1351
ساقیا باده بیاور که برانیم همه که بجز عشق تو از خویش برانیم همه #مولانا https://t.me/goolfs
.
خنک آن باد که باشد گذرش بر کویت
روشن آن دیده که افتد نظرش بر رویت
صید آن مرغ شوم کو گذرد بر بامت
خاک آن باد شوم کو به من آرد بویت
#خواجوی_کرمانی
.
نیست آسان سخن سخت شنیدن گرچه،
می پذیرم ز تو گر هرچه بگویی هرچه
دل به جز خواستهٔ دوست چه می خواهد؟ هیچ
ما گذشتیم ز خیر تو. بگو دیگر چه؟
خاطر موج، پریشان و دل ساحل، سنگ
فرض کن باز هم اصرار کنم، آخر چه؟
می توان مثل دو رود از دو طرف رفت ولی
باز اگر بازرسیدیم به یکدیگر چه؟
گفتم ای دوست مرا بی خبر از خود مگذار
گفت که از بی خبری خوش تر چه؟
فاضل نظری
჻ᭂ࿐🍃🌺🍃
تا شدم صید تو آسوده ز هر صیّادم
وای بر من گر ازین قید کنی آزادم
نازها کردی و از عجز کشیدم نازت
عجزها کردم و از عُجب ندادی دادم
چون مرا میکشی از کشتنم انکار مکن
که من از بهر همین کار ز مادر زادم
تو قویپنجه شکارافکن و من، صید ضعیف
ترسم از ضعف به گوشت نرسد فریادم
آب چشمم مگر از خاک درت چاره شود
ورنه این سیل پیاپی بکند بنیادم
گاهی از جلوهٔ لیلیروشی مجنونم
گاهی از خندهٔ شیرین منشی فرهادم
جاودان نیست فروغی غم و شادی جهان
شُکر زان گویم اگر شاد و گر ناشادم
#فروغی_بسطامی
჻ᭂ࿐🍃🌺🍃
درودها ،
، پنجشنبه تون به فـروغ مهـرو
فــروه لبخند ،آراســته باد به هر
لحظه
شاد باشی
عشقت چو درآمد ز دلم صبر بدر شد
احوال دلم باز دگر باره دگر شد
عهدی بد و دوری که مرا صبر و دلی بود
آن عهد به پای آمد و آن دور به سر شد
تا صاعقهٔ عشق تو در جان من افتاد
از واقعهٔ من همه آفاق خبر شد
تا باد، دو زلفین تو را زیر و زبر کرد
از آتش غیرت دل من زیر و زبر شد
در حسرت روزی که شود وصل تو روزی
روزم همه تاریک بر امید مگر شد
بد بود مرا حال بر آن شکر نکردم
تا لاجرم آن حال که بد بود بتر شد
هان ای دل #خاقانی خرسند همی باش
بر هرچه خداوند قلم راند و قدر شد
ای مسلمانان ندانم چارهٔ دل چون کنم
یا مگر سودای عشق او ز سر بیرون کنم
آتشی دارم درین دل گر شراری بر زنم
آب دریاها بسوزم عالمی هامون کنم
#سنایی
چه خوش است بوی عشـق از نفس نیازمندان
دل از انتظار خونین دهن از امید خندان
نظری مباح کردند و هـزار خون معطل
دل عارفان ببردند و قرار هوشــمندان
#حضرت_سعـدی
وجودی دارم از مهرت گدازان
وجودم رفت و مهرت همچنان هست...
#سعدی
🌺🍂
منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز
نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوی
که کیمیای مراد است خاک کوی نیاز
ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دل
که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز
طهارت ار نه به خون جگر کند عاشق
به قول مفتی عشقش درست نیست نماز
در این مقام مجازی به جز پیاله مگیر
در این سراچه بازیچه غیر عشق مباز
به نیم بوسه دعایی بخر ز اهل دلی
که کید دشمنت از جان و جسم دارد باز
فکند زمزمه عشق در حجاز و عراق
نوای بانگ غزلهای حافظ از شیراز
#حافظ
دل را غم وداع تو در خون نشانده بود
حال خوشی نداشت که گویم چه حال داشت...
#بیدل_دهلوی
هر چه هست از قامت
ناساز بی اندام ماست
ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
حضرت_حافظ
🚨 به دلیل احتمال جنگ و ملی شدن اینترنت، بهترین کانالهای تلگرام را برای شما پیدا کردهایم که بهصورت رایگان در دسترس هستند.
⚡ ظرفیت محدود – فقط امشب
🔻/channel/addlist/1DCBxGRg0zBjNDJk 🔻
شرکت در تبادل؛ @Ads_adminIRЧитать полностью…
علامت خوف، ترک محارم است
و علامت رجا، طاعت دائم
و علامت محبت، شوق و انابت است.
شقیق بلخی
از حسن بصري نقل است؛
الهي مرا نعمت دادي، شكر نكردم، بدانكه شكر نكردم نعمت از من بازنگرفتي
بلا بر من گماشتي، صبر نكردم،بلا دايم نگردانيدي بدانكه صبر نكردم. الهي! از تو چه آيد جز كرم؟
" تذكره الاولياء"
تو چو خورشیدی و من چو ذرهام
کی من مسکین سزاوار توام
بر دل و جانم مکن زور ای صنم
کز دل و جان عاشق زار توام
#عطار
تو نیکی می کن و در دجله انداز , که ایزد در بیابانت دهد باز
در قابوس نامه عنصرالمعالی داستانی است که :
متوکل خلیفه عباسی غلامی به نام فتح داشت و به او انواع فنون آموخته بود. روزی که شنا می آموخت, فتح دور از چشم مربیان خود در دجله مشغول شنا شد که آب طغیان کرد و او را با خود برد.
متوکل وقتی خبر را شنید بسیار غمگین شد و اعلام کرد تا او را نیابید غذا نخواهم خورد، شناگران ماهر جستجو آغاز کردند ولی اثری از او نیافتند پس از یک هفته ملاحی او را زنده در یکی از شکاف های کنار دجله به سلامت یافت.
ملاح فتح را گرفت و پیش خلیفه آورد. خلیفه بسیار خوشحال شد و دستور داد غذا آماده کنند زیرا می پنداشت که فتح هفت شبانه روز غذا نخورده است.
فتح گفت: یا امیرالمومنین من سیرم. متوکل گفت : مگر از آب دجله سیری؟ فتح گفت: نه من این هفت روز گرسنه نبودم که هر روز نانی بر طبقی نهاده ،بر روی آب فرود آمدی و من جهد کردمی و بگرفتمی و زندگانی من از آن نان بود و بر هر نانی نبشته بود: "محمد بن الحسین الاسکاف"
متوکل فرمود که:در شهر منادی کنید که آن مرد که نان در دجله می افکند کیست؟
روز دیگر مردی بیامد و گفت: منم.
متوکل گفت:به چه نشان ؟ مرد گفت: بدان نشان که نام من بر روی هر نانی نبشته بود : محمدبن الحسین الاسکاف.
خلیفه گفت این نشان درست آمد اما چند گاهیست تو نان در دجله می افکنی ؟
گفت: یک سال است. گفت: غرض تو از این چه بوده است؟
گفت: شنیده بودم که نیکی کن و به رود انداز که روزی بر دهد. به دست من نیکی دیگر نبود آنچه توانستم کردم.
متوکل گفت: آن چه شنیدی کردی و بدانچه کردی ثمرت یافتی . وی را بر در بغداد دیهی داد و مرد بر سر مِلک رفت و محتشم گشت.
جالب اینکه عنصرالمعالی در پایان داستان اضافه می کند در سفری که به حج مشرف شدم فرزندزادگان این مرد را دیدم.
.
ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر
از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست
کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر
این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است
دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر
تا کی می صبوح و شکرخواب بامداد
هشیار گرد هان که گذشت اختیار عمر
دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد
بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر
اندیشه از محیط فنا نیست هر که را
بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر
در هر طرف ز خیل حوادث کمینگهیست
زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر
بی عمر زندهام من و این بس عجب مدار
روز فراق را که نهد در شمار عمر
حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان
این نقش ماند از قلمت یادگار عمر
حافظ
رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را
تا کی کنیم بی تو، صبری که نیست ما را
ای اهل شهر ازین پس، من ترک خانه گفتم
کز نالههای زارم زحمت بود شما را
#سیف_فرقانی
ای روحِ جاودانهی هستی ؛ امروزم را با نور تو آغاز میکنم ... در سکوت ، قلبم را به سوی تو میگشایم ، تا نیرویِ ارادهات در جانم جریان یابد ... اندیشههایم را از روشنایی لبریز ، و یاریم ده تا امروز در هر گام ، در هر نگاه ، و در هر نفَس نشانی از تو بینم ... سپاس ای مهربانترینِ مهربانان 🙏
با درود به شما دوستان گرامی صبح پنجشنبه آخرین روز هفته شما عزیزان بخیر و شادی امیدواریم در کنار خانواده محترمتان شاد باشید ❤️
عاقبت بخیر شوید الهی ❤️
ای که رحمت مینیاید بر منت
آفرین بر جان و رحمت بر تنت
قامتت گویم که دلبند است و خوب
یا سخن یا آمدن یا رفتنت
شرمش از روی تو باید آفتاب
کاندرآید بامداد از روزنت
حسن اندامت نمیگویم به شرح
خود حکایت میکند پیراهنت
ای که سر تا پایت از گل خرمن است
رحمتی کن بر گدای خرمنت
ماهرویا! مهربانی پیشه کن
سیرتی چون صورت مستحسنت
ای جمال کعبه رویی باز کن
تا طوافی میکنم پیرامُنت
دست گیر این پنج روزم در حیات
تا نگیرم در قیامت دامنت
عزم دارم کز دلت بیرون کنم
و اندرون جان بسازم مسکنت
درد دل با سنگدل گفتن چه سود
باد سردی میدمم در آهنت
گفتم «از جورت بریزم خون خویش»
گفت «خون خویشتن در گردنت»
گفتم «آتش درزنم آفاق را»
گفت #سعدی درنگیرد با منت
محو شد اجزای کل من ز هم
فارغم از خوف و شادی و ز غم
گنج پنهانم، درین جسم آمدم
سرو اعلانم، درین اسم آمدم
من وجود خویش را فانی کنم
در لقای حق، به حق باقی کنم
من به اسرار آورم این جسم را
پس به گفتار آورم این رسم را
تا بدانند عاشقان سوخته
اسم اعظم گشت در دین دوخته
من برای جمله عالم آمدم
لاجرم در نفس آدم آمدم
من برای راه عشاق آمدم
لاجرم در عشق، مشتاق آمدم
جسم خود را در ره حق باختم
سِرّ معنی را به جان بشناختم
اولین وآخرین من بودهام
طاهرین و باطنین من بودهام
من خدایم، من خدایم، من خدا
فارغم از کبر وکینه وز هوا
#عطار_نیشابوری
آفتابی تافته بر آینه
می نماید روی او هر آینه
روشنست آئینهٔ گیتی نما
حسن او پیدا شده در آینه
عشق در دورست از آن دوران او
دائماً باشد مدور آینه
آینه چون می نماید حسن او
مظهر ما او و مظهر آینه
دلبر سید بود آئینه ای
خود که دیده عین دلبر آینه
حضرت شاه نعمتالله ولی
.
در شب تیرهٔ خود چشم به ماهی دارم
جز تماشای تو از دور چه راهی دارم؟
اشتباهِ تو دل از «اهل نظر» بردن بود
دلربایی تو اگر، من چه گناهی دارم؟!
بی سبب نیست که اینقدر شبیهیم به هم
مثل گیسوی تو من بخت سیاهی دارم
من حبابم شب دیدار تو ای ماه در آب
سخنی با تو به اندازهٔ آهی دارم
باز صد شکر که میخانهٔ آغوش تو هست
دست کم پیش تو ای عشق پناهی دارم
#فاضل_نظری
🍂🌺
🌺
ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر
از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست
کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر
این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است
دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر
تا کی می صبوح و شکرخواب بامداد
هشیار گرد هان که گذشت اختیار عمر
دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد
بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر
اندیشه از محیط فنا نیست هر که را
بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر
در هر طرف ز خیل حوادث کمینگهیست
زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر
بی عمر زندهام من و این بس عجب مدار
روز فراق را که نهد در شمار عمر
حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان
این نقش ماند از قلمت یادگار عمر
#حافظ
.
درآ که در دلِ خسته توان درآید باز
بیا که در تنِ مُرده رَوان درآید باز
بیا که فُرقَتِ تو چشمِ من چُنان در بست
که فتحِ بابِ وصالت مگر گشاید باز
غمی که چون سپهِ زنگ، مُلکِ دل بگرفت
ز خیلِ شادیِ رومِ رُخَت زُدایَد باز
به پیشِ آینهٔ دل هر آن چه میدارم
بجز خیالِ جمالت نمینماید باز
بدان مَثَل که شب آبستن است روز از تو
ستاره میشِمُرَم تا که شب چه زاید باز
بیا که بلبلِ مطبوعِ خاطرِ حافظ
به بویِ گُلبَنِ وصلِ تو میسُراید باز
#حافظ
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۲۶۱
ای آنکه ز هجرِ تو ندیدیم رهایی
باز آی که دل خسته شد از بارِ جدایی
هر چند مرا هیچ نخوانی که بیایم
این نامه نبِشتم که بخوانی و بیایی…
#اوحدی_مراغه_ای
ای دل به درخانهٔ جانانه گذر کن
مستانه در آن کوچهٔ میخانه گذر کن
جان ساز تو پروانهٔ آن شمع جمالش
مستانه بر آن شمع چو پروانه گذر کن
#حضرت_شاه_نعمت_الله_ولی
بایزید بسطامی گفت:
هیچ کس بر من چنان غلبه نکرد که جوانی از بلخ مرا گفت: یا بایزید! حد زهد شما چیست؟
من گفتم: چون بیابیم بخوریم و چون نیابیم صبر کنیم
گفت: سگان بلخ همین صفت دارند
پس من گفتم حد زهد شما چیست؟
گفت: ما چون نیابیم صبر کنیم و چون بیابیم ایثار...
به تاراج مردم منه پای پیش
زر کس میامیز با مال خویش
که مال تو نیز از میان گم شود
چو آلوده با مال مردم شود
زری کاندر او دیگری رنج برد
نبایست آن را زر خود شمرد
چو برداشتی دسترنج کسان
رود دسترنج تو نیز از میان
#ملک_الشعرای_بهار
انسانیت سن و سال نمشناسد!
انسانیت وقت و بی وقت نمیشناسد.
انسانیت دارا و ندار نمیشناسد..
انسانیت دڪتری و بی سواد نمیشناسد.
انسانیت شعور میشناسد،
درڪ میشناسد ،
فرهنگ میشناسد...