iftlis_library | Unsorted

Telegram-канал iftlis_library - 📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

-

بسم تعالی💜 خوش امدید به 📚کتابخانه یفتلی ها📚 با ما همراه باشید با ... ✅کتابهای آموزشی کتابهای کنکور ✅کتابهای دینی کتابهای انگیزشی وغیره... ↫هدف، رضای اللهﷻ وخدمت به جامعه ↫ڪپے ونشر مـطالــــب این کـانـال حلال 

Subscribe to a channel

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

آخرین نامه

قسمت ششم: برادر ناتنی

آرمان به رها خیره ماند.

«برادرم... باعث ناپدید شدن تو شد؟»

رها آرام سر تکان داد.

«آره.»

آرمان با ناباوری گفت:

«ولی من اصلاً برادری ندارم!»

مرد غریبه جلو آمد.

«داری. فقط پدرت تصمیم گرفته بود هیچ‌وقت چیزی درباره‌اش به تو نگوید.»

آرمان به عکس قدیمی نگاه کرد.

«اسمش چیه؟»

مرد پاسخ داد:

«نوید.»

رها فوراً گفت:

«نباید اسمش رو بلند می‌گفتی.»

مرد نگاهش کرد.

«دیگه فایده‌ای نداره. اون می‌دونه آرمان حقیقت رو فهمیده.»

آرمان پرسید:

«نوید کجاست؟»

مرد جواب نداد.

سامان به سمت پنجره رفت و پرده را کنار زد.

«باید همین الان از اینجا بریم.»

آرمان گفت:

«چرا؟»

سامان به خیابان اشاره کرد.

یک ماشین مشکی درست مقابل هتل پارک شده بود.

چراغ‌هایش خاموش بود.

اما کسی داخل آن نشسته بود.

رها با دیدن ماشین رنگش پرید.

«اون پیدامون کرده.»

آرمان پرسید:

«نوید؟»

رها جواب نداد.

مرد غریبه در را باز کرد.

«از پله‌های پشت ساختمان برید. من حواسشون رو پرت می‌کنم.»

آرمان گفت:

«تو کی هستی که این‌همه درباره خانواده من می‌دونی؟»

مرد مکث کرد.

بعد گفت:

«اسم من کامرانه.»

آرمان پرسید:

«پدرم تو رو می‌شناخت؟»

کامران لبخند تلخی زد.

«بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.»

آن‌ها از راه پله پشتی پایین رفتند.

در طبقه اول، رها ناگهان ایستاد.

«آرمان...»

«چی شده؟»

رها به دست او اشاره کرد.

نامه پدرش هنوز در دست آرمان بود.

اما پشت نامه، چیزی نوشته شده بود که قبلاً متوجه آن نشده بود.

آرمان کاغذ را برگرداند.

یک آدرس روی آن نوشته شده بود.

و زیر آدرس فقط یک جمله:

«اگر می‌خواهی برادرت را پیدا کنی، قبل از طلوع آفتاب به اینجا بیا.»

آرمان به رها نگاه کرد.

«این آدرس کجاست؟»

رها با صدای آهسته گفت:

«خانه قدیمی پدرت.»

آرمان چند لحظه ساکت ماند.

«فکر می‌کردم اون خونه هفت سال پیش فروخته شده.»

رها گفت:

«فروخته نشد.»

«پس چرا پدرم این‌همه سال حقیقت رو پنهان کرد؟»

رها جواب داد:

«چون می‌ترسید روزی نوید برگرده.»

ناگهان صدای ترمز شدید ماشینی از بیرون آمد.

همه ساکت شدند.

کامران از انتهای راهرو فریاد زد:

«فرار کنید!»

آرمان دست رها را گرفت و دوید.

اما قبل از اینکه از در پشتی خارج شوند، تلفن آرمان یک پیام دریافت کرد.

پیام از شماره ناشناس بود:

«به خانه قدیمی نرو. اگر رفتی، خواهی فهمید چرا پدرت مجبور شد برادرت را از تو پنهان کند.»

آرمان به صفحه گوشی خیره شد.

سپس آرام گفت:

«من می‌رم.»

رها پرسید:

«مطمئنی؟»

آرمان به آسمان تاریک نگاه کرد.

«این بار دیگه نمی‌خوام از حقیقت فرار کنم.»

و هیچ‌کدام نمی‌دانستند که در خانه قدیمی، کسی از چند ساعت قبل منتظر ورود آنهاست...

ادامه دارد...

📖 قسمت هفتم، فردا شب...

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

بهمناسبت ۲ ساله شدن عمر چنلمون چنل های vip که قیمت یک میلیون هست به ۱۰ نفر اول رایگان میدیم و بعد از ۱۰ نفر به طور خودکار لینک باطل میشه جوین بدین
/channel/addlist/d1yz9SVhhB5iMzg0
#تبلیغ_نیست

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

بچه ها این کانال رو از دست ندین ، محتواش
خیلی جالب و مفیده

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

📚 شرمنده اگه کل کتابای" کتابراه و طاقچه "
رو رایگان به صورت PDF گذاشته
🔐☕️📗

- - - - >  @zivin_chanel 📔
‌

[ تبادلات لـونـا ]

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

پسره مافیاست و از عشق بیزاره اما یه دختر وکیل حسابی رامش میکنه ...😶

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

انرژی مثبت هر روز تو دسترس

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

چنل بی‌نظیر که هر روز یه چیز جدید داره! 
شعر، انگیزه، خنده و رازهایی که نمی‌دونی! 
می‌تونی حدس بزنی امروز چی می‌ذاریم؟ 👀


/channel/be_khial_alam

[ تبادلات لـونـا ]

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

تراپی؟
نه عزیزم بیا برا گرAشت فال بگیر ببین چه حسی بهت داره
📵🤫
/channel/+Ye4jH5FSC9owYTlk
/channel/+Ye4jH5FSC9owYTlk
🎴بیا با فال تاروت بهت بگم به پسر خوشگله میرسی یا نه؟🥹♥️

[ تبادلات لـونـا ]

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

اینجا یه ایده میشه رمانی که خونده میشه📖

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

آخرین نامه

قسمت چهارم: بازگشت رها

آرمان برای چند ثانیه حتی نفس نمی‌کشید.

صدایی که از پشت سرش شنیده بود، غیرممکن به نظر می‌رسید.

آرام برگشت.

رها کنار پنجره ایستاده بود.

همان چهره‌ای که سه سال تمام در خاطراتش زنده مانده بود؛ اما این بار واقعاً روبه‌رویش ایستاده بود.

آرمان فقط یک کلمه توانست بگوید:

«رها...؟»

رها نگاهش کرد، اما لبخند نزد.

«نباید می‌اومدی اینجا.»

آرمان با عصبانیت گفت:

«سه سال کجا بودی؟ چرا گذاشتی فکر کنم مردی؟ چرا هیچ خبری ازت نداشتم؟»

رها سرش را پایین انداخت.

«چون اگر با تو تماس می‌گرفتم، تو هم در خطر می‌افتادی.»

آرمان به سامان نگاه کرد.

«و تو همه این مدت می‌دونستی؟»

سامان چیزی نگفت.

آرمان قدمی به سمتش برداشت.

«تو بهترین دوستم بودی... چرا به من دروغ گفتی؟»

سامان آهسته جواب داد:

«چون قول داده بودم از رها محافظت کنم.»

رها میان حرفشان آمد.

«سامان تقصیری نداره.»

آرمان با تلخی خندید.

«پس چه کسی مقصره؟»

رها چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

«کسی که فکر می‌کنی سه سال پیش مرده.»

آرمان به یاد جمله سامان افتاد.

«منظورت کیه؟»

رها به سمت میز رفت و عکسی قدیمی را از داخل کیفش بیرون آورد.

عکس را روی میز گذاشت.

آرمان با دیدن آن، رنگش پرید.

در عکس، رها و سامان کنار مردی ایستاده بودند.

مردی که آرمان او را به‌خوبی می‌شناخت.

پدرش.

اما پدر آرمان هفت سال قبل فوت کرده بود.

آرمان با صدای لرزان پرسید:

«این عکس... کی گرفته شده؟»

رها جواب داد:

«سه سال پیش.»

آرمان به عکس خیره ماند.

«این غیرممکنه.»

رها آرام گفت:

«من هم همین فکر رو می‌کردم.»

ناگهان صدای کوبیدن شدید به در بلند شد.

هر سه نفر ساکت شدند.

یک بار دیگر در کوبیده شد.

این بار محکم‌تر.

سامان به سمت پنجره رفت.

رها با نگرانی گفت:

«باید از اینجا بریم.»

آرمان پرسید:

«چه کسی پشت دره؟»

رها فقط یک جمله گفت:

«همان کسی که نمی‌خواست نامه اول به دست تو برسه.»

صدای شکستن قفل در بلند شد.

رها دست آرمان را گرفت.

«اگر می‌خواهی حقیقت را بفهمی، الان باید به من اعتماد کنی.»

آرمان هنوز گیج بود.

اما قبل از اینکه بتواند جواب بدهد، در اتاق با شدت باز شد.

و مردی وارد اتاق شد که آرمان هرگز انتظار دیدنش را نداشت.

او به آرمان نگاه کرد و گفت:

«بالاخره پیدات کردم.»

ادامه دارد...

📖 قسمت پنجم، فردا شب...

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

افتخار میکنم به دخترایی که کتاب میخونن ::)))
سطح آگاهیشون میبرن بالا و فکر نمیکنن تنها راه خوشبختیشون ازدواج کردنه !!! دخترا اگه زیر ۳۰ سالتونه حتما این کتابا بخونین تو زندگی خیلی کمکتون میکنه :
@green_library_y
@green_library_y

[ تبادلات لـونـا ]

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

جملات زیبا از کتاب های مشهور📚:

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

آخرین نامه

قسمت دوم: مردی پشت پنجره

آرمان هنوز گوشی را در دست داشت.

صدای آن مرد همچنان در ذهنش تکرار می‌شد:

«اگر می‌خواهی رها زنده بماند، امروز هیچ سؤالی نپرس.»

اما چگونه می‌توانست هیچ سؤالی نپرسد؟

سه سال تمام با این فکر زندگی کرده بود که رها دیگر برنمی‌گردد. حالا در کمتر از چند دقیقه، همه‌چیز تغییر کرده بود.

آرمان به ساعت نگاه کرد.

۶:۵۵ صبح.

پنج دقیقه تا ساعت هفت مانده بود؛ همان ساعتی که رها گفته بود به کافه برود.

پاکت دوم را دوباره باز کرد.

«دیگر به کافه نرو.»

اگر نامه دوم واقعی بود، رفتن به کافه می‌توانست خطرناک باشد.

اما اگر کسی می‌خواست او را از رفتن منصرف کند چه؟

آرمان تصمیمش را گرفت.

به کافه می‌رفت.

کافه‌ای که رها سه سال پیش برای اولین بار آنجا روبه‌رویش نشسته بود.

---

کافه تقریباً خالی بود.

آرمان وارد شد و نگاهی به اطراف انداخت.

همان میز قدیمی هنوز کنار پنجره قرار داشت.

پشت میز نشست.

چند دقیقه گذشت.

هیچ‌کس نیامد.

ساعت ۷:۱۵ شد.

۷:۳۰.

آرمان کم‌کم مطمئن شد که کسی قرار نیست بیاید.

اما درست وقتی می‌خواست از جایش بلند شود، پیشخدمت جوانی به سمتش آمد.

یک فنجان قهوه روی میز گذاشت و گفت:

«این را خانمی برای شما سفارش داده.»

آرمان به فنجان نگاه کرد.

«کدام خانم؟»

پیشخدمت لحظه‌ای مکث کرد.

«گفت اسمش رهاست.»

قلب آرمان فرو ریخت.

«کجاست؟»

پیشخدمت به صندلی خالی روبه‌رو اشاره کرد.

«همین‌جا نشسته بود.»

آرمان با عجله از جا بلند شد.

«چه زمانی رفت؟»

«تقریباً پنج دقیقه قبل.»

آرمان به طرف در دوید.

اما بیرون هیچ‌کس نبود.

فقط یک تاکسی از مقابل کافه عبور کرد.

او دوباره به داخل برگشت.

چشمش به فنجان افتاد.

کنار فنجان یک کاغذ کوچک بود.

آن را برداشت.

فقط یک جمله روی آن نوشته شده بود:

«به کسی که همیشه کنار تو بوده، اعتماد نکن.»

آرمان چند لحظه بی‌حرکت ماند.

«کسی که همیشه کنار من بوده؟»

چه کسی؟

دوست قدیمی‌اش، «سامان»؟

خواهرش؟

یا...

ناگهان تلفنش زنگ خورد.

سامان بود.

آرمان تماس را جواب داد.

سامان با صدایی نگران گفت:

«آرمان، کجایی؟»

«کافه.»

چند ثانیه سکوت شد.

بعد سامان گفت:

«تو نباید اونجا می‌رفتی.»

آرمان خشکش زد.

«از کجا می‌دونی من اینجام؟»

سامان جواب نداد.

آرمان دوباره پرسید:

«سامان، از کجا می‌دونی من کجام؟»

صدای سامان آرام شد.

«چون من هم یک نامه دریافت کردم.»

«چه نامه‌ای؟»

سامان گفت:

«نامه‌ای درباره رها.»

تماس ناگهان قطع شد.

آرمان چند بار تماس گرفت، اما سامان جواب نداد.

در همان لحظه، صدای پیام جدیدی آمد.

یک عکس برایش ارسال شده بود.

عکس خودش.

همین لحظه.

همان کافه.

همان میز.

و پشت سرش...

مردی با کت سیاه کنار پنجره ایستاده بود.

آرمان آرام سرش را برگرداند.

پنجره خالی بود.

اما وقتی دوباره به عکس نگاه کرد، متوجه چیز دیگری شد.

مرد داخل عکس، در دستش یک پاکت سفید داشت.

روی پاکت نوشته شده بود:

«قسمت بعد، حقیقت اولین دروغ را خواهی فهمید.»

ادامه دارد...

📖 قسمت سوم، فردا شب...

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

منبع کتاب‌هایی که باید پول بدی بخری 📙🗞🥂

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

بیشعور ها کتاب نمیخوانند !!!

اینجا مکانی برای آدمای کاریزماتیکه 🖋📕

● کتاب‌هایی که میتونه #روبط‌اجتماعی & #روبط‌عاطفی شمارو نجات بده 🏮🩰

( @zivin_chanel
( @zivin_chanel

📕📙📔📒📗📘


[ تبادلات لـونـا ]

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

آخرین نامه

قسمت پنجم: مرد غریبه

مرد وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست.

آرمان به صورتش خیره شد.

او را نمی‌شناخت.

اما چیزی در نگاه مرد باعث شد احساس کند این دیدار اتفاقی نیست.

رها دست آرمان را رها کرد و یک قدم جلو رفت.

«تو اینجا چی می‌خوای؟»

مرد بدون اینکه جواب رها را بدهد، به آرمان نگاه کرد.

«بالاخره بعد از سه سال، همه‌چیز داره به پایان می‌رسه.»

آرمان با عصبانیت گفت:

«تو کی هستی؟»

مرد لبخند کوتاهی زد.

«کسی که پدرت قبل از مرگش به او اعتماد کرد.»

آرمان خشکش زد.

«پدرم؟»

مرد یک پاکت قدیمی از جیبش بیرون آورد.

«این برای توست.»

آرمان پاکت را گرفت.

روی آن با همان دست‌خطی که در نامه‌های قبلی دیده بود نوشته شده بود:

«برای آرمان؛ وقتی حقیقت را فهمیدی.»

دست‌های آرمان لرزید.

«این دست‌خط پدرمه...»

مرد گفت:

«بله.»

سامان با نگرانی گفت:

«نباید این نامه رو بهش می‌دادی.»

مرد به سامان نگاه کرد.

«دیگه دیر شده.»

آرمان پاکت را باز کرد.

داخل آن یک عکس و یک تکه کاغذ بود.

روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود:

«به رها اعتماد کن؛ اما به برادرت نه.»

آرمان به آرامی سرش را بالا آورد.

«برادرم؟»

رها و سامان به هم نگاه کردند.

آرمان با صدایی لرزان پرسید:

«من که برادر ندارم...»

مرد لبخند زد.

«فکر می‌کنی نداری.»

اتاق در سکوت فرو رفت.

آرمان به رها نگاه کرد.

«تو از این موضوع خبر داشتی؟»

رها جواب نداد.

همین سکوت برای آرمان کافی بود.

«رها... تو می‌دونستی؟»

رها سرش را پایین انداخت.

«بله.»

آرمان یک قدم عقب رفت.

«پس تو هم از اول همه حقیقت رو از من پنهان کردی.»

رها با صدایی آرام گفت:

«می‌ترسیدم اگر حقیقت رو بدونی، دنبال او بگردی.»

«او کیه؟»

رها به سمت پنجره رفت.

«کسی که سه ساله دنبالت می‌گرده.»

ناگهان تلفن آرمان زنگ خورد.

شماره ناشناس بود.

او تماس را جواب داد.

هیچ‌کس حرف نزد.

فقط صدای نفس کشیدن کسی از آن طرف خط شنیده می‌شد.

بعد صدای مردی آمد:

«آرمان... نامه پدرت رو پیدا کردی؟»

آرمان چیزی نگفت.

مرد ادامه داد:

«پس حالا دیگه می‌دونی که تنها نیستی.»

تماس قطع شد.

آرمان به چهار نفر حاضر در اتاق نگاه کرد.

اما یک سؤال بیشتر از همه ذهنش را درگیر کرده بود:

اگر او واقعاً برادری داشت، چرا پدرش این موضوع را از همه پنهان کرده بود؟

و مهم‌تر از آن...

برادرش کجا بود؟

رها آرام گفت:

«آرمان، قبل از اینکه دیر بشه باید یه چیز دیگه رو هم بدونی...»

آرمان نگاهش کرد.

رها نفس عمیقی کشید.

«برادرت سه سال پیش باعث ناپدید شدن من شد.»

ادامه دارد...

📖 قسمت ششم، فردا شب...

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

واقعا بین کانال های هوش مصنوعی ای که دیده بودم این یکی خیلی بهتر و جذاب بود ، حمایت کنید حتما👍

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

قبل از اینکه معمولی بشه... 🌚

وارد دنیای هوش مصنوعی شو؛
و بذار بقیه بعداً پیداش کنن.

هر روز بین ابزارها و خبرهای AI می‌گردیم،
بررسی می‌کنیم و فقط چیزهایی رو میاریم
که واقعاً ارزش وقتت رو داشته باشن. ✨

زودتر از موج کشف کن. 😉 --->
@aifarsi_media

[ تبادلات لـونـا ]

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

او قدم گذاشت به جایی که
قانونش ساده است:
🔪 بکش… یا کشته شو.

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

اون دختر بلاخره به رویاش رسیده بود !
ولی به چه قیمت
؟

شهری که فکر میکردم قراره باعت آرامش من بشه ...!

ولی همیشه انگار یکی در حال استاک کردن من بود
سایه ای که نمیتونستم ببینمش ولی حسش میکردم ! ❌️

/channel/+OLZHQfWnM0ozNzg0
/channel/+OLZHQfWnM0ozNzg0

من دنبال عشق نبودم اما عشق دنبال من بود ‼️

عاشق مردی که دنبالم می‌کرد شدم اما نمیدونستم تمام مدت هویتش رو از من مخفی کرده و ....


[ تبادلات لـونـا ]

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

وای از ویدیو های این اینجا نگم برات🫣

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

یه شب فهمیدم همه دوستی‌ ها فقط یه نقاب ان... تو لباس گرگ هایی نشستن که دندون تیز کردن برای دریدنت🔥❤️‍🩹

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

قدم‌به‌قدم با ما یک نویسنده حرفه‌ای و بی‌بهانه شو👩‍🎓

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

«نوشتن یعنی نفس کشیدن تو دنیایی که هنوز خلق نشده.
اینجا قرار یاد بگیری چطور یه ایده‌ی کوچیک رو تبدیل به یه رمانِ پرفروش کنی.
از ساختار داستان و دیالوگ‌نویسی حرفه‌ای بگیر، تا شخصیت‌پردازیِ عمیق و خلقِ جهان‌های تازه.
همه‌ رو قدم‌ به‌ قدم، ساده ولی حرفه‌ای.
قلم رو بردار، وقت خلق‌کردنه...»


http://t.me/akademiravighesegoo

@akademiravighesegoo

[ تبادلات لـونـا ]

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

آخرین نامه

قسمت سوم: اولین دروغ

آرمان چند ثانیه به عکس خیره ماند.

عکس واقعی بود؛ هیچ شکی نداشت.

اما یک سؤال ذهنش را رها نمی‌کرد:

چه کسی از پشت سرش عکس گرفته بود؟

او دوباره به پنجره نگاه کرد. خیابان شلوغ شده بود و آدم‌ها یکی‌یکی از مقابل کافه عبور می‌کردند.

مرد کت‌سیاه دیگر آنجا نبود.

آرمان عکس را بزرگ کرد.

پشت سر مرد، تابلوی کوچکی روی دیوار دیده می‌شد.

روی تابلو نوشته شده بود:

«اتاق ۲۱۷»

آرمان ناگهان چیزی را به یاد آورد.

سه سال قبل، شبی که رها ناپدید شد، او آخرین بار در یک هتل قدیمی دیده شده بود؛ هتلی که اتاق شماره ۲۱۷ داشت.

آرمان همیشه فکر کرده بود این فقط یک اتفاق تصادفی است.

اما حالا دیگر مطمئن نبود.

او از کافه بیرون آمد و مستقیم به سمت همان هتل رفت.

---

هتل تقریباً خالی بود.

پشت پیشخوان پیرمردی نشسته بود.

آرمان پرسید:

«اتاق ۲۱۷ هنوز هست؟»

پیرمرد با شنیدن شماره اتاق، نگاه عجیبی به او انداخت.

«چرا می‌پرسی؟»

«دنبال کسی هستم.»

پیرمرد چند لحظه سکوت کرد.

بعد کلید کوچکی را از زیر پیشخوان بیرون آورد.

«اگر واقعاً دنبال حقیقتی، خودت باید پیداش کنی.»

آرمان کلید را گرفت.

«این کلید برای اتاق ۲۱۷ است؟»

پیرمرد چیزی نگفت.

آرمان از پله‌ها بالا رفت.

راهروی طبقه دوم تاریک و ساکت بود.

وقتی به در اتاق ۲۱۷ رسید، چند ثانیه دستش روی دستگیره ماند.

سپس در را باز کرد.

اتاق خالی بود.

یک تخت، یک میز کوچک و یک پنجره.

همین.

آرمان ناامید شد.

اما وقتی کشوی میز را باز کرد، یک دفترچه قدیمی داخل آن دید.

دفترچه را برداشت.

صفحه اول خالی بود.

صفحه دوم فقط یک تاریخ داشت:

سه سال قبل...

آرمان ورق زد.

در صفحه بعد نوشته شده بود:

«اگر آرمان این دفتر را پیدا کرد، یعنی نقشه تغییر کرده است.»

قلبش تندتر زد.

صفحه بعد:

«آن شب، رها قصد فرار نداشت. او مجبور شد ناپدید شود.»

آرمان با عجله صفحات را ورق زد.

اما چند صفحه آخر از دفتر کنده شده بود.

فقط یک جمله در آخرین صفحه باقی مانده بود:

«اولین دروغ را کسی گفت که آرمان بیش از همه به او اعتماد داشت.»

آرمان دفترچه را بست.

ناگهان صدای قدم‌هایی از پشت در شنید.

یک قدم...

دو قدم...

سپس سکوت.

آرمان آرام به سمت در رفت.

دستگیره تکان خورد.

در باز شد.

سامان پشت در ایستاده بود.

آرمان با ناباوری نگاهش کرد.

«تو اینجا چی کار می‌کنی؟»

سامان نفس عمیقی کشید.

«باید چیزی رو بهت بگم.»

آرمان دفترچه را بالا گرفت.

«این رو پیدا کردم.»

رنگ صورت سامان تغییر کرد.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

«آرمان... من سه سال پیش به تو دروغ گفتم.»

آرمان خشکش زد.

سامان ادامه داد:

«رها آن شب تنها نبود.»

«پس با چه کسی بود؟»

سامان به پشت سر آرمان نگاه کرد.

چشمانش پر از ترس شد.

«با کسی که تو فکر می‌کنی سه ساله مرده...»

در همان لحظه، صدای زنی از داخل اتاق آمد:

«سامان... دیگه وقتشه.»

آرمان آرام برگشت.

و برای اولین بار بعد از سه سال...

صدای رها را شنید.

ادامه دارد...

📖 قسمت چهارم، فردا شب...

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

هرکتابی میخای رایگان بردار🤌🏽:

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

وایب عکس نوشته‌های اینجارو حتی نمیتونم با این عکسا توصیف کنم انقد که وصف حال و روز این روزامونو منتقل میکنه :))!💙🌱
@green_library_y
@green_library_y

[ تبادلات لـونـا ]

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

📖 رمان: «آخرین نامه»

ژانر: عاشقانه، رازآلود و هیجانی
تعداد: ۳۵ قسمت
انتشار: هر شب یک قسمت

آخرین نامه

قسمت اول: نامه‌ای که نباید می‌رسید

باران از عصر شروع شده بود و هنوز بی‌وقفه به شیشه‌های پنجره می‌کوبید.

ساعت از یازده شب گذشته بود. «آرمان» پشت میز کوچک اتاقش نشسته بود و به صفحه خاموش تلفنش نگاه می‌کرد. سه سال بود که آن شماره را از ذهنش بیرون کرده بود؛ یا دست‌کم خودش این‌طور فکر می‌کرد.

در همان لحظه صدای زنگ در بلند شد.

آرمان با تعجب از جا بلند شد.

چه کسی می‌توانست در این ساعت بارانی به خانه او بیاید؟

وقتی در را باز کرد، کسی پشت آن نبود.

فقط یک پاکت سفید روی زمین افتاده بود.

پاکتی بدون نام فرستنده.

آرمان آن را برداشت و به اتاق برگشت. روی پاکت تنها یک جمله نوشته شده بود:

«اگر هنوز به من فکر می‌کنی، این نامه را تا آخر بخوان.»

دست‌های آرمان برای لحظه‌ای لرزید.

او این دست‌خط را می‌شناخت.

سه سال قبل، آخرین باری که «رها» برایش نامه نوشته بود، دقیقاً همین دست‌خط را دیده بود.

اما رها سه سال بود که ناپدید شده بود.

آرمان با عجله پاکت را باز کرد.

داخل آن تنها یک برگ کاغذ بود.

روی کاغذ نوشته شده بود:

«آرمان...

اگر این نامه به دستت رسیده، یعنی هنوز کسی هست که می‌خواهد حقیقت را از تو پنهان کند.

من زنده‌ام.

اما نمی‌توانم برگردم.

به هیچ‌کس اعتماد نکن، حتی به کسی که فردا صبح اولین بار در خانه‌ات را می‌زند.

و مهم‌تر از همه...

آن شب، آن‌طور که به تو گفته بودند اتفاق نیفتاد.

اگر می‌خواهی حقیقت را بفهمی، فردا ساعت هفت صبح به کافه‌ای برو که اولین بار مرا آنجا دیدی.

تنها بیا.

رها»

آرمان چند بار نامه را خواند.

«من زنده‌ام...»

همین سه کلمه تمام خاطرات سه سال گذشته را زنده کرد.

او همیشه فکر کرده بود رها برای همیشه از زندگی‌اش رفته است.

اما اگر زنده بود، چرا سه سال سکوت کرده بود؟

و منظورش از «آن شب» چه بود؟

آرمان تا صبح نتوانست بخوابد.

ساعت شش و پنجاه دقیقه، لباس پوشید و از خانه بیرون رفت.

اما درست وقتی می‌خواست در را قفل کند، متوجه چیزی شد.

روی زمین، درست کنار در، یک پاکت دیگر افتاده بود.

این بار روی آن نوشته شده بود:

«اگر نامه اول را خواندی، دیگر به کافه نرو.»

آرمان خشکش زد.

چند ثانیه بعد، تلفنش زنگ خورد.

شماره ناشناس بود.

تماس را جواب داد.

صدای مردی از آن طرف خط آمد:

«آرمان... اگر می‌خواهی رها زنده بماند، امروز هیچ سؤالی نپرس.»

تماس قطع شد.

آرمان به خیابان خیره ماند.

و برای اولین بار فهمید که شاید ناپدید شدن رها، چیزی بسیار بزرگ‌تر از یک جدایی ساده بوده است.

ادامه دارد...

📖 قسمت دوم، فردا شب...

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

‌
وقتایی که میزون نیستی، این چنل نجاتت میده:>>

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

نیت کن و یک کارت انتخاب کن:🧧'

کارت1  |  کارت2  | کارت3

با فال تاروت راه حل کارتو پیدا کن🔮🧬"

Читать полностью…
Subscribe to a channel