1351
ساقیا باده بیاور که برانیم همه که بجز عشق تو از خویش برانیم همه #مولانا https://t.me/goolfs
.
ای عشق ...
اے ترنم نامت ترانه ها ...
معشوق آشناے همه عاشقانه ها ...
یک لحظه ..
از نگاه تو ڪافے است تا دلم ...
سودا ڪند دمے به همه جاودانه ها ....
#قیصرامین_پور
غزل ۳۲۱ حضرت حافظ
ژاله صالحی
هر چند پیر و خستهدل و ناتوان شدم
هر گَه که یادِ رویِ تو کردم جوان شدم
شکرِ خدا که هر چه طلب کردم از خدا
بر مُنتهایِ همتِ خود کامران شدم
ای گُلبُن جوان! بَرِ دولت بخور که من
در سایهٔ تو بلبلِ باغِ جهان شدم
اول ز تحت و فوقِ وجودم خبر نبود
در مکتبِ غمِ تو، چُنین نکتهدان شدم
قسمت حوالتم به خرابات میکند
هر چند کاینچنین شدم و آنچنان شدم
آن روز بر دلم درِ معنی گشوده شد
کز ساکنانِ درگهِ پیرِ مغان شدم
در شاهراهِ دولتِ سرمد به تختِ بخت
با جامِ مِی به کامِ دلِ دوستان شدم
از آن زمان که فتنهٔ چشمت به من رسید
ایمن ز شرِّ فتنهٔ آخرزمان شدم
من پیرِ سال و ماه نیَم، یار بیوفاست
بر من چو عمر میگذرد پیر از آن شدم
دوشم نوید داد عنایت که حافظا
بازآ که من به عفوِ گناهت ضمان شدم
#حضرت_حافظ
.
من از عالم تو را تنها گزینم
روا داری که من غمگین نشینم؟!
دل من چون قلم اندر کف توست
ز توست ار شادمان و گر حزینم
به جز آنچه تو خواهی من چه باشم؟
به جز آنچه نمایی من چه بینم؟
گه از من خار رویانی گهی گل
گهی گل بویم و گه خار چینم
مرا تو چون چنان داری چنانم
مرا تو چون چنین خواهی چنینم
#مولانای_جان
مدامم مست میدارد نسیمِ جَعدِ گیسویت
خرابم میکند هر دَم، فریبِ چشمِ جادویت
⊹ حافظ
شاهکاری ماندگار از زنده یاد
بانو مهستی
یاد خاطرش زنده باد
🌹🪷🪻🍃🎵
وقتی گریبانِ عدم
با دستِ خلقت می درید
وقتی ابد
چشمِ تو را
پیش از ازل می آفرید
⊹ من عاشق چشمت شدم
⊹ علیرضا قربانی....🕊💕
شاعر: افشین یداللهی
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من میدانم
که تو از دوری خورشید چهها میبینی
#شهریار
زندگی شد من و یک سلسله ناکامیها
مستم از ساغر خون جگر آشامیها
بسکه با شاهد ناکامیم الفتها رفت
شادکامم دگر از الفت ناکامیها
بخت برگشته ما خیره سری آغازید
تا چه بازد دگرم تیرهسرانجامیها
دیرجوشی تو در بوته هجرانم سوخت
ساختم این همه تا وارهم از خامیها
تا که نامی شدم از نام نبردم سودی
گر نمردم من و این گوشه گمنامیها
نشود رام سر زلف دل آرامم دل
ای دل از کف ندهی دامن آرامیها
باده پیمودن و راز از خط ساقی خواندن
خرم از عیش نشابورم و خیامیها
شهریارا ورق از اشک ندامت میشوی
تا که نامت نبرد در افق نامیها
#شهریار
- گزیدهٔ غزلیات
- غزل شمارهٔ ۱۰ -
.
ﻣﺮﺍ ﺩﺭﻳﺎﺏ ﻛﻪ ﺩﻟﺘﻨﮕﻢ
ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺗﻨﻬﺎﻳﻰ ﻧﻤﻨﺎﻙ ﻭ ﺑﺎﺭﺍﻧﻰ
ﻣﺮﺍ ﺩﺭﻳﺎﺏ
ﻛﻪ ﺑﻰ ﺗﺎﺑﻢ ﺍﺯﺍﻳﻦ ﺭﺍﻫﻬﺎﻯ ﺑﻴﺮﺍﻫﻪ
ﻣﺮﺍ ﺩﺭﻳﺎﺏ
ﻛﻪ ﺗﻠﺨﻢ ﭼﻮﻥ ﺷﺮﺍﺑﻰ ﭼﻨﺪﺳﺎﻟﻪ
ﻣﺮﺍ ﺩﺭﻳﺎﺏ
ﻛﻪ ﻏﻤﮕﻴﻨﻢ
ﻣﺮﺍ ﺩﺭﻳﺎﺏ...
#فروغ_فرخزاد
تو کیستی: همایون شجریان...🕊💕
از نظر پنهانی، از دل نیستی
کاش میگفتی کجائی، کیستی
محبس تن بشکن و پرواز کن
این نخ پوسیده از پا باز کن
پروین اعتصامی
از زندگی از این همه تکرار خستهام
از های و هوی کوچه و بازار خستهام
دلگیرِ آسمانم و آزردهٔ زمین
امشب برای هرچه و هر کار خستهام
دل خسته سویِ خانه تنِ خسته میکشم
وایا... از این حصارِ دل آزار خستهام
بیزارم از خموشیِ تقویمِ روی میز
از دنگ دنگِ ساعتِ دیوار خستهام
از او که گفت: «یارِ تو هستم» ولی نبود
از خود که زخم خوردهام از یار خستهام
با خویش در ستیزم و از دوست در گریز
از حالِ من مپرس که بسیار خستهام
#محمدعلی_بهمنی
.
دیر است که دلدار پیامی نفرستاد
ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاهِ سواران
پیکی ندوانید و پیامی نفرستاد
سویِ منِ وحشیصفتِ عقلرمیده
آهو روشی کبکخرامی نفرستاد
دانست که خواهد شدنم مرغِ دل از دست
وز آن خطِ چون سلسله دامی نفرستاد
فریاد که آن ساقیِ شکَّرلبِ سرمست
دانست که مخمورم و جامی نفرستاد
چندان که زدم لافِ کرامات و مقامات
هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد
حافظ به ادب باش که واخواست نباشد
گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد
#حافظ
.
باز یادت در دلم امشب قیامت می کند
بی تو دلتنگی مرا هرلحظه غارت میکند
میگذارم سر بروی شانه های بیکسی
فاصله امشب شده قاضی قضاوت میکند
واژه کم آورده ام تا وصف تو زیبا کنم
خوب میدانم قلم دارد جسارت می کند
هیچکس زیباتر از تو در جهان هرگز نشد
چشم را حیرت زده آن قد و قامت میکند
آنچنان دلبسته ات هستم برای لحظه ای
غافل از یادت که باشم دل شکایت میکند
بینهایت دوستت دارم فراوان بیشمار
آینه حتی به عشق ما حسادت میکند
هیچ دردستش ندارد جز غزل سنگ صبور
تا نفس دارد به تو عرض ارادت میکند
#جوادالماسی
بی تو این دیده کجا میل به دیدن دارد
قصه ی عشق مگر بی تو شنیدن دارد
بال پرواز مرا سخت شکستی ای داد
بعدتو وحشت یک لحظه پریدن دارد
#شهریار
گفتی: بسنده کن به خیالی ز وصل ما
ما را بغیر از این
سخنی در خیال نیست...
⊹ اوحدی
دیریست که از روی دل آرای تو دوریم؛
محتاج بیان نیست که مشتاق حضوریم
⊹ ابتهاج
هوای روی تو دارم نمی گذارندم
مگر به کوی تو این ابرها ببارندم
مرا که مست توام این خمار خواهد کشت
نگاه کن که به دست که می سپارندم
مگر در این شب دیر انتظار عاشق کش
به وعده های وصال تو زنده دارندم
غم نمی خورد ایام و جای رنجش نیست
هزار شکر که بی غم نمی گذارندم
سری به سینه فرو برده ام مگر روزی
چو گنج گم شده زین کنج غم برآرندم
چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه
غم شکسته دلانم که می گسارندم
من آن ستارهٔ شب زنده دار امیدم
که عاشقان تو تا روز می شمارندم
چه جای خواب که هرشب محصّلان فراق
خیال روی تو بر دیده می گمارندم
هنوز دست نشسته ست غم ز خون دلم
چه نقشهای که ازین دست مینگارندم
کدام مست می از خون سایه خواهد کرد
که همچو خوشهٔ انگور می فشارندم
هوشنگ_ابتهاج
.
عشق تو آورد قدح پر ز بلای دل من
گفتم می می نخورم گفت برای دل من
داد می معرفتش با تو بگویم صفتش
تلخ و گوارنده و خوش همچو وفای دل من
از طرفی روح امین آمد و ما مست چنین
پیش دویدم که ببین کار و کیای دل من
گفت که ای سر خدا روی به هر کس منما
شکر خدا کرد و ثنا بهر لقای دل من
گفتم خود آن نشود عشق تو پنهان نشود
چیست که آن پرده شود پیش صفای دل من
عشق چو خون خواره شود رستم بیچاره شود
کوه احد پاره شود آه چه جای دل من
شاد دمی کان شه من آید در خرگه من
باز گشاید به کرم بند قبای دل من
گوید که افسرده شدی بیمن و پژمرده شدی
پیشتر آ تا بزند بر تو هوای دل من
گویم کان لطف تو کو بنده خود را تو بجو
کیست که داند جز تو بند و گشای دل من
گوید نی تازه شوی بیحد و اندازه شوی
تازهتر از نرگس و گل پیش صبای دل من
گویم ای داده دوا لایق هر رنج و عنا
نیست مرا جز تو دوا ای تو دوای دل من
میوه هر شاخ و شجر هست گوای دل او
روی چو زر اشک چو در هست گوای دل من
مولانا
عشق تو ز هر بی خبری خالی نیست
درد تو ز هر بی بصری خالی نیست
هر چند که در خلق جهان می نگرم
سودای تو از هیچ سری خالی نیست
#بابا_افضل_کاشانی
.
فاتحهای چو آمدی بر سر خستهای بخوان
لب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان
آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و میرود
گو نفسی که روح را میکنم از پی اش روان
ای که طبیب خستهای روی زبان من ببین
کاین دم و دود سینهام بار دل است بر زبان
گر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت
همچو تبم نمیرود آتش مهر از استخوان
حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن
چشمم از آن دو چشم تو خسته شدهست و ناتوان
بازنشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین
نبض مرا که میدهد هیچ ز زندگی نشان
آن که مدام شیشهام از پی عیش داده است
شیشهام از چه میبرد پیش طبیب هر زمان
حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم
ترک طبیب کن بیا نسخه شربتم بخوان
#حافظ
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۳۸۲
سیرے ز دیدن تو
ندارد نگاه من
چون قحط دیدهاے
ڪه به نعمت رسیده است
#صائب_تبریزی
حَریفِ عِشقِ تو بودَم چو ماهِ نو بودی
کُنون که ماهِ تَمامی نَظَر دَریغ مَدار
#حافظ
خلوت وصل تو جای دگرانست ، دریغ
کاش بودم من دل خسته بجای دگران
#هلالی_جغتایی
غم است حاصلم از عشق و من بدین شادم
که گرچه هست غمم نیست از غمم غم هیچ
#خواجوی_کرمانی
به زیر تیغ نداریم مدعا جز تو
شهید عشق تو را نیست خونبها جز تو
بجز وصال تو هیچ از خدا نخواستهایم
که حاجتی نتوان خواست از خدا جز تو
خدای می نپذیرد دعای قومی را
که مدعا طلبیدند از دعا جز تو
مریض عشق تو را حاجتی به عیسی نیست
که کس نمی کند این درد را دوا جز تو
کجا شکایت بی مهریت توانم برد
که هیچ کس ننهادهست این بنا جز تو
فغان اگر ندهی داد ما گدایان را
که پادشاه نباشد به شهر ما جز تو
مرنج اگر بر بیگانه داوری ببریم
که آشنا نخورد خون آشنا جز تو
دلا هزار بلا در ولای او دیدی
کسی صبور ندیدم در این بلا جز تو
فروغی از رخ آن مه گرت فروغ دهند
به آفتاب نبخشد کسی ضیا جز تو
#فروغی_بسطامی
.
گر مرد راه عشقی ره پیش بر به مردی
ورنه به خانه بنشین چه مرد این نبردی
درمان عشق جانان هم درد اوست دایم
درمان مجوی دل را گر زنده دل به دردی
گفتی به ره سپردن گردی برآرم از ره
نه هیچ ره سپردی نه هیچ گرد کردی
گرچه ز قوت دل چون کوه پایداری
در پیش عشق سرکش چون پیش باد گردی
مردان مرد اینجا در پرده چون زنانند
تو پیش صف چه آیی چون نه زنی نه مردی
مردان هزار دریا خوردند و تشنه مردند
تو مست از چه گشتی چون جرعهای نخوردی
گر سالها به پهلو میگردی اندرین ره
مرتد شوی اگر تو یک دم ملول گردی
باید که هر دو عالم یک جزء جانت آید
گر تو به جان کلی در راه عشق فردی
بگذر ز راه دعوی در جمع اهل معنی
مرهم طلب ازیشان گر یار سوز و دردی
عطار اگر بهکلی از خود خلاص یابد
یک جزو جانش آید نه چرخ لاجوردی
#عطار