iftlis_library | Unsorted

Telegram-канал iftlis_library - 📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

-

بسم تعالی💜 خوش امدید به 📚کتابخانه یفتلی ها📚 با ما همراه باشید با ... ✅کتابهای آموزشی کتابهای کنکور ✅کتابهای دینی کتابهای انگیزشی وغیره... ↫هدف، رضای اللهﷻ وخدمت به جامعه ↫ڪپے ونشر مـطالــــب این کـانـال حلال 

Subscribe to a channel

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

«نوشتن یعنی نفس کشیدن تو دنیایی که هنوز خلق نشده.
اینجا قرار یاد بگیری چطور یه ایده‌ی کوچیک رو تبدیل به یه رمانِ پرفروش کنی.
از ساختار داستان و دیالوگ‌نویسی حرفه‌ای بگیر، تا شخصیت‌پردازیِ عمیق و خلقِ جهان‌های تازه.
همه‌ رو قدم‌ به‌ قدم، ساده ولی حرفه‌ای.
قلم رو بردار، وقت خلق‌کردنه...»


http://t.me/akademiravighesegoo

@akademiravighesegoo

[ تبادلات لـونـا ]

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

آخرین نامه

قسمت سوم: اولین دروغ

آرمان چند ثانیه به عکس خیره ماند.

عکس واقعی بود؛ هیچ شکی نداشت.

اما یک سؤال ذهنش را رها نمی‌کرد:

چه کسی از پشت سرش عکس گرفته بود؟

او دوباره به پنجره نگاه کرد. خیابان شلوغ شده بود و آدم‌ها یکی‌یکی از مقابل کافه عبور می‌کردند.

مرد کت‌سیاه دیگر آنجا نبود.

آرمان عکس را بزرگ کرد.

پشت سر مرد، تابلوی کوچکی روی دیوار دیده می‌شد.

روی تابلو نوشته شده بود:

«اتاق ۲۱۷»

آرمان ناگهان چیزی را به یاد آورد.

سه سال قبل، شبی که رها ناپدید شد، او آخرین بار در یک هتل قدیمی دیده شده بود؛ هتلی که اتاق شماره ۲۱۷ داشت.

آرمان همیشه فکر کرده بود این فقط یک اتفاق تصادفی است.

اما حالا دیگر مطمئن نبود.

او از کافه بیرون آمد و مستقیم به سمت همان هتل رفت.

---

هتل تقریباً خالی بود.

پشت پیشخوان پیرمردی نشسته بود.

آرمان پرسید:

«اتاق ۲۱۷ هنوز هست؟»

پیرمرد با شنیدن شماره اتاق، نگاه عجیبی به او انداخت.

«چرا می‌پرسی؟»

«دنبال کسی هستم.»

پیرمرد چند لحظه سکوت کرد.

بعد کلید کوچکی را از زیر پیشخوان بیرون آورد.

«اگر واقعاً دنبال حقیقتی، خودت باید پیداش کنی.»

آرمان کلید را گرفت.

«این کلید برای اتاق ۲۱۷ است؟»

پیرمرد چیزی نگفت.

آرمان از پله‌ها بالا رفت.

راهروی طبقه دوم تاریک و ساکت بود.

وقتی به در اتاق ۲۱۷ رسید، چند ثانیه دستش روی دستگیره ماند.

سپس در را باز کرد.

اتاق خالی بود.

یک تخت، یک میز کوچک و یک پنجره.

همین.

آرمان ناامید شد.

اما وقتی کشوی میز را باز کرد، یک دفترچه قدیمی داخل آن دید.

دفترچه را برداشت.

صفحه اول خالی بود.

صفحه دوم فقط یک تاریخ داشت:

سه سال قبل...

آرمان ورق زد.

در صفحه بعد نوشته شده بود:

«اگر آرمان این دفتر را پیدا کرد، یعنی نقشه تغییر کرده است.»

قلبش تندتر زد.

صفحه بعد:

«آن شب، رها قصد فرار نداشت. او مجبور شد ناپدید شود.»

آرمان با عجله صفحات را ورق زد.

اما چند صفحه آخر از دفتر کنده شده بود.

فقط یک جمله در آخرین صفحه باقی مانده بود:

«اولین دروغ را کسی گفت که آرمان بیش از همه به او اعتماد داشت.»

آرمان دفترچه را بست.

ناگهان صدای قدم‌هایی از پشت در شنید.

یک قدم...

دو قدم...

سپس سکوت.

آرمان آرام به سمت در رفت.

دستگیره تکان خورد.

در باز شد.

سامان پشت در ایستاده بود.

آرمان با ناباوری نگاهش کرد.

«تو اینجا چی کار می‌کنی؟»

سامان نفس عمیقی کشید.

«باید چیزی رو بهت بگم.»

آرمان دفترچه را بالا گرفت.

«این رو پیدا کردم.»

رنگ صورت سامان تغییر کرد.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

«آرمان... من سه سال پیش به تو دروغ گفتم.»

آرمان خشکش زد.

سامان ادامه داد:

«رها آن شب تنها نبود.»

«پس با چه کسی بود؟»

سامان به پشت سر آرمان نگاه کرد.

چشمانش پر از ترس شد.

«با کسی که تو فکر می‌کنی سه ساله مرده...»

در همان لحظه، صدای زنی از داخل اتاق آمد:

«سامان... دیگه وقتشه.»

آرمان آرام برگشت.

و برای اولین بار بعد از سه سال...

صدای رها را شنید.

ادامه دارد...

📖 قسمت چهارم، فردا شب...

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

هرکتابی میخای رایگان بردار🤌🏽:

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

وایب عکس نوشته‌های اینجارو حتی نمیتونم با این عکسا توصیف کنم انقد که وصف حال و روز این روزامونو منتقل میکنه :))!💙🌱
@green_library_y
@green_library_y

[ تبادلات لـونـا ]

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

📖 رمان: «آخرین نامه»

ژانر: عاشقانه، رازآلود و هیجانی
تعداد: ۳۵ قسمت
انتشار: هر شب یک قسمت

آخرین نامه

قسمت اول: نامه‌ای که نباید می‌رسید

باران از عصر شروع شده بود و هنوز بی‌وقفه به شیشه‌های پنجره می‌کوبید.

ساعت از یازده شب گذشته بود. «آرمان» پشت میز کوچک اتاقش نشسته بود و به صفحه خاموش تلفنش نگاه می‌کرد. سه سال بود که آن شماره را از ذهنش بیرون کرده بود؛ یا دست‌کم خودش این‌طور فکر می‌کرد.

در همان لحظه صدای زنگ در بلند شد.

آرمان با تعجب از جا بلند شد.

چه کسی می‌توانست در این ساعت بارانی به خانه او بیاید؟

وقتی در را باز کرد، کسی پشت آن نبود.

فقط یک پاکت سفید روی زمین افتاده بود.

پاکتی بدون نام فرستنده.

آرمان آن را برداشت و به اتاق برگشت. روی پاکت تنها یک جمله نوشته شده بود:

«اگر هنوز به من فکر می‌کنی، این نامه را تا آخر بخوان.»

دست‌های آرمان برای لحظه‌ای لرزید.

او این دست‌خط را می‌شناخت.

سه سال قبل، آخرین باری که «رها» برایش نامه نوشته بود، دقیقاً همین دست‌خط را دیده بود.

اما رها سه سال بود که ناپدید شده بود.

آرمان با عجله پاکت را باز کرد.

داخل آن تنها یک برگ کاغذ بود.

روی کاغذ نوشته شده بود:

«آرمان...

اگر این نامه به دستت رسیده، یعنی هنوز کسی هست که می‌خواهد حقیقت را از تو پنهان کند.

من زنده‌ام.

اما نمی‌توانم برگردم.

به هیچ‌کس اعتماد نکن، حتی به کسی که فردا صبح اولین بار در خانه‌ات را می‌زند.

و مهم‌تر از همه...

آن شب، آن‌طور که به تو گفته بودند اتفاق نیفتاد.

اگر می‌خواهی حقیقت را بفهمی، فردا ساعت هفت صبح به کافه‌ای برو که اولین بار مرا آنجا دیدی.

تنها بیا.

رها»

آرمان چند بار نامه را خواند.

«من زنده‌ام...»

همین سه کلمه تمام خاطرات سه سال گذشته را زنده کرد.

او همیشه فکر کرده بود رها برای همیشه از زندگی‌اش رفته است.

اما اگر زنده بود، چرا سه سال سکوت کرده بود؟

و منظورش از «آن شب» چه بود؟

آرمان تا صبح نتوانست بخوابد.

ساعت شش و پنجاه دقیقه، لباس پوشید و از خانه بیرون رفت.

اما درست وقتی می‌خواست در را قفل کند، متوجه چیزی شد.

روی زمین، درست کنار در، یک پاکت دیگر افتاده بود.

این بار روی آن نوشته شده بود:

«اگر نامه اول را خواندی، دیگر به کافه نرو.»

آرمان خشکش زد.

چند ثانیه بعد، تلفنش زنگ خورد.

شماره ناشناس بود.

تماس را جواب داد.

صدای مردی از آن طرف خط آمد:

«آرمان... اگر می‌خواهی رها زنده بماند، امروز هیچ سؤالی نپرس.»

تماس قطع شد.

آرمان به خیابان خیره ماند.

و برای اولین بار فهمید که شاید ناپدید شدن رها، چیزی بسیار بزرگ‌تر از یک جدایی ساده بوده است.

ادامه دارد...

📖 قسمت دوم، فردا شب...

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚


وقتایی که میزون نیستی، این چنل نجاتت میده:>>

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

نیت کن و یک کارت انتخاب کن:🧧'

کارت1  |  کارت2  | کارت3

با فال تاروت راه حل کارتو پیدا کن🔮🧬"

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

فال تاروت بهت کمک میکنه پسر خوشگله رو به خودت واب//سته کنی😇🥰❤️
/channel/+Ye4jH5FSC9owYTlk
/channel/+Ye4jH5FSC9owYTlk
با راه حل‌های تاروت محسن اومد خواستگاریم🥹🍒

[ تبادلات لـونـا ]

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

10 کتاب که توی کتابخونه‌های ایران پیدا نمیشن:📕🧷'

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

بعید می‌دونم از اینجا خوشت نیاد:>>

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

اگه هنوز چنلی  پیدا نکردی که هر پستش ارزش خوندن داشته باشه
اینجا رو از دست نده

🫣🤧

/channel/Blue_564

[ تبادلات لـونـا ]

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

10 کتاب که توی کتابخونه‌های ایران هم پیدا نمیشن:📕🧷'

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

از اون چنلاییه که هر عکسش ارزش چند دقیقه خیره شدنو داره:>>

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

اگه از عکسایی که حرف می‌زنن خوشت میاد، این چنل برای توئه:>> 📸💙


/channel/Blue_564

[ تبادلات لـونـا ]

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

فال تاروت رایگان😻♥️
نیت کن و یکی از سه کارت زیر رو انتخاب کن‼️


⟨ ‌ ‌1 ‌ ‌ ‌ ‌| ‌ ‌ ‌ ‌2 ‌ ‌ ‌ ‌| ‌ ‌ ‌ 3 ‌ ‌ ‌ ⟩

شاخت در میاد🤫📵
/channel/+D19OToidzgk2YjU0
/channel/+D19OToidzgk2YjU0

[ تبادلات لـونـا ]

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

آخرین نامه

قسمت چهارم: بازگشت رها

آرمان برای چند ثانیه حتی نفس نمی‌کشید.

صدایی که از پشت سرش شنیده بود، غیرممکن به نظر می‌رسید.

آرام برگشت.

رها کنار پنجره ایستاده بود.

همان چهره‌ای که سه سال تمام در خاطراتش زنده مانده بود؛ اما این بار واقعاً روبه‌رویش ایستاده بود.

آرمان فقط یک کلمه توانست بگوید:

«رها...؟»

رها نگاهش کرد، اما لبخند نزد.

«نباید می‌اومدی اینجا.»

آرمان با عصبانیت گفت:

«سه سال کجا بودی؟ چرا گذاشتی فکر کنم مردی؟ چرا هیچ خبری ازت نداشتم؟»

رها سرش را پایین انداخت.

«چون اگر با تو تماس می‌گرفتم، تو هم در خطر می‌افتادی.»

آرمان به سامان نگاه کرد.

«و تو همه این مدت می‌دونستی؟»

سامان چیزی نگفت.

آرمان قدمی به سمتش برداشت.

«تو بهترین دوستم بودی... چرا به من دروغ گفتی؟»

سامان آهسته جواب داد:

«چون قول داده بودم از رها محافظت کنم.»

رها میان حرفشان آمد.

«سامان تقصیری نداره.»

آرمان با تلخی خندید.

«پس چه کسی مقصره؟»

رها چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

«کسی که فکر می‌کنی سه سال پیش مرده.»

آرمان به یاد جمله سامان افتاد.

«منظورت کیه؟»

رها به سمت میز رفت و عکسی قدیمی را از داخل کیفش بیرون آورد.

عکس را روی میز گذاشت.

آرمان با دیدن آن، رنگش پرید.

در عکس، رها و سامان کنار مردی ایستاده بودند.

مردی که آرمان او را به‌خوبی می‌شناخت.

پدرش.

اما پدر آرمان هفت سال قبل فوت کرده بود.

آرمان با صدای لرزان پرسید:

«این عکس... کی گرفته شده؟»

رها جواب داد:

«سه سال پیش.»

آرمان به عکس خیره ماند.

«این غیرممکنه.»

رها آرام گفت:

«من هم همین فکر رو می‌کردم.»

ناگهان صدای کوبیدن شدید به در بلند شد.

هر سه نفر ساکت شدند.

یک بار دیگر در کوبیده شد.

این بار محکم‌تر.

سامان به سمت پنجره رفت.

رها با نگرانی گفت:

«باید از اینجا بریم.»

آرمان پرسید:

«چه کسی پشت دره؟»

رها فقط یک جمله گفت:

«همان کسی که نمی‌خواست نامه اول به دست تو برسه.»

صدای شکستن قفل در بلند شد.

رها دست آرمان را گرفت.

«اگر می‌خواهی حقیقت را بفهمی، الان باید به من اعتماد کنی.»

آرمان هنوز گیج بود.

اما قبل از اینکه بتواند جواب بدهد، در اتاق با شدت باز شد.

و مردی وارد اتاق شد که آرمان هرگز انتظار دیدنش را نداشت.

او به آرمان نگاه کرد و گفت:

«بالاخره پیدات کردم.»

ادامه دارد...

📖 قسمت پنجم، فردا شب...

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

افتخار میکنم به دخترایی که کتاب میخونن ::)))
سطح آگاهیشون میبرن بالا و فکر نمیکنن تنها راه خوشبختیشون ازدواج کردنه !!! دخترا اگه زیر ۳۰ سالتونه حتما این کتابا بخونین تو زندگی خیلی کمکتون میکنه :
@green_library_y
@green_library_y

[ تبادلات لـونـا ]

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

جملات زیبا از کتاب های مشهور📚:

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

آخرین نامه

قسمت دوم: مردی پشت پنجره

آرمان هنوز گوشی را در دست داشت.

صدای آن مرد همچنان در ذهنش تکرار می‌شد:

«اگر می‌خواهی رها زنده بماند، امروز هیچ سؤالی نپرس.»

اما چگونه می‌توانست هیچ سؤالی نپرسد؟

سه سال تمام با این فکر زندگی کرده بود که رها دیگر برنمی‌گردد. حالا در کمتر از چند دقیقه، همه‌چیز تغییر کرده بود.

آرمان به ساعت نگاه کرد.

۶:۵۵ صبح.

پنج دقیقه تا ساعت هفت مانده بود؛ همان ساعتی که رها گفته بود به کافه برود.

پاکت دوم را دوباره باز کرد.

«دیگر به کافه نرو.»

اگر نامه دوم واقعی بود، رفتن به کافه می‌توانست خطرناک باشد.

اما اگر کسی می‌خواست او را از رفتن منصرف کند چه؟

آرمان تصمیمش را گرفت.

به کافه می‌رفت.

کافه‌ای که رها سه سال پیش برای اولین بار آنجا روبه‌رویش نشسته بود.

---

کافه تقریباً خالی بود.

آرمان وارد شد و نگاهی به اطراف انداخت.

همان میز قدیمی هنوز کنار پنجره قرار داشت.

پشت میز نشست.

چند دقیقه گذشت.

هیچ‌کس نیامد.

ساعت ۷:۱۵ شد.

۷:۳۰.

آرمان کم‌کم مطمئن شد که کسی قرار نیست بیاید.

اما درست وقتی می‌خواست از جایش بلند شود، پیشخدمت جوانی به سمتش آمد.

یک فنجان قهوه روی میز گذاشت و گفت:

«این را خانمی برای شما سفارش داده.»

آرمان به فنجان نگاه کرد.

«کدام خانم؟»

پیشخدمت لحظه‌ای مکث کرد.

«گفت اسمش رهاست.»

قلب آرمان فرو ریخت.

«کجاست؟»

پیشخدمت به صندلی خالی روبه‌رو اشاره کرد.

«همین‌جا نشسته بود.»

آرمان با عجله از جا بلند شد.

«چه زمانی رفت؟»

«تقریباً پنج دقیقه قبل.»

آرمان به طرف در دوید.

اما بیرون هیچ‌کس نبود.

فقط یک تاکسی از مقابل کافه عبور کرد.

او دوباره به داخل برگشت.

چشمش به فنجان افتاد.

کنار فنجان یک کاغذ کوچک بود.

آن را برداشت.

فقط یک جمله روی آن نوشته شده بود:

«به کسی که همیشه کنار تو بوده، اعتماد نکن.»

آرمان چند لحظه بی‌حرکت ماند.

«کسی که همیشه کنار من بوده؟»

چه کسی؟

دوست قدیمی‌اش، «سامان»؟

خواهرش؟

یا...

ناگهان تلفنش زنگ خورد.

سامان بود.

آرمان تماس را جواب داد.

سامان با صدایی نگران گفت:

«آرمان، کجایی؟»

«کافه.»

چند ثانیه سکوت شد.

بعد سامان گفت:

«تو نباید اونجا می‌رفتی.»

آرمان خشکش زد.

«از کجا می‌دونی من اینجام؟»

سامان جواب نداد.

آرمان دوباره پرسید:

«سامان، از کجا می‌دونی من کجام؟»

صدای سامان آرام شد.

«چون من هم یک نامه دریافت کردم.»

«چه نامه‌ای؟»

سامان گفت:

«نامه‌ای درباره رها.»

تماس ناگهان قطع شد.

آرمان چند بار تماس گرفت، اما سامان جواب نداد.

در همان لحظه، صدای پیام جدیدی آمد.

یک عکس برایش ارسال شده بود.

عکس خودش.

همین لحظه.

همان کافه.

همان میز.

و پشت سرش...

مردی با کت سیاه کنار پنجره ایستاده بود.

آرمان آرام سرش را برگرداند.

پنجره خالی بود.

اما وقتی دوباره به عکس نگاه کرد، متوجه چیز دیگری شد.

مرد داخل عکس، در دستش یک پاکت سفید داشت.

روی پاکت نوشته شده بود:

«قسمت بعد، حقیقت اولین دروغ را خواهی فهمید.»

ادامه دارد...

📖 قسمت سوم، فردا شب...

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

منبع کتاب‌هایی که باید پول بدی بخری 📙🗞🥂

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

بیشعور ها کتاب نمیخوانند !!!

اینجا مکانی برای آدمای کاریزماتیکه 🖋📕

● کتاب‌هایی که میتونه #روبط‌اجتماعی & #روبط‌عاطفی شمارو نجات بده 🏮🩰

( @zivin_chanel
( @zivin_chanel

📕📙📔📒📗📘


[ تبادلات لـونـا ]

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

🔺توجه‼️
فقط برای امروز فال تاروت 1میلیونی رو با تخفیف، ۲۰۰ تومن می‌گیرم🍄

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

حوصله نداری کتاب بخونی؟ بیا تیکه کتابای ترند بخون📰🌻🫧•

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

چند جرعه ادبیات با بوی پرتقال🧡🍊"
اینجا سهراب می‌نویسه، گوگوش می‌خونه، شاملو قصه می‌گه و زندگی مثل سالاد شیرازی خوش رنگ و لعابه🍅🥙:))'


/channel/+uCJZllyXc0EzOTA0

[ تبادلات لـونـا ]

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

این چنل یه حس عجیبی داره...>>

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

حوصله نداری کتاب بخونی؟ بیا تیکه کتابای ترند بخون📰🌻🫧•

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

چند جرعه ادبیات با بوی پرتقال🧡🍊"
اینجا سهراب می‌نویسه، گوگوش می‌خونه، شاملو قصه می‌گه و زندگی مثل سالاد شیرازی خوش رنگ و لعابه🍅🥙:))'


/channel/+uCJZllyXc0EzOTA0

[ تبادلات لـونـا ]

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

اگه سلیقه‌ت خاصه، اینجا رو ببین:>>

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

زمان ازد>اج و اسم ه>سر👨🏻‍🦱⏰
بهت میگم پسر خوشگله راجبت چه فکری میکنه🫦🫶🏻

Читать полностью…

📚 کتابخانه یفتلي ها 📚

▫️احمق‌ها چه کسی هستند؟!

Читать полностью…
Subscribe to a channel