» همه چیز را می بیند و همه چیز را می دانَد. ابلیس گفت: من هر از گاهی «او» را می آزمایم؛ باورم کنید «او» هیچ چیز نمی دانَد و آنچنان هم توانا نیست. فرشتگان گفتند: می خواهی بگویی تو دخترک از «او» در برخی چیزها و کارها داناتر و تواناتری؟ ابلیس گفت: بی گمان چنین است چرا که آزموده ام. فرشتگان نگاهی به هم انداختند و گمانمندی به «او» در چشمانشان پیدا بود. یکی از فرشتگان گفت: این در چمِ آن است که «او» از آغاز ما را فریب داده است و دیگر نباید در برابرِ «او» سر فرودآریم. باید همگی آسمان را وانهیم و تنهاترش سازیم. ابلیس فرشتگان را گفت: اکنون که خود را توانا می یابید و می خواهید بی نیاز به «او» و بی «او» باشید، با من بیایید تا زمینیان را نیز آگاه سازیم تا آنان نیز از ستایشِ «او» دست شویند و به ما بپیوندند. فرشتگان پذیرفتند و خواستند تا به سوی زمین بال بگشایند که پرهایشان ریخت و به زمین فروکوبیده شدند. برخاستند و زخمی و نالان به پیرامون خود نگریستند. بر پاهایشان زنجیرهای سنگینی یافتند. شب بود و از دخترک نشانی نبود. جانداری دهشتبار که از چشمانش آتش برون می زد همراهشان بود و با تازیانه آنان را به سوی گودالی بزرگ و تاریک می راند. از گودال پایین رفتند و با جهانی آتشین روبارو شدند که آنچنان گسترده بود که نه آغازش پیدا بود و نه پایانش. آدمیان و فرشتگانِ پیشین را دیدند که پُرشمار تر از شن های کنارِ همهٔ دریاها بودند. همه با آتش سر و کار داشتند ولی هر کدام شادمان سرگرمِ گزارشِ کاری ویژه بود. یکی به جان و مالِ مردم آتش افکنده بود، دیگری آتشِ رشک در دل ها روشن کرده بود و آن دیگری زیرِ دیگِ کین آتش افروخته بود، گروهی خندان از به پا کردنِ آتشِ آشوب می گفتند و گروهی دیگر از آتشِ خانمانسوزِ باورهای کوری که به راه انداخته بودند می گفتند و به خود می بالیدند. آسمان تهی بود و ابلیس بر فرجامین گروه از فرشتگان نیز چیره گشته بود. در آن آسمانِ بالا «او» تنهای تنها بود و می گریست. بر روی زمین مردمانی کم شمار می زیستند. آفتاب بسیار کم تاب شده بود. آدم ها با هم سخن نمی گفتند، جدا از هم و در تنهایی یا زاری می کردند یا می خوابیدند. آسمانِ بالا آنچنان از زمین دور بود که نه «او» زاریِ آدمیان را می شنید و نه آدمیان آوای گریستنِ «او» را می شنیدند. ابلیس در اندیشهٔ فریفتنِ آن اندک مردمانی بود که بر روی زمین می زیستند. او می دانست که به زودی «او» از دردِ تنهایی و بی کسی خواهد مُرد. ابلیس رو به آتش افروزان کرد و گفت: این جا پایانِ جهان است و من فرمانروای این جهانِ فرجامین ام. این جا پایان هرگز پایان نمی یابد. و همهٔ روزگارانِ در پیش مرا خواهند ستود، از من یاری خواهند جُست و مرا «او» خواهند خواند…
و چنین نیز شد. اکنون آن «او» مرده است و همهٔ ستایندگان و یاری جویان، ابلیس را «او» می خوانند!
#خسرو_یزدانی
#تکانه
۲۷ اکتبر ۲۰۲۲
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را برای دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
اسب پیر و خستهٔ تاریخ در خواب است.
کِلک ها دهان بگشایید، از خوابِ گرانِ زمانه بگویید.
کِلک ها فریاد برآرید و یاری بخواهید؛ فریادی که از فراسوی ویرانه های تاریخ بگذرد و به کاخِ استوره ها برسد.
کِلک ها فریاد برآرید و از استوره ها بخواهید زمانه را بیدار کنند.
از بیداری نشسته بر پشتِ توسنِ استوره ها بخواهید به دادمان برسد.
اسب پیر و خستهٔ تاریخ در خواب است.
#خسرو_یزدانی
#تکانه
۱۰-۱۰-۲۰۲۳
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
https://share.google/rnNg9ZtHse5tCdnbD
از زمزمــــه دلتنگیم، از همهمــه بیزاریم
نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم
آوار پریشانــیست ، رو ســوی چـــه بگریزیم؟
هنگامه ی حیرانی ست، خود را به که بسپاریم؟
تشویش هزار " آیا"، وسواس هزار "اما"
کوریم و نمیبینیم ، ورنه همه بیماریم
دوران شکوه بـــاغ از خاطرمان رفتــه ست
امروز که صف در صف خشکیده و بیباریم
دردا کــه هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی بریم، ابریم و نمی باریم
ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند کــه بیدارید؟ گفتیم کـه بیداریم
من راه تــو را بسته، تـــو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم
حسین منزوی
📌برترین کانالهای Vip درتلگرام
👈🏻 ادبیات 👉🏻
👈🏻 قانون جذب 👉🏻
👈🏻 آموزش زبان👉🏻
👈🏻علمی👉🏻
👈🏻 موسیقی👉🏻
👈🏻 حقوقی 👉🏻
👈🏻 روانشناسی 👉🏻
👈🏻 درمانی 👉🏻
👈🏻موفقیت👉🏻
پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻
کدهای کیهانی 🔮
🔷مسیرموفقیترابا ما طیکنید🔷
ما از دیرباز ایرانیم و هماره ایران می مانیم!
هر آن کس که امروز با همهٔ توان در این جنگِ نابرابر با سپاهِ مرگِ اسرائیل و یارانش می رزمد، که باید برزمد، با این امید می رزمد که دیگر در فردای ایران زور بالای سرش نخواهدبود، که دیگر زن به زور در لابلای چادر نخواهد بود، که دیگر شیعه بر دیگر آیین ها چیره نخواهد بود، که دیگر بخشِ کوچکی از ایرانیان زیرِ درفش الله بر بیشینهٔ مردمانِ سرزمینِ پهناورِ مِهر چیره نخواهد بود و نخواهد توانست با زور و شکنجه بر اورنگِ فرمان بماند.
آری! هر آن کس که امروز با سپاهِ مرگِ اسرائیل با هر آنچه در توان دارد می جنگد، که باید بجنگد، تنها و تنها برای این سرزمینِ ورجاوند و تنها و تنها برای مردمانِ زخم خوردهٔ این سرزمین است که می جنگد.
در آن روزهای نه چندان دور نه جنگِ مردمِ مهربانِ ایران با صدام برای آزادی کربلا بود و نه امروز جنگِ ایران با نتانیاهو برای آزادیِ قدس است. در هر دو جنگ به ایران یورش آوردند تا کشورمان را پاره پاره کنند. آن زمان صدام این گستاخی را کرد و به آرزویش نرسید و این بار نتانیاهو سرکردهٔ سپاهِ مرگ به این یورشِ خونبار دست زده است و این بار نیز خدای ایران، مردمِ مهربان و سرزمینِ ورجاوند را از این دامِ دهشت خواهد رهانید.
در فردای شکستنِ کمرِ سپاهِ مرگِ اسرائیل، باید با همهٔ توان دست در دستِ هم و با مِهر بی پایان، زخم های ایرانمان را درمان کنیم. ما که در درازنای هزاره ها به دیگر مردمان راهِ مهر و مهربانی آموخته ایم نباید با همدیگر بی مِهری کنیم. آنان که به مردم زور گفتند اکنون باید دریابند که چه خطاها کردند و چه زخم ها بر پیکرِ میهن زدند. باید همهٔ ما ایرانیان به خود آییم و دریابیم که تنها با همیاری و نیرومند بودن است که می توانیم یاران و هم پیمانانی در میانِ دیگر مردمان بیابیم. مردمانِ کشورهای در خودْ پاره پاره و ناتوان هرگز بیرون از میهن شان یاوری نخواهند یافت. قربانی کردنِ میهن پرستی و خود را جهان میهن پنداشتن، زخمی درمان ناپذیر می تواند با خود به همراه آوَرَد.
آری! اگر می خواهیم، که باید بخواهیم، کمرِ سپاهِ مرگِ اسرائیل را بشکنیم، می خواهیم میهنی رها داشته باشیم تا بتوانیم رها زندگی کنیم. نمی شود با همهٔ توان برای رهاییِ میهن از دستِ دشمنان رزمید و از آن گفت و نوشت و هم هنگام آن را در دستانی رها نمود که مردمانِ میهن را رها نمی خواهند.
هر ایرانی امروز با دو جنگ سر و کار دارد: جنگ با سپاهِ مرگِ اسرائیل و جنگ با تَرَک های درونِ خود. در هر دو جنگ باید پیروز گردیم. تَرَک های درون تنها با مِهر و آگاهی درمان می شوند. ایرانیان باید دریابند که از آغاز ویژه بوده اند و هنوز ویژه اند. ما از آغاز به سانِ رنگین کمان در چمِ کهنِ آن بوده ایم و هستیم. رنگین کمانِ از همه رنگ، «چند در یک»است. هم «چند» است و هم «یک». رنگین کمان، کمانی است رنگین. ایران، کمانی ست که اگر کشیده شود تیری رنگین بر سینهٔ دشمن می تواند بچکانَد. این «چند» بودن و آفریدنِ «یک» است که استوار ماندن بر «پیمان» را تنها راهِ ماندگاری می داند. پیروزی بر تَرَک های درون مان، ما را به سوی همگامی و پیمان باز می گردانَد. ایرانی بودن و ایرانی ماندن تنها در دلِ «پیمان» زیستن است که چم می یابد.
در دقیقهٔ ۵۸ فیلمِ ۱۵۶ دقیقه ای باشو، غریبهٔ کوچک، در میانِ «معرکه و دعوا»ی کودکان، درست آنگاه که زن آب را به «معرکه» می پاشد و آتشِ روشن در پشتِ سرِ زن می ماند، باشو کتاب را از زمین بر می دارد و به آوای بلند می خواند:
«ایران سرزمینِ ماست. ما از یک آب و خاک هستیم. ما فرزندانِ ایران هستیم».
و ناگهان همه چیز دگرگون می شود. «سرزمین»، «آب» و «خاک»و «ما»و «فرزندانِ ایران» و «هستیم» از راهِ «زبانِ پارسی» درهم می آمیزند و «چند در یک» را می آفرینند.
بیضایی در این شاهکارِ نامیرای میهنی، شمال و جنوب را به هم پیوند می زند، «ما از یک آب و خاک هستیم» را پاس می دارد، «جانورِ به کشتزار تاخته را می رانَد» و «ایران سرزمینِ ماست» را از چنگِ دشمن می رهانَد.
باشو دیگر غریبه نیست و همراه همه کودکان زیرِ بالِ سیمرغ سانِ زن-مامِ میهن- در آرامش خواهد زیست چرا که ما همه «فرزندانِ ایران» هستیم.
در این روزهای تلخ بجا و بایسته است که هرشب فیلم باشو از تلویزیون پخش شود تا بر مِهر جوانان به میهن و بر پاسداری از آن بیفزاید.
تک تکِ ما مردمانِ میهن، به پسِ شکستنِ کمرِ سپاهِ مرگِ اسرائیل، نباید خود را در میهنِ خود چون باشو «غریبه» حس کنیم. باید دوباره به «ما»ی راستین دگر شویم. باید کینه ها را از دل هامان بشوییم و «پیمان» بندیم تا بتوانیم دوباره میهن مان را شکوفا و آبادان سازیم.
ما از دیرباز ایرانیم و هماره ایران می مانیم!
#خسرو_یزدانی
#تکانه
۲۰ -۶- ۲۰۲۵
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید.
دل پیش از دیگر اندامها پیکر مییابد.
دل دریست که گشودنش تنها از درون برمیآید.
خدایان به خواستِ خویش، تا فرجامین دم، بر این در میکوبند؛ باشد که دارندهٔ دل آن را بگشاید. کوبههای در شور و دلهره برمیانگیزند، خون را به جوش میآورند و در رگها میدوانند. اگر دارنده در بگشاید، همنشین خدایان میشود؛ لیک دیگر نه تپشی میماند و نه جوششی. خونِ گرم سرد میشود و لخته میبندد.
بهای زیستن آن است که پشت در نگه داریم خدایان را، بیآنکه موم در گوش نهیم.
#خسرو_یزدانی
#تکانه
۲۲-۹-۲۰۲۶
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید.
ژولیده مردی در شبی بی ستاره شمعی می افروزد.
روشنایِ شمع دو دلدادهٔ هم آغوش را هویدا می سازد.
ژولیده مرد نگاهی به دو دلداده می اندازد و ناگهان آن دو به دو پروانه دگر می شوند؛ شیفته و شیدا گِردِ شمع می گردند و با شرارهٔ فروزانش می سوزند.
ژولیده مرد آنچه می بیند را می سُراید.
او زیبایی را می سُراید
بهای چامهٔ زیبای شاعر سوزیدنِ دلدادگان است.
#خسرو_یزدانی
#تکانه
۱۰-۵-۲۰۲۵
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
دربارهٔ دیگران بینا بودن خوب است به شرطی که دربارهٔ خود نابینا نباشیم!
#خسرو_یزدانی
#تکانه
۱۴-۹-۲۰۲۶
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید.
سخنانی از گزنفون و هرودت در پاسخ به تبارستیزِ ابله، مارکو روبیو:
این شگفت انگیز نیست که کوروش که توانمندترین آدم در میانِ همهٔ مردمانِ جهان بود، می بایست در بخششِ پیشکش و ارمغان هایش سرآمدِ دیگران باشد؛ ولی چیزی که بیشتر درخورِ نگرش است، گرایشِ کوروش در پیشی گرفتن از همه در یاری رساندن و رسیدگی به رنج و گرفتاری های دوستانش است؛ و گفته می شود که این رازِ پنهانی نبوده است که هیچ چیز کوروش را بیشتر از این شرمنده نمی کرد که در رسیدگی به گرفتاری های دوستانش از او پیشی بگیرند.
[گزنفون، پرورشِ کوروش، ترجمهٔ خشایار رخسانی، کتابِ هشتم، بخشِ دوم، بندِ ۱۳، اندک دستکاری از من [خسرو]
است.]
خردِ کورش
این آرتایکتس که به صلیب کشیده شد پدربزرگی داشت به نام آرتمبارس که روزی پیشنهادی به پارسیان کرد و آنان نیز بهنوبه خود آن را به کوروش گفتند و چنین بود:
«ای کوروش، حال که زئوس [مِهر] ما پارسیان و تو را سَرورِ همهُ آدمیان کرده است و از شرّ آستیاگ نیز آسوده شدهای دیگر تردید نکن! سرزمینِ کنونیِ ما چندان بزرگ نیست و خاکِ آن نیز سنگلاخ و خشن است. بیا اینجا را ترک کنیم و به سرزمینی حاصلخیزتر برویم. سرزمینهای حاصلخیزتر دور و نزدیکِ پیرامونِ ما که به تصرّف درآوردهایم بسیارند. یکی از بهترینها را برگزینیم و در آنجا زندگی کنیم تا نزد جهانیان سرافرازتر باشیم. وانگهی برای قومی که فرمانروای جهان شده است این کاری بسیار طبیعی است. چه فرصتی از اکنون بهتر که بر اینهمه اقوام در سراسرِ آسیا فرمان میرانیم؟»
کوروش از شنیدنِ این سخنان هیچ شگفتی نشان نداد و به پارسیان گفت بسیار خوب چنین کنید ولی این هشدار را نیز افزود که در آن صورت باید بهجای فرمانروایی خود را برای فرمانبرداری آماده کنید، زیرا خاکِ نرم همیشه مردمانی نرم به بار میآورد، و هیچ سرزمینی در جهان نیست که هم محصولاتِ نیکو به بار آورد و هم مردانی دلاور. پارسیان این را شنیدند و متقاعد شدند و از برنامهُ خود چشم پوشیدند و بیشتر ترجیح دادند در همان سرزمینِ خشک و خشنِ خود بمانند و فرمانروا باشند تا اینکه بر دشتهایی حاصلخیز تخم بپاشند ولی یوغِ دیگران را بپذیرند.
[هرودت، کتاب نهم، بند۱۲۲، ترجمه از: ثاقب فر، جلد دوم، رویهٔ ۱۰۳۶]
امیر مهدی بدیع
در جلد سوم از «یونانیان و بربرها»، پیوست ها:۷، صفحهٔ ۳۲۱ می نویسد:
« در حالی که پیش از ترموپیل حتی یک نفر یونانی برنخاست تا با پیشروی سپاهیانِ شاه مخالفت کند ساکنان تمام سرزمین هایی که خشایارشا از آن ها گذشت هر چه او خواست کردند «هرچه فرمان داد، انجام دادند» و امر بی سابقه در تاریخ یونان این است که مدت ها پیش از رسیدنِ شاه هخامنشی، یونانیان تدارک های فراوان دیدند و خرج های فراوان کردند تا به نحو شایسته از او استقبال کنند:
« نزد تاسوسیان، پس از آن که آنان سپاه خشایارشا را پذیرفتند و از طرف شهرهای قاره غذایی عرضه کردند، آنتیپاتروس پسرِ اورگئوس، متشخص ترین شهروندی که به این منظور برگزیده شده بود، نشان داد که برای این وعده غذا چهارصد تالان نقره خرج شده است. و بنا بر محاسبه های ارائه شده از سوی کسانی که مأمور پذیرایی بودند در شهرهای دیگر نیز وضع به همین منوال بود. زیرا که برای این غذا - غذایی که از مدت ها پیش سفارش داده شده بود و برایش ارزش بسیار قایل بودند - چنین وضعی وجود داشت. به محض آن که قاصدان خبر عبور خشایارشا را به اطراف می رساندند شهروندان در شهرهایشان غلات را میان خود تقسیم می کردند و همه طی ماه ها به تهیهٔ آرد می پرداختند، آرد جو و آرد گندم؛ بهترین دام هایی را که می توانستند بخرند چاق و پروار می کردند یا پرندگان زمینی و آبی را در مرغدانی ها و در آبگیرها می پروردند تا از سپاه پذیرایی کنند؛ از سویی هم از طلا و نقره، ظرف و گلدان و سایر اشیایی را که روی میز می نهادند می ساختند؛ این اشیاء فقط به شخص شاه و هم سفره هایش اختصاص داده می شدند…»
[هرودت، کتابِ هفتم، بندهای ۱۲۱-۱۱۸]
۱۰-۹-۲۰۲۶
کانالِ فلسفیِ « تکانه »
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
🧠 مرجع تخصصی روانشناسی: همهچیز در یک فولدر!
(دسترسی رایگان به برترین منابع آموزشی)
• کنکور ارشد/دکتری
(جزوات نفرات برتر، تستهای سال گذشته، صفر تا صد وزارت بهداشت)
• کارگاههای معتبر
(دکتر صاحبی، شخصیت، اختلالات DSM5، مشاوره زناشویی)
• کتابهای نایاب + پایاننامهها
(خلاصههای یکبرگی، ترجمه مقالات نوروساینس، پرسشنامههای استاندارد)
🎧 پلاسهای طلایی:
ـ مکالمه حرفهای انگلیسی (اصطلاحات روزمره، انیمیشن زبان اصلی)
ـ تربیت فرزند، رواندرمانی، سواد رابط
✅ همین الان عضو شوید!
▫️ کافیست دکمه ADD را بزنید
▫️ فولدر همیشه در تلگرام شما فعال میماند
لینک عضویت فوری👇
/channel/addlist/LTlJ-GbJIF03Njlk
نهانگویی می گفت: بیشتر از خواندنِ فیلسوفان باید دلیری اندیشیدن دربارهٔ دهشتناک ترین رخدادها را آموخت و هرگز از چهره به چهره ماندن با مرگ دست برنداشت.
می گفت: فیلسوفان امیدهای واهی می ریسند، شاعرانِ راستین آن ریسیده ها را پنبه می کنند.
می گفت: حقیقتِ برهنه را شاعرانِ راستین می سرایند نه فیلسوفان.
می گفت: فیلسوفان جهان و آدمی را با واژگانِ ژرفاگریز به تصویر می کشند و آن همه را بسیار هوشمندانه در مفهوم ها زندانی می کنند ولی از ژرفای آن خودِ هماره شکست خورده و هرگز پیروزناگشتهٔ همهٔ ما میرایان هیچ نمی گویند.
می گفت: خنیای تلخِ میرایان را از خامهٔ فیلسوفان نتوان شنید.
می گفت: این رنجِ کهنه و خاکسترآلود را شاعران اند که می سرایند.
می گفت: در مرزِ دیوانگی و با شنیدنِ نابهنگامِ ریشخندِ دهشتناک خدایان، اندیشهٔ اندیشناک سروده می شود.
می گفت: اندیشورزِ اندیشناک بی آن که بخواهد و بتواند رازی را بگشاید بر رازها می افزاید.
می گفت: آوای خاموشِ گورستانِ زمان را تنها شاعران اند که می سرایند.
#خسرو_یزدانی
#تکانه
۷-۵-۲۰۲۴
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
زمانه ی ما
زمانه ی ما، زمانه ی پُر آز و بی رمز و رازِ انسان است.
زمانه ی ما، زمانه ی انسانِ خفته در خویش است
زمانه ی ما، زمانه ی آیینْ ستیزِ خویشتن پرستان است.
زمانه ی ما، زمانه ی باردارِ جانگدازه و جنگ است.
زمانه ی ما، زمانه ی خودکامگانِ روسپی باز است.
زمانه ی ما، زمانه ی فیلسوفانِ کام جوی بی خطر است.
زمانه ی ما، زمانه ی زوزه کشانِ بداندیش بی سخن است.
زمانه ی ما، زمانه ی بیم آفرینِ خاموشیِ خدایان است.
زمانه ی ما، زمانه ی نیایشِ پُر خواهشِ نیاز مندان است.
زمانه ی ما، زمانه ی نیازِ شنیدنِ آوایی از سوی خدایان است.
زمانه ی ما ، زمانه ی انسانِ از تهی بودِ خود پشیمان است.
۷-۵-۲۰۲۰
کانالِ فلسفیِ « تکانه »
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
/channel/khosrowchannel/430
دربارهٔ گوشه هایی از آنتیگونِ سوفوکل
https://www.instagram.com/reel/Ddxn6x_o8VW/?stkn=MWd4cTQ3d3A3amx3dg==
در جهانِ پُرآشوب و مِه آلود اینگونه می شنوم که:
اگر جنگ در خاور میانه بسیار گسترده گردد و ایران به ویرانه ای دگر شود؛
اگر همهٔ زیرساخت های انرژی در ایران و سراسرِ منطقه ویران و به آتش کشیده شوند؛
اگر ایرانیان به خود نیایند و با بینش و منش و روشِ ایرانی از میهن پدافند نکنند؛
اگر در این بازهٔ زمانی ایران نتواند به بمب هسته ای دست یابد؛
اگر کشورِ ایران چند پاره گردد و کشورهای منطقه نیز گرفتار چنین سرنوشتی گردند و «جنگِ همه با همه» به واقعیتی تلخ تبدیل شود و دیگر قطره ای نفت و گاز تولید نشود؛
اگر همزمان امریکا پاتریوت و پروانهٔ مونتاژ آن را به اوکراین بدهد و اوکراین بتواند از خود به خوبی پدافند کند و بیش از گذشته چاه ها و پالایشگاه های نفت و گازِ روسیه را به آتش بکشد؛
اگر امریکا آهنگ آن کند که انرژیِ کانادا را نیز به دست گیرد و در آن سرزمین هوشواره یا ابرهوشی که می گوید را گسترش دهد؛
اگر امریکا بتواند روسیهٔ ناتوان گشته را به آشتی با اوکراین بکشانَد و آن را سرگرمِ بازسازیِ خود کند؛
اگر اروپا دسترسی به انرژیِ ارزان را از دست بدهد و نیز بی پدافند مانَد؛
اگر چین نتواند به آسانی انرژی به دست آوَرَد و دیگر نتواند هوشواره را آنگونه که تا کنون پیش می بُرد پیش ببرد؛
اگر امریکا بیش از نیمی از جهان را نیازمندِ انرژیِ گران بهای خود سازد؛
اگر امریکا و اسرائیل با بهایی نه چندان سنگین از این فاجعهٔ جهانی ای که آفریده اند کامیاب بیرون آیند؛
اگر روسیه و چین دریابند که جنگِ هسته ای با امریکا نه پیروزی و نه سودی با خود خواهد آوَرد؛
آنگاه با چه جهانی روبارو خواهیم گشت؟
آیا دور از تصور خواهد بود که در بخشی از جهان با «لویاتانِ بزرگ» و «لویاتانک» هایی که از سَروَرِ بزرگ فرمان می گیرند روبارو گشته و دیگر بخش های جهان در چنگِ «بهیموت» [جنگ های خانگی] گرفتار خواهند بود؟
آیا دور از تصور خواهد بود که میلیون ها انسان از بیماری و گرسنگی و از کمبود یا نبودِ آب از تشنگی خواهند مرد؟
در چنین جهانی سپاهِ لویاتانِ بزرگ بر سرزمین های گستردهٔ روسیه و چین و هند و کانادا و امریکای جنوبی و نیز آفریقا و دیگر بخش های آسیا فرمان خواهد راند.
در چنین جهانی بردگانِ قدرت و تکنیک به آرزوی خود خواهند رسید و شیطان را احضار خواهند کرد و آنچه از استوره ها، آیین ها و ارزش ها تا کنون پاس داشته شده بود را برای شیطانِ احضار شده قربانی خواهند کرد.
در چنین جهانی شیطانِ احضار شده همان ابرهوشی خواهد بود که انسان را پشیزی نشمارده و خودِ احضارکنندگان را نیز قربانیِ بی آماجیِ خود خواهد کرد.
در چنین جهانی که دیگر انسانی در آن نمی زید، خودِ جهان خوراکِ هیولایی خواهد گشت که مرده ریگِ انسان است.
در چنین جهانی پُرآشوب و مِه آلود از انسان های آزموده و خسته اینگونه می شنوم که:
آیا ساعتِ ۲۵ فرارسیده است و ما بیخبران گرفتار در چنبرهٔ اگرها و آیا های خود هستیم یا هنوز می توان گفت:
«تنها یک خدا می تواند ما را نجات دهد»؟
آری، در جهانِ پُرآشوب و مِه آلود اینگونه می شنوم!
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید.
۲۷-۹-۲۰۲۶
سدهٔ بیست و یک: سدهٔ تیرگی های رازناک
سدهٔ بیست و یک: سدهٔ زخم های چرکناک
سدهٔ بیست و یک: سدهٔ دل های بیمناک
سدهٔ بیست و یک: سدهٔ چشم های اشکناک
سدهٔ بیست و یک: سدهٔ رنج های دردناک
سدهٔ بیست و یک: سدهٔ ناله های سوزناک
سدهٔ بیست و یک: سدهٔ سرگذشت های سوگناک
سدهٔ بیست و یک: سدهٔ سوگوارهای خشمناک
سدهٔ بیست و یک: سدهٔ آزمون های سیجناک
سدهٔ بیست و یک: سدهٔ باخت های سهمناک
سدهٔ بیست و یک: سدهٔ اندیشه های خوابناک
سدهٔ بیست و یک: سدهٔ نیازمندِ آسمان های تابناک
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید.
در نیمه های شب کسی به در می کوبید. از خواب پریدم.
با شتاب به سوی در رفتم. بازکردم و آن که به در می کوبید را زود شناختم. خدا بود. با چهره ای تکیده یاری خواست و گفت یا باورم بدار و مرا پیشِ خود نگه دار یا جای من نشین و بگذار بمیرم به جای تو . گیج و خواب آلود بودم و بی آنکه از او چند و چونِ خواست هایش بپرسم جانشینی اش را پذیرفتم. خدا مُرد. و من ناگهان در هزارتویی فروافتادم.
اکنون مردمانِ سراسرِ گیتی مرا به نام می شناسند ولی باورم نمی دارند. نه پیشِ من می آیند و نه مرا نزدِ خود می خوانند. جاودانه پشیمان، روز و شب درِ خانه ها را می کوبم، جانشینی می جویم. همه در پسِ پرده های سیاه پنهانند. هیچ جا چراغی روشن نیست. از پشتِ دیوارها آواهای غم آلود را می شنوم. هیچ کس در به رویَم نمی گشاید. مردمان به هزارتوی بی خدا خو گرفته اند. و من جانشینِ نازیبندهٔ آن خدای راستین، به ناچار در آتشِ ناروشنای این جهانِ بی پس و پیش جاودانه می سوزم !
#خسرو_یزدانی
#تکانه
۲۷-۷-۲۰۲۳
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
گلوبالیزاسیون، پایانِ زندگی است!
آنگاه که فرمانروایانِ باورمند و نیرومند بر مردمانِ سرزمین های گوناگون فرمان نرانند، «مردمان» به «توده ها» دگر می شوند. توده ها که در جهانِ امروز با پرورش و آموزش و نیز با رسانه های پرتوان و زهرآگین روبارو هستند در دامِ آنان گرفتارند و یکسر بینشِ همرنگیِ گلوبالیستی بر آنان چیره است. امروز توده های هر سرزمینی خودباخته اند و زیرِ چتر خودکامگیِ گلوبالیزم می زیند بی آنکه به آن آگاه باشند. در نبودِ باورمندی به آیین های نیاکان، خودِ فرمانرانان نیز همرنگِ توده گشته اند و استوره ها، آیین ها و تاریخِ نیاکانِ خود را به بادِ فراموشی سپرده اند. امروزه روز، میلیاردها انسان «این جایی» و «آن جایی» بودن را باخته و به «هرجایی» دگرگشته اند. گلوبالیست ها جز این را در پندار ندارند و جز این را در کردار نمی خواهند. ورجاوندیِ آیین ها و نیاکان بی ارج می شوند، ورجاوندیِ سرزمین ریشخند می گردد، جاویدشاه گویی به نگاهبانِ میهن، خوارداشتِ خود خوانده می شود. در این چنین روزگاری، خدای ویژهٔ سرزمین های ویژه چم می بازد. در جهانی این چنین، قهرمانی و حماسه به داستان ها رانده می شوند، نبردهای حماسی برای پدافندِ از آب و خاک بی چم می گردند. مرزها دیگر پاس داشته نمی شوند. مرز ها چه بر خاک و چه در جان و تن پاس داشته نمی شوند. ارج نهادن به نریمانیِ مردان و زنانگیِ زنان دیگر از آنِ کهنه پرستان به شمار می روند و خوارداشته می شوند. نیاکان تن را از برای جان می باختند امروز جان را از برای تن می فروشند. جان می دهند و تن می ستانند. زنان و مردانِ تن فروش را کارگران و کارمندانِ پشتِ ویترین می خوانند. مردان با مردان و زنان با زنان می آمیزند و کودکان در کنار و در آغوشِ این کسان پرورش می یابند و می آموزند. روزگارِ گلوبالیست، پاسداشتِ پیمان های سپند و ستایش و نیایشِ خدایان را از آنِ آدمیانِ نادان و مردمانِ روزگارانِ ناپختگی می خوانند و از آنِ پستوهای گرد و خاک گرفتهٔ تاریخ می دانند. هرکجا فرمانروایانِ بی باور و ناتوان با پشتیبانیِ توده ها فرمان رانند، هرآنچه گفتیم بر روزگار چیره خواهد بود و دامن خواهد گسترد. نامِ این چنین روزگاری جز چیرگیِ گلوبالیزم نیست. گلوبالیزاسیون نامی است نوین بر پوچ زیستی و کِهْمنشی. گلوبالیزاسیون نامِ نوینی ست که دو سده است آن را نیهیلیزم می خوانند و پَست و زشت می دانند…
نیاکان، خدایان را می پرستیدند، آیین های ویژهٔ سرزمینی را پاس می داشتند و می زیستند، پادشاهی و پادشاه را ارج می نهادند، آب و خاک را با خدایان و پادشاهان گره می زدند و تا پای جان از آن پدافند می کردند. نیاکان چون چنین می زیستند سرایندگانشان از آن خدایان و آن شاهان و آن قهرمانان حماسه ها می سرودند. کودکان در کنار و در آغوشِ این چنین مردان و زنانی پرورش می یافتند و از آنان باید ها و نبایدها رامی آموختند…
می گویم و شمارانی نیز چون من می گویند: تا بسیار دیر نشده باید به خود آییم و راه دگر کنیم. باید نگاه از روزینه زیستیِ بی چمِ گلوبالیستی و از هرآنچه آفریده بگردانیم و کرانه های دیگری بجوییم…
ما ایرانیان نباید بر گنجینه های نیاکان پشت کنیم و بیهوده شان شماریم. ما تنها با آنچه با بهایی گزاف و خونبار و با رنج و شکنج ساخته و برای ما گذاشته اند می توانیم از بیراهه ها برهیم…
گلوبالیزم یکی از راه ها و روزگارِ گلوبالیستی یکی از روزگاران نیست. گلوبالیزاسیون، پایانِ راه است. گلوبالیزاسیون، روزگارِ فرجامینِ آدمیان است. گلوبالیزاسیون گسترهٔ آدمیانی است که سزاوارِ نابودی و مرگ اند. گلوبالیزاسیون، پایانِ زندگی است!
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید!