-
بسم تعالی💜 خوش امدید به 📚کتابخانه یفتلی ها📚 با ما همراه باشید با ... ✅کتابهای آموزشی کتابهای کنکور ✅کتابهای دینی کتابهای انگیزشی وغیره... ↫هدف، رضای اللهﷻ وخدمت به جامعه ↫ڪپے ونشر مـطالــــب این کـانـال حلال
آخرین نامه
قسمت شانزدهم: پدر سامان
— اون مرد... پدر من بود.
صدای سامان در اتاق پیچید.
آرمان چند لحظه فقط به او خیره ماند.
— چی گفتی؟
سامان عکس را از دست آرمان گرفت و به چهرهی مرد داخل تصویر نگاه کرد.
— اسمش فرهاد بود. من از بچگی فکر میکردم پدرم مرده... اما سه سال پیش فهمیدم هنوز زنده بوده.
آرمان با تعجب گفت:
— پس چرا هیچوقت به من نگفتی؟
سامان نگاهش را پایین انداخت.
— چون پدرم از من خواست سکوت کنم.
رها جلو آمد.
— دربارهی چی؟
سامان جواب نداد.
آرمان صدایش را بالا برد:
— سامان! بعد از این همه دروغ، حداقل یکبار حقیقت رو بگو!
سامان نفس عمیقی کشید.
— پدر من و پدر تو همدیگه رو میشناختن. خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
مرد ناشناس که تا آن لحظه ساکت بود، ناگهان گفت:
— سامان، دیگه کافیه.
سامان با شنیدن صدای او برگشت.
— تو حق نداری به من بگی کافیه!
آرمان بین آن دو ایستاد.
— شما همدیگه رو میشناسید؟
هیچکس جواب نداد.
همان لحظه گوشی آرمان لرزید.
یک پیام ناشناس.
«اگر میخواهی بفهمی پدرت کجاست، به زیرزمین خانه برو.»
آرمان به زیرزمین نگاه کرد.
خانه سالها متروکه بود و هیچکس دربارهی زیرزمین چیزی نگفته بود.
او چراغ گوشیاش را روشن کرد و از پلهها پایین رفت.
رها پشت سرش حرکت کرد.
سامان هم مجبور شد دنبالشان برود.
مرد ناشناس اما همانجا ماند.
آرمان پایین که رسید، متوجه دیوار قدیمی انتهای زیرزمین شد.
روی دیوار سه علامت حک شده بود.
سه دایره...
و وسط آنها یک حرف:
«آ»
رها آرام گفت:
— این علامت رو قبلاً دیدم.
آرمان برگشت.
— کجا؟
رها جواب داد:
— روی آخرین نامهای که سه سال پیش به دستم رسید.
سامان ناگهان گفت:
— نه...
آرمان به او نگاه کرد.
— چی شده؟
سامان به علامت روی دیوار خیره شده بود.
— این علامت مال پدر من بود.
آرمان دستش را روی دیوار گذاشت.
صدای تقی از داخل دیوار آمد.
قسمتی از دیوار کنار رفت و یک اتاق کوچک نمایان شد.
داخل اتاق فقط یک صندلی، یک ضبط صوت و یک پاکت وجود داشت.
روی پاکت نوشته شده بود:
«برای آرمان؛ اما فقط وقتی هر سه برادر کنار هم هستند.»
آرمان به سامان و نوید نگاه کرد.
سه نفر کنار هم ایستاده بودند.
او پاکت را باز کرد.
داخل آن یک برگه بود:
«آرمان،
اگر این نامه را میخوانی، یعنی هر سه نفر شما بالاخره کنار هم قرار گرفتهاید.
اما چیزی که باید بدانی این است:
شما سه برادر از یک پدر نیستید.»
آرمان ماتش برد.
نوید یک قدم عقب رفت.
سامان زیر لب گفت:
— نه...
در همان لحظه ضبط صوت خودبهخود روشن شد.
صدای پدر آرمان پخش شد:
— اگر به این قسمت رسیدید، دیگر نمیتوانم از شما چیزی را پنهان کنم...
چند ثانیه سکوت.
بعد صدای پدر ادامه داد:
— آرمان، تو پسر من نیستی.
ضبط ناگهان خاموش شد.
و در همان لحظه...
از طبقهی بالا صدای بستهشدن در خانه آمد.
کسی وارد خانه شده بود.
اما بدتر از آن...
صدای همان مرد از بالای پلهها شنیده شد:
— بالاخره هر سهتاتون فهمیدین چرا اینجا جمعتون کردم.
آخرین نامه
قسمت چهاردهم: نفر سوم
آرمان هنوز به عکس روی دیوار خیره شده بود.
سه پسر.
سه چهره.
و یک راز که پدرش سالها از او پنهان کرده بود.
آرمان عکس را از روی دیوار برداشت.
«این عکس کِی گرفته شده؟»
سامان جواب نداد.
آرمان با عصبانیت برگشت.
«سامان!»
سامان بالاخره گفت:
«هفده سال پیش.»
آرمان با تعجب گفت:
«هفده سال پیش من چند سالم بود؟»
«پنج سال.»
آرمان دوباره به عکس نگاه کرد.
حالا بیشتر دقت کرد.
پسربچهای که سمت راست ایستاده بود، چیزی در دست داشت.
یک ساعت قدیمی.
آرمان ناگهان خشکش زد.
همان ساعت را میشناخت.
ساعت پدرش بود.
سالها فکر میکرد آن ساعت همراه پدرش دفن شده است.
آرمان گفت:
«این ساعت چطور دست اون پسره؟»
سامان آرام جواب داد:
«چون پدرت ساعت رو به خودش داده بود.»
«چرا؟»
«چون اون پسر قرار بود وارث چیزی باشه که پدرت پنهان کرده بود.»
آرمان پرسید:
«چی؟»
سامان به عکس اشاره کرد.
«این.»
در پشت عکس، یک آدرس نوشته شده بود.
آرمان آدرس را خواند.
قلبش فرو ریخت.
خانه کودکی خودش.
همان خانهای که سالها قبل ترک کرده بودند.
آرمان فوراً از جا بلند شد.
«من باید برم اونجا.»
سامان گفت:
«صبر کن.»
«برای چی؟»
«ممکنه منتظرت باشه.»
آرمان گفت:
«اتفاقاً میخوام خودش رو ببینم.»
---
نیم ساعت بعد، آرمان مقابل خانه قدیمی ایستاده بود.
در ورودی نیمهباز بود.
او آرام وارد شد.
خانه خالی به نظر میرسید.
اما روی میز اتاق پذیرایی، سه فنجان چای قرار داشت.
تازه.
هنوز گرم بودند.
آرمان زیر لب گفت:
«سه نفر...»
ناگهان صدای قدمی از طبقه بالا آمد.
آرمان سرش را بلند کرد.
«کی اونجاست؟»
جوابی نیامد.
او از پلهها بالا رفت.
در اتاق کودکیاش باز بود.
داخل اتاق، یک جعبه چوبی روی تخت قرار داشت.
روی جعبه نوشته شده بود:
«برای آرمان، وقتی بیستوسه ساله شد.»
آرمان جعبه را باز کرد.
داخل آن یک عکس، یک کلید و یک نامه بود.
نامه را باز کرد.
دستخط پدرش بود:
«پسرم، اگر این نامه را میخوانی، یعنی دیگر نمیتوانم چیزی را از تو پنهان کنم.
تو یک برادر نداری.
تو دو برادر داری.
اما یکی از آنها چیزی را درباره تو میداند که خودت فراموش کردهای.
و اگر روزی هر سه نفر شما کنار هم قرار گرفتید...
دیگر هیچکس نمیتواند حقیقت را پنهان کند.»
آرمان با دستان لرزان نامه را پایین آورد.
در همان لحظه صدای باز شدن در اتاق آمد.
آرمان برگشت.
رها پشت در ایستاده بود.
اما تنها نبود.
کنارش مردی ایستاده بود که آرمان قبلاً هرگز ندیده بود.
مرد چند ثانیه به آرمان خیره شد.
بعد آرام گفت:
«بالاخره همدیگه رو دیدیم.»
آرمان پرسید:
«تو کی هستی؟»
مرد لبخند زد.
«من کسی هستم که تو باید از همه بیشتر ازش بترسی.»
آرمان یک قدم عقب رفت.
مرد جلو آمد و گفت:
«چون من فقط برادر تو نیستم...»
مکث کرد.
سپس عکس قدیمی را از دست آرمان گرفت.
«من کسی هستم که پدرت هفده سال پیش دستور داد فراموشش کنی.»
آرمان به رها نگاه کرد.
رها اشک در چشمانش جمع شده بود.
آرام گفت:
«آرمان... این مرد برادر تو نیست.»
مرد لبخندش را از دست نداد.
«چون من پدر واقعی تو هستم.»
آرمان مات ماند.
و درست در همان لحظه...
صدای شلیک ساعت قدیمی خانه بلند شد.
اما ساعت...
هفده سال بود که از کار افتاده بود.
ادامه دارد...
📖 قسمت پانزدهم، فردا شب...
کلمهی "بعداً " رو از زندگیات حذف کن
اگر کاری را باید شروع کنی، بکن
اگر حرفی را باید بزنی، بزن
اگر جایی برای رفتن داری، برو
اگر کتابی را باید بخوانی، بخوان
اگر عادتی را باید تغییر بدهی، بده
اگر محبتی را باید ابراز کنی، بکن
اگر درسی را باید یاد بگیری، بگیر
فردا برای همه ، حتمی نیست ...
📚@Iftlis_library |کتابخانه یفتلی ها|
آخرین نامه
قسمت دهم: اتاق مخفی
راهرو هرچه جلوتر میرفت، تاریکتر میشد.
آرمان پشت سر نوید حرکت میکرد و رها و سامان نیز پشت سر او بودند.
هیچکس حرفی نمیزد.
تا اینکه نوید مقابل دیواری ایستاد.
دستش را روی چند آجر قدیمی کشید و ناگهان یکی از آنها را فشار داد.
صدای کلیک کوچکی شنیده شد.
بخشی از دیوار کنار رفت.
پشت آن اتاقی کوچک قرار داشت.
آرمان وارد شد.
روی دیوارها پر بود از عکسهای قدیمی.
عکس خودش در کودکی.
عکس نوید.
عکس رها.
و حتی عکس سامان.
آرمان با ناباوری گفت:
«چه کسی این عکسها رو گرفته؟»
نوید جواب داد:
«پدرت.»
آرمان به سمت یکی از عکسها رفت.
در آن عکس، خودش و نوید کنار پدرشان ایستاده بودند.
اما چیزی عجیب بود.
پدرش دستش را روی شانه هر دو گذاشته بود.
پشت عکس نوشته شده بود:
«دو پسر من؛ تنها امید من.»
چشمهای آرمان پر از اشک شد.
«پس چرا من هیچچیز از نوید یادم نیست؟»
نوید آرام گفت:
«چون پدرت مجبور شد خاطرات اون روزها رو از تو دور نگه داره.»
آرمان برگشت.
«چرا؟»
نوید پاسخ داد:
«چون کسی میخواست تو رو پیدا کنه.»
در همین لحظه رها به سمت یک میز رفت.
روی میز یک ضبط صوت دیگر قرار داشت.
رها آن را روشن کرد.
صدای پدر آرمان دوباره شنیده شد:
«اگر روزی آرمان این اتاق را پیدا کرد، یعنی دیگر نمیتوانم از او محافظت کنم.»
سپس چند ثانیه سکوت.
«نوید، اگر تو این صدا را میشنوی، یعنی وقتش رسیده همهچیز را به برادرت بگویی.»
آرمان به نوید نگاه کرد.
ضبط ادامه داد:
«حقیقت این است که من یک دشمن داشتم؛ کسی که به خانواده ما نزدیکتر از هر کس دیگری بود.»
صدای ضبط قطع شد.
آرمان با تعجب گفت:
«چرا دوباره قطع شد؟»
سامان به دستگاه نگاه کرد.
«شاید خراب شده.»
اما رها سرش را تکان داد.
«نه.»
او به قسمت پشت ضبط اشاره کرد.
«کسی نوار رو بریده.»
آرمان ناگهان متوجه چیزی روی میز شد.
یک کلید کوچک.
کنار آن کاغذی قرار داشت که فقط یک جمله رویش نوشته شده بود:
«اگر میخواهی نام دشمن را بدانی، به اولین جایی برو که پدرت در آنجا به تو دروغ گفت.»
آرمان آرام گفت:
«اولین جایی که پدرم به من دروغ گفت...»
نوید به او نگاه کرد.
«خانه کودکیات.»
آرمان سرش را بلند کرد.
«اما اون خانه سالهاست خالیه.»
رها گفت:
«پس امشب میریم همونجا.»
ناگهان صدای زنگ تلفن از داخل اتاق بلند شد.
همه به هم نگاه کردند.
هیچ تلفنی در اتاق نبود.
صدای زنگ دوباره آمد.
این بار از داخل یکی از کشوهای میز.
آرمان کشو را باز کرد.
یک تلفن قدیمی داخل آن بود.
و روی صفحه فقط یک کلمه نوشته شده بود:
«نوید»
نوید با دیدن آن تلفن، عقب رفت.
آرمان آرام پرسید:
«چرا شماره تو روی این تلفنه؟»
نوید جواب نداد.
تلفن همچنان زنگ میخورد.
سرانجام نوید آن را برداشت.
صدایی از آن طرف خط گفت:
«سلام، پسرم.»
نوید کاملاً بیحرکت ماند.
آرمان به صورتش نگاه کرد.
صدای مرد دوباره گفت:
«من هنوز زندهام.»
و تماس قطع شد.
آرمان فهمید که راز خانوادهاش بسیار بزرگتر از چیزی است که تصور میکرد.
ادامه دارد...
📖 قسمت یازدهم، فردا شب...
کتاب بهره وری آهسته؛ هنر گمشده ی رسیدن به موفقیت بدون فرسودگی
نویسنده:کال نیوپورت
مترجم:مائده نصیری شریفی
آخرین نامه
قسمت هشتم: برادر
آرمان به مردی که در چارچوب در ایستاده بود خیره شد.
سه سال جستوجو، صدها سؤال و تمام آن شبهای بیخوابی، حالا به یک چهره ختم شده بود.
«تو... نویدی؟»
مرد آرام سر تکان داد.
«بله.»
آرمان چند قدم جلو رفت.
«چرا پدرم هیچوقت درباره تو چیزی به من نگفت؟»
نوید نگاهش را به رها دوخت.
«چون پدرت میترسید اگر تو حقیقت را بدانی، سراغ من بیایی.»
آرمان با عصبانیت گفت:
«و چرا باید سراغ تو میآمدم؟»
نوید جواب داد:
«چون من تنها کسی بودم که میتوانستم حقیقت مرگ پدرت را به تو بگویم.»
اتاق ناگهان ساکت شد.
آرمان به آرامی پرسید:
«مرگ پدرم؟»
نوید گفت:
«پدرت آنطور که به تو گفته بودند فوت نکرد.»
رها فوراً گفت:
«نوید، بس کن.»
آرمان برگشت.
«تو هم میدونستی؟»
رها سکوت کرد.
نوید ادامه داد:
«پدرت قبل از مرگش فهمیده بود کسانی در اطرافش هستند که میخواهند چیزی را از بین ببرند.»
آرمان پرسید:
«چه چیزی؟»
نوید به میز اشاره کرد.
«همان چیزی که هنوز این خانه پنهان کرده.»
آرمان به اطراف نگاه کرد.
«کجاست؟»
نوید لبخند کوتاهی زد.
«اگر میدانستم، سه سال اینجا پنهان نمیماندم.»
سامان ناگهان گفت:
«تو سه سال اینجا بودی؟»
نوید نگاهش کرد.
«نه. من سه سال در فرار بودم.»
آرمان پرسید:
«از چه کسی؟»
نوید جواب نداد.
در همان لحظه صدای ضربهای از طبقه پایین آمد.
همه ساکت شدند.
یک ضربه دیگر.
بعد صدای باز شدن در ورودی.
نوید فوراً چراغ اتاق را خاموش کرد.
آرمان آهسته پرسید:
«کیه؟»
نوید کنار پنجره رفت و پرده را کمی کنار زد.
چند ثانیه بعد برگشت.
«آنها زودتر از چیزی که فکر میکردم رسیدند.»
رها پرسید:
«چند نفرند؟»
نوید گفت:
«نمیدونم.»
سپس به آرمان نگاه کرد.
«اما یک چیز را میدانم.»
آرمان منتظر ماند.
نوید آرام گفت:
«کسی که سه سال گذشته همه ما را دنبال کرده، همین الان داخل این خانه است.»
آرمان به سمت در نگاه کرد.
صدای قدمها آرامآرام از پلهها بالا میآمد.
یک قدم...
دو قدم...
سه قدم...
ناگهان قدمها متوقف شد.
سکوت.
بعد صدایی از پشت در آمد:
«آرمان...»
آرمان با شنیدن صدا خشکش زد.
این صدا را میشناخت.
صدایی که سالها پیش آخرین بار از پدرش شنیده بود.
«در را باز کن، پسرم.»
ادامه دارد...
📖 قسمت نهم، فردا شب...
اشرافزادگان فقیر کتاب اجتماعی و احساسی است که زندگی خانوادهای اصیل اما گرفتار فقر را روایت میکند. داستان، تقابل ثروت و نجابت، عشق و غرور، و امید و ناامیدی را با روایتی پرکشش به تصویر میکشد و نشان میدهد که ارزش واقعی انسان به دارایی او نیست، بلکه به شخصیت و انتخابهایش بستگی دارد.
📚@Iftlis_library |کتابخانه یفتلی ها|
آخرین نامه
قسمت پنجم: مرد غریبه
مرد وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست.
آرمان به صورتش خیره شد.
او را نمیشناخت.
اما چیزی در نگاه مرد باعث شد احساس کند این دیدار اتفاقی نیست.
رها دست آرمان را رها کرد و یک قدم جلو رفت.
«تو اینجا چی میخوای؟»
مرد بدون اینکه جواب رها را بدهد، به آرمان نگاه کرد.
«بالاخره بعد از سه سال، همهچیز داره به پایان میرسه.»
آرمان با عصبانیت گفت:
«تو کی هستی؟»
مرد لبخند کوتاهی زد.
«کسی که پدرت قبل از مرگش به او اعتماد کرد.»
آرمان خشکش زد.
«پدرم؟»
مرد یک پاکت قدیمی از جیبش بیرون آورد.
«این برای توست.»
آرمان پاکت را گرفت.
روی آن با همان دستخطی که در نامههای قبلی دیده بود نوشته شده بود:
«برای آرمان؛ وقتی حقیقت را فهمیدی.»
دستهای آرمان لرزید.
«این دستخط پدرمه...»
مرد گفت:
«بله.»
سامان با نگرانی گفت:
«نباید این نامه رو بهش میدادی.»
مرد به سامان نگاه کرد.
«دیگه دیر شده.»
آرمان پاکت را باز کرد.
داخل آن یک عکس و یک تکه کاغذ بود.
روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود:
«به رها اعتماد کن؛ اما به برادرت نه.»
آرمان به آرامی سرش را بالا آورد.
«برادرم؟»
رها و سامان به هم نگاه کردند.
آرمان با صدایی لرزان پرسید:
«من که برادر ندارم...»
مرد لبخند زد.
«فکر میکنی نداری.»
اتاق در سکوت فرو رفت.
آرمان به رها نگاه کرد.
«تو از این موضوع خبر داشتی؟»
رها جواب نداد.
همین سکوت برای آرمان کافی بود.
«رها... تو میدونستی؟»
رها سرش را پایین انداخت.
«بله.»
آرمان یک قدم عقب رفت.
«پس تو هم از اول همه حقیقت رو از من پنهان کردی.»
رها با صدایی آرام گفت:
«میترسیدم اگر حقیقت رو بدونی، دنبال او بگردی.»
«او کیه؟»
رها به سمت پنجره رفت.
«کسی که سه ساله دنبالت میگرده.»
ناگهان تلفن آرمان زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
او تماس را جواب داد.
هیچکس حرف نزد.
فقط صدای نفس کشیدن کسی از آن طرف خط شنیده میشد.
بعد صدای مردی آمد:
«آرمان... نامه پدرت رو پیدا کردی؟»
آرمان چیزی نگفت.
مرد ادامه داد:
«پس حالا دیگه میدونی که تنها نیستی.»
تماس قطع شد.
آرمان به چهار نفر حاضر در اتاق نگاه کرد.
اما یک سؤال بیشتر از همه ذهنش را درگیر کرده بود:
اگر او واقعاً برادری داشت، چرا پدرش این موضوع را از همه پنهان کرده بود؟
و مهمتر از آن...
برادرش کجا بود؟
رها آرام گفت:
«آرمان، قبل از اینکه دیر بشه باید یه چیز دیگه رو هم بدونی...»
آرمان نگاهش کرد.
رها نفس عمیقی کشید.
«برادرت سه سال پیش باعث ناپدید شدن من شد.»
ادامه دارد...
📖 قسمت ششم، فردا شب...
واقعا بین کانال های هوش مصنوعی ای که دیده بودم این یکی خیلی بهتر و جذاب بود ، حمایت کنید حتما👍
Читать полностью…
قبل از اینکه معمولی بشه... 🌚
وارد دنیای هوش مصنوعی شو؛
و بذار بقیه بعداً پیداش کنن.
هر روز بین ابزارها و خبرهای AI میگردیم،
بررسی میکنیم و فقط چیزهایی رو میاریم
که واقعاً ارزش وقتت رو داشته باشن. ✨
زودتر از موج کشف کن. 😉 --->
@aifarsi_media
[ تبادلات لـونـا ]
او قدم گذاشت به جایی که
قانونش ساده است:
🔪 بکش… یا کشته شو.
اون دختر بلاخره به رویاش رسیده بود !
ولی به چه قیمت ؟
شهری که فکر میکردم قراره باعت آرامش من بشه ...!
قدمبهقدم با ما یک نویسنده حرفهای و بیبهانه شو👩🎓
Читать полностью…
آخرین نامه
قسمت پانزدهم: صدای ساعت
صدای ساعت در خانه پیچید.
یک ضربه...
دو ضربه...
سه ضربه...
آرمان بیحرکت به ساعت قدیمی خیره شده بود. عقربهها تکان نمیخوردند، اما صدای زنگ همچنان ادامه داشت.
رها آرام گفت:
— این غیرممکنه...
مرد ناشناس لبخند نزد. برای اولینبار ترس در چهرهاش دیده میشد.
آرمان قدمی جلو رفت.
— تو گفتی پدر منی. پس بگو... اسم مادرم چی بود؟
مرد مکث کرد.
همین مکث کافی بود.
آرمان با صدایی محکم گفت:
— تو پدر من نیستی.
مرد جواب نداد.
ناگهان صدای «تق» از داخل ساعت بلند شد.
قسمتی از چوب ساعت باز شد و یک محفظهی کوچک نمایان شد.
داخل آن یک نوار کاست قدیمی و یک پاکت سفید بود.
روی پاکت فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگر ساعت دوباره به صدا درآمد، یعنی حقیقت نزدیکتر از همیشه است.»
دست آرمان لرزید.
پاکت را باز کرد.
داخلش نامهای بود با همان دستخطی که قبلاً در نامههای پدر دیده بود.
آرمان شروع به خواندن کرد:
«پسرم،
اگر این نامه را میخوانی، یعنی آنچه از گذشته به تو گفتهاند، کامل نبوده است.
مهمتر از همه...
به مردی که خودش را پدر تو معرفی میکند اعتماد نکن.»
آرمان سرش را بلند کرد.
همه به آن مرد نگاه میکردند.
مرد یک قدم عقب رفت.
— این نامه جعلیه.
رها سریع گفت:
— پس چرا ترسیدی؟
مرد چیزی نگفت.
آرمان نوار کاست را برداشت.
— این چیه؟
مرد با صدایی آرام گفت:
— چیزی که نباید بشنوی.
همین جمله باعث شد آرمان نوار را داخل ضبط قدیمی کنار اتاق بگذارد.
چند ثانیه صدای خش شنیده شد.
بعد...
صدای پدرش.
صدایی که آرمان سالها فکر میکرد دیگر هرگز نخواهد شنید.
— آرمان... اگر صدای من را میشنوی، بدان که هنوز همهچیز تمام نشده.
آرمان نفسش را حبس کرد.
صدای پدر ادامه داد:
— سه نفر در این ماجرا هستند که هرکدام بخشی از حقیقت را میدانند. رها... سامان... نوید...
رها آرام سرش را پایین انداخت.
صدای پدر گفت:
— اما یکی از این سه نفر از همان ابتدا به تو دروغ گفته است.
آرمان به رها نگاه کرد.
بعد به نوید.
و بعد...
به سامان.
ناگهان نوار قطع شد.
آرمان با عصبانیت ضربهای به ضبط زد.
— ادامهاش کجاست؟
مرد ناشناس آرام گفت:
— قسمت اصلی نوار هیچوقت داخل این خانه نبود.
آرمان برگشت.
— پس کجاست؟
مرد به ساعت اشاره کرد.
— ساعت فقط اولین پیام را به تو داد.
در همان لحظه، ساعت دوباره به صدا درآمد.
اما این بار فقط یک ضربه زد.
«تق.»
درِ محفظهی دیگری باز شد.
یک عکس قدیمی بیرون افتاد.
آرمان عکس را برداشت.
سه پسر در تصویر بودند.
اما این بار...
یک نفر چهارم هم در گوشهی عکس دیده میشد.
مردی که پشت سر آنها ایستاده بود.
آرمان با دیدن چهرهی او خشکش زد.
چون آن مرد را میشناخت.
نه از گذشته...
بلکه از امروز.
آرمان آهسته زمزمه کرد:
— امکان نداره...
رها پرسید:
— کیه؟
آرمان عکس را به طرف آنها گرفت.
مرد ناشناس با دیدن عکس رنگش پرید.
و قبل از اینکه کسی چیزی بگوید، صدای سامان از پشت سرشان آمد:
— آرمان...
همه برگشتند.
سامان به عکس خیره شده بود.
بعد با صدایی که میلرزید گفت:
— اون مرد... پدر تو نیست.
آرمان پرسید:
— پس کیه؟
سامان چند ثانیه سکوت کرد.
و بعد جملهای گفت که تمام حقیقت گذشته را زیر و رو کرد:
— اون مرد... پدر من بود.
آخرین نامه
قسمت سیزدهم: خانه سامان
آرمان هنوز کاغذ را در دست داشت.
«به سامان اعتماد نکن.»
چند بار جمله را خواند.
اما چیزی در ذهنش میگفت که نباید عجولانه قضاوت کند.
سامان سه سال رازهای زیادی را از او پنهان کرده بود؛ با این حال، بارها برای کمک به او برگشته بود.
آرمان کاغذ را داخل جیبش گذاشت.
«من باید بدونم حقیقت چیه.»
سامان پرسید:
«کجا میری؟»
آرمان جواب داد:
«خونه تو.»
سامان لحظهای مکث کرد.
«الان؟»
«نه. فردا.»
سامان نگاهش را پایین انداخت.
«باشه.»
---
صبح روز بعد، آرمان جلوی خانه سامان ایستاد.
سامان در را باز کرد.
خانه ساکت بود.
آرمان وارد شد و مستقیم به اتاق کار رفت.
«گفتی اون شب این مرد رو دیدی. از کجا؟»
سامان کنار پنجره ایستاد.
«پدرت از من خواست چیزی رو بهت نگم.»
«چی رو؟»
سامان جواب نداد.
آرمان به اطراف اتاق نگاه کرد.
روی میز چند پوشه قدیمی قرار داشت.
یکی از پوشهها توجهش را جلب کرد.
روی آن نوشته شده بود:
«پرونده آرمان — محرمانه»
آرمان پوشه را برداشت.
سامان فوراً گفت:
«اون رو باز نکن.»
آرمان برگشت.
«چرا؟»
«چون چیزهایی توشه که شاید بهتر باشه ندونی.»
آرمان پوشه را باز کرد.
صفحه اول، مشخصات خودش بود.
اما در صفحه دوم، یک عکس قدیمی قرار داشت.
عکس یک پسربچه.
آرمان به عکس خیره شد.
«این کیه؟»
سامان آرام گفت:
«تو.»
آرمان با تعجب گفت:
«من؟»
«آره.»
اما عکس مربوط به زمانی بود که آرمان فقط چند سال داشت.
پشت عکس یک تاریخ نوشته شده بود.
هفت سال قبل از تولد نوید.
آرمان با تعجب گفت:
«این تاریخ اشتباهه.»
سامان گفت:
«نه.»
آرمان صفحه بعد را باز کرد.
در آن نوشته شده بود:
«آرمان تنها فرزند خانواده نیست.»
آرمان دفتر را بست.
«پس نوید...»
سامان سرش را تکان داد.
«نوید تنها برادر تو نیست.»
آرمان احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده.
«یعنی چی؟»
سامان چیزی نگفت.
در همان لحظه تلفنش زنگ خورد.
سامان به صفحه نگاه کرد.
شماره ناشناس بود.
تماس را جواب داد.
صدای مردی آمد:
«دیگه دیر شده.»
سامان رنگش پرید.
«تو کی هستی؟»
صدای مرد خندید.
«خودت بهتر میدونی.»
تماس قطع شد.
آرمان به سامان نگاه کرد.
«این کی بود؟»
سامان آرام گفت:
«کسی که نباید میفهمید تو اینجایی.»
ناگهان صدای افتادن چیزی از طبقه بالا شنیده شد.
هر دو به سمت پلهها نگاه کردند.
آرمان آهسته گفت:
«کسی اینجاست؟»
سامان چیزی نگفت.
آرمان از پلهها بالا رفت.
در اتاق انتهای راهرو نیمهباز بود.
در را آرام کنار زد.
اتاق خالی بود.
اما روی میز یک پاکت سفید قرار داشت.
آرمان پاکت را باز کرد.
داخل آن یک عکس بود.
سه نفر در عکس دیده میشدند:
آرمان، نوید و یک پسر ناشناس.
پشت عکس نوشته شده بود:
«سومین برادر را پیدا کن؛ قبل از اینکه او تو را پیدا کند.»
آرمان به سامان نگاه کرد.
«تو از این پسر خبر داشتی؟»
سامان با صدایی لرزان گفت:
«نه...»
اما آرمان این بار باور نکرد.
چون پشت سر سامان، روی دیوار، عکسی بزرگتر از همان پسر آویزان بود.
و زیر عکس نوشته شده بود:
«او اکنون در همان خانهای زندگی میکند که آرمان در آن بزرگ شده.»
آرمان آرام زمزمه کرد:
«پس یعنی...»
سامان گفت:
«برادر سومت همین حالا نزدیک توئه.»
ادامه دارد...
📖 قسمت چهاردهم، فردا شب...
اکانت تیک تاک #پروفیشنل تضمینی به درآمد میرسد هردوستی لازم داشت پیام بده
👉@Admiin_M_Z
📚 دانلود کتاب مفیدِ غول درون
🔍 ضمیر ناخودآگاه شما چطور کار میکند و چطور از آن استفاده کنیم
🖊 نوشته :هری کارپنتر.
۲۴۴صفحه فارسی و زیبا
غول درون مثل داستانهای "احساس خوب داشته باشید" و نوشته های کلیشه ای "ایمان داشته باشید" نیست.
بلکه، با جملاتی عادی توضیح میدهد که شما چه چیزهایی را نیاز دارید بدانید تا از ضمیر ناخودآگاه قدرتمند و متعالی خود استفاده کنید.
برشی از کتاب👇
من مردی را میشناسم که رنگ چشمانش را از قهوه ای به آبی تغییر میداد. انجام این کار هفته ها طول میکشد، اما شخصی با اختلال شخصیتی چندگانه این کار را در چند دقیقه انجام میدهد(قدرت ناخودآگاه در هیپنوتیزم)
#کتاب
#غول_درون
📕
آخرین نامه
قسمت هفتم: خانهای که نفس میکشید
ساعت نزدیک چهار صبح بود.
آرمان، رها و سامان در سکوت به سمت خانه قدیمی حرکت میکردند.
باران دوباره شروع شده بود و جاده خلوتتر از همیشه به نظر میرسید.
وقتی ماشین مقابل خانه توقف کرد، آرمان برای چند ثانیه فقط به ساختمان خیره ماند.
خانه دقیقاً همانطور بود که از کودکی به یاد داشت؛ دیوارهای قدیمی، پنجرههای بلند و درخت بزرگی که کنار حیاط قرار داشت.
اما یک چیز عجیب بود.
پنجره طبقه دوم روشن بود.
آرمان آرام گفت:
«فکر میکردم اینجا سالهاست خالیه.»
رها جواب داد:
«من هم همین فکر رو میکردم.»
سامان چراغ ماشین را خاموش کرد.
«پس یکی اینجاست.»
هر سه پیاده شدند.
آرمان کلید قدیمی را از جیبش بیرون آورد؛ همان کلیدی که پدرش سالها قبل به او داده بود.
کلید را داخل قفل چرخاند.
در باز شد.
بوی چوب قدیمی و خاک در فضای خانه پیچیده بود.
آرمان قدمی داخل گذاشت.
همهچیز ساکت بود.
اما ناگهان صدای ساعت قدیمی خانه بلند شد.
یک ضربه...
دو ضربه...
آرمان به ساعت نگاه کرد.
ساعت روی چهار و هفده دقیقه متوقف شده بود.
رها با دیدن ساعت رنگش پرید.
«همین ساعت بود.»
آرمان پرسید:
«چی؟»
رها آرام گفت:
«آخرین باری که پدرت رو دیدم.»
آرمان به طرف ساعت رفت.
پشت آن چیزی توجهش را جلب کرد.
قاب ساعت کمی از دیوار فاصله داشت.
آن را کنار زد.
یک کلید کوچک پشت ساعت پنهان شده بود.
روی کلید شمارهای حک شده بود:
۲۱۷
آرمان زیر لب گفت:
«اتاق ۲۱۷...»
همان شمارهای که در عکس دیده بود.
کلید را برداشت.
در همان لحظه صدایی از طبقه بالا آمد.
صدای قدم.
آرمان و رها به هم نگاه کردند.
سامان گفت:
«شاید بهتر باشه بریم.»
اما آرمان پلهها را بالا رفت.
رها پشت سرش حرکت کرد.
در انتهای راهرو، دری بود که آرمان هرگز آن را در کودکی ندیده بود.
روی در فقط یک عدد نوشته شده بود:
۲۱۷
آرمان کلید را داخل قفل گذاشت.
در باز شد.
اتاق تقریباً خالی بود.
فقط یک میز و یک ضبط صوت قدیمی وسط اتاق قرار داشت.
آرمان دکمه ضبط را فشار داد.
صدای پدرش در اتاق پیچید:
«اگر این صدا را میشنوی، یعنی دیگر نمیتوانم خودم حقیقت را برایت بگویم.»
آرمان نفسش را حبس کرد.
صدای پدر ادامه داد:
«آرمان، چیزی که درباره برادرت شنیدهای، تمام حقیقت نیست.»
رها آرام گفت:
«گوش کن...»
صدا ادامه پیدا کرد:
«نوید دشمن تو نیست.»
آرمان با تعجب به رها نگاه کرد.
پدرش گفت:
«دشمن واقعی کسی است که از کودکی هر دوی شما را زیر نظر داشته...»
ناگهان ضبط قطع شد.
آرمان چند بار دکمه را زد، اما دستگاه دیگر روشن نشد.
سامان گفت:
«باتریش تموم شده.»
اما در همان لحظه صدایی از پشت سرشان آمد:
«نه... من خاموشش کردم.»
هر سه نفر برگشتند.
مردی در چارچوب در ایستاده بود.
آرمان با دیدنش خشکش زد.
رها یک قدم عقب رفت.
سامان زیر لب گفت:
«نوید...»
مرد به آرمان نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«بالاخره برادرم رو دیدم.»
ادامه دارد...
📖 قسمت هشتم، فردا شب...
آخرین نامه
قسمت ششم: برادر ناتنی
آرمان به رها خیره ماند.
«برادرم... باعث ناپدید شدن تو شد؟»
رها آرام سر تکان داد.
«آره.»
آرمان با ناباوری گفت:
«ولی من اصلاً برادری ندارم!»
مرد غریبه جلو آمد.
«داری. فقط پدرت تصمیم گرفته بود هیچوقت چیزی دربارهاش به تو نگوید.»
آرمان به عکس قدیمی نگاه کرد.
«اسمش چیه؟»
مرد پاسخ داد:
«نوید.»
رها فوراً گفت:
«نباید اسمش رو بلند میگفتی.»
مرد نگاهش کرد.
«دیگه فایدهای نداره. اون میدونه آرمان حقیقت رو فهمیده.»
آرمان پرسید:
«نوید کجاست؟»
مرد جواب نداد.
سامان به سمت پنجره رفت و پرده را کنار زد.
«باید همین الان از اینجا بریم.»
آرمان گفت:
«چرا؟»
سامان به خیابان اشاره کرد.
یک ماشین مشکی درست مقابل هتل پارک شده بود.
چراغهایش خاموش بود.
اما کسی داخل آن نشسته بود.
رها با دیدن ماشین رنگش پرید.
«اون پیدامون کرده.»
آرمان پرسید:
«نوید؟»
رها جواب نداد.
مرد غریبه در را باز کرد.
«از پلههای پشت ساختمان برید. من حواسشون رو پرت میکنم.»
آرمان گفت:
«تو کی هستی که اینهمه درباره خانواده من میدونی؟»
مرد مکث کرد.
بعد گفت:
«اسم من کامرانه.»
آرمان پرسید:
«پدرم تو رو میشناخت؟»
کامران لبخند تلخی زد.
«بیشتر از چیزی که فکر میکنی.»
آنها از راه پله پشتی پایین رفتند.
در طبقه اول، رها ناگهان ایستاد.
«آرمان...»
«چی شده؟»
رها به دست او اشاره کرد.
نامه پدرش هنوز در دست آرمان بود.
اما پشت نامه، چیزی نوشته شده بود که قبلاً متوجه آن نشده بود.
آرمان کاغذ را برگرداند.
یک آدرس روی آن نوشته شده بود.
و زیر آدرس فقط یک جمله:
«اگر میخواهی برادرت را پیدا کنی، قبل از طلوع آفتاب به اینجا بیا.»
آرمان به رها نگاه کرد.
«این آدرس کجاست؟»
رها با صدای آهسته گفت:
«خانه قدیمی پدرت.»
آرمان چند لحظه ساکت ماند.
«فکر میکردم اون خونه هفت سال پیش فروخته شده.»
رها گفت:
«فروخته نشد.»
«پس چرا پدرم اینهمه سال حقیقت رو پنهان کرد؟»
رها جواب داد:
«چون میترسید روزی نوید برگرده.»
ناگهان صدای ترمز شدید ماشینی از بیرون آمد.
همه ساکت شدند.
کامران از انتهای راهرو فریاد زد:
«فرار کنید!»
آرمان دست رها را گرفت و دوید.
اما قبل از اینکه از در پشتی خارج شوند، تلفن آرمان یک پیام دریافت کرد.
پیام از شماره ناشناس بود:
«به خانه قدیمی نرو. اگر رفتی، خواهی فهمید چرا پدرت مجبور شد برادرت را از تو پنهان کند.»
آرمان به صفحه گوشی خیره شد.
سپس آرام گفت:
«من میرم.»
رها پرسید:
«مطمئنی؟»
آرمان به آسمان تاریک نگاه کرد.
«این بار دیگه نمیخوام از حقیقت فرار کنم.»
و هیچکدام نمیدانستند که در خانه قدیمی، کسی از چند ساعت قبل منتظر ورود آنهاست...
ادامه دارد...
📖 قسمت هفتم، فردا شب...
بهمناسبت ۲ ساله شدن عمر چنلمون چنل های vip که قیمت یک میلیون هست به ۱۰ نفر اول رایگان میدیم و بعد از ۱۰ نفر به طور خودکار لینک باطل میشه جوین بدین
/channel/addlist/d1yz9SVhhB5iMzg0
#تبلیغ_نیست
بچه ها این کانال رو از دست ندین ، محتواش
خیلی جالب و مفیده
📚 شرمنده اگه کل کتابای" کتابراه و طاقچه "
رو رایگان به صورت PDF گذاشته 🔐☕️📗
- - - - > @zivin_chanel 📔
[ تبادلات لـونـا ]
پسره مافیاست و از عشق بیزاره اما یه دختر وکیل حسابی رامش میکنه ...😶
Читать полностью…
چنل بینظیر که هر روز یه چیز جدید داره!
شعر، انگیزه، خنده و رازهایی که نمیدونی!
میتونی حدس بزنی امروز چی میذاریم؟ 👀
/channel/be_khial_alam
[ تبادلات لـونـا ]
تراپی؟
نه عزیزم بیا برا گرAشت فال بگیر ببین چه حسی بهت داره📵🤫
/channel/+Ye4jH5FSC9owYTlk
/channel/+Ye4jH5FSC9owYTlk
🎴بیا با فال تاروت بهت بگم به پسر خوشگله میرسی یا نه؟🥹♥️
[ تبادلات لـونـا ]
اینجا یه ایده میشه رمانی که خونده میشه📖
Читать полностью…