1351
ساقیا باده بیاور که برانیم همه که بجز عشق تو از خویش برانیم همه #مولانا https://t.me/goolfs
فیه_مافیه
فصل_پانزدهم
یقین و ظن
صفت یقین شیخ، کامل است، ظنهای نیکوی راست، مریدان او شد (مریدان اویند). علی التفاوت ظن و اغلب ظن و اغلب اغلب ظن و علی هذا. همچنین هر ظنی که افزون تر است آن ظن او به یه یقین نزدیکتر و از انکار دورتر لَوْ وُزِنَ اِیمَانُ اَبِيْ بَکْرٍ.
همه ظنون راست از یقین شیر می خورند و می افزایند. وآن شیر خوردن و افزودن، نشان آن تحصیل زیادتی ظنست به علم و عمل تا هریکی یقین شود ودر یقین فانی شود بکلی. زیرا چون یقین شوند ظن نماند. و این شیخ و مریدان ظاهر شده در عالم اجسام نقشهای آن شیخ یقین اند و مریدانش، دلیل بر آنکه این نقشها متبدل می شوند دَوْراً بَعْدَ دَوْرٍ وَقَرْناً بَعْدَ قَرْنٍ. و آن شیخ یقین و فرزندانش که ظنون راستند قایمند در عالم، عَلی مِّرِ الْادْوَارِ وَ الْقُرُوْنِ مِنْ غَیْرَ تَبَدُّلٍ.
باز ظنون غالط ضالّه منکر، راندگان شیخ یقین اند که هر روز از او دورتر شوند و هر روز پس ترند، زیرا هر روز می افزایند در تحصیلی که آن ظن بد را بیفزاید، فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً (دلهای آنان مریض است پس خدا بر مرض ایشان بیفزاید – بقره – 10).
اکنون خواجگان خرما می خورند و اسیران خار می خورند، أَفَلَا يَنظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ [كَيْفَ خُلِقَتْ] ( آیا مردم در خلقت شتر نمی نگرند که چگونه خلق شده است؟ - غاشیه – 17)، إِلَّا مَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا (مگر آن کس که توبه کند و به خدا ایمان آورد و نیکوکار شود – مریم – 60)، فَأُوْلَئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ (پس خدا گناهان آنها را بدل به حسنات گرداند – فرقان – 70). هر تحصیلی که کرده است در افساد ظن، این ساعت قوت شود در اصلاح ظن. همچنانکه، دزدی دانا توبه کرد و شحنه شد. آن همه طراریها دزدی که می ورزید، این ساعت قوت شد در احسان و عدل. و فضل دارد بر شحنگان دیگر که اول دزد نبوده اند زیرا آن شحنه که دزدیها کرده است شیوۀ دزدان را می داند، احوال دزدان از او پوشیده نماند و این چنین کس اگر شیخ کامل باشد و مهتر عالم و مهدی زمان.
شرح
ظنست به علم و عمل تا هریکی یقین شود ...: این مضمون در مثنوی اینگونه آمده است:
مال و تن برفند، ریزان فنا
حق خریدارش، كه الله اشتری
برفها، ز آن از ثمن، اولیستت
كه تو در شكی، یقینی نیستت
وین عجب ظنی است در تو، ای مهین
كه نمی پرّد به بستان یقین
هر گمان تشنۀ یقین است، ای پسر
می زند اندر تزاید بال و پر
چون رسد در علم پس پر، پا شود
مر یقین را علم او پویا شود
زانكه هست اندر طریق مفتتن
علم كمتر از یقین و، فوق، ظن
علم جویای یقین باشد، بدان
و آن یقین جویای دید است و عیان
اندر ألهیكم بجو این را كنون
از پس كـَلا پس لوْ تعلمون
می كشد دانش به بینش ای علیم
گر یقین بودی، بدیدندی جحیم
دید زاید، از یقین بی امتهال
آنچنان كز ظن همی زاید خیال
اندر "ألهكم" بیان این ببی
كه شود عِلْمَ الْیقِینِ عین الیقین
مفتتن (شیفته، مفتون) – امتهال ( مهلت دادن)
اوليای مستور
در ميان انسانها، روح هایی هستند كه درجه و مرتبه وجودی شان گاه از فرشتگان نيز بالاتر می رود. اينها در اصطلاح ادبيات عرفانی، اوليای مستور يا اولياي خفی ناميده می شوند. در ادبيات عرفانی مهم ترين نامی كه برای اين دسته مي توان ذكر نمود خضر است. در عرفان هند نيز از باباجی به عنوان اوليای مستور می توان نام برد. به قول حضرت علی آنها در زمين گمنام اند و در آسمانها معروف.
شمس تبريزی در مقالات مي فرماید
« ورای اين مشايخ ظاهر، كه ميان خلق مشهورند و بر منبرها و محفلها ذكر ايشان می رود بندگان پنهانی از مشهوران تمام تر و مطلوبی هست بعضی از اينها او را دريابند.»
مقالات شمس
مولوی در مثنوی معنوی مي نويسد:
صدهزاران پادشاهان نهان
سرفرازانند زان سوی جهان
نام شان از رشك حق پنهان بماند
هر گدايی نام شان را بر نخواند
مثنوي معنوي - دفتر دوم -
در جايي ديگر در مثنوي معنوي مي فرمايد:
قوم ديگر سخت پنهان مي روند
شهره ي خلقان ظاهر كي شوند؟
اين همه دارند و چشم هيچكس
بر نيفتد بر كياشان يك نفس
هم كرامتْشان هم ايشان در حرم
نامشان را نشنوند ابدال هم
مثنوی معنوی
چون ببینی آفتاب از روی دلبر یاد کن
چون ببینی ابر را از اشک چاکر یاد کن
#مولانا
دامان صبح گیر، مگر سر برآورد
صبح امید تو ز گریبان صبحگاه
چون دانهای دل تو که چون جوز غم شده است انداز پیش مرغ خوش الحان صبحگاه
#عراقي
زلف و رخت از شام و سحر باز ندانم
خال و لبت از مشک و شکر باز ندانم
از فرقت رويت ز دل پر شرر خويش
آهی که برآرم ز شرر باز ندانم
زانگاه که عطار تو را تُنگ شکر خواند
در وصف تو شعرم ز شکر باز ندانم
#عطار
آدمی باشد که او را دریاها بس نکند و آدمی باشد که او را قطره ای چند بس باشد و زیاده از آن زیانش دارد.
و این تنها در عالم معنی و علوم و حکمت نیست، در همه چیز چنین است.
مال ها و زرها و کان ها، جمله بی حد و پایان است اما بر قدر شخص فرود آید؛
زیرا که افزون از آن را بر نتابد و دیوانه شود.
فیه مافیه
به قدر کوشش عشق است نعلِ حسن در آتش
صدای تیشهی فرهاد مهمیز است
گلگون را
#بیدل
چون شمع نیمه جان به هوای تو سوختیم
با گریه ساختیم و به پای تو سوختیم
اشکی که ریختیم به یاد تو ریختیم
عمری که سوختیم برای تو سوختیم
پروانه سوخت یک شب و آسود جان او
ما عمر ها ز داغ جفای تو سوختیم
#رهی_معیری
.
یار بی پرده کمر بست به رسواییِ ما
ما تماشاییِ او ، خلق تماشاییِ ما
شبِ ما تا به قیامت نشود روز، که هست،
پردهٔ روزِ قیامت شبِ تنهاییِ ما
مگرش زلفِ تو زنجیر نماید ور نه
در همه شهر نگنجد دلِ صحرایی ما
#فروغی_بسطامی
به جان تا شوق جانان است ما را
چه آتشها که بر جــان است ما را ..
#فروغی_بسطامی
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
گفتم بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود تا تو بیایی
شمع را باید از آن خانه برون بردن و کشتن
تا که همسایه نداند که تو در خانه مایی...
سعدی
🍃🌿
ای که مهجوری عشاق روا میداری
عاشقان را ز بر خویش جدا میداری
تشنهٔ بادیه را هم به زلالی دریاب
به امیدی که در این ره به خدا میداری
دل ربودی و بحل کردمت ای جان لیکن
به از این دار نگاهش که مرا میداری
ساغر ما که حریفان دگر مینوشند
ما تحمل نکنیم ار تو روا میداری
ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست
عرض خود میبری و زحمت ما میداری
تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم
از که مینالی و فریاد چرا میداری؟
حافظ از پادشهان پایه به خدمت طلبند
سعی نابرده چه امید عطا میداری؟
#حضرت_حافظ
عشق میورزم و امّید که این فنّ شریف
چون هنرهای دگر، موجب حِرمان نشود!
#حافظ
روزگارے من و دل ساڪن ڪویی
بودیم
ساڪن ڪوے بت عربدهجویے بودیم
اینهمہ مشترے و گرمے بازار نداشت
یوسفے بود ولے هیچ خریدار
نداشت
اول آن ڪس ڪہ خریدار شدش
من بودم
باعث گرمے بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبے و
رعنایے او
داد رسوایے من شهرت زیبایے او
بسڪہ دادم همہ جا شرح دلارای او
شهر پرگشت ز غوغاے تماشایے او
#وحشی_بافقے
بشر طبرانى، قدّس سرّه
از متقدمان مشايخ طبريّه بود، و سخت بزرگ بود، و صاحب كرامت بود.
وى را خبر آوردند كه مشايخ گفتهاند كه: «تا بشر در طبريّه بود ما را از روم ايمنى است.» چون اين سخن بشنيد، غلامان داشت كه قيمت هر يك هزار دينار بود، همه را آزاد كرد.
پسرش گفت: «ما را درويش كردى!» گفت: «اى پسر! شكر آن را كردم كه حق - تعالى - از من چنين چيزى در دل دوستان خود افكند.»
نفحات الانس جامی
آدمهای زیادی هستند که منتظر خوشبختی هستند، اما غافل از اینکه قانون طبیعت بر عکس است.
این خوشبختی است که منتظر ماست، زیرا ما خالق آن هستیم…
زمان مانند يك رودخانه است.
هرگز نميتوانى به قسمتى از آب دوبار دست بزنى، چرا كه آن جريان آبى كه از مقابل تو گذشت ديگر باز نميگردد. از هر لحظه ى زندگيت لذت ببر...!
براى خودت زندگى كن
بپـوش ؛ بـرقـص
بـگو ؛ بخنـد
هر طور كه دلت میخواهد
يادت باشد تو
تنها كسى هستى كه
ميتوانى حالِ دلت را خوب كنى
پس با_خودت_رفیق_باش
🌺🌺🌺
یار مهربانم
درود
بامداد سه شنبه ات نیکو
🌺🌺🌺
روزی سرشار از عشق , سلامتی , آگاهی , آرامش , تندرستی , لحظاتی شاد و ناب
لبخندهایی از ته دل همراه با بهترینها برایت آرزومندم.
🌺🌺🌺
شاد باشی
عاشق را نه خلوت باید نه صحبت زیرا که خلوت برای سکوت باید و سکوت عاشق را از قواطع است و صحبت از برای راحت باید و راحت مشتاق را از موانع است و آنچه گفتهاند که معشوق عاشق پیدا باید و مشتاق شیدا باید سر این معنی است عاشق از فراق بطبع گریزد و در وصل آویزد موجب آنست که فراق دوئی اقتضا کند و وصل یکی یعنی در مقام فراق حصول عاشق در عالم اندوه بودو حصول معشوقدر هودج سرور، و این در تفرقه کثرت مشاهده شودو در عشق وحدت باید بل اتحاد و این جز دروصلنبود و ذلک سر عزیزٌ لِمَن فَهِمَ
جانم ز فراق تو از آن بگریزد
تا با تو یکی شود دوئی برخیزد
#عین_القضات_همدانی
یارب، تو مرا مژدهی وصلی برسان
برهانم از این نوع و به اصلی برسان
تا چند از این فصل مکرر دیدن
بیرون ز چهار فصل، فصلی برسان!
#شیخ_بهایی
از ما کناره کردی ما با تو درمیانیم
با ما تو این چنینی ، ما با تو آنچنانیم
روز الست با تو عهد درست بستیم
نشکسته ایم ، جاوید ثابت قدم برآنیم
نقش خیال غیرت در دیده گر نماید
غیرت کجا گذارد از دیده اش برانیم
رندی اگر بیابیم بوسیم دست و پایش
ور زاهدی ببینیم در مجلسش نمانیم
برخاستن توانیم مستانه از سر سر
اما دمی نشستن بی تو نمی توانیم
آئینه منیریم روشن به نور رویت
جام جمیم دایم در بزم شه روانیم
رندانه در خرابات پیوسته در طوافیم
جز قول نعمت الله شعری دگر نخوانیم
حضرت شاه نعمتالله ولی
خواجهٔ لقمان ازین حال نهان
بود واقف دیده بود از وی نشان
خواجه لقمان از حال درونی او با خبر بود و نشانه های آن حال درونی را دیده بود.
راز میدانست و خوش میراند خر
از برای مصلحت آن راهبر
او از اسرار لقمان با خبر بود، ولی به اقتضای مصلحت و حکمت، کار خود را می کرد و
چیزی به روی او نمی اورد.
مر ورا آزاد کردی از نخست
لیک خشنودی لقمان را بجست
مسلماً خواجه لقمان از همان روزِ نخست می خواست او را آزاد کند، ولی رضایت و
خشنودی لقمان را مراعات می کرد.
زانک لقمان را مراد این بود تا
کس نداند سر آن شیر و فتی
زیرا مقصود لقمان این بود که کسی از اسرار آن شیر و جوانمرد با خبر نشود.
چه عجب گر سر ز بد پنهان کنی
این عجب که سر ز خود پنهان کنی
شگفت این نیست که راز خود را از مردم بدکار پنهان کنی. بلکه شگفت اینست که راز
خود را حتّی از خودت نیز پنهان کنی
کار پنهان کن تو از چشمان خود
تا بود کارت سلیم از چشم بد
تو کارهایت را از چشمان خود نیز پنهان کن، تا کار تو از چشم حسودان سالم بماند.
خویش را تسلیم کن بر دام مزد
وانگه از خود بی ز خود چیزی بدزد
خود را به دام پاداش الهی تسلیم کن، و سپس در حال بیخویشی، چیزی را از خود بدزد که آن چيز هماره تو را از حق دور می کند و آن چیز همانا انانیّت و خودبینی سالک است.
شرح مثنوی شریف
چه ره بود این که زد در پرده مطرب
که میرقصند با هم مست و هشیار
#حافظ
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه غیبم دوا کنند
معشوق چون نقاب ز رخ در نمیکشد
هر کس حکایتی به تصور چرا کنند
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست
آن به که کار خود به عنایت رها کنند
حالی درون پرده بسی فتنه میرود
تا آن زمان که پرده برافتد چهها کنند
گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار
صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند
پیراهنی که آید از او بوی یوسفم
ترسم برادران غیورش قبا کنند
بگذر به کوی میکده تا زمره حضور
اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند
پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان
خیر نهان برای رضای خدا کنند
حافظ دوام وصل میسر نمیشود
شاهان کم التفات به حال گدا کنند
#حافظ
🌹🌿
مسلمانان مرا وقتی دلی بود
که با وی گفتمی گر مشکلی بود
به گردابی چو میافتادم از غم
به تدبیرش امید ساحلی بود
بر این جان پریشان رحمت آرید
که وقتی کاردانی کاملی بود
#حافظ
بهار می گذرد، خیز و دست دلبر گیر
به پای لاله او گل، دور عشرت از سر گیر
کنون که باد صبا، چنگ زد به دامن سرو
تو نیز دامن آن سرو نازپرور گیر
به رغم خاطر غم، همچو غنچه خندان باش
به شادی رخ گل، همچو لاله ساغر گیر
به یک دو جام، اگر در نیامد از پا عقل
ز دست یار پریچهره، جام دیگر گیر
نسیم از رخ گل، داد خویشتن بستانَد
تو نیز از لب معشوق، کام دل برگیر
ببوس از سر آن سرو سیمتن تا پای
به پای او چو رسی، این رویه از سر گیر
چو شرم چیره شود، باده را پیاپی زن
چو دوست مست شود، بوسه را مکرر گیر
دلا به پای امل راه خوشدلی بسپار
رهی به دست طرب بار غم ز دل، برگی
#رهی_معیری
بر در میکده رندان قلندر باشند
که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی
خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای
دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی
حافظ
دلـم زندان_عشـق تست و زندانی درو جانم
چو زندانی شدم، دیگر چه میخواهی مرنجانم
مرا از روی خود دوری چه فرمایی و مهجوری؟
اگر حکمی کنی بر من، به چیزی کن که بتوانم
#اوحدی
سعدی...🌺🍃
ای سـاربـان آهـسـته رو کـآرام
جـانـم میرود
و آن دل کـه بـا خــود داشـتم
با دلستانم میرود
.
رندان همه جمعند در این دیر مغانه
درده تو یکی رطل بدان پیر یگانه
خون ریزبک عشق در و بام گرفتهست
و آن عقل گریزان شده از خانه به خانه
#مولانا
چون شمع نیمه جان به هوای تو سوختیم
با گریه ساختیم و به پای تو سوختیم
اشکی که ریختیم به یاد تو ریختیم
عمری که سوختیم برای تو سوختیم
پروانه سوخت یک شب و آسود جان او
ما عمر ها ز داغ جفای تو سوختیم
#رهی_معیری
در هوسخیال او،
همچو خیال گشته ام
اوست گرفته شهر دل،
من به کجا سفر برم؟
#مولانا