kateb_bashishear | Unsorted

Telegram-канал kateb_bashishear - شعرِ کاتب باشی

604

این جا شعرها،اتفاقی انتخاب و گذاشته می شوند اما دوستِ من، تو اتفاقی اینجا نیستی! ✨🕊️

Subscribe to a channel

شعرِ کاتب باشی

دوست دارد یا نمی‌خواهد مرا معلوم نیست
عشق، بازی می‌کند با من چرا! معلوم نیست

می‌کشم سر، هرچه می‌ریزد به جامم دست دوست
کی در این میخانه می‌افتم ز پا معلوم نیست


#فاضل_نظری

Читать полностью…

شعرِ کاتب باشی

مرا عهدی‌ست با جانان که تا جان در بدن دارم
هوادارانِ کویش را چو جانِ خویشتن دارم

صفایِ خلوتِ خاطر از آن شمعِ چِگِل جویم
فروغِ چشم و نورِ دل از آن ماهِ خُتَن دارم

به کام و آرزویِ دل، چو دارم خلوتی حاصل
چه فکر از خُبثِ بدگویان، میانِ انجمن دارم؟

مرا در خانه سروی هست کاندر سایهٔ قَدَّش
فَراغ از سروِ بستانی و شمشادِ چمن دارم

گَرَم صد لشکر از خوبان به قصدِ دل کمین سازند
بِحَمْدِ الله و الْمِنَّه بُتی لشکرشِکن دارم

سِزَد کز خاتمِ لَعلَش زَنَم لافِ سلیمانی
چو اسمِ اعظمم باشد، چه باک از اهرِمَن دارم؟

الا ای پیرِ فرزانه، مَکُن عیبم ز میخانه
که من در تَرکِ پیمانه دلی پیمان‌شِکن دارم

خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نِه
که من با لَعلِ خاموشش نهانی صد سخن دارم

چو در گل‌زارِ اِقبالش خرامانم بِحَمْدِالله
نه میلِ لاله و نسرین، نه برگِ نسترن دارم

به رندی شهره شد حافظ میانِ همدمان، لیکن
چه غم دارم که در عالم قَوامُ‌الدّین حَسَن دارم

#حافظ

Читать полностью…

شعرِ کاتب باشی

چو بشنوی سخنِ اهلِ دل، مگو که خطاست
سخن‌شناس نه‌ای، جان من! خطا این جاست

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید
تبارک الله ازین فتنه‌ها که در سرِ ماست

در اندرونِ منِ خسته‌دل ندانم کیست!
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

دلم ز پرده برون شد، کجایی ای مطرب؟
بنال، هان که از این پرده، کارِ ما به نواست

مرا به کارِ جهان هرگز التفات نبود
رخِ تو در نظرِ من چنین خوشش آراست

نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دلِ من
خمارِ صد شبه دارم شراب‌خانه کجاست؟

چنین که صومعه آلوده شد ز خونِ دلم
گَرَم به باده بشویید، حق به دستِ شماست

از آن به دیرِ مغانم عزیز می‌دارند
که آتشی که نمیرد، همیشه در دلِ ماست

چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پُر ز هواست

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضایِ سینهٔ حافظ هنوز پر ز صداست

#حافظ

Читать полностью…

شعرِ کاتب باشی

🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

ﺯِ ﻫﺮ ﺧﻮﻥِ ﺩﻟﯽ ﺳَﺮﻭﯼ ﻗﺪ ﺍﻓﺮﺍﺷﺖ...

#هوشنگ_ابتهاج

Читать полностью…

شعرِ کاتب باشی

بیا ای اشک خونین تا که بر بخت زبون گریم
کشم آهی ز دل و ز ابر آزادی فزون گریم

اگر منعم کند از گریه عقل مصلحت بینم
ز کیشش رو بگردانم بفتوای جنون گریم

دمی با خویش پردازم بآه و ناله در سازم
بجان آتش در اندازم باحوال درون گریم

بسی تنگ آمدم زین تنگنای دهر پر وحشت
فلک خواهم که بشکافد درو با موسعون گریم

ز دست خود در آزارم که محنت را سزاوارم
بلای خود خودم هم خود بخود بر نفس دون گریم

خودم محبوس و خود محبس ندارم شکوهٔ از کس
بپای خویش ماندم بس ز دست خویش خون گریم

به ننماید رخم جانان که چشم پاک می‌باید
تریهم ینظرون خوانم ز هم لا یبصرون گریم

کسی حالم نمیپرسد و گر پرسند میخندند
گه از لاینطقون نالم گهی از ینطقون گریم

ز بس خون جگر می‌آیدم از دیدهٔ گریان
دوصد چشم دگر خواهم که بر زخم درون گریم

مرا از خویش غافل بودن اولی‌تر بود زیرا
نظر بر حال خود چون افکنم باید که خون گریم

قلم را فیض سوز این سخنها گریه می‌آرد
زبان لوح هم گوید که از ما یسطرون گریم

#فیض_کاشانی

/channel/katebbashi_book

Читать полностью…

شعرِ کاتب باشی

#سهراب_سپهری

/channel/kateb_bashishear

Читать полностью…

شعرِ کاتب باشی

«شب یلدا» یا «شب چلّه»؟
🍉🍉🍉
پیشاپیش، جشن چلّه بر همهٔ ایرانیان و ایرانشهریان فرخنده و همایون باد!!!
🍉🍉🍉
جشن‌های ایرانی را با نام‌های ایرانی یاد کنیم...
🍉🍉🍉
حافظ‌خوانی، و خوردنِ انار و آجیل و هندوانه فراموش نشود 😉

#یلدا #چله #ایران


@katebbashi_book

Читать полностью…

شعرِ کاتب باشی

ذره ذره کاندرین ارض و سماست
جنس خود را همچو کاه و کهرباست
نوریان مر نوریان را طالب اند
ناریان مر ناریان را جاذب اند

#مولانا
#شعر

@katebbashi_book

Читать полностью…

شعرِ کاتب باشی

دوکس گرد دیدند و آشوب و جنگ
پراگنده نعلین و پرنده سنگ

یکی فتنه دید از طرف بر شکست
یکی در میان آمد و سر شکست

کسی خوشتر از خویشتن دار نیست
که با خوب و زشت کسش کار نیست

تو را دیده در سر نهادند و گوش
دهن جای گفتار و دل جای هوش

مگر بازدانی نشیب از فراز
نگویی که این کوته است، آن دراز

بوستان, باب هفتم در عالم تربیت
#سعدی

Читать полностью…

شعرِ کاتب باشی

جهان بی ما بَسی بوده‌ست و باشد
برادر، جُز نکونامی میَندوز‌...

#سعدی

Читать полностью…

شعرِ کاتب باشی

آن کلاغی که پرید از فراز سرما
و فرو رفت، در اندیشه آشفته ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه کوتاهی
پهنای افق را پیمود خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

#فروغ_فرخزاد

Читать полностью…

شعرِ کاتب باشی

ای لقای تو جواب هر سؤال
مشکل از تو حل شود بی‌قیل‌وقال...

#مولانا

Читать полностью…

شعرِ کاتب باشی

پادشاهی می‌ کند صیدی که صیادش تویی

#فروغی_بسطامی

Читать полностью…

شعرِ کاتب باشی

پرده را برداریم
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که می‌خواهد بیتوته کند
بگذاریم غریزه پی بازی برود
کفش ها را بکند وبه دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
چیزی بنویسد
به خیابان برود؛

ساده باشیم
ساده باشیم چه در باجه ی یک بانک چه در زیر درخت
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم...


#سهراب_سپهری

Читать полностью…

شعرِ کاتب باشی

ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من...💚

@katebbashi_book

Читать полностью…

شعرِ کاتب باشی

من به چشم‌های بی‌قرارِ تو قول می‌دهم
ریشه‌های ما به آب
شاخه‌های ما به آفتاب می‌رسد،
ما دوباره سبز می‌شویم!

#قیصر_امین_پور

Читать полностью…

شعرِ کاتب باشی

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرونشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بِکُشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرایْ بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ‌طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان خوهم [که] به نیکی دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

#سیف_فرغانیهم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرونشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بِکُشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرایْ بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ‌طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان خوهم [که] به نیکی دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

#سیف_فرغانی

Читать полностью…

شعرِ کاتب باشی

سعدی! چو جورش می‌بری نزدیک او دیگر مرو»

ای بی‌بصر! من می‌روم؟ او می‌کشد قلاب را

Читать полностью…

شعرِ کاتب باشی

گر شود ذرات عالم حیله پیچ
با قضای آسمان هیچند هیچ

#مولانا

Читать полностью…

شعرِ کاتب باشی

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما، نه تو خوانی و نه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده در افتد، نه تو مانی و نه من

@katebbashi_book

Читать полностью…

شعرِ کاتب باشی

دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم
گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم

قامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشم
دوستان از راست می‌رنجد نگارم چون کنم

نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دار
عشوه‌ای فرمای تا من طبع را موزون کنم

زردرویی می‌کشم زان طبع نازک بی‌گناه
ساقیا جامی بده تا چهره را گلگون کنم

ای نسیم منزل لیلی خدا را تا به کی
ربع را برهم زنم اطلال را جیحون کنم

من که ره بردم به گنج حسن بی‌پایان دوست
صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم

ای مه صاحب قران از بنده حافظ یاد کن
تا دعای دولت آن حسن روزافزون کنم


#حافظ

@katebbashi_book

Читать полностью…

شعرِ کاتب باشی

روزتون مبارک خانم های عزیز 💛🌻

امیدوارم لبتتون بیشتر وقتها بخنده و دل تون آروم باشه و تنتون سلامت😍♥️♥️♥️♥️

@katebbashi_book

Читать полностью…

شعرِ کاتب باشی

توبه کردم ز توبه کردن ای جان
نتوان ز قضا کشید گردن ای جان

سوگند بسر می‌نبرم لیک خوش است
سوگند به نام دوست خوردن ای جان

#مولانا
دیوان شمس, رباعیات

Читать полностью…

شعرِ کاتب باشی

الهی این بنده چه داند

که چه می باید جست؟

داننده تویی هر آنچه دانی، آن ده

خواجه عبدالله انصاری

@katebbashi_book

Читать полностью…

شعرِ کاتب باشی

آنچنان دلتنگ تو ام که دلم می خواهد دست بکشم به تمام کوچه های این حوالی آنجا که ردپای تو در میان است.

#محمد_صالح_علاء
@salehalachannel

Читать полностью…

شعرِ کاتب باشی

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلاً به تو افتاد مسیرم که بمیرم

یک قطره‌ی آبم که در اندیشه‌ی دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تَنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی است
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

خاموش مکن آتش افروخته‌ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم

#فاضل_نظری

Читать полностью…

شعرِ کاتب باشی

"

آنچه می‌جویی تویی

           و آنچه می‌خواهی تویی


پس ز تو تا آنچه گم کردی

            ره بسیار نیست


                        
#عطار

Читать полностью…

شعرِ کاتب باشی

            دوران شـــــــکوه باغ،
         از خاطرمان رفته‌سـت
      امروز که صف در صف
   خشـــکیده و بی‌باریم
دردا که هدر دادیم آن ذاتِ گرامی را
تیغیم و نمی‌برّیم، ابریم و نمی‌باریم

#حسین_منزوی

Читать полностью…

شعرِ کاتب باشی

در گرفته‌ست زمین تا به فلک بی‌سروپایی
ای حیا نشئه مبادا تو به این رنگ برآیی

خاک خور تا نخوری عشوهٔ اسباب تکلف
جغد ویرانه شوی به که کنی خانه خدایی

هرکجاکوکب اقبال جنون ناز فروشد
تاج شاهی‌ست غبار قدم آبله پایی

عبرت‌آباد جهان فرصت افسوس ندارد
مژه بر هم زدن است آن کف دستی که بسایی

فیض اقبال قناعتکدهٔ فقر رساتر
می‌کند سایهٔ دیوار درین گوشه همایی

زین تماشاکده حیرانی ما رنگ نگیرد
ورق آینه مشکل که توان کرد حنایی

حسن تحقیق گر از عین و سوی پرده گشاید
تری و آب بهم نیست به این تنگ قبایی

غیرت مهر نتابد اثر هستی انجم
صرفهٔ ماست که در آینهٔ ما ننمایی

شعله‌ای خواست به مهمانی خاشاک اجازت
گفت‌: در من نتوان یافت مرا گر تو بیایی

می‌کشم هر نفس از جیب تپیدن سر دیگر
دارم از گرد رهت آینهٔ بی‌سروپایی

چشم برروی تونگشودکسی غیر نقابت
محو گیر آینه و عکس که از پرده برآیی

بیدل از ما نتوان خواست چه افغان چه ترنم
نی این بزم شکسته‌ست نفس در لب نایی

#بیدل_دهلوی

Читать полностью…

شعرِ کاتب باشی

می‌خوردن و شادبودن، آیینِ من است
فارغ‌بودن ز کفر و دین، دینِ من است

گفتم به عروسِ دهر: «کابینِ تو چیست؟»
گفتا: «دلِ خُرَّمِ تو، کابینِ من است»

#خیام

Читать полностью…
Subscribe to a channel