1351
ساقیا باده بیاور که برانیم همه که بجز عشق تو از خویش برانیم همه #مولانا https://t.me/goolfs
از نسیم سحر آموختم و شعله شمع
رسم شوریدگی و شیوه شیدائی را
جان چه باشد که به بازار تو آرد عاشق
قیمت ارزان نکنی گوهر زیبائی را
#استاد_شهریار
.
تو از میان نارونها گنجشکهای عاشق را
به صبح پنجره دعوت می کردی
وقتی که شب مکرر میشد
وقتی که شب تمام نیمشد
تو از میان نارونها گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی
تو با چراغهایت می آمدی به کوچه ما
تو با چراغهایت می آمدی
وقتی که بچه ها می رفتند
و خوشه های اقاقی می خوابیدند
و من در آینه تنها می ماندم
تو با چراغهایت می آمدی ...
تو دستهایت را می بخشیدی
تو چشمهایت را می بخشیدی
تو مهربانیت را می بخشیدی
وقتی که من گرسنه بودم
تو زندگانیت را می بخشیدی
تو مثل نور سخی بودی🍃💞
#فروغ_فرخزاد
.
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دائم گل این بُستان شاداب نمیماند
دریاب ضعیفان را در وقتِ توانایی
دیشب گِلهٔ زلفش با باد همی کردم
گفتا «غلطی بگذر زین فکرتِ سودایی»
صد بادِ صبا این جا با سلسله میرقصند
این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
مشتاقی و مَهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایابِ شکیبایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهدِ هرجایی
ساقی! چمن گل را بی رویِ تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای دردِ توام درمان در بستر ناکامی
وِی یادِ توام مونس در گوشهٔ تنهایی
در دایرهٔ قسمت ما نقطهٔ تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
فکرِ خود و رایِ خود در عالم رندی نیست
کُفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
زین دایرهٔ مینا خونین جگرم، مِی ده
تا حل کنم این مشکل در ساغرِ مینایی
حافظ! شبِ هجران شد بوی خوشِ وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشقِ شیدایی
#حافظ
🍃
ای که تو ماه آسمان ماه کجا و تو کجا
در رخ مه کجا بود این کر و فر و کبریا
جمله به ماه عاشق و ماه اسیر عشق تو
ناله کنان ز درد تو لابه کنان که ای خدا
سجده کنند مهر و مه پیش رخ چو آتشت
چونک کند جمال تو با مه و مهر ماجرا
آمد دوش مه که تا سجده برد به پیش تو
غیرت عاشقان تو نعره زنان که رو میا
خوش بخرام بر زمین تا شکفند جانها
تا که ملک فروکند سر ز دریچه سما
چون که شود ز روی تو برق جهنده هر دلی
دست به چشم برنهد از پی حفظ دیدهها
هر چه بیافت باغ دل از طرب و شکفتگی
از دی این فراق شد حاصل او همه هبا
زرد شدهست باغ جان از غم هجر چون خزان
کی برسد بهار تو تا بنماییش نما
بر سر کوی تو دلم زار نزار خفت دی
کرد خیال تو گذر دید بدان صفت ورا
گفت چگونهای از این عارضه گران بگو
کز تنکی ز دیدهها رفت تن تو در خفا
گفت و گذشت او ز من لیک ز ذوق آن سخن
صحت یافت این دلم یا رب تش دهی جزا
#مولانا
.
در خویش ز اولیا چه بیند
وز لذت انبیا چه دارد
گفتم به قلندری که بنگر
کان چرخ که شد دوتا چه دارد
گفتا که فراغتیست ما را
کو خود چه کس است یا چه دارد
#مولانای_جان🌿
.🍃🕊
ای از دل و جان رسته ،
دست از دل و جان شسته
از دام جهان جسته ،
باز آی ،که بازانی ...
#مولانا
گرفتم این که شکفتی و باروَر گشتی
چگونه میبری از یاد داغِ یاران را ؟
#حسین_منزوی
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیاندیشم
که همین دوست داشتن زیباست...
- فروغ فرخزاد
.
آخر ای سنگدلِ سیمزنخدان، تا چند
تو ز ما فارغ و ما از تو پریشان تا چند
خار در پای گل از دور به حسرت دیدن
تشنه بازآمدن از چشمه حیوان تا چند
گوش در گفتن شیرین تو واله تا کی
چشم در منظر مطبوع تو حیران تا چند
بیم آنست دمادم که برآرم فریاد
صبر پیدا و جگر خوردنِ پنهان تا چند
تو سر ناز برآری ز گریبان هر روز
ما ز جورت سر فکرت به گریبان تا چند
رنگ دستت نه به حناست که خون دل ماست
خوردن خون دل خلق به دستان تا چند
سعدی از دست تو از پای درآید روزی
طاقت بار ستم تا کی و هجران تا چند
حضرت سعدی
࿐ྀུ🍃🌻🍃
باد بر خاک ترک تازی کرد
با عروسان خفته بازی کرد
ابر از آب دیده وقت سحر
جامۀ شاخ را نمازی کرد
غنچه را بر سماع بلبل مست
وقت خوش گشت و خرقه بازی کرد
من چو نرگس ندیده ام هرگز
خاک پایی که سرفرازی کرد
اندرین هفته باد ناسودست
بس که هر گونه کارسازی کرد
نرگسانرا کلاه زر بخشید
غنچه را برگ دلنوازی کرد
چون زبان بنفشه کوته یافت
سوسن آنجا زبان درازی کرد
گل که اوّل ز برگ و ساز تمام
بر سر شاخ ترک نازی کرد
وز غرور توانگریّ و جمال
بلبلان را جگر گدازی کرد
عاقبت خاک بر دهان افکند
زانکه دعوی بی نیازی کرد
✍کمالالدین اسماعیل
📖غزلیات
📜غزل شمارهٔ ۵۹
࿐ྀུ🍃🌻🍃
درودها ،
بامـداد ، آدینـــــه تون به فــروغ مهرو
فــروه لبخند ،آراســته باد به هر پــگاه
و هرلحظه
شاد باشی
دلِ تنگِ خویشتن را ،
به تو میدهم نگارا ،
بپذیر تحفهٔ من ،
که عظیمتنگدستم ،
#اوحدی_مراغهای
.
تنها یک روز در سراسر حیات کافی است
نگاه از گذشته بر گیر وبر آن غبطه مخور
چرا که از دست رفته است
در غم آینده نیز مباش
چرا که هنوز فرا نرسیده است
زندگی را در همین لحظه بگذران
وان را چنان زیبا بیافرین
که ارزش بیادماندن را داشته باشد
#آیدا اسکات تایلور
"آهنگ اکنون و لحظه تون
شاد و پر امید بادا"
یک مشت خاک را در یک لیوان آب بریز، چند لحظه صبر کن.
آیا می توانی آب را بنوشی؟ یک مشت خاک را درون چشمه بریز چند لحظه صبر کن.
حالا می توانی یک لیوان از آب گوارای چشمه بنوشی.
درد و رنج های دنیا هم همین طور است، مشتی خاک.
این بستگی به تو دارد که لیوان آب باشی یا چشمه.
برای دقایقی چشمانتان را ببندید و چشمه بودن را احساس کنید،
چشمه از خودش می جوشد و هر لحظه نو به نو می شود، زلال و پاک.
🌺🌺🌺
یار مهربانم
درود
بامداد دوشنبه ات نیکو
🌺🌺🌺
صبح باش
کمی بیشتر بخند امروز و کمی بیشتر مهربان باش
بگذار لبخندت، چراغ دلی شود
و مهربانیات صبح کوچکی به قدر مرز شانههای یک نفر
شادباشیم شادی رابهم هدیه دهیم
🌺🌺🌺
شاد باشی
.
جان خوشست، اما نمیخواهم که: جان گویم ترا
خواهم از جان خوشتری باشد، که آن گویم ترا
من چه گویم کانچنان باشد که حد حسن تست؟
هم تو خود فرماکه: چونی، تا چنان گویم ترا
جان من، با آنکه خاص از بهر کشتن آمدی
ساعتی بنشین، که عمر جاودان گویم ترا
تا رقیبان را نبینم خوشدل از غمهای خویش
از تو بینم جور و با خود مهربان گویم ترا
بسکه میخواهم که باشم با تو در گفت و شنود
یک سخن گر بشنوم، صد داستان گویم ترا
قصه دشوار خود پیش تو گفتن مشکلست
مشکلی دارم، نمیدانم چه سان گویم ترا؟
هر کجا رفتی، هلالی، عاقبت رسوا شدی
جای آن دارد که: رسوای جهان گویم ترا
هلالی_جغتایی
🍂🕊
روز درپیچد صفت در ما و تابد تا به شب
شب صفات از ما به تو آید صفاتستان توی
روز تا شب ما چنین بر همدگر رحمت کنیم
شب همه رحمت رود سوی تو چون رحمان توی
کو سلاطین جهان گر شاه ایوان بودهاند
پس بدانستیم بیشک کاندر این ایوان توی
#مولانای_جان
روزگاری دل رمیدهی من
از دو گلچهره بوسهای میخواست
آن یکی سرکشید و ناز افزود
وین یکی بوسه داد و بزم آراست
این یکی از شراب بوسه خویش
کرد سرشار مستی طربم
وان یکی در سراب وعدهی دور
میداوند هنوز تشنه لبم
بوسه هایی که این یکی داده ست
گر چه شیرینتر از می و شکر است
دل دیوانـه بـاز مـی گـویـد
لذت آن نداده بیشتر است ...!
#هوشنگ_ابتهاج
صبح امید و پرتو دیدار و بزم مهر
ای دل بیا که این همه اجر وفای توست
☆هوشنگابتهاج
🕊💕
آواز محمد رضا شجریان در مایه .
مخالف سه گاه در فیلم دلشدگان با بازی اکبر عبدی،امین تارخ....
گر ز حال دل خبر داری بگو
ور نشانی مختصر داری بگو
مرگ را دانم؛ ولی تا کوی دوست
راه اگر نزدیکتر داری بگو
ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است
چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم....
حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما
بلبلانیم که در مُوسم گل خاموشیم
.
روزگاری دل رمیدهی من
از دو گلچهره بوسهای میخواست
آن یکی سرکشید و ناز افزود
وین یکی بوسه داد و بزم آراست
این یکی از شراب بوسه خویش
کرد سرشار مستی طربم
وان یکی در سراب وعدهی دور
میداوند هنوز تشنه لبم
بوسه هایی که این یکی داده ست
گر چه شیرینتر از می و شکر است
دل دیوانـه بـاز مـی گـویـد
لذت آن نداده بیشتر است ...!
#هوشنگ_ابتهاج
من کیستم؟ ز مردم دنیا رمیدهای
چون کوهسار پای به دامن کشیدهای
از سوزِ دل چو خرمنِ آتش گرفتهای
وز اشکِ غم چو کشتی طوفان رسیدهای
چون شام بی رخ تو به ماتم نشستهای
چون صبح از غم تو گریبان دریدهای
سر کن نوای عشق که از های و هوی عقل
آزرده ام چو گوشِ نصیحت شنیدهای
رفت از قفای او دل از خود رمیده ام
بی تاب تر ز اشک به دامن دویدهای
ما را چو گردباد ز راحت نصیب نیست
راحت کجا و خاطر ناآرمیدهای
بیچارهای که چاره طلب می کند ز خلق
دارد امید میوه ز شاخ بریدهای
با جان تابناک ز محنت سرای خاک
رفتیم همچو قطرهٔ اشکی ز دیدهای
دردی که بهر جان #رهی آفریدهاند
یا رب مباد قسمت هیچ آفریده ای
#رهی_معیری
.
به تیغم گر کشد دستش نگیرم
وگر تیرم زند منت پذیرم
کمان ابرویت را گو بزن تیر
که پیش دست و بازویت بمیرم
غم گیتی گر از پایم درآرد
بجز ساغر که باشد دستگیرم
برآی ای آفتاب صبح امید
که در دست شب هجران اسیرم
به فریادم رس ای پیر خرابات
به یک جرعه جوانم کن که پیرم
به گیسوی تو خوردم دوش سوگند
که من از پای تو سر بر نگیرم
بسوز این خرقه تقوا تو حافظ
که گر آتش شوم در وی نگیرم
#حضرت_حافظ
.
تو می روی و دل ز دست می رود
مرو که با تو هر چه هست می رود
دلی شکستی و به هفت آسمان
هنوز بانگ این شکست می رود
کجا توان گریخت زین بلای عشق
که بر سر من از الست می رود
نمی خورد غم خمار عاشقان
که جام ما شکست و مست می رود
از آن فراز و این فرود غم مخور
زمانه بر بلند و پست می رود
بیا که جان سایه بی غمت مباد
وگرنه جان غم پرست می رود
شب غم تو نیز بگذرد ولی
درین میان دلی ز دست می رود
#هوشنگ_ابتهاج
شبنم صبحم که در لبخند خورشید سحر
خویش را گم کردم و از او نشانی یافتم
#شفیعی_کدکنی
در خویش ز اولیا چه بیند
وز لذت انبیا چه دارد
گفتم به قلندری که بنگر
کان چرخ که شد دوتا چه دارد
گفتا که فراغتیست ما را
کو خود چه کس است یا چه دارد
#مولانای_جان
« ای ساقیِ خوشمنظر ، مستِ میِ نابم کن ،
روی چو مَهَت بنمای ، بیهوش و خرابم کن »
هر وقت که مَیخواران ، پیمانهٔ مَی ، نوشند ،
از چشمِ خمارینت ، سرمستِ شرابم کن ،
رخساره نشان دادی ، بی دین و دلم کردی ،
بگشای خَمِ گیسو ،، بی طاقت و تابم کن ،
#فروغی_بسطامی
.
رعیت نوازی و سر لشکری
نه کاری است بازیچه و سرسری
نخواهی که ضایع شود روزگار
به ناکاردیده مفرمای کار
#شیخ اجل سعدی بوستان
نظر یونگ درباره افسردگی ( به نظر گاهی افسردگی میکنیم،برای شاد زیستن هیچ کاری نمیکنیم..)
Читать полностью…
روی تو گر به دیدمی جان به تو بر فشاندمی
صبرم اگر مدد شدی دل ز تو واستاندمی
چون تو در آمدی اگر غرقهٔ خون نبودمی
بس که گهر بدیدگان در قدمت فشاندمی
کاش نراندی ای صنم توسن سرکش از برم
تا ز دو دیده در پیت خون جگر نراندمی
پای دل رمیده گر باز بدستم آمدی
ترک تو کردمی و خویش از همه وا رهاندمی
نوک قلم بسوختی از دل سوزناک من
گرنه ز دیده دم به دم آب برو چکاندمی
ضعف رها نمیکند ورنه ز آه صبحدم
شعله فروز چرخ را مشعله وانشاندمی
خواجو اگر چو دود دل دست در آه من زدی
گر بزمین فرو شدی بر فلکش رساندمی
#خواجوی_کرمانی
.
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس
من و همصحبتی اهل ریا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس
قصر فردوس به پاداش عمل میبخشند
ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان
گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
از در خویش خدا را به بهشتم مفرست
که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس
حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست
طبع چون آب و غزلهای روان ما را بس
#حافظ