1351
ساقیا باده بیاور که برانیم همه که بجز عشق تو از خویش برانیم همه #مولانا https://t.me/goolfs
.
غم که میآید در و دیوار، شاعر میشود
در تو زندانیترین رفتار شاعر میشود
مینشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
خطکش و نقاله و پرگار، شاعر میشود
تا زمانی با توأم انگار شاعر نیستم
از تو تا دورم، دلم انگار شاعر میشود
باز میپرسی: چهطور اینگونه شاعر شد دلت؟
"تو" دلت را جای من بگـذار شاعر میشود..!
نجمه_زارع
.
هر کس به تماشایی ، رفتند به صحرایی
ما را که تو منظوری ، خاطر نرود جایی
یا چشم نمیبیند ، یا راه نمیداند
هر کاو به وجود خود ، دارد ز تو پروایی
دیوانه عشقت را جایی نظر افتادهست
کآنجا نتواند رفت ، اندیشه دانایی
امید تو بیرون برد از دل همه امیدی
سودای تو خالی کرد از سر همه سودایی
زیبا ننماید سرو ، اندر نظر عقلش
آن کش نظری باشد ، با قامت زیبایی
گویند رفیقانم ، در عشق چه سر داری
گویم که سری دارم در باخته در پایی
زنهار نمیخواهم ، کز کشتن امانم ده
تا سیرترت بینم ، یک لحظه مدارایی
در پارس که تا بودهست از ولوله آسودهست
بیم است که برخیزد از حسن تو غوغایی
من دست نخواهم برد ، الا به سر زلفت
گر دسترسی باشد ، یک روز به یغمایی
گویند تمنایی ، از دوست بکن سعدی
جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی
#حضرت_سعدی
.
من از حکایت عشـ.ق تو بس کنم؟ هیهات!
حضرت #سعدی
پل خواجو
.
ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی
جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی
به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت
که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی
مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی
مرا مگو که چه نامی به هر لقب که تو خوانی
#حضرت_سعدی
رنگین نگشت تیغِ نگاهت ز خونِ ما
آخر شکسته رنگیِ ما کرد کار خویش
ای مستِ ناز، طعنِ اسیری مزن به ما
از خویش غافلی که نگشتی شکارِ خویش
#حزین_لاهیجی
اول به هزار لطف بنواخت مرا
آخر به هزار غصه بگداخت مرا
چون مهره مهر خویش میباخت مرا
چون من همه او شدم بینداخت مرا
#مولانا
نقل است که بایزید بسطامی را گفتند؛
قومـی مـیگـوینـد کــه :
کلیــد بهشــت کلمــه لااله الاالله اســت.
گفت: بلی، ولی کلید بیدندانه در نگشاید
و دنـدانـهٔ ایـن کلیـد چهـار چیـز اسـت:
زبـانـی از دروغ و غیبـت دور،
دلـی از مکـر و خیـانـت صـافـی،
شکمـی از حــرام و شبـهت خـالـی،
و عملـی از هـوی و بـدعـت پــاک ...
رفتیم بقیه را بقا باد
لابد برود هر آنک او زاد
پنگان فلک ندید هرگز
طشتی که ز بام درنیفتاد
گر بد بودیم بد ببردیم
ور نیک بدیم یادتان باد ..
گفتند: چرا مدح گرسنگی بسی میگویی؟
گفت: اگر فرعون گرسنه بودی، هرگز «اَنا رَبَّکُمُ الأَعْلَی» نگفتی!
تذکره الاولیاء
ذکر بایزید بسطامی
ز سر عشق خبر دار نیست هر عاشق
حدیث عشق ز منصور پرس و از دارش
#حسین_خوارزمی
.
این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست؟
تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست
دل زنده میشود به امید وفای یار
جان رقص میکند به سماع کلام دوست
تا نفخ صور بازنیاید به خویشتن
هر کاو فتاد مست محبت ز جام دوست
من بعد از این اگر به دیاری سفر کنم
هیچ ارمغانیی نبرم جز سلام دوست
رنجور عشق به نشود جز به بوی یار
ور رفتنیست جان ندهد جز به نام دوست
وقتی امیر مملکت خویش بودمی
اکنون به اختیار و ارادت غلام دوست
گر دوست را به دیگری از من فراغتست
من دیگری ندارم قائممقام دوست
بالای بام دوست چو نتوان نهاد پای
هم چاره آن که سر بنهی زیر بام دوست
درویش را که نام بَرَد پیش پادشاه؟
هیهات از افتقار من و احتشام دوست
گر کام دوست کشتن سعدیست باک نیست
اینم حیات بس که بمیرم به کام دوست
#سعدی
من دگر سوی چمن هم سر پروازم نیست
که پـر بازم اگـــر هـست دل بازم نیـست!
#شهریار
چون بلبل مست راه در بستان یافت
روی گل و جام باده را خندان یافت
آمد به زبان حال در گوشم گفت
دریاب که عمر رفته را نتوان یافت
#خیام
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پرکن قدح باده که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم برآرم یا نه
#خیام
#قلعه_ضحاک واقع در ۲۰ کیلومتری جنوب #هشترود در استان آذربایجان شرقی
قدمت: حدود دو هزار سال (دوره اشکانیان)
کابری: دژ نظامی یا معبد زرتشتی
مجموعه باستانی قلعه ضحاک در حدود ۱۰ کیلومتر طول و ۲–۱ کیلومتر عرض و دارای آثار تاریخی متعددی است.
این بنا تا دوره اسماعیلیه فعال و آباد بوده است.
مَها بہ دل نَظَری کُن کہ دل تُو را دارد
کہ روز و شَب بہ مُراعاتَت اِقتضا دارد
زِ شادی و زِ فَرَح در جَهان نمیگُنجَد
کہ چون تُـو یارِ دلارامِ خوشلقا دارد
#مولانا
سورهی چشم خرابت حکم تحریم شراب
سِفرِ تکوینِ نگاهت مژدهی اهلِ کتاب
روز و شب در چشم تو تصویر موعود من است
گرگ و میش از چشمهی چشم تو مینوشند آب
شهرِ شب با داغِ یاد تو پریشان شد ولی
حالیا در سوگِ چشمت حالِ آبادی خراب
صبحْ خون میریخت از پرهای بالش چون که شب
آخرین تصویر پرواز تو را دیدم به خواب
در نگاهت نقطهی ابهام گنگی بود خاک
ذرّهبین کوچکی در دستهایت آفتاب
پرسشی دارم ز تو: آن سوی این دیوار چیست؟
ای سؤال روشن ما را نگاه تو جواب!
#قیصر_امین_پور
.
چنان سرمست شد جانم ز جامِ عشقِ جانانم
که تا روز قیامت هم نخواهی یافت هشیارش
عراقی
🌺🕊
خستهام
سنگ نزن
هی نشکن روح مرا
شدهام
عاشقِ
یک آینهنشناس چرا !
مهدی_اخوان_ثالث
به اعماق درونت برو ..
شگفت زده خواهی شد هنگامی ..
که دریابی نفرت، حسادت و خشم ..
تنها در پیرامون وجود توست ...
و در عمیقترین لایههای وجودت ..
تنها عشق است که خانه دارد ...!
#اشو
دردا که درد
عشق تو از
گفتگو گذشت
وز عمر من
مپرس که آبی
به جو گذشت
هرکس نشان
من از تو پرسد
همین بگوی
دیوانهای
که عاقبت از
آبرو گذشت ...
#معينی_كرمانشاهی
و غم نخوری
و نومید نشوی
از دراز شدن ظلمت،
که چون تاریکی دراز آید
بعد از آن روشنی دراز آید…
#شمس_تبریزی
لیاقت آدمها را بشناس،
بعد محبت کن!
محبت بیجا، قدردانی نمیسازه؛
توقع میسازه!
"أدينُ بدين الحبّ أنّى توجّهت
ركائبهُ فالحبُّ ديني و إيمانی"
«من از مذهب عشق پیروی می کنم، سپاهیان عشق به هر سو رو کنند، عشق دین و ایمان من است.»
#ابن_عربی
خدایا؛
تو تنها روزنه ی امیدی هستی که ؛ هیچگاه بسته نمی شود.
تو تنها کسی هستی که ؛ با دهان بسته هم می توان صدایش کرد.
تو تنها کسی هستی که ؛ با پای شکسته هم می توان سراغش رفت.
تو تنها خریداری هستی که ؛ اجناس شکسته را بهتر برمی دارد.
تو تنها کسی هستی که ؛ وقتی همه رفتند ، می ماند.
تو تنها کسی هستی که ؛ وقتی هم پشت کردند ، آغوش می گشاید.
تو تنها کسی هستی که ؛ وقتی همه تنهایت گذاشتند ، محرمت می شود.
و
تو تنها سلطانی هستی که ؛ دلش با بخشیدن آرام می گیرد ، نه با تنبیه کردن.
خدایا؛
امروز برای همه ی دوستانم تو را آرزو دارم.
🌺🌺🌺
یار مهربانم
درود
بامداد اولین روز هفته ات نیکو
🌺🌺🌺
دوست يعنی
جای پايت بر دل است
دوری از تو جان
شيرين مشڪل است
دوست يعني
نڪته های پيچ پيچ
دوست يعنی جز محبت،
هيچ هيچ ...
کس نمیداند
در این بحر عمیق
سنگ ریزه
قیمت دارد یا عقیق
من همین دانم
که در این روزگار
هیچ چیز ارزش ندارد جز رفیق
دوست من
روزگارت شاد شاد شاد
🌺🌺🌺
شاد باشی
.
آن نفسی که باخودی
یار چو خار آیدت
وان نفسی که بیخودی
یار چه کار آیدت
#مولانا
بی تو مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آم که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فروریخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گُل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
ــ «از این عشق حذر کن!
لحظهای چند بر این آب نظر کن،
آب، آیینة عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است؛
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!»
با تو گفتم: «حذر از عشق!؟ ــ ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم...»
باز گفتم که : «تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!»
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، نالة تلخی زد و بگریخت...
اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
*
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
فریدون مشیری
.
چون نیست مجال روی و مویت دیدن
راضی شدهام به خاک کویت دیدن
پر شد دو جهان ز حسن روی تو ولی
اندازۀ چشم نیست رویت دیدن
همام تبریزی
بیاعتنایی دربرابر آنچه با عنوان ظلم و جور ستم بر دیگران میگذرد، جنایت است.
هیچکس نمیتواند بیطرف باشد. در جامعه، یا سازمان ظالم هیچکس بیگناه نیست.
اما متاسفانه برخیها به دلیل تعارض منافع، جانبداری از ظالم را به انحا مختلف برای خود توجیه میکنند و هزاران دلیل و منطق برای خفه کردن مظلوم میآورند. اینها با جانبداری از ظالم فقط به منافع شخصی خود میاندیشند. اینگونه آدمها در ظاهر با کلفت کردن رگ گردن، به روز معاد و حساب اقرار میکنند اما در باطنِ حقیقی خود، اعتقادی به روز حساب و کتاب ندارند.
سکوت به خودی خود تشویق به ادامهی ظلم و درنتیجه، دست داشتن نامستقیم در ارتکاب جنایت است. «بیطرف»ها با سکوتشان ظالم را تشویق میکنند.
آنها فقط وقتی صداشان در میآید که مصالحشان مستقیماً درخطر بیفتد و این سکوت نوعی همدستی ضمنی و معاهده «حُسن همجواری» است میان ظالم با کسی که به او هنوز ظلمی نشده یا ظلم کمتری شده یا در حدی نشده که به انفجار برسد.
کابوسهای بیروت
غادة السمان
آنکه میان خود و خدا را به صلاح دارد،
خدا میان او و مردم را به صلاح آرد...
و آنکه کار آخرت خود را درست کند،
خدا کار دنیای او را سامان دهد.
و هر که را از خود بر خویشتن واعظی است،
خدا را بر او حافظی است.
#نهجالبلاغه #امام_علی علیهالسلام
.