goolfs | Unsorted

Telegram-канал goolfs - گلها

1351

ساقیا باده بیاور که برانیم همه که بجز عشق تو از خویش برانیم همه #مولانا https://t.me/goolfs

Subscribe to a channel

گلها


نسیم صبح ز زلف تو نافه‌ای بگشود
به نام تحفه فرو بست و تا به شام ببرد

ز رشک روی تو گل سرخ گشت و کرد عرق
چو رنگ روی ترا باد صبح نام ببرد

#اوحدی

Читать полностью…

گلها

 
روی تو گر به دیدمی جان به تو بر فشاندمی
صبرم اگر مدد شدی دل ز تو واستاندمی

چون تو در آمدی اگر غرقهٔ خون نبودمی
بس که گهر بدیدگان در قدمت فشاندمی

کاش نراندی ای صنم توسن سرکش از برم
تا ز دو دیده در پیت خون جگر نراندمی

پای دل رمیده گر باز بدستم آمدی
ترک تو کردمی و خویش از همه وا رهاندمی

نوک قلم بسوختی از دل سوزناک من
گرنه ز دیده دم به دم آب برو چکاندمی

ضعف رها نمی‌کند ورنه ز آه صبحدم
شعله فروز چرخ را مشعله وانشاندمی

خواجو اگر چو دود دل دست در آه من زدی
گر بزمین فرو شدی بر فلکش رساندمی

 #خواجوی_کرمانی

Читать полностью…

گلها

دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشت

امروز تا چه گوید و بازش چه در سر است

#حافظ

Читать полностью…

گلها

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
.

اگر نه باده غم دل ز ياد ما ببرد
نهيب حادثه بنياد ما ز جا ببرد

اگر نه عقل به مستي فروکشد لنگر
چگونه کشتي از اين ورطه بلا ببرد

فغان که با همه کس غايبانه باخت فلک
که کس نبود که دستي از اين دغا ببرد

گذار بر ظلمات است خضر راهي کو
مباد کآتش محرومي آب ما ببرد

دل ضعيفم از آن مي کشد به طرف چمن
که جان ز مرگ به بيماري صبا ببرد

طبيب عشق منم باده ده که اين معجون
فراغت آرد و انديشه خطا ببرد

بسوخت حافظ و کس حال او به يار نگفت
مگر نسيم پيامي خداي را ببرد

#حافظ

Читать полностью…

گلها

نیست برآیینه دردی کشان گرد خلاف
می توان چون جام می دیدن ته دلهای صاف

زان شراب لعل سرگرمم که کمتر قطره اش
سوخت کام لاله آتش زبان را تا به ناف

باده بی درد از میخانه دوران مجوی
لاله نتوانست یک پیمانه می را کرد صاف

خاکساران محبت را شکوه دیگرست
سبزه ازبال و پر سیمرغ دارد کوه قاف

ما کجا، اندیشه برگرد سرگشتن کجا ؟
میکند خورشید تابان ذره را گرم طواف

درنگیرد صحبت عشق و خرد بایکدیگر
چون دو شمشیرست عقل و عشق و دل چون یک غلاف

رو نگردانند عشاق ازغبارحادثات
آبروی جوهر مردی بود گرد مصاف

هر صفت را از بهارستان قدرت صورتی است
زان به شکل خنجر الماس می روید خلاف

غمزه اش از قحط دل، دزدیده می آید به چشم
هیچ کافر برنگردد دست خالی از مصاف

هر که دستش برزبان سبقت کند مردست مرد
ورنه هر ناقص جوانمردست درمیدان لاف

در دل تنگم خیال طاق ابرویش ببین
گر ندیدستی دو تیغ بی امان دریک غلاف

در جواب این غزل گستاخ اگر پیش آمده است
قاسم انوار خواهد داشت صائب را معاف

#صائب_تبریزی

Читать полностью…

گلها

آفتابی تافته بر آینه
می نماید روی او هر آینه

روشنست آئینهٔ گیتی نما
حسن او پیدا شده در آینه

عشق در دورست از آن دوران او
دائماً باشد مدور آینه

آینه چون می نماید حسن او
مظهر ما او و مظهر آینه

دلبر سید بود آئینه ای
خود که دیده عین دلبر آینه

حضرت شاه نعمت‌الله ولی

Читать полностью…

گلها

حقیقت، آیینه‌ای بود که از آسمان به زمین افتاد و شکست، هرکس تکه‌ای از آن را برداشت خود را در آن دید، گمان کرد حقیقت نزد اوست، حال آنکه حقیقت نزد همگان پخش بود!

فيه ما فيه

Читать полностью…

گلها

«گلهای رنگارنگ»_ برنامه شماره ۵۲۷

خوانندگان:
عهدیه و محمودی خوانساری
آهنگ و تنظیم: حسینعلی ملاح

نو
ازندگان:
جلیل شهناز و جهانگیر ملک

اشعار: خیام، مؤید ثابتی و مسعود سعد سلمان

دستگاه: ماهور
گوینده: آذر پژوهش

Читать полностью…

گلها

ای بیخبران شکلِ مُجَسم هیچ است
و آن طارم نُه سپهر ارقم هیچ است

خوش باش که در نشیمن کون و فساد
وابسته یک دَمیم و آن دَم هیچ است

دنیا دیدی و هر چه دیدی هیچ است
و آن نیز که گفتی و شنیدی هیچ است

سرتاسرِ آفاق دویدی هیچ است
و آن نیز که در خانه خزیدی هیچ است

#خیام_نیشابوری

Читать полностью…

گلها

«تو را چه غم اگر همه عالم بگویند نیست؟
چون او گوید هست.»

ارزش ما از نگاه اوست، نه از داوری مردم.


«شمس تبریزی»

Читать полностью…

گلها

🌿🌻



دلِ سرگشته‌ی عاشق چه باشد پیش چوگانش

خمِ زلفی که بر خورشیدِ تابان می‌زند پهلو.




🌻🌿
#صائب_تبریزی

Читать полностью…

گلها

.

بنال بلبل اگر با مَنت سر ِ یاری‌ست
که ما دو عاشقِ زاریم و کار ِ ما زاری‌ست

در آن زمین که نسیمی وزد ز طُرّه‌ی دوست
چه جای دَم زدنِ نافه‌های تاتاری‌ست؟

بیار باده که رنگین کنیم جامه‌‌ی زرق
که مست ِ جام ِ غروریم و نام، هُشیاری‌ست

خیالِ  زلف ِ تو پختن نه کار ِهر خامی‌ست
که زیر ِ سلسله رفتن طریقِ عیّاری‌ست

لطیفه‌ای‌ست نهانی که عشق از او خیزد
که نام ِ آن، نه لب ِ لعل و خط ِ زنگاری‌ست

جمالِ شخص، نه چشم است و زلف و عارض و خال
هزار نکته در این کار و بار ِ دلداری‌ست

قلندرانِ حقیقت به نیم‌جو نخرند
قبای اطلس ِ آن‌کس که از هنر عاری‌ست

بر آستانِ تو مشکل توان رسید آری!
عُروج بر فلک ِ سَروَری به‌ دشواری‌ست

سَحر کرشمه‌ی چشمت به‌خواب می‌دیدم
زهی مراتب ِ خوابی که به ز بیداری‌ست

دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ
که رستگاری‌ِ جاوید در کم‌آزاری‌ست


#حضرت_حافظ

Читать полностью…

گلها

بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد
تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی

#سعدی

Читать полностью…

گلها

بردار دل از شیشه‌ی رازی که شکسته است
از آینهء چشم نوازی که شکسته است

جز آه نمی آید از این قلب پر از درد
اینقدر مزن چنگ به سازی که شکسته است

چون برکه‌ی یخ بسته پر از حسرتم ای ماه!
دل بی تو چه شب های درازی که شکسته است

این توبه که در لحظه پشیمانم از آن را
دیگر به شکستن چه نیازی که شکسته است

تردید سزاوار دل عاشق من نیست
ای دوست مکن شک به نمازی که شکسته است


#فاضل_نظری

Читать полностью…

گلها

عزم آن دارم که امشب نیم مست
پای کوبان کوزهٔ دردی به دست

سر به بازار قلندر در نهم
پس به یک ساعت ببازم هرچه هست..

تا کی از تزویر باشم خودنمای؟
تا کی از پندار باشم خودپرست؟

پردهٔ پندار می‌باید درید
توبهٔ زهاد می‌باید شکست...


جناب_عطار

Читать полностью…

گلها


صبح از جان های روشن یاد می آید مرا
شام از تاریکی تن یاد می آید مرا

از دم سرد خزان برگی که می افتد به خاک
از جهان بی برگ رفتن یاد می آید مرا


#صائب_تبریزی

Читать полностью…

گلها

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌.

زان زلف مشک رنگ نسیمی به ما فرست
یک موی سر به مهر به دست صبا فرست

زان لب که تا ابد مدد جان ما ازوست
نوشی به عاریت ده و بوسی عطا فرست

چون آگهی که شیفته و کشتهٔ توایم
روزی برای ما زی و ریزی به ما فرست

بندی ز زلف کم کن و زنجیر ما بساز
قندی ز لب بدزد و به ما خون‌بها فرست

بردار پرده از رخ و از دیده‌های ما
نوری که عاریه است به خورشید وافرست

گاهی به دست خواب پیام وصال ده
گه بر زبان باد سلام وفا فرست

خاقانی از تو دارد هردم هزار درد
آخر از آن هزار یکی را دوا فرست

باری گر این‌همه نکنی مردمی بکن
از جای برده‌ای دل او باز جا فرست

#خاقانی

Читать полностью…

گلها

‌‌‎‍࿐჻ᭂ‌🍃🌺🍃჻ᭂ࿐  

ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر

از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست
کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر

این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است
دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر

تا کی می صبوح و شکرخواب بامداد
هشیار گرد هان که گذشت اختیار عمر

دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد
بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر

اندیشه از محیط فنا نیست هر که را
بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر

در هر طرف ز خیل حوادث کمین‌گهیست
زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر

بی عمر زنده‌ام من و این بس عجب مدار
روز فراق را که نهد در شمار عمر

حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان
این نقش ماند از قلمت یادگار عمر

حافظ
   

درود وعࢪض  ادب واحـــــترام اساتید اهل قلم صبحتان به طراوت گلهای نیلوفر واقاقیااا
روزتــــــــــــون پراز نشاط و شادی


شاد باشی

Читать полностью…

گلها

مرا تو غایتِ مقصودی از جهان ای دوست
هزار جانِ عزیزت فدای جان ای دوست

چنان به دام تو اُلفَت گرفت مرغ دلم
که یاد می‌نکند عهدِ آشیان ای دوست

گَرَم تو در نگشایی کجا توانم رفت
به راستان که بمیرم بر آستان ای دوست

دلی شکسته و جانی نهاده بر کفِ دست
بگو بیار که گویم بگیر هان ای دوست

تنم بپوسد و خاکم به باد ریزه شود
هنوز مِهر تو باشد در استخوان ای دوست

جفا مکن که بزرگان به خرده‌ای ز رهی
چنین سَبُک ننشینند و سرگران ای دوست

به لطف اگر بخوری خون من روا باشد
به قهرم از نظر خویشتن مَران ای دوست

مناسب لبِ لعلت حدیث بایستی
جوابِ تلخ بدیع‌ست از آن دهان ای دوست

مرا رضایِ تو باید نه زندگانی خویش
اگر مراد تو قتل‌َست، وارَهان ای دوست

که گفت سعدی از آسیب عشق بگریزد؟
به دوستی که غلط می‌برد گمان ای دوست

که گر به جان رسد از دست دشمنانم کار
ز دوستی نکنم توبه همچنان ای دوست

#سعدی

Читать полностью…

گلها

بده یک جام، ای پیرِ خرابات
مگو فردا، که فی التَّأخیرِ آفات

به‌جایِ باده دَردِه خونِ فرعون
که آمد موسیِ جانم به میقات

شرابِ ما ز خونِ خصم باشد
که شیران را ز صیّادی‌ست لذّات

چه پرخون‌ است پوز و پنجۀ شیر
ز خونِ ما گرفته‌ست این علامات

نگیرم گور و نی هم خونِ انگور
که من از نفی مستم، نی ز اثبات

چو بازم، گِردِ صیدِ زنده گَردم
نگَردم همچو زاغان گِردِ اَموات

بیا ای زاغ و بازی شو به همّت
مُصَفّا شو ز زاغی پیشِ مِصفات

بیَفشان وصف‌هایِ باز را هم
مُجرَّدتر شو اندر خویش چون ذات

نه خاک‌است این زمین، طَشتی‌است پرخون
ز خونِ عاشقان و زخمِ شَهمات

خروسا چند گویی صبح آمد؟
نماید صبح را خود نورِ مِشکات

  #دیوان_شمس

Читать полностью…

گلها

زحد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
به وصل خود دوایی کن دل دیوانه مارا

علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را

گرت پروای غمگینان نخواهدبود و مسکینان
نبایستی نمود اول بما آن  روی زیبا را

چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل
بباید چاره ای کردن کنون  آن نا شکیبا را

مر را سودای بت رویان نبودی پیش ازین در سر
ولیکن تا تورا دیدم گزیدم راه سودا  را

مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبی
وگرنه بی شما قدری ندارد دین و دنیا را

چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری
برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را

بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت
که در عالم نمی نمی داند کسی احوال فردا را

سخن شیرین همی گوید به رغم دشمنان سعدی
ولی بیمار استسقا چه داند ذوق حلوا را

#حضرت_سعدی

Читать полностью…

گلها

حکایت

يك صوفي مسافر, در راه به خانقاهي رسيد و شب آنجا ماند. خرش را آب و علف داد و در طويله بست. و به جمع صوفيان رفت. صوفيان فقير و گرسنه بودند. آه از فقر كه كفر و بي‌ايمان به دنبال دارد. صوفيان, پنهاني خر مسافر را فروختند و غذا و خوردني خريدند و آن شب جشن مفّصلي بر پا كردند. مسافر خسته را احترام بسيار كردند و از آن خوردني‌ها خوردند. و صاحب خر را گرامي داشتند. او نيز بسيار لذّت مي‌برد. پس از غذا, رقص و سماع آغاز كردند. صوفيان همه اهل حقيقت نيستند.
از هزاران تن يكي تن صوفي‌اند باقيان در دولت او مي‌زيند
رقص آغاز شد. مُطرب آهنگِ سنگيني آغاز كرد. و مي‌خواند: « خر برفت و خر برفت و خر برفت».
صوفيان با اين ترانه گرم شدند و تا صبح رقص و شادي كردند. دست افشاندند و پاي كوبيدند. مسافر نيز به تقليد از آنها ترانة خر برفت را با شور مي‌خواند. هنگام صبح همه خداحافظي كردند و رفتند صوفي بارش را برداشت و به طويله رفت تا بار بر پشت خر بگذارد و به راه ادامه دهد. اما خر در طويله نبود با خود گفت: حتماً خادم خانقاه خر را برده تا آب بدهد. خادم آمد ولي خر نبود, صوفي پرسيد: خر من كجاست. من خرم را به تو سپردم, و از تو مي‌خواهم.
خادم گفت: صوفيان گرسنه حمله كردند, من از ترس جان تسليم شدم, آنها خر را بردند و فروختند تو گوشت لذيذ را ميان گربه‌ها رها كردي. صوفي گفت: چرا به من خبر ندادي, حالا آن‌ها همه رفته اند من از چه كسي شكايت كنم؟ خرم را خورده‌اند و رفته‌اند!
خادم گفت: به خدا قسم, چند بار آمدم تو را خبر كنم. ديدم تو از همه شادتر هستي و بلندتر از همه مي‌خواندي خر برفت و خر برفت, خودت خبر داشتي و مي‌دانستي, من چه بگويم؟
صوفي گفت: آن غذا لذيذ بود و آن ترانه خوش و زيبا, مرا هم خوش مي‌آمد.
آن صوفي از طمع و حرص به تقليد گرفتار شد و حرص عقل او را كور كرد.


گفت آن را جمله می‌گفتند خوش
مر مرا هم ذوق آمد گفتنش

مر مرا تقلیدشان بر باد داد
که دو صد لعنت بر آن تقلید باد

خاصه تقلید چنین بی‌حاصلان
خشم ابراهیم با بر آفلان

مثنوی_معنوی

Читать полностью…

گلها

.
همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد
اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی

چه خوش است در فراقی همه عمر صبر کردن
به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی
#سعــــدی

Читать полностью…

گلها

هیچ اشکالی ندارد احساساتی
داشته باشیم که دیگران چیزی
از آن درک نکنند؛
هر کسی سفر خودش را می‌رود...

#جوجو_مویز

Читать полностью…

گلها

فیه ما فیه:
اکنون جهد میباید کرد
که در اندرون نوری حاصل کنی.
تا از این نار تشویشات خلاص یابی و ایمن شوی

فیه ما فیه

گویی درخت را درجنباند تا میوه فرود آید
وقتی باشد که به جنبانیدن میوه باز رود و فرو نیاید
همه چنان نباشد که بیاید
چاره نیست
الّا سکوت و تسلیم است
هر شجره در این صورت نیست
اینجا هیچ طریق دیگر نیست
الّا سکوت و تسلیم.


#شمس_تبریزی

Читать полностью…

گلها

يكی ديوانه‌ای آتش بر افروخت
در آن ھنگامه جان خويش را سوخت
ھمه خاكسترش را باد میبرد
وجودش را جھان از ياد میبرد

تو ھمچون آتشی ای عشق جانسوز
من آن ديوانه مرد آتش افروز
من آن ديوانه آتش پرستم
در اين آتش خوشم تا زنده ھستم.

#فریدون_مشیری

Читать полностью…

گلها

من هیچوقت احساس ناتوانی نمی‌ڪنم

مگر وقتی ڪه دلتنگ تو میشوم...

#نزارقبانی

Читать полностью…

گلها

.

ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی
سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی

دردمندان بلا زهر هلاهل دارند
قصد این قوم خطا باشد هان تا نکنی

رنج ما را که توان برد به یک گوشه چشم
شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی

دیده ما چو به امید تو دریاست چرا
به تفرج گذری بر لب دریا نکنی

نقل هر جور که از خلق کریمت کردند
قول صاحب غرضان است تو آن‌ها نکنی

بر تو گر جلوه کند شاهد ما ای زاهد
از خدا جز می و معشوق تمنا نکنی

حافظا سجده به ابروی چو محرابش بر
که دعایی ز سر صدق جز آن جا نکنی


#حضرت_حافظ

‌‌‌‌‌‎‌

Читать полностью…

گلها

🌿🍁



ای خُرَّم از فروغِ رُخَت لاله زارِ عمر
بازآ که ریخت بی گُلِ رویت بهارِ عمر

از دیده گر سرشک چو باران چِکَد رواست
کاندر غمت چو برق بِشُد روزگارِ عمر

این یک دو دَم که مهلتِ دیدار ممکن است
دریاب کارِ ما که نه پیداست کارِ عمر

تا کی مِی صَبوح و شِکرخوابِ بامداد
هشیار گَرد، هان که گذشت اختیارِ عمر

دی در گذار بود و نظر سویِ ما نکرد
بیچاره دل که هیچ ندید از گذارِ عمر



🌿🍁
حافظ شیرازی


.

Читать полностью…

گلها

مرغ ما دوش سراینده‌ی بستانی بود
داشت گلبانگی و معشوف گلستانی بود

دیده کز نعمت دیدار نبودش سپری
مگسی بود که مهمان سرخوانی بو

دست امید که یک بار نقابی نکشید
بود دور از سر و نزدیک به دامانی بود

آنکه از تشنگیش بود گذر بر ظلمات
تف نشان جگرش چشمه‌ی حیوانی بود

ریشه تفسیده‌ی گیاهی ز لب کوثر رست
که ز ابرش هوس قطره‌ی بارانی بود

خویش را ساخته آماده سد شعله خسی
گرم همصحبتی آتش سوزانی بود

بود وحشی که ز رخسار تو شد قافیه سنج
یا نواساز گلی مرغ خوش الحانی بود

وحشی‌_بافقی

Читать полностью…
Subscribe to a channel