goolfs | Unsorted

Telegram-канал goolfs - گلها

1351

ساقیا باده بیاور که برانیم همه که بجز عشق تو از خویش برانیم همه #مولانا https://t.me/goolfs

Subscribe to a channel

گلها

چون ندارد روی هــــمچون آفتاب
او نخواهد جز شبی همچون نقاب

#مثنوی_مولانا دفتر اول



📘چرا به نقاب نیاز داریم؟ وقتی تصویر ذهنی ای که از خود داریم به اصطلاح زشت و نامطلوب است، لاجرم نقاب می زنیم. نقاب را برای چه می خواهیم؟ تا روی زشت و پلید خود را بپوشانیم. آنکه به زشتی های درون خود مشعر است، بدخواهی و دشمنی خود را نسبت به دیگران می داند، لاجرم دنبال تاریکی است تا خود را از دیگران پنهان کند. تاریکی برای او حکم نقاب را دارد، تا چهره کریه او را بپوشاند. «روی همچون آفتاب» در زبان مولوی متعلق به کسانی است که حقوق دیگران را به رسمیت می شناسند و به آن احترام می گذارند. وجدان راحتی دارند. پاکدل و پاک سیما هستند. در این صورت در روشنایی عمل میکنند. پنهان، به دسیسه و فتنه پناه نمی برند. در احوال خود نگاه کنیم که آیا خواهان «نقاب» هستیم یا می خواهیم بدون نقاب زندگی کنیم. زندگی بدون نقاب در سایه شفافیت، آگاهی و تدبیر ممکن است.

Читать полностью…

گلها

به ضربان قلبم شهادت می‌دهم
ایرانی بودن
یعنی
سلول سلول
سراپای وجودت
بی تاب و در غلیان

رازهای نهان حقیقت را فریاد بزنند


اما دهان تو
به مُهر داغ مِهر
تا ابد بسته باشد

و این می‌شود که
زیبایی هنر
ازهر انگشت تو
و از هر راهی که بتواند
شکوفه شکوفه
فریاد رازهای نهانت می‌گردد

هزاره‌هاست....

گوهرِ مخزنِ اسرار همان است که بود
حُقِّهٔ مِهر بدان مُهر و نشان است که بود
عاشقان زُمرهٔ اربابِ امانت باشند
لاجرم چشمِ گهربار همان است که بود

(حافظ)

Читать полностью…

گلها

🍂🌿

مژده ای دل که دگر بادِ صبا بازآمد
هدهد خوش‌خبر از طَرْفِ سبا بازآمد

برکش ای مرغِ سحر نغمهٔ داوودی باز
که سلیمانِ گل از بادِ هوا بازآمد

عارفی کو که کُنَد فَهْم زبانِ سوسن
تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد

لاله بویِ میِ نوشین بشنید از دمِ صبح
داغ‌دل بود، به امّیدِ دوا بازآمد

گرچه حافظ دَرِ رَنجِش زد و پیمان بِشکست
لطفِ او بین که به لطف از درِ ما بازآمد


#حضرت_حافظ

Читать полностью…

گلها

.

ای به رقص آمده با صد دف و نی در جانم
دف و نی چیست منَت کف زده می‌رقصانم

این همه، عشوهٔ اندیشهٔ رقصان من است
سر و گردن به تماشای که می‌گردانم؟

ناله آموختمش از نفسِ خویش چو نای
این عجب بین که ز نالیدن او نالانم!

سایه دست منِ افتاده بر این پرده و من
باز از بازیِ بازیچه‌ی خود حیرانم

در نهانخانه‌ی جان جای گرفته‌ست چنان
که به دل می‌گذرد گاه که من خود آنم

گفتم این کیست که پیوسته مرا می‌خواند؟
خنده زد از بنَ جانم که منم، ایرانم

گفتم ای جان و جهان چشم و چراغِ دل من
من همان عاشقِ دیرینه‌ی جان‌فشانم

به هوای تو جهان گردِ سرم می‌گردد
ورنه دور از تو همین سایه‌ی سرگردانم

#هوشنگ_ابتهاج

Читать полностью…

گلها

.

دم مزن با آینه تا با تو او همدم بود
گر تو با او دم زنی او روی خود پنهان کند

کفر و ایمان تو و غیر تو در فرمان اوست
سر مکش از وی که چشمش غارت ایمان کند

#مولانای_جان

Читать полностью…

گلها

تا کی کشم جفای تو؟ ...این نیز بگذرد!
بسیار شد بلای تو، ...این نیز بگذرد!

عمرم گذشت و یک نفسم بیشتر نماند
خوش باش کز جفای تو، این نیز بگذرد!

آیی و بگذری ز من و باز ننگری؟
ای جان من فدای تو، این نیز بگذرد!

هر کس رسید از تو به مقصود و این گدا
محروم از عطای تو، ...این نیز بگذرد!

ای دوست، تو مرا همه دشنام می‌دهی
من می‌کنم دعای تو؛ ...این نیز بگذرد!

آمد دلم به کوی تو، نومید بازگشت
نشنید مرحبای تو؛ ...این نیز بگذرد!

بگذشت آنکه دوست همی داشتی مرا
دیگر شده است رای تو؛ ...این نیز بگذرد!

تا کی کشد عراقی مسکین جفای تو؟
بگذشت چون جفای تو، این نیز بگذرد!

#عراقی

Читать полностью…

گلها

دامن‌کشان همی‌شد در شرب زرکشیده
صد ماه‌رو ز رشکش جیب قصب دریده

از تاب آتش می بر گرد عارضش خوی
چون قطره‌های شبنم بر برگ گل چکیده


#حافظ

Читать полностью…

گلها

🌻🌿



گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من! برای غزل شور و حال کو؟

پر می‌زند دلم به هوای غزل ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟





#قیصر_امین‌پور

Читать полностью…

گلها

.
در هوس خیال او ،
همچو خیال گشته‌ام ...


حضرت_مولانا

Читать полностью…

گلها

که بَرَد به نزد شاهان ز من گدا پیامی؟
که به کوی می فروشان دو هزار جم به جامی

شده‌ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم
که به همت عزیزان برسم به نیک نامی

تو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کن
که بضاعتی نداریم و فکنده‌ایم دامی

عجب از وفای جانان که عنایتی نفرمود
نه به نامه‌ای پیامی نه به خامه‌ای سلامی

اگر این شراب خام است اگر آن حریف پخته
به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی

ز رهم میفکن ای شیخ به دانه‌های تسبیح
که چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی

سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش
که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی

به کجا برم شکایت به که گویم این حکایت
که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی

بگشای تیر مژگان و بریز خون حافظ
که چنان کشنده‌ای را نکند کس انتقامی

#حافظ

Читать полностью…

گلها

.

"جان" را چه خوشی باشد ؟
بی صحبت "جانانه" ...


#حضرت_مـــولانـا

Читать полностью…

گلها

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات

🌿🌺

طرف گلزار گذشتی ز تو گل زار بماند
خار حسرت ز رخت در دل گلزار بماند

آنکه ره جانب او رفت دگر باز نگشت
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند

زاهد بی‌خبر از سرزنشم دست نداشت
آنکه این کار ندانست در انکار بماند

یار بگذاشت مرا با من و بگذشت از من
راحت جان شد و اغیار دل آزار بماند

گشت بیمار که شاید بعیادت آئی
نگرفتی خبری از دل و بیمار بماند

هر که یک جرعه ز خمخانهٔ عشق تو چشید
دیده‌اش تا به ابد در کف خمار بماند

فیض بیچاره رهی جانب مقصود نبرد
در بیابان غم بیهده ناچار بماند

#فیض_کاشانی

Читать полностью…

گلها

#گوگوش
#کویر

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

Читать полностью…

گلها

.

اگر آن تُرکِ شیرازی به‌‌ دست‌ آرَد دلِ ما را

به خال هِندویَش بَخشَم سَمَرقند و بُخارا را

بده ساقی مِیِ باقی که در جَنَّت نخواهی یافت

کنارِ آبِ رُکناباد و گُل‌گَشتِ مُصَلّا را

فَغان! کاین لولیانِ شوخِ شیرین‌کارِ شهرآشوب

چُنان بُردند صبر از دل که تُرکان خوانِ یَغما را

ز عشقِ ناتمامِ ما جمالِ یار مُستَغنی‌ است

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت رویِ زیبا را؟

مَن از آن حُسنِ روزاَفزون که یوسُف داشت دانستم

که عشق از پردهٔ عِصمت بُرون آرَد زُلِیخا را

اگر دشنام فرمایی و گَر نفرین دعا گویم

جوابِ تلخ می‌زیبَد لبِ لَعلِ شِکرخا را

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند

جوانانِ سعادتمند پندِ پیرِ دانا را

حَدیث از مُطرب و مِی گو و رازِ دَهر کمتر جو

که کس نَگشود و نَگشاید به حکمت این مُعمّا را

غزل گفتی و دُر سُفتی بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظمِ تو اَفشانَد فَلَک عِقد ثُریّا را


غزل شماره ۳
#دیوان_حضرت_حافظ

Читать полностью…

گلها

چو شمع آن کس که لرزد بر حیات خود نمی داند
که از لرزیدن افزون زندگی کوتاه می گردد

زخودسازی به فکر خانه سازی نیست صاحبدل
که از بی خانمانی آسمان خرگاه می گردد

#صائب_تبریزی

Читать полностью…

گلها

#ابی
#خدا_با_ماست

Читать полностью…

گلها

اهنگ زیبای راغب ...🕊💕

به نام :مادر

Читать полностью…

گلها

هشیار سری بود ز سودای تو مست
خوش آنکه ز روی تو دلش رفت ز دست

بی‌تو همه هیچ نیست در ملک وجود
ور هیچ نباشد چو تو هستی همه هست

#سعدی

Читать полностью…

گلها

‌
دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست
تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست

قانعم بیش‌تر از این چه بخواهم از تو؟
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست

گله‌ای نیست من و فاصله‌ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست

آسمانی تو! در آن گستره خورشیدی کن
من همین قدر که گرم است زمینم کافیست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه‌ی شعر بچینم کافیست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
که همین شوق٬ مرا خوب‌ترینم! کافیست

#محمدعلی_بهمنی

Читать полностью…

گلها

.

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمهٔ حیات منم

وگر به خشم روی صدهزار سال ز من
به‌ عاقبت به من آیی که منتهات منم

نگفتمت که به نقش‌ جهان مشو راضی
که نقش‌بند سراپردهٔ رضات منم

نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای با صَفات منم

نگفتمت که چو مرغان به‌ سوی دام مرو
بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم

نگفتمت که تو را ره‌ زنند و سرد کنند
که آتش و تبش و گرمی هوات منم

نگفتمت که صفت‌های زشت در تو نهند
که گم کنی که سرِ چشمه صفات منم

نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد؟ خلّاق بی‌جهات منم

اگر چراغ دلی، دان که راه خانه کجاست
وگر خداصفتی، دان که کدخدات منم


دیوان_شمس
مولانای_عزیز

Читать полностью…

گلها

‌
گفتی: بگو که: بنده‌ی فرمان کيستی؟
ما بنده‌ی توايم، تو سلطان کيستی؟

جان می‌دهد ز بهر تو خلقی به هر طرف
آيا ازين ميانه تو جانان کيستی؟

ای‌گنجِ حُسن، باتو چه‌حاجت بيان شوق؟
هم خود بگو که: در دلِ ويران کيستی؟

می‌بينمت که: بر سرِ ناز و کرشمه‌ای
تا باز در کمين دل و جان کيستی؟

ما از غمت هلاک و تو با غير هم نفس
بنگر کجاست درد و تو درمان کيستی؟

دور از رخ تو روز هلالی سياه شد
تا خود تو آفتاب درخشان کيستی؟

#هلالی_جغتای

Читать полностью…

گلها

.

آه که امروز دلم را چه شد
دوش چه گفته است کسی با دلم

گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم وای دلم وا دلم


#حضرت_مولانا

Читать полностью…

گلها

‌
.

تا خیل غمت خیمه زد اندر دل تنگم
از تنگ‌دلی با در و دیوار به جنگم

گر کشته ز عشق تو شوم صاحب نامم
ور زنده ز کوی تو روم مایهٔ ننگم

در ورطهٔ شوق تو چه اندیشه ز بحرم
در لُجهٔ عشق تو چه پروای نهنگم

تا پاره نگردید ز هم رشتهٔ عمرم
تار سر زلف تو نیفتاد به چنگم

روی تو در آیینهٔ جان عکس بینداخت
تا تختهٔ تن پاک بگشت از همه رنگم

زان رو به خدنگ مژه‌ات دوخته‌ام چشم
کابروی کمان‌دار تو دوزد به خدنگم

دستی که طمع دارم از آن ساغر صهبا
ترسم شکند شیشهٔ امید به سنگم

فریاد که آن عمر شتابنده فروغی
گشت از ره بیداد ولیکن به درنگم

#فروغی_بسطامی

Читать полностью…

گلها

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد

به هرزه بی می و معشوق عمر می‌گذرد
بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد

هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین
نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد

چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن
که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد

به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت
بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد

صبا کجاست که این جان خون گرفته چو گل
فدای نکهت گیسوی یار خواهم کرد

نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ
طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد

#حافظ

Читать полностью…

گلها

روی بنمایی و دل از من شوریده ربایی
تو چه شوخی که دل از مردم بی‌دیده ربایی

تو که خود فاش توانی دل یک شهر ربودن
دل شوریده روا نیست که دزدیده ربایی


#شوریده_شیرازی

Читать полностью…

گلها

.

نبایستی هم اول مهر بستن
چو در دل داشتی پیمان شکستن

به ناز وصل پروردن یکی را
خطا کردی به تیغ هجر خستن

دگربار از پری رویان جماش
نمی‌باید وفای عهد جستن

اگر کنجی به دست آرم دگر بار
منم زین نوبت و تنها نشستن

ولیکن صبر تنهایی محال است
که نتوان در به روی دوست بستن

همی‌گویم بگریم در غمت زار
دگر گویم بخندی بر گرستن

گر آزادم کنی ور بنده خوانی
مرا زین قید ممکن نیست جستن

گرم دشمن شوی ور دوست گیری
نخواهم دستت از دامن گسستن

قیاس آن است سعدی کز کمندش
به جان دادن توانی باز رستن



✍سعدی
📙دیوان اشعار
📖غزلیات
📜غزل شمارهٔ   ۴۵۹


‌

Читать полностью…

گلها

#دل_ای_دل
#لیلا_فروهر

Читать полностью…

گلها

.
چهان بینی خیام ار نگاه دکتر شایگان



نگاه خیام به جهان در رباعیاتش، واقع‌گرایانه، پرسشگر و تا حدی شکاکانه است. او درباره‌ی راز آفرینش، معنای زندگی، مرگ و سرنوشت انسان پرسش می‌کند .
در جهان‌بینی خیام، زندگی کوتاه و ناپایدار است و مرگ نیستی سرانجام همه‌ی انسان‌هاست؛ بنابراین نباید زندگی را با غمِ گذشته یا نگرانی از آینده تباه کرد. از همین‌رو، او بر قدر دانستن لحظه‌ی حال، شادی، عشق و بهره‌بردن خردمندانه از زندگی تأکید می‌کند.
در یک جمله، می‌توان گفت: خیام در اشعارش انسانی است که در برابر رازهای بزرگ هستی می‌ایستد، پرسش می‌کند، از یقین‌های قطعی فاصله می‌گیرد و در میان ناپایداری جهان، زندگی و لحظه‌ی اکنون را ارزشمند می‌شمارد.

Читать полностью…

گلها

🍂🌺


خداوندا رهایی ده ز بند درد پایم را
نگه از غنچه خسبی دار باغ دلگشایم را

توانایی کرم فرما که بی امداد برخیزم
مکن محتاج بر دست کسی دیگر عصایم را

در فیض سحر خیزی مکن پوشیده بر رویم
مگردان از سخن بیگانه طبع آشنایم را

زبانم را مده در پیش اهل جود کوتاهی
مکن پنهان درون آستین دست رسایم را

کمند گردن محمل نشینان ساز طومارم
به گوش کاروان کن حلقه آواز درایم را

طمع از خوان احسان تو دارد چشم درویشم
لبالب کن ز نعمت کاسه دست گدایم را

مکن از قطع کردن مضطرب کلک سخنگویم
مده با استخوان پیوند منقار همایم را

مرا چون سیدا در بوستانها جای بلبل ده
نسیم جانفزای غنچه گل کن نوایم را


✍سیدای نسفی
📙دیوان اشعار
📖غزلیات
📜غزل شمارهٔ   ۲


درودها ،
یکشنبه تون به فـــروغ‌ مهــرو
فــروه لبخند ،آراســته باد به هر پــگاه
و هرلحظه
🍂🌺

‌شاد باشی

Читать полностью…

گلها

یارب! ای پروردگار! ای پرورنده! ما را بدان نوری پرور که بندگان مقبل خود را پروری از بهر وصال دوست، بدین علف شهوت مپرور ما را که دشمنان را بدان می پروری بر مثال گاو و گوسفندان آخُری و پروری که پرورند از جهت گوشت و پوست مرغان حواس ما را به چینۀ علم و حکمت پرور، جهت بر آسمان پریدن، نه به دانۀ شهوت جهت گلوبریدن.
فلک بازیگر، همچون شب بازان از پس این چادر خیالات استارگان و لعبتان سیارات، بازیها بیرون می آرد و ما چون هنگامه برگرد این بازی مستغرق شده ایم و شب عمر به پایان می بریم. صبح مرگ برسد و این هنگامۀ شب باز فلک سرد شود و ما شب عمر به باد داده.
یا رب! پیش تر از آنکه صبح مرگ بدمد، این بازی را بر دل ما سرد گردان تا بهنگام، از این هنگامه بیرون آییم و از شبروان باز نمانیم. چون صبح بدمد، ما را به کوی قبول تو یابد.
یارب! آوازۀ حیات تو به گوش جانها رسید. جانها همه روان شدند. در بیابان دراز، تشنۀ آب حیات، این جهان پیش آمد همه درافتادند در وی. هر چند که قلاوزان و آب شناسان بانگ می زنند که اگرچه به آب حیات ماند، اما آب حیات نیست. آب حیات در پیش است، ازین گذرید.
آب حیات، آن باشد که هرکه خورد از آن، هرگز نمیرد و هر شاخ درخت که از آن سبز شد، هرگز زرد و پوسیده نشود وهر گل که از آن آب حیات خندان شد، هرگز آن گل نریزد، اما این آب حیات نیست، آب ممات است. هرکه از این آب حیات فانی بیش خورد، از همه زودتر میرد. نمی بینی که ملوک و پادشاهان از بندگان کم عمرترند؟ و هر شاخ درخت که از این آب بیش کشید، او زودتر زرد شود. اینک گل را نگر که از این آب سیراب تر و خندان تر شد، از همۀ عروسان باغ لاجرم او زودتر ریزد.
نادر کسی بود که این بانگ و نصیحت درگوش او رفت و کم کسی بود که کسی کرد و این سیاه آبه را به ناکسان بگذاشت.

خداوندا! و پادشاها! ما را از آن نادر کسان گردان و از این سیاه آبۀ شورابه خلاص ده تا همچون دیگران شکم و رو آماسیده، برسر این چشمه نمیریم و از طلب آب حیات محروم نمانیم.

مجالس سبعه

Читать полностью…
Subscribe to a channel