1351
ساقیا باده بیاور که برانیم همه که بجز عشق تو از خویش برانیم همه #مولانا https://t.me/goolfs
سوی حِسّ و سویِ عقل، او کامل است
گرچه خود نسبت به جان، او جاهل است
ابوجهل، نسبت به مباحث عقل جزئی، کامل بود، یعنی در امور دنیا و نفسانیّات برجسته بود، ولی در مورد مسائل مربوط به ایمان و ایقان و بحث جان، کاملا نادان بود. پس او ابوالحکم بود در احتجاجات و مناقشات عقل جزئی، و ابوجهل بود در معرفت و یقین قلبی.
بحثِ عقل و حِس، اثر دان یا سبب
بحثِ جانی، یا عجب، یا بوالْعَجَب
مباحث عقلی و حسّی از نوع استدلال و راه جُستن از اثر به مؤثّر و با انتقال از سبب به مسبّب است. ولی بحث مربوط به جان را باید مهم و شگفت انگیز بدانی، و دارندگان عقول جزئیه قادر نیستند آنرا درک کنند.
[بحث های عقلی هرگز از خارستان شکوک و سنگستان ظنون و تشویش خاطر، مبرّا نیست.]
ضوءِ جان آمد، نماند ای مُسْتَضی
لازم و ملزوم و نافی مُقْتَضی
ای طالب نور معرفت، بدان که هرگاه نور جان بتابد، تمام مباحثِ مربوط به قیل و قال از قبیلی لازم و ملزوم و نافی و مقتضی برجا نمانَد.
[معنی چند اصطلاح منطقی که در بیت فوق آمده است: لازم: امری است که از امر دیگر منفک نباشد و اقسامی دارد که در کتب مربوط ضبط است. به طور کلی لازم و ملزوم به دو امری گویند که وجود یکی متوقف بر دیگری باشد. مثلاً هرگاه دو چيز را در نظر بگیریم، یکی «الف» و دیگری «ب» و وضع طوری باشد که هر وقت «الف» وجود پیدا کند «ب» هم وجود پیدا می کند در این صورت «الف» را ملزوم و «ب» را لازم گویند. و رابطهٔ آن دو را لزوم نامند.
نافی، هر حکمی است که نفی کنندهٔ حکم دیگر باشد. یا کسی است که دعوی خصم را نادرست شمرد. امّا جرجانی در تعریفات، مقتضی را چنین معنی کرده است: مقتضی چیزی است که به خودی خود صحّت ندارد مگر با درج چیز دیگر که به صحت کلام آن ضرورت دهد. مثل: وَاسْأَلِ الْقَرْيَهَ.
منظور بیت: شناخت حقیقت و حصول معرفت، نیازی به بحث های جدلی و مناقشات کلامی ندارد، بلکه برعکس در مناقشات کلامی که نفسی های امّاره بر آن فرمان می رانند و آنرا اداره می کنند، غالبا حقیقت،مکتوم می ماند. بیت بعدی جنبهٔ تعلیلی دارد.]
مثنوی معنوی
اسرار را فقط به اَهلِ آن باید گفت
وصیّت میکنیم یاران را که: چون شما را عَروسانِ معنی در باطن روی نمایند و اَسرار کشف گردد، هان و هان تا آن را به اغیار نگویید و شرح نکنید و این سخن ما را که میشنوید به هر کس مگویید که: لا تُعْطُوا الْحِکْمَةَ لِغَیْرِ اَهْلِها فَتَظْلِمُوهَا وَ لَا تَمْنَعُوْهَا عَنْ اَهْلِهَا فَتَظْلِمُوهُمْ[۱].
تو را اگر شاهدی یا مَعشوقهای به دست آید و در خانۀ تو پنهان شود که: "مَرا به کس مَنمای که من از آنِ توأم".
هرگز رَوا باشد و سِزَد که او را در بازارها گردانی و هر کس را گویی که: "بیا این را ببین".
آن مَعشوقه را هرگز این خوش آید؟
بَرِ ایشان نرود و از تو، خود خَشم گیرد.
حق تعالی این سخنها را بر ایشان حَرام کرده است.
فیه ما فیه
از برای خاطر اغیار خوارم میکنی !
من چه کردم کاینچنین بیاعتبارم میکنی؟
روزگاری آنچه با من کرد استغنای تو
گر بگویم گریهها بر روزگارم میکنی
گر نمیآیم به سوی بزمت از شرمندگیست
زانکه هر دم پیش جمعی شرمسارم میکنی
گر بدانی حال من گریان شوی بیاختیار
ای که منع گریه بیاختیارم میکنی !
گفتهای تدبیر کارت میکنم وحشی منال
رفت کار از دست کی تدبیر کارم میکنی
#وحشیبافقی
بشنو این نی چون شکایت میکند
از جداییها حکایت میکند
کز نِیِستان تا مرا بُبریدهاند
در نفیرم مرد و زن نالیدهاند
سینه خواهم شَرحهشَرحه از فراق
تا بگویم شرحِ دردِ اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصلِ خویش
باز جوید روزگارِ وصل خویش
من به هر جمعیّتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هر کسی از ظّن خود شد یار من
از درون من نجُست اسرار من
سرِّ من از نالهٔ من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دیدِ جان دستور نیست
آتش است این بانگِ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر میْ فتاد
نِی حریف هر که از یاری بُرید
پردههایش پردههای ما درید
همچو نی زهری و تَریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟
نی حدیثِ راهِ پُر خون میکند
قصّههای عشقِ مجنون میکند
مَحرم این هوش جُز بیهوش نیست
مر زبان را مُشتری جز گوش نیست
در غمِ ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت، گو «رو، باک نیست»
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هر که بیروزیست، روزش دیر شد
در نیابد حالِ پُخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسّلام
بندْ بگسل، باش آزاد، ای پسر!
چند باشی بند سیم و بند زر
گر بریزی بحر را در کوزهای
چند گنجد قسمتِ یک روزهای
کوزهٔ چشم حریصان پُر نشد
تا صدف قانع نشد پُر دُر نشد
هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیب، کُلّی پاک شد
شاد باش ای عشقِ خوشسودای ما
ای طبیبِ جمله علّتهای ما
ای دوای نَخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
عشقْ جانِ طور آمد عاشقا!
طور مست و «خَرَّ مُوسیٰ صَعِقا»
با لبِ دمسازِ خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنیها گفتمی
هر که او از همزبانی شد جدا
بیزبان شد گر چه دارد صد نوا
چون که گُل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زآن پس ز بلبل سَرگذشت
جمله معشوق است و عاشق پَردهای
زنده معشوق است و عاشق مردهای
چون نباشد عشق را پروای او
او چو مرغی ماند بی پَرْ وایِ او
من چگونه هوش دارم پیش و پس
چون نباشد نورِ یارم پیش و پس؟
عشق خواهد کاین سخن بیرون بود
آینه غمّاز نبود، چون بود
آینهت دانی چرا غمّاز نیست؟
زآن که زنگار از رخش مُمتاز نیست
#مولانا
مثنوی معنوی _ دفتر اول
ترک یاری کردی و من همچنان یارم تو را
دشمن جانی و از جان دوستتر دارم تو را
گر به صد خار جفا آزردهسازی خاطرم
خاطر نازک به برگ گل نیازارم تو را
قصد جان کردی که یعنی: دست کوته کن ز من
جان به کف بگذارم و از دست نگذارم تو را
گر برون آرند جانم را ز خلوتگاه دل
نیست ممکن، جان من، کز دل برون آرم تو را
یک دو روزی صبر کن، ای جان بر لب آمده
زانکه خواهم در حضور دوست بسپارم تو را
این چنین کز صوت مطرب بزم عیشم پر صداست
مشکل آگاهی رسد از نالهٔ زارم تو را
گفتهای: خواهم هلالی را به کام دشمنان
این سزای من که با خود دوست میدارم تو را
هلالی_جغتایی
صورت ما پرده دار او بود
معنی ما حاجت نیکو بود
سینهٔ ما مخزن اسرار او
دیدهٔ ما منظر انوار او
هر چه ما داریم ملک او بود
مالک و ملکش همه نیکو بود
ملک او مائیم و ملک ماست اوست
گر ملک جوئی درین ملکش بجو
ملک ما از ملک او اعظم بود
نه بدین معنی که بیش و کم بود
ملک او اعیان و پنهان ملک ما
اسم جامع جمع اسماء خدا
حضرت شاه نعمت الله ولی
.
آن لب نو خط غباری از دل ما برنداشت
آب خضر از دلسیاهی فکر اسکندر نداشت
خانمان سوزست برق بینیازیهای حسن
ورنه آن آیینهرو حاجت به خاکستر نداشت
از بیابانی که سالم برد بیدردی مرا
غیر خون بیگناهان لالهای دیگر نداشت
من به اوج لامکان بردم، وگرنه پیش ازین
عشقبازی پلهای از دار بالاتر نداشت
چون هلال عید، دور جام یک دم بیش نیست
وقت آن کس خوش که چشم از چشم ساقی برنداشت
چشم خوابآلود ما مستغنی از افسانه بود
کشتی ما از گرانباری غم لنگر نداشت
بود صائب در گرفتاری حضور دل مرا
غیر دام اوراق ما شیرازۀ دیگر نداشت
صائب_تبریزی
🍃🌿
اگر آن تُرکِ شیرازی به دست آرَد دلِ ما را
به خال هِندویَش بَخشَم سَمَرقند و بُخارا را
بده ساقی مِیِ باقی که در جَنَّت نخواهی یافت
کنارِ آبِ رُکناباد و گُلگَشتِ مُصَلّا را
فَغان! کاین لولیانِ شوخِ شیرینکارِ شهرآشوب
چُنان بُردند صبر از دل که تُرکان خوانِ یَغما را
ز عشقِ ناتمامِ ما جمالِ یار مُستَغنی است
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت رویِ زیبا را؟
مَن از آن حُسنِ روزاَفزون که یوسُف داشت دانستم
که عشق از پردهٔ عِصمت بُرون آرَد زُلِیخا را
اگر دشنام فرمایی و گَر نفرین دعا گویم
جوابِ تلخ میزیبَد لبِ لَعلِ شِکرخا را
نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند
جوانانِ سعادتمند پندِ پیرِ دانا را
حَدیث از مُطرب و مِی گو و رازِ دَهر کمتر جو
که کس نَگشود و نَگشاید به حکمت این مُعمّا را
غزل گفتی و دُر سُفتی بیا و خوش بخوان حافظ
که بر نظمِ تو اَفشانَد فَلَک عِقد ثُریّا را
غزل شماره ۳
دیوان_حضرت_حافظ
🌾🍂
🌿
خرامان از درم بازآ کت از جان آرزومندم
به دیدار تو خوشنودم به گفتار تو خرسندم
اگر چه خاطرت با هر کسی پیوندها دارد
مباد آن روز و آن خاطر که من با جز تو پیوندم
کسی مانند من جستی زهی بدعهد سنگین دل
مکن کاندر وفاداری نخواهی یافت مانندم
اگر خود نعمت قارون کسی در پایت اندازد
کجا همتای من باشد که جان در پایت افکندم
به جانت کز میان جان ز جانت دوستتر دارم
به حق دوستی جانا که باور دار سوگندم
مکن رغبت به هر سویی به یاران پراکنده
که من مهر دگر یاران ز هر سویی پراکندم
شراب وصلت اندرده که جام هجر نوشیدم
درخت دوستی بنشان که بیخ صبر برکندم
چو پای از جاده بیرون شد چه نفع از رفتن راهم
چو کار از دست بیرون شد چه سود از دادن پندم
معلم گو ادب کم کن که من ناجنس شاگردم
پدر گو پند کمتر ده که من نااهل فرزندم
به خواری در پیت سعدی چو گرد افتاده میگوید
پسندی بر دلم گردی که بر دامانت نپسندم
سعدی
.
چون می روی بیمن مرو ای جان جان بیتن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من
هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من
تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من
از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من
حضرت_مـــولانـاـ
صبح است ساقیا می چون آفتاب گیر
عیش رمیده را به کمند شراب گیر
دستار صبح را به می ناب کن گرو
تسبیح را ز دست بیفکن شراب گیر
صائب_تبریزی
صبح_بخیر
صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم
یا راه نمیدانی یا نامه نمیخوانی
#مولانا
دعای بازگشت فوری معشوق💯❌
در حد دیوانگی🔆
بهطوری که لحظه ای بدون شما نتواند تحمل کند✅
بی قراری شدیدددددد😍
@Raz13599 خانم مرادی
۰۹۳۷۹۸۵۸۱۶۳ ☎️
/channel/falerozane1396
دعای جدایی دو شخص از هم❗️
جذب شدن یکی از طرفین به سمت صاحب دعا🔱
فقط در سه روز😍
/channel/falerozane1396
/channel/falerozane1396
چون باد می روی و به خاکم فکنده ای
آری برو که خانه ز بنیاد کنده ای
حس و هنر به هیچ ، ز عشق بهشتی ام
شرمی نیامدت که ز چشمم فکنده ا ی؟
اشکم دود به دامن و چون شمع صبحدم
مرگم به لب نهاده غم آلود خنده ای
بخت از منت گرفت و دلم آن چنان گریست
کز دست کودکی بربایی پرنده ای
بگذشتی و ز خرمن دل شعله سرکشید
آنگه شناختم که تو برق جهنده ای
بی او چه بر تو می گذرد سایه ای شگفت
جانت ز دست رفت و تو بی چاره زنده ای
هوشنگ_ابتهاج
شب این سر گیسوی ندارد که تو داری
آغوش گل این بوی ندارد که تو داری
نرگس که فریبد دل صاحبنظران را
این چشم سخنگوی ندارد که تو داری
نیلوفر سیراب که افشانده سر زلف
این خرمن گیسوی ندارد که تو داری
پروانه که هر دم ز گلی بوسه رباید
این طبع هوس جوی ندارد که تو داری
غیر از دل جان سخت رهی کز تو نیازرد
کس طاقت این خوی ندارد که تو داری
رهی معیری
اسرار را فقط به اَهلِ آن باید گفت
وصیّت میکنیم یاران را که: چون شما را عَروسانِ معنی در باطن روی نمایند و اَسرار کشف گردد، هان و هان تا آن را به اغیار نگویید و شرح نکنید و این سخن ما را که میشنوید به هر کس مگویید که: لا تُعْطُوا الْحِکْمَةَ لِغَیْرِ اَهْلِها فَتَظْلِمُوهَا وَ لَا تَمْنَعُوْهَا عَنْ اَهْلِهَا فَتَظْلِمُوهُمْ[۱].
تو را اگر شاهدی یا مَعشوقهای به دست آید و در خانۀ تو پنهان شود که: "مَرا به کس مَنمای که من از آنِ توأم".
هرگز رَوا باشد و سِزَد که او را در بازارها گردانی و هر کس را گویی که: "بیا این را ببین".
آن مَعشوقه را هرگز این خوش آید؟
بَرِ ایشان نرود و از تو، خود خَشم گیرد.
حق تعالی این سخنها را بر ایشان حَرام کرده است.
فیه ما فیه
منام بندگان خدا خواب نباشد ،
بلکه عین واقعه بیداری باشد . زیرا چیزها باشد که در بیداری برو عرضه نکنند،
از نازکی و ضعف او، در خواب بیند تا طاقت دارد.
و چون کامل شود، در حجاب بنماید.
پرسید از بنده خدا تا خدا چقدر راه است ؟
گفت : چندانکه از خدا تا بنده .
شمس تبریزی
میتوان برداشت دل از خویش و شد از جان جدا
لیک مشکل میتوان شد از بر یاران جدا
صحبت یاران خوشست و الفت یاران خوشست
این دو با هم یارباید این جدائی آن جدا
یار کلفت دیگرست و یار الفت دیگرست
صحبت آنان جدا و صحبت اینان جدا
صحبت آنان قرین خواندن تبت ید است
صحبت اینان نشد از معنی قرآن جدا
صحبت آنان بلای جان هر فهمیدهٔ
صحبت اینان دوای درد از درمان جدا
یار باید یار را در راه حق رهبر شود
نه که سازد یار را از دین و از ایمان جدا
یار باید یار باشد در فراق و در وصال
نه بود در وصل یار و یار و در هجران جدا
یار باید یار را غمخوار باشد در بلا
زو جدا هرگز نگردد گر شود از جان جدا
در غم و اندوه باشد یار با یاران شریک
در نشاط و کامرانی نبود از ایشان جدا
جناب فیض کاشانی
مپرس شادیِ من حاصل از کدام غم است
که پشت پردهی عالم هزار زیر و بم است
زيان اگر همهی سود آدم از دنیاست
جدالِ خلق چرا بر سر زياد و كم است؟
اگر به مُلک رسیدی جفا مکن به کسی
که آنچه کاخ تو را خاک میکند، ستم است
خبر نداشتن از حال من، بهانهی توست
بهانهی همه ظالمان شبیه هم است
کسی بدون تو باور نکرده است مرا
که با تو نسبت من چون دروغ با قسم است
تو را هوای به آغوش من رسیدن نیست
وگرنه فاصلهی ما هنوز یک قدم است
#فاضل_نظری
در جامع بعلبک وقتی کلمه ای همیگفتم به طریق وعظ با جماعتی افسرده دل مرده ره از عالم صورت به عالم معنی نبرده دیدم که نفسم در نمیگیرد و آتشم در هیزم تر اثر نمیکند دریغ آمدم تربیت ستوران و آینه داری در محلت کوران و لیکن در معنی باز بود و سلسله سخن دراز در معانی این آیت که
و نَحن اَقرَبُ الیه مِنْ حَبل الورید
سخن به جایی رسانیده که گفتم
دوست نزدیکتر از من به من است
وین عجب تر که من از وی دورم
چه کنم با که توان گفت که او
<در کنار من و من مهجورم
من از شراب اين سخن مست و فضاله قدح در دست که روندهای بر کنار مجلس گذر کرد و دور آخر درو اثر کرد و نعرهای زد که دیگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس به جوش.
گفتم ای سبحان الله دوران با خبر در حضور و نزدیکان بی بصر دور
فهم سخن چون نکند مدعی
قوت طبع از متکلم مجوی
فسحت میدان ارادت بیار
تا بزند مرد سخنگوی گوی
حضرت سعدی
خطاب خداوند به تو:
منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی
مفروش خویش ارزان که تو بس گران بهایی
#مولانا
تفسیر بیت 👇
این بیت در واقع ارزش حقیقی انسان که گویی خداوند با انسان سخن میگوید ..
خداوند میگوید :
ای انسان به دنبال هر کسی مرو و دل و جانت را در اختیار هر خواسته و هر کسی قرار نده زیرا تو به من تعلق داری و وجودت ارزشمند است...
خودت را ازان مفروش یعنی شخصیت؛عزت؛ ایمان محبت و گوهر درونی خودت را به خاطر چیزهای کم ارزش دنیا از دست مده .چرا که تو بسیار گرانبها هستی ..
از نظر عرفانی
انسان دارای روح الهی است بنابراین وقتی همه همت و عشق خود را صرف مال ؛ شهرت؛ مقام یا تأیید دیگران بکنی در واقع گوهر گرانبهای وجود خود را به بهای اندک فروخته ای....
تو برای چیزهای کوچک آفریده نشده ای ارزش خود را بشناس و دل به حقیقت و عشق الهی بسپار .
مانا باشید
دوستان سعی خواهیم کرد بعضی از ابیات ناب عرفا و شعرا را با تفسیر ارسال کنیم تا شما عزیزان هم از مفهوم این ابیات زیبا لذت ببرید ..
درود بر دوستان گرامی وقت بخیر ❤️
🍃🌿
خوش آن که از دو جهان گوشه غمی دارد
همیشه سر به گریبان ماتمی دارد
تو مرد صحبت دل نیستی، چه می دانی
که سر به جیب کشیدن چه عالمی دارد
هزار جان مقدس فدای تیغ تو باد
که در گشایش دلها عجب دمی دارد!
لب پیاله نمی آید از نشاط بهم
زمین میکده خوش خاک بی غمی دارد
تو محو عالم فکر خودی، نمی دانی
که فکر صائب ما نیز عالمی دارد
صائب تبریزی
🌿🍃
هر منحنیِ این خط، آهی بود از فراق
جانا ز فراق تو این محنت جان تا کی
دل در غم عشق تو رسوای جهان تا کی
چون جان و دلم خون شد در درد فراق تو
بر بوی وصال تو دل بر سر جان تا کی
عطار_نیشابوری
استاد_شجریان
خط_فاطمه_شفیع_پور
.
اگر چه باده فرح بخش و باد گلبیز است
به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است
صراحی ای و حریفی گرت به چنگ افتد
به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است
در آستین مرقع پیاله پنهان کن
که همچو چشم صراحی زمانه خونریز است
به آب دیده بشوییم خرقهها از می
که موسم ورع و روزگار پرهیز است
مجوی عیش خوش از دور باژگون سپهر
که صاف این سر خم جمله دردی آمیز است
سپهر برشده پرویزنیست خون افشان
که ریزهاش سر کسری و تاج پرویز است
عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ
بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است
حافظ
پیش از سپیدهدم،
دشتی پر از شکوفه
باغی پر از چراغ
دیدم که نور بر سر عالم فشاندهاند
از پشت میلههای قفس، گفتم:
ای دریغ
دلها چگونه این همه تاریک ماندهاند.
فریدون_مشیری
.
بوسه آخر نزدم آن دهن نوشین را
لب فرهاد نبوسید لب شیرین را
صدهزاران دل دیوانه به زنجیر کشم
گر به چنگ آورم آن سلسله پرچین را
گر شبی حلقهٔ آن طره مشکین گیرم
مو به مو عرضه دهم حال دل مسکین را
سیم اگر بر زبر سنگ ندیدی هرگز
بنگر آن سینهٔ سیمین و دل سنگین را
ره به سر چشمه خورشید حقیقت بردم
تا گشودم به رخش چشم حقیقت بین را
کسی از خاک سر کوی تو بستر سازد
که سرش هیچ ندیدهست سر بالین را
گر به رخ اشک مرا در دل شب راه دهی
بشکنی رونق بازار مه و پروین را
گر تو در باغ قدم رنجه کنی فصل بهار
برکنی ریشهٔ سرو و سمن و نسرین را
گر تو در بتکده با زلف چو زنار آیی
بت پرستان نپرستند بت سیمین را
کفر زلف تو چنان زد ره دین و دل من
که مسلمان نتوان گفت من بی دین را
ترسم از تیرگی بخت فروغی آخر
گرد خورشید کشی دایرهٔ مشکین را
فروغی بسطامی
.
ساقیا! بده جامی، زان شراب روحانی
تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی
بهر امتحان ای دوست، گر طلب کنی جان را
آنچنان برافشانم، کز طلب خجل مانی
بیوفا نگار من، میکند به کار من
خندههای زیر لب، عشوههای پنهانی
دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم
در قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی؟
ما ز دوست غیر از دوست، مقصدی نمیخواهیم
حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی
رسم و عادت رندیست، از رسوم بگذشتن
آستین این ژنده، میکند گریبانی
زاهدی به میخانه، سرخ روز میدیدم
گفتمش: مبارک باد بر تو این مسلمانی
زلف و کاکل او را چون به یاد میآرم
مینهم پریشانی بر سر پریشانی
خانهٔ دل ما را از کرم، عمارت کن!
پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی
ما سیه گلیمان را جز بلا نمیشاید
بر دل بهائی نه هر بلا که بتوانی
شیخ بهایی
اشکم ولی به پای عزیزان چکیدهام
خارم ولی به سایهٔ گل آرمیدهام
با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق
همچون بنفشه سر به گریبان کشیدهام
چون خاک در هوای تو از پا فتادهام
چون اشک در قفای تو با سر دویدهام
من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش
از دیگران حدیث جوانی شنیدهام
از جام عافیت می نابی نخوردهام
وز شاخ آرزو گل عیشی نچیدهام
موی سپید را فلکم رایگان نداد
این رشته را به نقد جوانی خریدهام
ای سرو پای بسته به آزادگی مناز
آزاده من که از همه عالم بریدهام
گر میگریزم از نظر مردمان رهی
عیبم مکن که آهوی مردمندیدهام
رهی معیری