1351
ساقیا باده بیاور که برانیم همه که بجز عشق تو از خویش برانیم همه #مولانا https://t.me/goolfs
سودای ترا بهانهای بس باشد
مستان ترا ترانهای بس باشد
در کشتن ما چه میزنی تیغ جفا
ما را سر تازیانهای بس باشد
#مولانای_جان
.
در دلش
جایی اگر بود مرا،
پس چرا
دیده ز دیدارم بست...
#فروغفرخزاد
.
گرمی مجوی الا از سوزش درونی
زیرا نگشت روشن دل ز آتش برونی
بیمار رنج باید تا شاه غیب آید
در سینه درگشاید گوید ز لطف چونی
آن نافههای آهو و آن زلف یار خوش خو
آن را تو در کمی جو کان نیست در فزونی
تا آدمی نمیرد جان ملک نگیرد
جز کشته کی پذیرد عشق نگار خونی
عشقش بگفته با تو یا ما رویم یا تو
ساکن مباش تا تو در جنبش و سکونی
بر دل چو زخم راند دل سر جان بداند
آنگه نه عیب ماند در نفس و نی حرونی
غم چون تو را فشارد تا از خودت برآرد
پس بر تو نور بارد از چرخ آبگونی
در عین درد بنشین هر لحظه دوست میبین
آخر چرا تو مسکین اندر پی فسونی
تبریز جان فزودی چون شمس حق نمودی
از وی خجسته بودی پیوسته نی کنونی
#مولانا
- دیوان شمس
- غزلیات
.
به دست غم گرفتارم، بیا ای یار، دستم گیر
به رنج دل سزاوارم، مرا مگذار، دستم گیر
یکی دل داشتم پر خون، شد آن هم از کفم بیرون
چو کار از دست شد بیرون، بیا ای یار، دستم گیر
ز وصلت تا جدا ماندم همیشه در عنا ماندم
از آن دم کز تو واماندم شدم بیمار، دستم گیر
کنون در حال من بنگر: که عاجز گشتم و مضطر
مرا مگذار و خود مگذر، درین تیمار دستم گیر
به جان آمد دلم، ای جان، ز دست هجر بیپایان
ندارم طاقت هجران، به جان، زنهار، دستم گیر
همیشه گرد کوی تو همی گردم به بوی تو
ندیدم رنگ روی تو، از آنم زار، دستم گیر
چو کردی حلقه در گوشم، مکن آزاد و مفروشم
مکن جانا فراموشم، ز من یاد آر، دستم گیر
شنیدی آه و فریادم، ندادی از کرم دادم
کنون کز پا درافتادم، مرا بردار، دستم گیر
نیابم در جهان یاری، نبینم غیر غمخواری
ندارم هیچ دلداری، تویی دلدار، دستم گیر
عراقی، چون نهای خرم، گرفتاری به دست غم
فغان کن بر درش هر دم، که ای غمخوار، دست
#عراقی
🌻🌿
ای دل نگفتمت که به چشمش نظر مکن
کز غم چنان شوی که نبینی بخواب خواب
ای دل نگفتمت که مریز آبروی خویش
پیش رخی کزو برود آبروی آب
🌻🌿
#خواجوی_کرمانی
راهت به هنر، هرچه رهاتر باشد
با رهروِ روح آشناتر باشد
زان پنجرهی شگرف، چون درنگری،
آن لحظه خدا نیز خداتر باشد
#شفیعی_کدکنی
بی روی چو ماه آن نگارین
رخساره من به خون نگارست
درد دل من ز حد گذشتست
جانم ز فراق بیقرارست
#سعدی
عمر خواهم پایدار و
جان شیرین بی شمار
بر تو می افشانده باشم
تا نفس باشد مرا
هر کسی دارد هوس چیزی
نخواهم من جز آنکه
سر نهم در پای جانان
این هوس باشد مرا.....
فیض کاشانی
...مردمان حیلهها کردهاند تا خود را پنهان کنند، او هزار طریق میکند تا خود را آشکار کند.
مقالات، شمس تبریزی
چون مرا مجروح کردی
گر کنی مرهم رواست
چون بمردم ز اشتیاقت
مرده را ماتم رواست
من کیم یک شبنم از
دریای بیپایان تو
گر رسد بویی از آن دریا
به یک شبنم رواست
#عطار
.
هنوز غصه خود را به خنده پنهان کن
بخند! گرچه تو با خنده هم غمانگیزی
درخت، فصل خزان هم درخت میماند
تو «پیش فصل» بهاری نه اینکه پاییزی
#فاضل_نظری
عشق همینه❤️
با صدای زیبای راغب...
.
ای دل،
ز عبیر عشق کَم گوی
خود بو بَرَد
آنکه یار باشد...
مولانای_جان
من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر
چیزی در آنسوی یقین شاید کمی هم کیش تر
افشین_یداللهی
از آتش عشق در جهان گرمیها
وز شیر جفاش در وفا نرمیها
زانماه که خورشید از او شرمندهست
بیشرم بود مرد چه بیشرمیها
مولوی
خوشا چشمی که با آن طاق ابرو آشنا گردد
کز این محراب هر حاجت که میخواهی روا گردد
#صائب_تبريزی
🍁🌿
گر به کاری نزنم دست به جز عشق تو شاید
مرد باید نزند دست به کاری که نباید
چون بگیرند پراکنده دلان زلف بتان را
من سر زلف تو گیرم، اگر از دست برآید
🍁🌿
#فروغی_بسطامی
با منِ بی کسِ تنها شده یارا تو بمان
همه رفتند از این خانه خدا را تو بمان
من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی ام
تو همه بار و بری ، تازه بهارا تو بمان
داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
بنگر این نقشِ به خون شسته ، نگارا تو بمان
زین بیابان گذری نیست سواران را لیک
دل ما خوش به فریبی است غبارا تو بمان
هر دم از حلقه ی عشاق پریشانی رفت
به سرِ زلف بتان سلسله دارا تو بمان
شهریارا تو بمان بر سر این خیلِ یتیم
پدرا ، یارا ، اندوهگسارا تو بمان
سایه در پای تو چون موج چه خوش زار گریست
که سرِ سبزِ تو خوش باد ، کنارا تو بمان
#هوشنگ_ابتهاج
مقصد اهل نظر خاک در تست، بلی
چون تو مقصود شوی کوی تو مقصد باشد
موی ژولیده من بین و وفا کن، ور نه
سبزه بینی که مرا بر سر مرقد باشد
#هلالی_جغتایی
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار
صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد
غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل
شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد
هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
در دایره قسمت اوضاع چنین باشد
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر
کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد
حضرت مولانا
صدق و کذبِ گزارههای عرفانی؛
قلمروِ دین و عرفان قلمرو اثبات و نفی نیست بلکه قلمرو «اقناع» است.
از هر کجای مسأله که شروع کنیم با اشکالات بسیاری روبرو خواهیم بود. شاید بهتر آن باشد که بگوییم «تجربهٔ دینی قلمرو «نفی و اثباتِ علمی و منطقی نیست.»
اگر تجربهٔ دینی قلمروِ اثبات علمی و منطقی بود با این وسایل ارتباط جمعی که بشر امروز در اختیار دارد میشد که تمامی مردم کرهٔ زمین در یک روز یا در یک ساعت، همه، مسلمان یا مسیحی یا یهودی یا زردشتی یا بودایی یا ... شوند؛ همانگونه که تمام مردم کرهٔ زمین که مقدّمات علم هندسه را آموختهاند، مجموع زوایای مثلث را صد و هشتاد درجه میدانند، نه کم و نه زیاد.
از آنجا که تجربۀ عرفانی همسایهٔ دیوار به دیوار تجربهٔ دینی است و از آن انفکاک ندارد، همین حکم را دربارهٔ تجربهٔ عرفانی نیز میتوان صادر کرد. اگر گزارههای دینی یا عرفانی ما را اقناع کرد، ما آن را میپذیریم و اگر اقناع نکرد تمام دلایل فلسفی و ریاضی و منطقی را هم که اقامه کنید ما اقناع نمیشویم و اگر اقناع شدیم هیچ برهان منطقی و ریاضی نمیتواند این حالتِ اقناعشدگی را از ما بگیرد.
به زبان سادهتر میتوان گفت:
قلمروِ دین و در کنار آن قلمروِ عرفان، عرصهٔ اقناع است، نه قلمرو «نفی و اثبات».
همانگونه که اگر از یک قطعهٔ موسیقی خوشمان آمد، تمام دنیا هم که جمع شوند و ما را به خلاف آن دعوت کنند ما همچنان از آن قطعهٔ موسیقی خوشمان میآید و اگر خوشمان نیامد، تمام براهین ریاضی و منطقی را هم که اقامه کنند ما از عقیدهٔ خود برنمیگردیم و باز هم از آن قطعهٔ موسیقی خوشمان نمیآید.
کسانی که با کتاب تذکرة الأولياء و کتب مشابه آن سر و کار دارند باید این اصل را همواره در پیش چشم داشته باشند که قلمروِ دین و عرفان قلمرو اثبات و نفی نیست بلکه قلمرو «اقناع» است.
از مقدمهٔ #تذکرة_الاولیاء
به تصحیح و تعلیقات #محمدرضا_شفیعیکدکنی
.
«اگر دو دَم مانده است، در آن دَم اول امید است…»
مقالات #شمس_تبریزی
.
از مردمان به آفریدگار بی نیاز شو تا به راستگوئی از دروغگویان بی نیاز باشی.
و روزی از فضل پروردگار بخشنده خواه، چرا که جز پروردگار روزی دهنده ای نیست.
بزرگی گفت: بلاغت، رساندن کمال معنی در نیک ترین صورت لفظ به خاطر است.
از سخنان و ضرب المثل های اعراب است: دل خود بمن ده و هر گاه که خواهی به ملاقاتم بیای. مقصودشان آنکه. ارزش دوستی به خلوص مودت است نه به افزونی دیدار.
کشکول «شیخ بهایی»
.
آمدم در بگشا ، عاشق دیوانه منم ،
وز مِی لعل لبت ، مستم و مستانه منم ،
دل سودازده ام سخت گرفتار تواست ..
بر سر کوی توام ، سالک رندانه منم ،
نظرم نیست کسی ، دانه و آبم بدهد ..
رحمتی کن صنما ، مرغک بی دانه منم ،
قصه ی لیلی و مجنون ، دگر پایان شد ..
قصه از ما بنویس ، قصه و افسانه منم ،
در تمنای توام ، هیچ نخواهم جز تو ...
دیده بر سوی تو ام , از همه بیگانه منم
میگدازم ز غمت طاقت بسیارم نیست ..
محنتی نیست مرا ، آتش و پروانه منم ،
جان من در بگشا ، خانه خرابم بی تو ..
به سر زلف تو سوگند ، که ویرانه منم ،
من که خَمّار تو هستم ، به درت آمده ام ..
باز کن در بگشا ، بی می و پیمانه ، منم ،
من غلام تو ام و ، از دگران آزادم ...
بت و بتخانه تویی ، سائل بتخانه منم ،
چند پرسی به چه نامی و ، چرا آمده ای ؟
، هیچ نی ام ، عاشق دیوانه منم ،
راحم تبریزی
کُشتهی غمزهی خود را به زیارت دریاب
زانکه بیچاره همان دلنگران است که بود
#حافظ
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی
ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان
چند و چند از غم ایام جگرخون باشی
#حافظ
.
بنال ای نی که من غم دارم امشب
نه دلسوز و نه همدم دارم امشب
دلم زخم است از دست غم یار
هم از غم چشم مرهم دارم امشب
همه چیزم زیادی میکند، حیف!
که یار از این میان کم دارم امشب
چو عصری آمد از در ، گفتم ای دل
همه عیشی فراهم دارم امشب
ندانستم که بوم شام رنگین
به بام روز ، خرم دارم امشب
برفت و کوره ام در سینه افروخت
ببین آه دمادم دارم امشب
به دل جشن عروسی وعده کردم
ندانستم که ماتم دارم امشب
درآمد یار و گفتم دم گرفتی
دمم رفت و همه غم دارم امشب
به امیدی که گل تا صبحدم هست
به مژگان اشک شبنم دارم امشب
مگر آبستن عیسی است طبعم
که در دل، بار مریم دارم امشب
سر دل کندن از لعل نگارین
عجب نقشی به خاتم دارم امشب
اگر روئین تنی باشم به همت
غمی همتای رستم دارم امشب
غم دل با که گویم شهریارا
که محرومش ز محرم دارم امشب
شهریار
پریزاد صدا: علیرضا قربانی
آهنگساز: غلامرضا صادقی
شاعر: اسحاق انور....
ترانه شاد و خاطره انگیز
نامزد ( نامزدمو بدین برم )
با صدای : سرژیک