1351
ساقیا باده بیاور که برانیم همه که بجز عشق تو از خویش برانیم همه #مولانا https://t.me/goolfs
ای دل چو زمانه میکند غمناکت
ناگه برود زتن روان پاکت
بر سبزه نشین خوش بزی روزی چند
زان پیش که سبزه بر دمد از خاکت
خیام _نیشابوری
اگر دوران دهد بر بادم ای دوست
وگر هجران کَنَد بنیادم ای دوست
مکن باور که فایز چشم و زلفش
رود از خاطر و از یادم ای دوست
فایز_دشتی
بیا ای نور چشم ما و خوش بنشین به جای خویش
منور ساز مردم را و هم خلوتسرای خویش
به هجرت مبتلا گشتم به وصلت آرزومندم
چه باشد ار به دست آری رضای مبتلای خویش
به غیر از ساقی رندان ندارم آشنا دیگر
شدم از عقل بیگانه به عشق آشنای خویش
بیا ای مطرب عشاق و ساز بینوا بنواز
دم ما یک دمی خوش کن به آواز نوای خویش
دوای درد دل درد است اگر داری غنیمت دان
که دارد در همه عالم ازین خوشتر دوای خویش
تو سلطانی به حسن امروز و سید بندهٔ جانی
کرم فرما به لطف امروز بنواز این گدای خویش
حضرت_شاه_نعمت_الله_ولی
از همین رو، افتخار ایرانیان محسوب میشود.
زندگی نامه ابوعلی سینا
ابوعلی سینا، حکیم، فیلسوف، طبیب و دانشمند بزرگ ایرانی است که در ماه صفر سال ۳۷۰ هجری قمری در شهر بخارا متولد شد. این حکیم بزرگ در جهان غرب به نام «Avicenna» و با لقب «امیر پزشکان» شناخته شده است و علاوه بر شیخالرئیس، القاب دیگری همانند «حجه الحق» و «شرف الملک» هم به او دادهاند. ابوعلی سینا از کودکی استعداد عجیب و ویژهای در فراگرفتن علوم مختلف داشت و از آنجا که پدرش عبدالله برای تعلیم و تربیت او سخت تلاش میکرد و خانه او محل ملاقات دانشمندان مختلف بود، ابن سینا بلخی تا ۱۰ سالگی تمام قرآن و صرف و نحو را آموخت و پس از آن به یادگیری منطق و ریاضیات مشغول شد.
.
بنگر جان و جهان
ور نتوانی دیدن
این جهان درهوسش درهم
وشوریده خوش است
پیش دلبر بنهادن سر
سرمست سزا است
سر او را کف معشوق
بمالیده خوش است
#مولانا
.
تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
نیست دیگر به خرابات، خرابی چون من
باز خواهی که مرا سیل دمادم ببرد
حالِ آن خسته چه باشد که طبیبش بزند
زخم و بر زخم، نمک پاشد و مرهم ببرد
آن که بر دامن احسان تو اَش دسترسی ست
به دهان، خاکش اگر نام ز حاتم ببرد
رنجِ عمری، همه هیچ است اگر وقت سفر
رخ نماید که مرا با دل خُرّم ببرد
من ندانم چه نیازی ست تو را با همه قَدر
که غمت دل ز پریزاده و آدم ببرد
جان فدای دل دیوانه که هر شب برِ ِتوست
کاش جاوید، بدان کوی مرا هم ببرد
ذکر من نام دلارای حبیب است عماد!
نیست غم، دوست اگر نام مرا کم ببرد
عماد_خراسانی
🍂🌺🍂
چه کردهام که دلم از فراق خون کردی؟
چه اوفتاد که درد دلم فزون کردی؟
چرا ز غم دل پر حسرتم بیازردی؟
چه شد که جان حزینم ز غصه خون کردی؟
همه حدیث وفا و وصال میگفتی
چو عاشق تو شدم قصه واژگون کردی
ز اشتیاق تو جانم به لب رسید، بیا
نظر به حال دلم کن، ببین که: چون کردی؟
سیاهروی دو عالم شدم، که در خم فقر
گلیم بخت عراقی سیاه گون کردی
عراقي
ای دوست :
« ان الله تعالی لا ینظر الی صورکم و لا الا اعمالکم و لکن ینظرالی قلوبکم و نیاتکم » ( خداوند تعالی به ظاهر و عمل شما نگاه نمی کند ، بلکه به قلب ها و نیات شما می نگرد )
چون دل نجس بود ، طهارت ظاهر به چه کار آید؟ و این چنان بود که کسی جامه پاکیزه دارد و از فرق تا به قدم به انواع نجاسات آلوده بود.
ای دوست طهارت ظاهر مزیتی بود در راه خدای تعالی ، و طهارت دل رکنی است و چون رکن به خلل بود ، مزیت به چه کار آید ؟
عین القضات همدانی
سحرگاهی شدم سوی خرابات
که رندان را کنم دعوت به طامات
عصا اندر کف و سجاده بر دوش
که هستم زاهدی صاحب کرامات
خراباتی مرا گفتا که ای شیخ
بگو تا خود چه کار است از مهمات
بدو گفتم که کارم توبهٔ توست
اگر توبه کنی یابی مراعات
مرا گفتا برو ای زاهد خشک
که تر گردی ز دردی خرابات
اگر یک قطره دردی بر تو ریزم
ز مسجد بازمانی وز مناجات
حضرت_عطار
گر بدانى چه قدر تشنه ى ديدار توام
خواهى آمد عرق آلوده به آغوش مرا
هوش نگذاشت به سر آن لب می نوش مرا
با چنان هوش ربایی چه کند هوش مرا؟
گر بدانی چه قدر تشنه دیدار توام
خواهی آمد عرق آلود به آغوش مرا
شور عشق و نمک حسن گلوسوزم من
نیست ممکن که توان کرد فراموش مرا
نه چنان گرم شد از آتش گل سینه من
که دم سرد خزان افکند از جوش مرا
دست بسته است کلید در گنجینه من
می گشاید گره از دل لب خاموش مرا
شب زلف سیه افسانه خوابم شده بود
ساخت بیدار دل آن صبح بناگوش مرا
منم آن فاخته صائب که ز خود دارد دور
در ته پیرهن آن سرو قباپوش مرا
صائب_تبریزی
خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا
گذری کن که ز غم راهگذر نیست مرا
گر سرم در سر سودات رود نیست عجب
سر سودای تو دارم غم سر نیست مرا
ز آب دیده که به صد خون دلش پروردم
هیچ حاصل به جز از خون جگر نیست مرا
بی رخت اشک همی بارم و گل می کارم
غیر از این کار کنون کار دگر نیست مرا
محنت زلف تو تا یافت ظفر بر دل من
بر مراد دل خود هیچ ظفر نیست مرا
بر سر زلف تو زانروی ظفر ممکن نیست
که تواناییی چون باد سحر نیست مرا
دل پروانه صفت گر چه پر و بال بسوخت
همچنان ز آتش عشق تو اثر نیست مرا
غم آن شمع که در سوز چنان بی خبرم
که گرم سر ببرند هیچ خبر نیست مرا
تا که آمد رخ زیبات به چشم خسرو
بر گل و لاله کنون میل نظر نیست مرا
امیرخسرو_دهلوی
ای پاسخ بیچونوچرای همهی ما
اکنون توئی و مسئلههای همهی ما
کو آن که در این خاک سفرکرده ندارد!
سخت است فراق تو برای همهی ما
ای گریهٔ شبهای مناجات من از تو
لبخند تو آیین دعای همهی ما
تنها نه من از یاد تو در سوز و گدازم
پیچیده در این کوه صدای همهی ما
ای ابر گر از خانهی آن یار گذشتی
با گریه بزن بوسه به جای همهی ما
ما مشق غم عشق تو را خوش ننوشتیم
اما تو بکش خط به خطای همهی ما
گر یاد تو جرم است غمی نیست که عشق است
جرمی که نوشتند به پای همهی ما
در آتش عشق تو اگر مست نسوزیم
سوزانده شدن باد سزای همهی ما
فاضل_نظری
از دو عالم دردت ای دلدار بس باشد مرا
کافر عشقم اگر غیر تو کس باشد مرا
با تو باشم وسعت دل بگذرد از عرش هم
بی تو باشم هر دو عالم یک قفس باشد مرا
من نمیدانم چسان جانم فداخواهد شدن
این قدر دانم نگاهی از تو بس باشد مرا
عمر خواهم پایدار و جان شیرین بیشمار
بر تو میافشانده باشم تا نفس باشد مرا
هر کسی دارد هوس چیزی نخواهم من جز آنکه
سرنهم در پای جانان این هوس باشد مرا
توتیای دیدهٔ گریان کنم تا بینمش
گر به خاک پای جانان دست رس باشد مرا
جهد کن تا کام من شیرین شود از شهد وصل
فیض تا کس دست بر سر چون مگس باشد مرا
فیض_کاشانی
.
شبیه قطره بارانی که آهن را نمی فهمد
دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی فهمد
نگاهی شیشه ای دارم، به سنگ مردمک هایت
الفبای دلت معنای «نشکن»! را نمی فهمد
هزاران بار دیگر هم بگویی «دوستت دارم»
کسی معنای این حرف مبرهن را نمی فهمد
من ابراهیم عشقم، مردم اسماعیل دلهاشان
محبت مانده شمشیری که گردن را نمی فهمد
چراغ چشمهایت را برایم پست کن دیگر
نگاهم فرق شب با روز روشن را نمی فهمد
دلم خون است تا حدی که وقتی از تو می گویم
فقط یک روح سرشارم که این تن را نمی فهمد
برای خویش دنیایی شبیه آرزو دارم
کسی من را نمی فهمد، کسی من را نمی فهمد
نجمه_زارع
.
نشاید گفتن آنکس را دلی هست
که نَدْهَد بر چنین صورت، دل از دست
به دل گفتم «ز چشمانش بپرهیز»
که هشیاران نیاویزند با مست
خیالش در نظر، چون آیدم خواب؟
نشاید در به روی دوستان بست
دلی از دست بیرون رفته سعدی
نیاید باز، تیرِ رفته از شَست
«سعدی»
نشستم دوش من با بلبل و پروانه در یکجا
سخن گفتیم از بی مهری جانانه در یکجا
من اندرگریه...بلبل در فغان...پروانه در سوزش...
تماشا داشت حال ما سه تن دیوانه ، در یکجا
ز بیم غیر، پی میکنم از من مشو غمگین
اگر بینی مرا با دلبری بیگانه در یکجا
همه اسرار ما را پیش جانان برد لاهوتی
نمی مانم دگر با این دل دیوانه در یکجا
لاهوتی
هر شب کواکب کم کنند، از روزیِ ما پارهای
هر روز گردد تنگتر، سوراخ این غربالها
حیران اطوار خودم، درماندهٔ کار خودم
هر لحظه دارم نیتی، چون قرعهٔ رمالها
هر چند صائب میروم، سامان نومیدی کنم
زلفش به دستم میدهد، سررشتهٔ آمالها...
صائب_تبریزی
سخنی که با تو دارم، به نسیم صبح گفتم
دگری نمی شناسم، تو ببر که آشنایی
درِ چشم بامدادان، به بهشت برگشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی
تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی
به از این چه ارمغانی! که تو خویشتن بیایی...
حضرت_سعدی
.
ای ساقیا مستانه رو ، آن یار را آواز ده
گر او نمیآید بگو ، آن دل که بُردی باز ده
بنگر که مشتاق توام ، مجنون غمناک توام
گرچه که من خاک توام ، آن دل که بُردی باز ده
از عشق تو شاد آمدم ، از هجر آزاد آمدم
پیش تو بر داد آمدم ، آن دل که بردی باز ده .
" #مولانا
.
خواب ِ آن نرگس ِ فتانِ تو بی چیزی نیست
تاب ِ آن زلف ِ پریشانِ تو بی چیزی نیست
از لبت شیر روان بود که من میگفتم
این شِکر گِرد ِ نمکدانِ تو بی چیزی نیست
جان درازیِ تو بادا که یقین میدانم
در کمان ناوک ِ مژگانِ تو بی چیزی نیست
مبتلایی به غم ِ محنت و اندوه ِ فِراق
ای دل! این ناله و افغانِ تو بی چیزی نیست
دوش باد از سر ِ کویش به گلستان بگذشت
ای گل! این چاک ِ گریبانِ تو بی چیزی نیست
درد ِ عشق ار چه دل از خَلق نهان میدارد
حافظ! این دیدهی گریانِ تو بی چیزی نیست
حافظ
🌺🌿
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
ره روی باید جهان سوزی نه خامی بیغمی
آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی
🌺🌿
گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گردن نهادیم الحکم لله
حافظ چه نالی گر وصل خواهی
خون بایدت خورد در گاه و بیگاه
آیین تقوا ما نیز دانیم
لیکن چه چاره با بخت گمراه
جانا چه گویم شرح فراقت
چشمی و صد نم جانی و صد آه
مهر تو عکسی بر ما نیفکند
آیینه رویا آه از دلت آه
شوق لبت برد از یاد حافظ
درس شبانه ورد سحرگاه
حافظ
چون ز عفو تو چراغی ساختم
توبه کردم، اعتراض انداختم
از آن جهت که عفو و گذشت تو برای من مانند چراغ، روشنی بخش درونم هست. پس از خطایی که مرتکب شده ام توبه کردم و دیگر اعتراضی نخواهم نمود.
می نهم پیش تو شمشیر و کفن
می کشم پیش تو گردن را، بزن
این شمشیر و کفن را پیش تو می گذارم، می خواهی گردنم را بزن و مرا به هلاکت رسان.(شمشیر و کفن پیش کسی نهادن، کنایه از مبالغه در عذر خواستن است، به لحاظ آنکه تقصیر کاران و تهمت زدگان، کفن می پوشیدند و شمشیر به گردن می افکندند و یا شمشیر و کفن با خود برای بخشایش نزد حکام می بردند یعنی که اگر نمی بخشایی بدن شمشیر بکش و بدین کفن در پیچ که من خود آماده کیفرم.)
از فراق تلخ می گویی سخن؟
هر چه خواهی کن، ولیکن این مکن
تو آیا از فراق و طلاق تلخ حرف می زنی؟ هرچه که می خواهی بکن، ولی این یکی را مکن، یعنی از من جدایی مجو.
در تو از من عذر خواهی هست سر
با تو بی من، او شفیعی مستمر
در وجود تو، یک حس نهانی هست که همیشه پیش تو از من شفاعت می کند.( آن عذر خواه و آن شفیع این است):
عذر خواهم در درونت خلق توست
ز اعتماد او دل من جرم جست
این عذر خواه و شفیع من در درون تو همانا اخلاق بزرگوارنه توست. به اعتماد آن خلق، دلم مرتکب گناه شده است.( زیرا می دانم که تو کهنکاران را عقوبت نمی کنی. اکبر آبادی گوید: " چون معشوق در عذر و اعتذار در آید، عاشق را جز دل دادن، چاره و عذر نمی نماید".)
رحم کن پنهان ز خود ای خشمگین
ای که خلقت به، ز صد من انگبین
ای که زشتی و قباحت من، تو را به خشم آورده. بر من رحم کن، ای که خلق و خوی تو از صد من عسل هم شیرین تر است.
مثنوی معنوی
کسی که به جهان
به لحاظ "زیبائیش عشق" می ورزد
در حقیقت
به خدا "محبت" ورزیده است
زیرا حق تعالی
"جلوه گاهش عالم" است
که جهان را او
بر اساس صورتش آفریده است
پس جهان تماماً
"جمال ذاتی اوست"
و حسن و زیبایی او
عین خود اوست....
جناب ابن عربی
از برای خاطر اغیار خوارم میکنی
من چه کردم کاینچنین بیاعتبارم میکنی
روزگاری آنچه با من کرد استغنای تو
گر بگویم گریهها بر روزگارم میکنی
گر نمیآیم بسوی بزمت از شرمندگیست
زانکه هردم پیش جمعی شرمسارم میکنی
گر بدانی حال من گریان شوی بیاختیار
ای که منــع گریه بیاختیارم میکنی
گفتهای تدبیر کارت میکنم وحشی منال
رفت کار از دست کی تدبیر کارم میکنی
وحشیبافقی
کی رفتهای ز دل، که تمنا کنم تو را
کی بودهای نهفته، که پیدا کنم تو را
غیبت نکردهای، که شوم طالبِ حضور
پنهان نگشتهای، که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
چشمم به صد مجاهده آیینهساز شد
تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را
بالای خود در آینهی چشمِ من ببین
تا با خبر ز عالمِ بالا کنم تو را!
مستانه کاش در حرم و دِیر بگذری
تا قبلهگاهِ مؤمن و تَرسا کنم تو را
خواهم شبی نقاب ز رویت بر افکنم
خورشیدِ کعبه، ماه کلیسا کنم تو را
گر افتد آن دو زلفِ چلیپا به چنگِ من
چندین هزار سلسله در پا کنم تو را
طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
یکجا فدای قامت رعنا کنم تو را
زیبا شود به کارگهِ عشق، کارِ من
هر گه نظر به صورتِ زیبا کنم تو را
رسوای عالمی شدم از شورِ عاشقی
ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را
فروغی_بسطامی
جز آستان تواَم در جهان، پناهی نیست
سر مرا به جز این در، حوالهگاهی نیست
⊹ حافظ
جان شیرین با لبت آمیخت، گویا، در ازل
گوهر جان من و لعل تو از یک گوهرند
ای رقیب، از منع ما بگذر، که جانبازان عشق
از سر جان بگذرند، اما ز جانان نگذرند
هلالی_جغتایی
.
چهها با جان خود، دور از رخ جانان خود کردم
مگر دشمن کند اینها، که من با جان خود کردم
طبیبم گفت درمانی ندارد دردِ مهجوری
غلط میگفت، خود را کُشتم و درمان خود کردم
مگو وقتی دل صدپارهای بودت کجا بردی
کجا بردم؟ ز راه دیده در دامان خود کردم
ز سر بگذشت آب دیدهاش از سرگذشت من
به هر کس شرح آب دیدهی گریان خود کردم
ز حرف گرم وحشی، آتشی در سینه افکندم
به او اظهارِ سوز سینهی سوزانِ خود کردم
وحشی_بافقی
.
جز یکی نیست بیائید که گوئیم همه
همه از عین یکی باز بجوئیم همه
ای که گوئی که چنان گفت و چنین می گوید
وقت آن است که در آب بشوئیم همه
ما همه آب حیاتیم و همه بحر محیط
گرچه مانند حبابیم بر اوئیم همه
بوی آن زلف ز هر تارهٔ مو می شنویم
لاجرم زلف بتان جمله ببوئیم همه
عقل دیوانه شود چون شنود قصهٔ عشق
دور نبود که بگوئیم که دوئیم همه
آبروی همهٔ قطره چو ما می بینیم
شاید ار ما همهٔ قطره بپوئیم همه
نعمت الله چو یکی باشد آن یک همه اوست
آن یکی را سزد ار زان که بگوئیم همه
شاه_نعمت_الله_ولی
غزل شمارهٔ ۱۴۳۱
در خلوتی که ره نیست پیغمبر صبا را
آنجا که میرساند پیغامهای ما را
گوشی که هیچ نشنید فریاد پادشاهان
خواهد کجا شنیدن داد دل گدا را
در پیش ماهرویان سر خط بندگی ده
کاین جا کسی نخواندهست فرمان پادشا را
تا ترک جان نگفتم، آسوده دل نخفتم
تا سیر خود نکردم نشناختم خدا را
بالای خوشخرامی آمد به قصد جانم
یا رب که برمگردان از جانم این بلا را
ساقی سبو کشان را می خرمی نیفزود
برجام می بیفزا لعل طرب فزا را
دست فلک ز کارم وقتی گره گشاید
کز یکدیگر گشایی زلف گره گشا را
در قیمت دهانت نقد روان سپردم
یعنی به هیچ دادم جان گرانبها را
تا دامن قیامت، از سرو ناله خیزد
گر در چمن چمانی آن قامت رسا را
خورشید اگر ندیدی در زیر چتر مشکین
بر عارضت نظر کن گیسوی مشکسا را
جایی نشاندی آخر بیگانه را به مجلس
کز بهر آشنایان خالی نساخت جا را
گر وصف شه نبودی مقصود من، فروغی
ایزد به من ندادی طبع غزلسرا را
شاه سریر تمکین شایسته ناصرالدین
کز فر پادشاهی فرمان دهد قضا را
شاها بسوی خصمت تیر دعا فکندم
از کردگار خواهم تاثیر این دعا را
فروغی_بسطامی