1351
ساقیا باده بیاور که برانیم همه که بجز عشق تو از خویش برانیم همه #مولانا https://t.me/goolfs
# نسخه_خوانی
(1) ملا درکی قمی
تَردامنیام از اثر اشکِ مُدام است
چون خون دلِ شیشه که در گردنِ جام است
بیزارم از آن گریه که دامن نکند تَر
اشکی که نریزد به زمین، میوۀ خام است
#ملا_درکی_قمی (متوفی به سال 1063 ه.ق
(2) مولانا سایل دماوندی
هرگز لَبِ اهلِ درد، خندان نَبُوَد
جز گریه نصیب دردمندان نَبُوَد
بیزارم از آن دل که پریشان نَبُوَد
دور افکنم آن دیده که گریان نَبُوَد
مولانا #سائل_همداني_دماوندی ( عارف و شاعر قرن دهم
از یک جُنگ خطی نظم و نثر مجلس شواری اسلامی ( تاریخ کتابت، قرن یازدهم ه.ق)
ملّا درکی قمی
به دورِ حسن تو هر دل که بود پرخون شد
ستم تو کردی و تهمت به نام گردون شد
جنون ز روزِ ازل بود قسمتم لیکن
به اینکه دیر رسیدم نصیبِ مجنون شد
*
بی بارتر از سرو به گلزار ندیدم
نازم قدِ سرو تو که گلزار برِ اوست
ما را کنار گیر تو را خود کنار نیست
عاشق نواختن به خدا هیچ عار نیست
بی حد و بیکناری نایی تو در کنار
ای بحر بیامان که تو را زینهار نیست
زان شب که ماه خویش نمودی به عاشقان
چون چرخ بیقرار کسی را قرار نیست
جز فیض بحر فضل تو ما را امید نیست
جز گوهر ثنای تو ما را نثار نیست
تا کار و بار عشق هوای تو دیدهام
ما را تحیریست که با کار کار نیست
یک میر وانما که تو را او اسیر نیست
یک شیر وانما که تو را او شکار نیست
مرغان جستهایم ز صد دام مردوار
دامیست دام تو که از این سو مطار نیست
آمد رسول عشق تو چون ساقی صبوح
با جام بادهای که مر آن را خمار نیست
گفتم که ناتوانم و رنجورم از فراق
گفتا بگیر هین که گه اعتذار نیست
گفتم بهانه نیست تو خود حال من ببین
مپذیر عذر بنده اگر زار زار نیست
کارم به یک دم آمد از دمدمه جفا
هنگام مردنست زمان عقار نیست
گفتا که حال خویش فراموش کن بگیر
زیرا که عاشقان را هیچ اختیار نیست
تا نگذری ز راحت و رنج و ز یاد خویش
سوی مقربان وصالت گذار نیست
آبی بزن از این می و بنشان غبار هوش
جز ماه عشق هر چه بود جز غبار نیست
#مولانا
- دیوان شمس
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۴۵۶
از جمله شعرای کمتر شناختهشدهی قرن یازدهم هجری است. وی چند سال در حیدرآباد دکن زندگی کرد و بقیهی زندگی خویش را در شهرهای قم، اصفهان و هرات سپری کرد. بررسی شعر درکی قمی بهخصوص غزلیات او نشان میدهد که این شاعر پیرو سبک هندی با زبانی روان و معتدل است؛ اما اغماض و کلام معماگونهی شاعران طرز خیال در اشعارش راه ندارد و بسیاری از خصایص رایج سبک هندی در شعرش دیده میشود.
از عناصر سبکی درخور توجه در شعر درکی قمی، افزونی بسامد بنمایهها و خلق شبکهی تداعی دربارهی آنهاست. این پژوهش به شیوهی توصیفی- تحلیلی و با استناد به منابع کتابخانهای؛ کاربرد ده بنمایه را در شعر این شاعر بررسی و تحلیل کرده است. نتایج پژوهش نشان میدهد درکی قمی بر کاربرد بنمایههای رایج سبک هندی و ساختن شبکهی تداعی دربارهی آنها تأکید و تکیه دارد. وی اغلب این بنمایهها را از محیط اطراف خود یا از باورهای عامیانه برگزیده و برای خلق مضامین تازه استفاده کرده است
دنیا تنگ است)
غنچه دِلتنگ نشسته است که دنیا تنگ است
ماه بر بامِ سرا رفته که اینجا تنگ است
عیشِ عالَم چو قبایِ تنِ بیمار بوَد
اگر امروز فراخ است، بِه فردا تنگ است
خوان زِ اندازه برون نعمتِ روزی دارد
سفره با این همه وسعت، زِ چِه بر ما تنگ است؟
سبزِ این باغ گرفتهاست کران تا بِه کران
طرفه گشتیاست که بر دیده، تماشا تنگ است
رنجِ دنیاست که سر در پیِ راحت دارد
عیشِ نوکیسه چو کفشیاست که بر پا تنگ است
پود در کارگهِ خلق بِه مشرب ندهند
تار شو تار که اینجا رهِ سودا تنگ است
رسته در چشمِ فلک مویِ زیاد از آهم
بس که از نالهی من عالمِ بالا تنگ است
ظرفِ یِک ذرّه ستم نیست گمانْ حوصله را
کشتیام گرچِه حباباست بِه دریا تنگ است
بس که مَردم زِ فزونی بِه کمی رو دارند
چشم بر مردمک از دیدهی بینا تنگ است
درخورِ سوزشِ ما عالم دیگر باید
چِه کند شهر بِه دیوانه، که صحرا تنگ است
پی بِه سرچشمهی قسمت نتوان (درْکی) بُرد
عالمِ جهل، فراخ وُ دلِ دانا تنگ است.
"ملا محمّد امین درکی قمی"
بادیهی شوق)
روزی که سرَم عزمِ سر کوی وفا داشت
در بادیهی شوق، سرم منصبِ پا داشت
هر گه که به حسرت ز سر کوی تو رفتم
تا نقشِ پیام در هوسات رو به قفا داشت.
«درکی قمی»
(سرگشتهی اشک)
مژه سرگشتهی اشک است که خوابم نبَرَد
بستهام ریشه بِه گرداب که آبم نبَرَد
کی تواند که بَرَد دشمنم از خاطرِ دوست
عکسِ افتاده در آیینهام، آبم نبَرَد
عرقِ شرم چِه ریزی که زِ اندازه گذشت
گرچِه خارِ چمنم، موجِ گلابم نبَرَد
دردِ دِل بِه که به خود گویم وُ از خود شنوم
آن سؤالم که کسی ره بِه جوابم نبَرَد
سوزِ دِل شور زِ حد بُرده برون، میخواهم
نمکِ حُقّۀ لب پِی بِه کبابم نبَرَد
گُلِ معنی دمد از غنچهی لفظم (درکی)!
غَم زِ دِل، غیرِ تماشایِ کتابم نبَرَد.
"ملا محمّدامین درکی قمی"
(بیوگرافی)
شادروان ملا محمدامین قمی متخلّص به (درکی) در سال 1063 قمری ـ در شهر مقدس قم متولد شد پس از فراگیرى علوم رسمى، در آغاز به هندوستان رفت و مدتى در حیدرآباد تحت تربیت امیرمحمد مؤمن استرآبادى قرار گرفت و پس از مدتى به قم مراجعت كرد و دوباره به هندوستان رفت. در زمان تالیف «تذكرهى خیر البیان» در بیجاپور به سر میبرده است.
از جمله شعرای کمتر شناختهشدهی قرن یازدهم هجری است. وی چند سال در حیدرآباد دکن زندگی کرد و بقیهی زندگی خویش را در شهرهای قم، اصفهان و هرات سپری کرد. بررسی شعر درکی قمی بهخصوص غزلیات او نشان میدهد که این شاعر پیرو سبک هندی با زبانی روان و معتدل است؛ اما اغماض و کلام معماگونهی شاعران طرز خیال در اشعارش راه ندارد و بسیاری از خصایص رایج سبک هندی در شعرش دیده میشود.
از عناصر سبکی درخور توجه در شعر درکی قمی، افزونی بسامد بنمایهها و خلق شبکهی تداعی دربارهی آنهاست. این پژوهش به شیوهی توصیفی- تحلیلی و با استناد به منابع کتابخانهای؛ کاربرد ده بنمایه را در شعر این شاعر بررسی و تحلیل کرده است. نتایج پژوهش نشان میدهد درکی قمی بر کاربرد بنمایههای رایج سبک هندی و ساختن شبکهی تداعی دربارهی آنها تأکید و تکیه دارد. وی اغلب این بنمایهها را از محیط اطراف خود یا از باورهای عامیانه برگزیده و برای خلق مضامین تازه استفاده کرده است.
خدا_و_دل_انسان
خداوند، بزرگ است و نامحدود. به همين جهت در هيچ چيز نمى گنجد. امّا اين قاعده يك استثناء هم دارد. پيامبر گرامى اسلام فرمودند خداوند با آن عظمتش فقط در يك جا مى تواند بگنجد و آن، دل انسان پاك با ايمان است.
بنا بر اين، اگر بتوانيم دل انسانى را شاد كنيم، در واقع دل خداوند را شاد كرده ايم.
گفت پيغمبر كه حق فرموده است:
«من نگنجم هيچ در بالا و پست
در زمين و آسمان و عرش نيز
من نگنجم. اين يقين دان اى عزيز
در دل مؤمن بگنجم، اى عجب!
گر مرا جويى، در آن دلها طلب»
مثنوی معنوی_دفتر اول
محى الدين ابن عربى:
اى كاش آگاه بودم كه چه قلبى را مالك گشتند.
اى كاش دلم ميدانست كه چه راهى را پيمودند.
آيا گمان ميكنى سلامت بمانند يا هلاك شوند.
هواپرستان در هواى نفس خود سرگردان گشته و گرفتارند.
🌺🌿
گر از غم عشق عار داریم
پس ما به جهان چه کار داریم
یا رب تو مده قرار ما را
گر بیرخ تو قرار داریم
ای یوسف یوسفان کجایی
ما روی در آن دیار داریم
هر صبح بر آن دو زلف مشکین
چون باد صبا گذار داریم
چون حلقه زلف خود شماری
ما چشم در آن شمار داریم
چشم تو شکار کرد جان را
ما دیده در آن شکار داریم
ای آب حیات در کنارت
این آتش از آن کنار داریم
زان لاله ستان چه زار گشتیم
یا رب که چه لاله زار داریم
گوییم ز رشک شمس تبریز
نی سیم و نه زر نه یار داریم
🌺🌿
حضرت_مولانا
گر چه میگفت که زارت بکشم میدیدم
که نهانش نظری با من دلسوخته بود
کفر زلفش ره دین میزد و آن سنگین دل
در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود
#حضرت_حافظ
گر بدانى چه قدر تشنه ى ديدار توام
خواهى آمد عرق آلوده به آغوش مرا
هوش نگذاشت به سر آن لب می نوش مرا
با چنان هوش ربایی چه کند هوش مرا؟
گر بدانی چه قدر تشنه دیدار توام
خواهی آمد عرق آلود به آغوش مرا
شور عشق و نمک حسن گلوسوزم من
نیست ممکن که توان کرد فراموش مرا
نه چنان گرم شد از آتش گل سینه من
که دم سرد خزان افکند از جوش مرا
دست بسته است کلید در گنجینه من
می گشاید گره از دل لب خاموش مرا
شب زلف سیه افسانه خوابم شده بود
ساخت بیدار دل آن صبح بناگوش مرا
منم آن فاخته صائب که ز خود دارد دور
در ته پیرهن آن سرو قباپوش مرا
#صائب_تبریزی
🌻🌿
یار من آن که لطف خداوند یار اوست
بیداد و داد و رد و قبول اختیار اوست
دریای عشق را به حقیقت کنار نیست
ور هست پیش اهل حقیقت کنار اوست
در عهد لیلی این همه مجنون نبودهاند
وین فتنه برنخاست که در روزگار اوست
صاحبدلی نماند در این فصل نوبهار
الا که عاشق گل و مجروح خار اوست
دانی کدام خاک بر او رشک میبرم
آن خاک نیکبخت که در رهگذار اوست
باور مکن که صورت او عقل من ببرد
عقل من آن ببرد که صورتنگار اوست
گر دیگران به منظر زیبا نظر کنند
ما را نظر به قدرت پروردگار اوست
اینم قبول بس که بمیرم بر آستان
تا نسبتم کنند که خدمتگزار اوست
بر جور و بیمرادی و درویشی و هلاک
آن را که صبر نیست محبت نه کار اوست
سعدی رضای دوست طلب کن نه حظ خویش
عبد آن کند که رای خداوندگار اوست
🌻🌿
سعدی
پروردگارا ؛ ای که همیشه عاشقانه مرا هدایت کردی ، به تو نیاز دارم ... محتاج مهر و عشقِ بی حد و کرانت هستم ... راه را به من نشان بده ، هدایتم کن به سویی که عشق باشد ، پاکی باشد و خوبی و مهربانی ... هدایتم کن به راهی که انتهایش نور باشد ، نوری که از عشق تو می تابد ... آمین 🙏
درود صبحگاهی بر دوستان گرامی امیدواریم روز آرام و دلنشینی را آغاز کرده باشید مانا و تندرست باشید ❤️
(1) ملا درکی قمی
تَردامنیام از اثر اشکِ مُدام است
چون خون دلِ شیشه که در گردنِ جام است
بیزارم از آن گریه که دامن نکند تَر
اشکی که نریزد به زمین، میوۀ خام است
#ملا_درکی_قمی (متوفی به سال 1063 ه.ق
(2) مولانا سایل دماوندی
هرگز لَبِ اهلِ درد، خندان نَبُوَد
جز گریه نصیب دردمندان نَبُوَد
بیزارم از آن دل که پریشان نَبُوَد
دور افکنم آن دیده که گریان نَبُوَد
مولانا #سائل_همداني_دماوندی ( عارف و شاعر قرن دهم هجري)
از یک جُنگ خطی نظم و نثر مجلس شواری اسلامی ( تاریخ کتابت، قرن یازدهم ه.ق)
در شرح بیوفایی نامهربان ما
طومار شکوهایست زبان در دهان ما
درکی قمی
ما را به میزبانی صیاد الفتیست
ورنه به نیم ناله ،قفس میتوان شکست
درکی قمی
سرگشتهی اشک)
مژه سرگشتهی اشک است که خوابم نبَرَد
بستهام ریشه بِه گرداب که آبم نبَرَد
کی تواند که بَرَد دشمنم از خاطرِ دوست
عکسِ افتاده در آیینهام، آبم نبَرَد
عرقِ شرم چِه ریزی که زِ اندازه گذشت
گرچِه خارِ چمنم، موجِ گلابم نبَرَد
دردِ دِل بِه که به خود گویم وُ از خود شنوم
آن سؤالم که کسی ره بِه جوابم نبَرَد
سوزِ دِل شور زِ حد بُرده برون، میخواهم
نمکِ حُقّۀ لب پِی بِه کبابم نبَرَد
گُلِ معنی دمد از غنچهی لفظم (درکی)!
غَم زِ دِل، غیرِ تماشایِ کتابم نبَرَد.
"ملا محمّدامین درکی قمی"
چنین باید)
دِل خون زِ لبی نوشد، پیمانه چنین باید
بیدار زِ خوابم کرد، افسانه چنین باید
دِل را در و دیوارش، از عِشق و جنون بودهاست
خاکش گِلِ مجنون است، ویرانه چنین باید
نازم بِه غَمش کز دِل، یکباره برآوردم
از خانه برونم کرد، همخانه چنین باید
جایی چو سمندر گرم، در آتشِ دِل کردم
از شعله برآرم پَر، پروانه چنین باید
زاهد میِ عقل افزا، از طاقِ دِل افکنده
از سبحه بِه زنجیر است، دیوانه چنین باید
در دیده و دِل یادش، چیدهاست پریخانه
از کس چو کسی گردد، بیگانه چنین باید
مِی خورده نگه در چَشم، از سِیرِ سراپایش
از جلوه بِه رقص آید، مستانه چنین باید
جایی که شد آتش سبز، در خاک بوَد اشکم
آبش زِ فراموشیاست، این دانه چنین باید
رامِ دگری گشته، رَم کرده دِلم (درکی)!
جز من بِه همه خوب است، بیگانه چنین باید.
"ملا محمّدامین درکی قمی"
یکی از شاعران سبک هندی و از مسافران کاروان هند در قرن یازدهم هجری، «ملامحمد امین درکی قمی» است. تذکرهنویسان وی را شاعری کثیرالشعر معرفی کرده و اشعارش را بین بیست تا سی هزار بیت تخمین زدهاند. نسخهای خطی از دیوان این شاعر به شمارۀ 5146 در کتابخانهی ملی ملک نگهداری میشود. این پژوهش که به شیوهی توصیفی- تحلیلی و پس از تصحیح دیوان شاعر انجام شده است به معرفی و بررسی نسخهی مذکور اختصاص دارد. نتایج پژوهش نشان میدهد که این نسخه از دیوان درکی قمی، حدود 6300 بیت از اشعار شاعر مشتمل بر قصیده، قطعه، غزل، مثنوی، ترجیعبند و ترکیببند را در بر دارد. درکی، مدح بزرگان و مناقب دینی را در قالب قصیده، مادهتاریخها را در قالب قطعه، مضامین عاشقانه را در قالب غزل و ساقینامهی خود را در قالب ترجیعبند سروده است. وی شاعری نازکخیال و مضمونآفرین با زبانی روان و معتدل است. تکرار قافیه و التزام در آوردن ردیف، از ویژگیهای بارز اشعار ملا درکی قمی است.
Читать полностью…
وفات :
دركى قمی، در بازگشت از دكن چندى در هرات به سر برد و در آنجا مدتى شاگرد حسنخان شاملو بیگلر بیگى خراسان بود. سرانجام به زادگاهش قم بازگشت و همان جا درگذشت
ابوالحسن خرقاني
حق گفت: بنده ی من، چون بِراهی نشینی همراهت مَنم و چون به منزل شور آیی، میزبانت منم و چون سخنگویی، شنونده ی سخن منم و چون اندیشه کنی، داننده ی اندیشه ات منم و چون به من درگُریزی، دستگیرت منم و چون از من ترسی، ایمن کننده ات منم و چون به من امید داری، وفا کننده ات منم. من با توام تو نیز با من باش که به آبادانی با توام و به ویرانی با توام. پس طریق یقین گیر تا راه بر تو کوتاه گردد.
🌿🌼
جان پرورم گهی که تو جانان من شوی
جاوید زنده مانم اگر جان من شوی
رنجم شفا بود چو تو باشی طبیب من
دردم دوا شود چو تو درمان من شوی
پروانهوار سوزم و سازم بدین امید
کاید شبی که شمع شبستان من شوی
دور از تو گرچه زآتش دل در جهنّمم
دارم طمع که روضهی رضوان من شوی
مرغ دلم تذروِ گلستان عشق شد
بر بوی آنکه لاله و ریحان من شوی
اکنون که خضر ظلمت زلف تو شد دلم
بگشای لب که چشمهی حیوان من شوی
چشمم فتاد بر تو و آبم ز سرگذشت
و اندیشهام نبود که طوفان من شوی
چون شمع پیش روی تو میرم ز سوز دل
هر صبحدم که مِهرِ درفشان من شوی
زلفت به خواب بینم و خواهم که هر شبی
تعبیر خوابهای پریشان من شوی
میگفت دوش با دل خواجو خیال تو
کآن دم رسی به گنج که ویران من شوی
وان ساعتت رسد که بر ابنای روزگار
فرمان دهی، که بندهٔ فرمان من شوی
🌿🌼
خواجوی_کرمانی
💕🌿
گفتمش دم به دم آزار دل زار مکن
گفت اگر یار منی شکوه ز آزار مکن
گفتمش چند توان طعنه ز اغیار شنید
گفت از من بشنو گوش به اغیار مکن
گفتم از درد دل خویش به جانم ، چه کنم
گفت تا جان شودت درد دل ، اظهار مکن
گفتم اقرار به عشق تو نمی کردم کاش
گفت اقرار چو کردی دگر انکار مکن
گفتم آن به که سر خویش فدای تو کنم
از میان ، تیغ بر آورد که زنهار مکن
گفتمش محتشم دلشده را خوار مدار
گفت خود را ز پی عزت او خوار مکن
💕🌿
محتشم_کاشانی
اهل گردم، دل دیوانه اگر بگذارد
نخورم مِی، غم جانانه اگر بگذارد
گوشهای گیرم و فارغ ز شر و شور شَوم
حسرت گوشهی میخانه اگر بگذارد
عهد کردم نشوم همدم پیمانشکنان
هوسِ گردش پیمانه اگر بگذارد
معتقد گردم و پابند و ز حیرت بِرَهم
حیرت اینهمه افسانه اگر بگذارد
شمع میخواست نسوزد کسی از آتش او
لیک پروانهی دیوانه اگر بگذارد
دگر از اهل شدن کار تو بگذشت "عماد"
چند گویی دل دیوانه اگر بگذارد
#عمادخراسانی
بیدل و جان بسر شود بیتو بسر نمیشود
بی دو جهان بسر شود بیتو بسر نمیشود
بیسر و پا بسر شود بیتن و جان بسر شود
بی من و ما بسر شود بیتو بسر نمیشود
درد مرا دوا توئی رنج مرا شفا توئی
تشنهام و سقا توئی بیتو بسر نمیشود
در دل و جان من توئی گنج نهان من توئی
جان و جهان من توئی بیتو بسر نمیشود
یار من و تبار من مونس غمگسار من
حاصل کار و بار من بیتو بسر نمیشود
کوثر و حور من توئی قصر بلور من توئی
حلّه نور من توئی بیتو بسر نمیشود
عمر من و حیات من بود من و ثبات من
قند من و نبات من بیتو بسر نمیشود
گر ز برت جدا شوم یا ز غمت رها شوم
خود تو بگو کجا روم بیتو بسر نمیشود
#ملامحسن_فیض_کاشانی
🎤: همایون شجریان
🔘«گنج در خرابهها یافت میشود.
خراب شو!!»
🍃🕊
به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود
که جوش ِ شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود
حدیث ِ عشق که از حرف و صوت مستغنیست
به نالهی دف و نی در خروش و ولوله بود
مباحثی که در آن مجلس ِ جنون میرفت
ورای مدرسه و قال و قیل ِ مسئله بود
دل از کرشمهی ساقی به شُکر بود ولی
ز نامساعدی ِ بختش اندکی گله بود
قیاس کردم و آن چشم ِ جادوانهی مست
هزار ساحر ِ چون سامریش در گَله بود
بگفتمش به لبم بوسهای حوالت کن
به خنده گفت: کیات با من این معامله بود
ز اخترم نظری سعد در ره است که دوش
میان ِ ماه و رخ ِ یار ِ من مقابله بود
دهان ِ یار که درمان ِ درد ِ حافظ داشت
فغان که وقت ِ مروّت چه تنگحوصله بود
حافظ....🕊