1351
ساقیا باده بیاور که برانیم همه که بجز عشق تو از خویش برانیم همه #مولانا https://t.me/goolfs
قیامت
عارف دو نوع قیامت را از یکدیگر متمایز کرده
1 قیامت کبرا که مربوط به پایان جهان هستی و رستاخیز مردگان است وبمعنای دیگر هرلحظه وهردم وبازدمی قیامت صغرا برای انسان رخ میدهد
همانطور که سعدی علیه الرحمه میفرماید
هرنفس که پایین میرود ممد حیات است
یعنی هردم که پایین میدهد ادامه دهنده زندگانی کردن و زنده بودن است
و چون بالا میٱید مفرح ذات
یعنی باهرنفس (دم و بازدم )تحول عظیمی برای انسان رخ میدهد که قیامت صغرا نام دارد
عارف دونوع قیامت در انسان قایل است
قیامت انفس و قیامت افاق
که هردو به تحول درون انسان اشاره دارد
درحالیکه قیامت ٱفاق به تحول و دگرگونی درعالم کبیر میپردازد
اما قیامت انفس بر قیامت ٱفاق مقدم و برتری دارد چون قیامت دروجود خود انسان است بدین معنا که انسان باید توجه داشته باشد که در درون خود دگرگون شده است
از نظر عارف قیامت حقیقی مرگ نفس و رهایی از قیدوبندهای دنیوی و نفسانیست
انسان در این مرحله از تمام تعلقات و وابستگیهای وجود خود به دنیا رها شده وبه حقیقت هستی وذات اقدس الهی پی برده است
قیامت نه به این معناست که انسان بمیرد وروحش بجایی رود که درانجا تنبیه یا تشویقش کنند قیامت باید توسط خود انسان در درون خودش صورت بگیرد
غلط املایی راعفو فرمایید
🌹🙏🌹
_الا ای پیرِ فرزانه، مَکُن عیبم ز میخانه
که من در تَرکِ پیمانه دلی پیمان شِکن دارم
#حضرت_ حافظ
🍃🍒🍃
.
دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز
او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب
کو پنجهٔ او تا که در آن خانه گزیند
من خیره به آیینه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن ،چه بگویم ، که شکستی دل ما را
#فروغ_فرخزاد
🌿
دل از ما بر گرفتی، یاد میدار
جفا از سر گرفتی، یاد میدار
به دست من ندادی زلف و بامن
به مویی در گرفتی، یاد میدار
چو دستم تنگ دیدی، چون دهانت
کسی دیگر گرفتی، یاد میدار
مرا درویش دیدی، رفتی از غم
رخم در زر گرفتی، یاد میدار
دل من ریش کردی، دیگری را
چو جان در بر گرفتی، یاد می دار
مرا چون حلقه بر در دیدی، اکنون
به ترک در گرفتی، یاد میدار
گرفتی دست یکسر دوستان را
مرا کمتر گرفتی، یاد میدار
چو دیدی در سر من سوز مهرت
ز کین خنجر گرفتی، یاد میدار
چو سر گردان بدیدی اوحدی را
زبانش بر گرفتی، یاد میدار
#اوحدی_مراغه_ای
بسته زلف پریرویان شدن از عقل نیست
لیک من دیوانه ام، زنجیر می باید مرا
#هلالی_جغتایی
🌺🌿
غریب و عاشقم بر من نظر کن
به نزد عاشقان یک شب گذر کن
ببین آن روی زرد و چشم گریان
ز بد عهدی دل خود را خبر کن
ترا رخصت که داد ای مهر پرور
که جان عاشقان زیر و زبر کن
نه بس کاریست کشتن عاشقان را
برو فرمان بر و کار دگر کن
سنایی رفت و با خود برد هجران
تو نامش عاشق خسته جگر کن
ولیکن چون سحرگاهان بنالد
ز آه او سحرگاهان حذر کن
🌺🌿
✍سنایی
📙دیوان اشعار
📖غزلیات
📜 غزل شمارهٔ ۳۲۶
درودها ،
شنبه تون به فروغمهـر
ما را نه زری است، نه نثار سیمی
جز تحفه عجز بندگی، تقدیمی
چون شاخ گلی که خم شود پیش نسیم
از دوست سلامی و ز ما تسلیمی!
#بیدل_دهلوی
آندَم که دررُبایَد ، باد از رخِ تو ، پرده ،
زنده شود ، بجنبد ،،، هر جا که هست ، مُرده ،
ای بخت و بامرادی ، کاندر صبوح ، شادی ،
آن جامِ کیقبادی ، تو داده ، ما بخورده ،
تو ، آفتابِ مایی ،،، از کوه اگر برآیی ،
چه جوشها برآرَد؟ ، این عالَمِ فسرده ،
بر باده و بر افیون ،،، عشقِ تو ، برفزوده ،
وز آفتاب و ، از مَه ،،، رویَت گِرو بِبُرده ،
#مولانا
تحير گلشن است اما که دارد سير اسرارش
خموشى بلبل است اما که مى فهمد زبانش را
#بیدل_دهلوی
اوست بهشت و حورِ خود
شادی و عیش و سورِ خود
در غَلَباتِ نورِ خود
آهْ عظیم آیَتی
#غزل_مولانا
من آن جویبار کوچکی هستم که از سرچشمه "و نَفَختُ فيه مِنْ روحي" می جوشد و می پوید و در اقیانوس بی کران "انّا اليه راجعون" غرق و محو میشود. با همه کوچکی از همان سرچشمه که می جوشد، از صخره های وحشی میگذرد، از دره های تنگ و تاریک عبور می کند، در بستر ریگ های تفته فرو می غلتد و بی آنکه بداند کدام خط سیر را در پیش دارد به دریای بی پایان هستی که برایش آغوش گشاده است فرو می ریزد. و خودیِ جویبار را به خودیِ دریا تبدیل میکند. جویبار در پایان راه از خودی می رهد، اما پیش از آنکه راه او پایان یابد، بارها مبدل می شود و در هر قدم که به سوی دریا ره می پوید چیز دیگری می شود. و آنگاه که در دریای الهی محو میگردد، همه ی خودی ها( نفس و منیت ها) را در ساحل می شوید و از غبار ”خود“ها که در طول راه بر خود گرفته رهایی می یابد. و آنچه در پایان به دریا میریزد دریا ست، جویبار نیست. کوچکی او در بزرگی دریا محو میشود. و آنجا که دریاست، هر چه هست بزرگی است.
"منصور حلاج"
.
ای عشق! ای شکنجهگر مهربان من
دلسوزی تو میزند آتش به جان من
من راضیام به مرگ، مرا زجرکش مکن
درد فراق بیشتر است از توان من
کام از هزار جام گرفتم ولی هنوز
خالیست جای بوسهء تو، بر لبان من
ویرانه است خانه من بی حضور تو
آشفته است بیسر زلفت جهان من
بازآ و قفل بشکن و آزاد کن مرا
ای قهرمان گمشدهء داستان من
بر تربتم دو غنچه به هم بوسه میزنند
عشق است و زنده است هنوز آرمان من
#فاضل_نظری
.
بیا تا گل برافشانیم و مِی در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
#حافظ
عصرتون بخیر و شادی
🌱کانال طرح واره درمانی ندای مهر و امید
👇👇👇
Https://t.me/nedayemehromid
✅هر دانشجویی به یه همچین فولدری احتیاج داره که پر باشه از فیلمهای آموزشی، مقاله و ابزارهای مورد نیاز.
✅این فولدر کلی ویدئو و فایلهای آموزشی در حوزههای مختلف روانشناسی؛زبان؛ادبیات،کنکوری داره و کلی اطلاعات مفید و فرصتهای شغلی بهتون میده
😍فقط کافیه دکمهی ADD رو بزنید و این فولدر تخصصی رو در تلگرام خود ذخیره کنی 👇👇👇
#ظرفیت_محدود
/channel/addlist/pJBsAWu66BgzMmQ0
شمسه ی چین را طلوع از طرف بغتاقش نگر
چینیانرا بنده ی چین بغلتاقش نگر
آنک طاق افتاده است امروز در فرخار و چین
بی خطا پیوسته چین در ابروی طاقش نگر
چون هوای ملک دل بیند کز اینسان گرم شد
خیمه بر چشمم زند ییلاق و قشلاقش نگر
ظلم دریا ساق او عدلست و دشنام آفرین
رسم و آئینش ببین و عدل و یا ساقش نگر
آن مه بدعهد چندان شور بین در عهد او
وان بت قبچاق چندین فتنه در چاقش نگر
کرد خون کشته ی هجران بیک ره پایمال
ور نمی داری مسلّم نعل بشماقش نگر
راستی را گرچه هر نوبت مخالف می شود
از سپاهان تا حجاز آشوب عشّاقش نگر
این همه جور و جفا و مکر و دستانش ببین
و آنهمه پیمان و شرط و عهد و میثاقش نگر
نیمه مست از خیمه بیرون آید و گوید که هی
جان بده خواجو دلم گوید که شلتاقش نگر
#خواجوی_کرمان ┄
مقصد اهل نظر خاک در تست، بلی
چون تو مقصود شوی کوی تو مقصد باشد
موی ژولیده من بین و وفا کن، ور نه
سبزه بینی که مرا بر سر مرقد باشد
#هلالی_جغتایی
🌿
مطربا مجلس انس است
غزل خوان و سرود
چند گویی که چنین رفت و
چنان خواهد شد
#حافظ
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم
تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم
شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه
گردامن وصل تو گرفتن نتوانم
با پرتو ماه آیم و چون سایه دیوار
گاهی زسر کوی تو رفتن نتوانم
دور از تو من سوخته در دامن شب ها
چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم
فریاد ز بی مهریت ای گل که درین باغ
چون غنچه پاییز شکفتن نتوانم
ای چشم سخن گوی تو بشنو ز نگاهم
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
#محمدرضا_شفیعی_کدکنی
روزگاری که رُخت قبلهٔ جان بود مرا،
رویِ دل تافته از هر دو جهان بود مرا
چند روزی که به سودایِ تو جان میدادم،
حاصل از زندگیِ خویش، همان بود مرا
یادباد آن که چو آغاز سخن میکردی،
با تو صد زمزمه در زیرِ زبان بود مرا...
#محتشم_کاشانی
مجنون و پریشان توام دسـتم گیر
سـرگشته و حیران توام دسـتم گیر
هر بی ســر و پای، دسـتگیری دارد
من بیسر و بیپای توام دسـتم گیر
حضرت مولانا
ادب مدرک نیست!
ادب لباس گران پوشیدن نیست،
ادب بالای شهر زندگی کردن نیست!
ادب ماشین خوب داشتن نیست،
ثروت و مدرک ادب نمی آورد،
ادب در ذات آدمهاست که با
تربیت و آموزش صحیح به بار می نشیند،
ادب یعنی به همسرت امنیت،
به فرزندت محبت به پدر و مادرت خدمت
و به دوستانت شادی را هدیه کنی،
ادب یعنی با هر مدرک و مقامی که باشی
معنای آدمیت را درک کرده
و نام نیک از خود به جا گذاشتن است...!
🌺🌺🌺
یارمهربانم
درود
بامداد اولین روز هفته ات نیکو
🌺🌺🌺
زندگی
شوق رسیدن به همان فردایی است که نخواهد امد
تو نه دیروزی نه فردایی
ظرف امروز پر از بودن توست
زندگی را دریاب...
آرزومندم وجودت
پرشود از مهر ومهربانی.
پرشود از شادی وخوشی
و پر شود از خوشبختی...
🌺🌺🌺
شاد باشی
صد بار جرس گشتم و پاس ادب عشق
نگذاشت که آواز به محمل برسانم
#صائب_تبریزی
من غریبم،
جز حضرت جانان،
کسی یا چیزی را
مستحق خویش نمی بینم....
#حضرت_شمس_تبریزی
اصلاحیه
تو تـمناے من و جـان من و یـار منی
پس بمان تا ڪہ نمانم بہ تمناے ڪسے
من سراپا همہ یڪ جلوہ اے از عشق توام
عشق را جز تو ندیدم بہ سراپاے ڪسی
#مولانا🚫🚫
مجید احمدی
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی
ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان
چند و چند از غم ایام جگرخون باشی
#حافظ
غزلیات
عطارنیشابوری
غزلشمارهیدویستوپنجاهوهفتم
هر که در راه حقیقت از حقیقت بینشان شد
مقتدای عالم آمد پیشوای انس و جان شد
هر که مویی آگه است از خویشتن یا از حقیقت
او ز خود بیرون نیامد چون به نزد او توان شد
آن خبر دارد ازو کو در حقیقت بیخبر گشت
وان اثر دارد که او در بینشانی بی نشان شد
تا تو در اثبات و محوی مبتلایی فرخ آن کس
کو ازین هر دو کناری جست و ناگه از میان شد
گم شدن از محو، پیدا گشتن از اثبات تا کی
مرد آن را دان که چون مردان ورای این و آن شد
هر که از اثبات آزاد آمد و از محو فارغ
هرچه بودش آرزو تا چشم برهم زد عیان شد
هست بال مرغ جان اثبات و پرش محو مطلق
بال و پر فرع است بفکن تا توانی اصل جان شد
تن در اثبات است و جان در محو ازین هر دو برون شو
کانک ازین هر دو برون شد او عزیز جاودان شد
آنکه بیرون شد ازین هر دو نهان و آشکارا
کی توان گفتن که این کس آشکارا یا نهان شد
تا خلاصی یافت عطار از میان این دو دریا
غرقهٔ دریای دیگر گشت و دایم کامران شد
#عطارنیشابوری