1351
ساقیا باده بیاور که برانیم همه که بجز عشق تو از خویش برانیم همه #مولانا https://t.me/goolfs
انسانی که هدفش
خدمت به خداست،
ممکن است انسان خوبی باشد،
اما انسانی که هدفش
خدمت به انسان باشد،
حتما انسان خوبی است.
زکریای رازی
زمين بهشت مى شود،
روزى كه مردم بفهمند
هيچ چيز عيب نيست جز،
قضاوت و مسخره كردن ديگران،
هيچ چيز گناه نيست
جز حق مردم،
هيچ چيز ثواب نيست
جز خدمت به ديگران،
هيچ كس اسطوره نيست
الا در مهربانى و انسانيت،
هيچ دينى با ارزش تر از انسانيت نيست،
هيچ چيز جاودانه نمى ماند جز عشق
هيچ چيز ماندگار نيست جز خوبى
#پائولو_کوئیلو
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار
کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد
بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم
شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد
ای عروس هنر از بخت شکایت منما
حجله حسن بیارای که داماد آمد
دلفریبان نباتی همه زیور بستند
دلبر ماست که با حسن خداداد آمد
زیر بارند درختان که تعلق دارند
ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان
تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد
#حافظ
جز دیدن روی تو مرا ،رایِ دگر نیست
جز وصل توأم ،هیچ تمنای دگر نیست
این چشم جهان بین مرا، در همه عالم
جز بر سر کوی تو ،تماشای دگر نیست
وین جانِ منِ سوخته را ،جز سر زلفت
اندر همه گیتی ،سر سودای دگر نیست
یک لحظه غمت از دل من ،مینشود دور
گویی که غمت را جز ازین ،رایِ دگر نیست
هستند تو را جمله جهان، واله و شیدا
لیکن چو مَنَت ،واله و شیدای دگر نیست..
#عراقی
در همه عمرم
من عاشق دوست داشتن عشق بوده ام
و به هر مقدار از آن که رسیده ام
هرگز نگفته ام
که مرا بس است.
ابن عربی
حتی اگر نقطه ها مدام عوض شوند، کل همان است.
به جای دزدی که از این دنیا می رود، دزدی دیگر به دنیا می آید.
جای هر انسان درستکاری را انسانی درستکار می گیرد.
کل هیچگاه دچار خلل نمی شود، همه چیز سرجایش می ماند، در مرکزش.
هیچ چیز هم از امروز تا فردا به یک شکل نمی ماند، تغییر می کند.
به جای هر صوفی ای که می میرد، صوفی ای دیگر می زاید.
شمس تبریزی
همهی انسانها اشتباه میکنند.
چیزی که شخصیت ما را میسازد ، اشتباهات ما نیست ، بلکه نحوهی برخوردمان با آن اشتباهات و درس گرفتن از آنها ، به جای توجیهتراشی است.
#ما_تمامش_میکنیم
#کالین_هوور
شب دوشم جمالی در نظر بود
کزو هر ذره خورشید دگر بود
تأمل در رخش چندانکه کردم
ملاحت از ملاحت، بیشتر بود
سحر آشفته دیدم شام زلفش
عجب شامی؟ که بر روی سحر بود
مگر دوشینه شب بر بام بودی
که بحر و بر پر از شمس و قمر بود
نشستم تا کمر در خون دیده
ز موئی که پریشان تا کمر بود
ندیدم مادری خورشید زاید
تو را مادر مگر خورشید گر بود
چنان اندیشهٔ حسنش کند کس
که از اندیشه بسیاری به در بود
تهی میخانه کرد و در خمار است
رضی کز بوی می زیر و زبر بود
رضیالدین آرتیمانی
ز خواب ناز هستی غافلم لیک اینقدر دانم
که هر کس می برد نام تو من بیدار می گردم
#بیدل_دهلوی
باید خودت را از شر مردمانی که
فکر میکنند با قصد و نیت خیر مدام نصیحتت میکنند حفظ کنی!!
این خیرین مداخله گر!
مدام نصیحتت میکنند
که این باش و آن باش!
با گوش دادن به آنها
به خودت آسیب نزن،
تو فقط باید به قلبت گوش دهی!
تنها معلمت قلبت است،
در سفر واقعی زندگی،
معلم حقیقی تو،
شهود توست.
#اشو
باده در لعل لب یار نماید خود را
آب در گوهر شهوار نماید خود را
در پریخانهٔ خم جوش دگر دارد می
سیل در سینهٔ کهسار نماید خود را
در حجاب است ز بیرغبتی ما دلدار
ورنه یوسف به خریدار نماید خود را
محو در نور شود هر دو جهان چون جوهر
اگر آن آینه رخسار نماید خود را
دل چو بیرون رود از جسم تماشا دارد
بی صدف، گوهر شهوار نماید خود را
دل روشن چه پر و بال گشاید در جسم؟
بحر در قطره چه مقدار نماید خود را؟
تا تو از نام و نشان پاک نیایی بیرون
چه خیال است که دلدار نماید خود را؟
هوشمندی که به هنگامهٔ مستان افتد
مصلحت نیست که هشیار نماید خود را
در غریبی همه کس می شود انگشت نما
هر گلی بر سر دستار نماید خود را
می کند دعوی بینش همه کس زیر فلک
هر شراری به شب تار نماید خود را
هست تا زیر فلک، جوهر دل پوشیده است
تیغ چون در ته زنگار نماید خود را؟
جای رحم است بر آن چشم غلط بین کز جهل
خوابها بیند و بیدار نماید خود را
در سفر زود خجالت کشد از دعوی خویش
در وطن هر که سبکبار نماید خود را
چه کند با دل بیدرد، کلام صائب؟
این نمک در دل افگار نماید خود را
#صائب_تبریزی
.
ز خورشید یک جو چو ظاهر شود
بروبد ز گردون ره کهکشان
خمش کن خمش کن که در خامشی است
هزاران زبان و هزاران بیان
مولانای_جان
زاهد ظاهرپرست
از حال ما آگاه نیست
در حق ما هر چه گوید
جای هیچ اکراه نیست...
حافظ
•
گفتم ای یار مکن با دل عاشق بازی
گفت حق است که با آتش ما دم سازی
گفتم این عدل نباشد که دلم ریش شود
گفت این سادگی توست که دل میبازی
گفتم آخر تو بگو عدل خداوند کجاست؟
گفت آنجاست که تو در ره خود سر بازی
گفتم این عشق نباشد که پرستم خود را
گفت پس جان بده، چون کردهای آتش بازی
#مولانا
.
ای چراغ دل تاریکم ! از این خانه مرو !
آشنای تو منم، بر در بیگانه مرو !
شمع من باش و بمان! نور ز تو، اشک ز من
جان فشانه تو منم، در بر پروانه مرو !
سوختی جان مرا، آه مکن ! اشک مریز !
از بر عاشق دلداده، غریبانه مرو !
قصه خواهی شد و از یاد جهان خواهی رفت
قهر بیهوده مکن! در دل افسانه مرو !
در کلبه ی من، مهر تویی! ماه تویی !
ای چراغ شب تاریکم، از این خانه مرو !
معینی_کرمانشاهی
سر بلند باش که فرزند خداوند هستی.
چه چیزی برای هراسیدن داری؟
مهم نیست که چه میآید،
باور کن که پروردگارت آن را به سویت میفرستد،
و باید بر چالش ها چیره شوی.
#پاراماهانسا_یوگاناندا
زمين بهشت مى شود،
روزى كه مردم بفهمند
هيچ چيز عيب نيست جز،
قضاوت و مسخره كردن ديگران،
هيچ چيز گناه نيست
جز حق مردم،
هيچ چيز ثواب نيست
جز خدمت به ديگران،
هيچ كس اسطوره نيست
الا در مهربانى و انسانيت،
هيچ دينى با ارزش تر از انسانيت نيست،
هيچ چيز جاودانه نمى ماند جز عشق
هيچ چيز ماندگار نيست جز خوبى
#پائولو_کوئیلو
ای دوای درد بی درمان ما
وی شفای علت نُقصان ما
آتشی از عشق خود در ما زدی
تا بسوزی هم دل و هم جان ما
آتشی خوشتر زآب زندگی
کان بُوَد هم جان و هم ایمان ما
صدهزار احسنت ای آتش فروز
خوش بسوزان مِنتَت برجان ما...
#فیض_کاشانی
اجل به کشتن من قصد داشت، عشقت گفت
که این وظیفه از آن من است فرما تو
سیف فرغانی
یک روز ز بند عالم آزاد نی ام
یک دم زدن از وجود خود شاد نی ام
شاگردی روزگار کردم بسیار
در کار جهان هنوز استاد نی ام
خیام
آن ماه دوهفته در نقابست
یا حوری دست در خضابست
وان وسمه بر ابروان دلبند
یا قوس قزح بر آفتابست
سیلاب ز سر گذشت یارا
ز اندازه به درمبر جفا را
بازآی که از غم تو ما را
چشمی و هزار چشمه آبست
تندی و جفا و زشتخویی
هر چند که میکنی نکویی
فرمان برمت به هر چه گویی
جان بر لب و چشم بر خطابست
ای روی تو از بهشت بابی
دل بر نمک لبت کبابی
گفتم بزنم بر آتش آبی
وین آتش دل نه جای آبست
صبر از تو کسی نیاورد تاب
چشمم ز غمت نمیبرد خواب
شک نیست که بر ممر سیلاب
چندان که بنا کنی خرابست
ای شهره شهر و فتنه خیل
فی منظرک النهار و اللیل
هر کو نکند به صورتت میل
در صورت آدمی دوابست
ای داروی دلپذیر دردم
اقرار به بندگیت کردم
دانی که من از تو برنگردم
چندان که خطا کنی صوابست
گر چه تو امیر و ما اسیریم
گر چه تو بزرگ و ما حقیریم
گر چه تو غنی و ما فقیریم
دلداری دوستان ثوابست
ای سرو روان و گلبن نو
مه پیکر آفتاب پرتو
بستان و بده بگوی و بشنو
شبهای چنین نه وقت خوابست
امشب شب خلوتست تا روز
ای طالع سعد و بخت فیروز
شمعی به میان ما برافروز
یا شمع مکن که ماهتابست
ساقی قدحی قلندری وار
درده به معاشران هشیار
دیوانه به حال خویش بگذار
کاین مستی ما نه از شرابست
بادست غرور زندگانی
برقست لوامع جوانی
دریاب دمی که میتوانی
بشتاب که عمر در شتابست
این گرسنه گرگ بی ترحم
خود سیر نمیشود ز مردم
ابنای زمان مثال گندم
وین دور فلک چو آسیابست
سعدی تو نه مرد وصل اویی
تا لاف زنی و قرب جویی
ای تشنه به خیره چند پویی
کاین ره که تو میروی سرابست
سعدی
دیده شود حال من ار
چشم شود گوش شما
#غزل_مولانا
اگر حقیقت را به جای شنیدن, ببینید, حال من را درک خواهید کرد.
شب و روزی به پایان گر تو را در وصل یار آید
غنیمت دان که بی ما و تو بس لیل و نهار آید
شتابت چیست ای جان از تنم خواهی برون رفتن
دمی از جسم من بیرون مرو شاید که یار آید
تو ای سرو روان تا از کنارم بیسبب رفتی
شب و روز از دو چشمم اشک حسرت در کنار آید
شدم دور از دیار یار و شد عمری که سوی من
نه مکتوبی ز یار آید نه پیکی زان دیار آید
ازو هاتف به این امید دل خوش کردم و مردم
که شاید گاهگاهی بعد مرگم بر مزار آید
هاتف اصفهانی
در عشق تو پای کس ندارد جز من
در شوره کسی تخم نکارد جز من
با دشمن و با دوست بدت می گویم
تا هیچ کَسَت دوست ندارد جز
عنصری
زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا
چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا
از آن آب حیاتست که ما چرخ زنانیم
نه از کف و نه از نای نه دفهاست خدایا
#مولانای_جان
.
چیزی مگو که گنج نهانی خریده ام
جان داده ام ولیک جهانی خریده ام
رویم چو زرگر است از او این سخن شنو
دادم قراضه زر و کانی خریده ام
از چشم ترک دوست چه تیری که خورده ام
وز طاق ابروش چه کمانی خریده ام
با خلق بسته بسته بگویم من این حدیث
با کس نگویم این ز فلانی خریده ام
هر چند بی زبان شده بودم چو ماهیی
دیدم شکرلبی و زبانی خریده ام
ناگاه چون درخت برستم میان باغ
زان باغ بی نشانه نشانی خریده ام
گفتم میان باغ خود آن را میانه نیست
لیک از میان نیست میانی خریده ام
کردم قران به مفخر تبریز شمس دین
بیرون ز هر دو قرن قرانی خریده ام
#مولانا
تا در کفِ نیستی عنانم دادند
از کشمکشِ جهان امانم دادند
چون شمع، سراغِ عافیت میجستم
زیر قدم خویش نشانم دادند...
بیدل_دهلوی
.
میخرامد غزلی تازه در اندیشهی ما
شاید آهوی تو رد میشود از بیشهی ما
دانهی سرخ اناریم و نگه داشتهاند
دل چون سنگ تو را در دل چون شیشهی ما
اگر از کشتهی خود نام و نشان میپرسی
عاشقی شیوه ما بود و جنون پیشهی ما
سرنوشت تو هم ای عشق فراموشی بود
حک نمیکرد اگر نام تو را تیشهی ما
ما دو سرویم در آغوش هم افتاده به خاک
چشم بگشا که گره خورده به هم ریشهی ما ...!
فاضل_نظری
بے عشق عبور از دل طوفان نتوان ڪرد
بے یار سفر از غم و باران نتوان ڪرد
در معرڪه عشق نیاز است به مردی
رندانه گذر از دل خوبان نتوان ڪرد
#مولانا
آسان است برای من
که خیابانها را تاکنم و در چمدانی بگذارم
که صدای باران را به جز تو کسی نشنود.
آسان است به درخت انار بگویم
انارش را خود به خانهی من آورد.
آسان است آفتاب را
سه شبانه روز بیآبودانه رها کنم
و روز ضعیف شده را بببنم
که عصازنان از آسمان خزر بالا میرود.
آسان است که چَهچَه گنجشک را ببافم
و پیراهن خوابت کنم.
آسان است برای من
به شهاب نومید فرمان دهم
که به نقطهی اولش برگردد.
برای من آسان است
به نرمی ابرها سخن بگویم
و دل صخره را بشکافم.
اما
آسان نیست که معنی مرگ را بدانم
وقتی تو به زندگی آری گفتهای.
#شمس_لنگرودی