1351
ساقیا باده بیاور که برانیم همه که بجز عشق تو از خویش برانیم همه #مولانا https://t.me/goolfs
گفتا بدلربائی
ما را چگونه دیدی
گفتم چو خرمنی_گل
در بزم دلربائی
گفتا من آن ترنجم
کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی
لیکن بدست نائی
گفتا چرا چو ذره
با مهر عشق بازی
گفتم از آنکه هستم
سرگشتهئی هوائی
گفتا بگو که خواجو
در چشم ما چه بیند
گفتم حدیث مستان
سری بود خدائی . . .!
#خواجوی_کرمانی
گــهی بر یاد آن گل میشدم مست
گــهی چون سرو بر سر میزدم دست
خیالم آنکه گـــوئی ناگهـــانی
بود کز وصـــل او یابم نشـــانی
در این حســرت ز حد بگذشت سوزم
در این ســـودا به پایان رفت روزم
شب آمد باز دل بر غم نهــــادم
زمام دل به دست غصـــــه دادم
#عبید_زاکانی
.
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد!
شاعر: حزین لاهیجی
خواننده: علیرضا افتخاری..🕊
شعلهے شوق تو آتش در دلم چون شمع زد
خواستم پروانهوش این شعلہ را افزون ڪنم
#اهلی_شیرازے
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
سر تسلیم من و خشت در میکدهها
مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
حافظا روز اجل گر به کف آری جامی
یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت
حافظ
بر سَر ِ آنم که گر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه سَر آید
خلوت ِ دل نیست جای صحبت ِ اضداد
دیو چو بیرون رَود فرشته درآید
صحبت ِ حکام، ظلمت ِ شب ِ یلداست
نور ز خورشید جوی، بو که برآید
بر در ِ ارباب ِ بیمروت ِ دنیا
چند نشینی که خواجه کِی به درآید
تَرک ِ گدایی مکن که گنج بیابی
از نظر ِ رهرُوی که در گذر آید
صالح و طالح متاع ِ خویش نمودند
تا که قبول افتد و که در نظر آید
بلبل ِ عاشق! تو عمر خواه که آخر
باغ شود سبز و شاخ ِ گل به بر آید
غفلت ِ حافظ در این سراچه عجب نیست
هر که به میخانه رفت بیخبر آید،،،🍃
#حضرت_حافظ
چون خانه را ستونبهستون موریانه خورد
آیا برای همت تعمیر دیر نیست؟
#فاضل_نظری
📕نیست
.
بنده عشق تو در عشق کجا سرد شود
چون صلاح دل و دین آتش سوزان باشد
تو رضای دل او جو اگرت دل باید
دل او چون طلبد آنک گران جان باشد
ای بس ایمان که شود کفر چو با او نبود
ای بسی کفر که از دولتش ایمان باشد
گلخنی را چو ببینی به دل و روی سیاه
هر چه از کان گهر گوید بهتان باشد
حضرت مولانا
.
گر یار زند بر دف و صد غصه براند
من نیز غزل گویم و تا یار بخواند...
چرخی بزنم ، هو بکشم با دم سازش
صد باده بیارم که در آن حال بماند...
زیرا که خدا در دف و این ساز دلارام
یک راز نهان کرده که دیوانه بداند ...
مولانا
.
سحرم دولت بيدار به بالين آمد
گفت برخيز که آن خسرو شيرين آمد
قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام
تا ببينی که نگارت به چه آيين آمد
مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای
که ز صحرای ختن آهوی مشکين آمد
گريه آبی به رخ سوختگان بازآورد
ناله فريادرس عاشق مسکين آمد
مرغ دل باز هوادار کمان ابرويست
ای کبوتر نگران باش که شاهين آمد
ساقيا می بده و غم مخور از دشمن و دوست
که به کام دل ما آن بشد و اين آمد
رسم بدعهدی ايام چو ديد ابر بهار
گريهاش بر سمن و سنبل و نسرين آمد
چون صبا گفته حافظ بشنيد از بلبل
عنبرافشان به تماشای رياحين آمد
#حافظ
چمن جز عشق تو کاری ندارد
وگر دارد چو من باری ندارد
چه بیذوقست آن کش عشق نبود
چه مردهست آن که او یاری ندارد
به غیر قوت تن قوتی ننوشد
بجز دنیا سمن زاری ندارد
هر آنک ترک خر گوید ز مستی
غم پالان و افساری ندارد
ز خر رست و روان شد پابرهنه
به گلزاری که آن خاری ندارد
چه غم دارد که خر رفت و رسن برد
بر او خر چو مقداری ندارد
مشو غره به ازرق پوش گردون
که اندر زیر ایزاری ندارد
درافکن فتنه دیگر در این شهر
که دور عشق هنجاری ندارد
بدران پردهها را زانک عاشق
ز بیشرمی غم و عاری ندارد
بزن آتش در این گفت و در آن کس
که در گفت تو اقراری ندارد
دیوان شمس
عمر ، به خوشنودیِ دلها ، گذار ،
تا ز تو خوشنود بُوَد کردگار ،
سایهٔ خورشیدسواران ، طلب ،
رنجِ خود و ، راحتِ یاران ، طلب ،
دَردسِتانی کن و ، درماندِهی ،
تات ، رسانند به فرماندِهی ،
#تات = تا تو را
هرکه به نیکی عمل آغاز کرد ،
نیکیِ او ، روی بِدو باز کرد ،
#نظامی
ای دوست : قومی از فلاسفه و متکلمان خود را عارف خوانند . پندارند از راه هذیان کسی به معرفت رسد. حاشا و کلا .
هوا پرستان را کجا رسد که حدیث مردانِ راه خدا ی کنند.
جوانمردا ، تا تو باشی و نفْسِ تو باشد ، راه نیست به خدای تعالی . و چون خدمت بسیار کنی باشد که تو را معرفتی دست دهد.
آنکس که هنوز از خلق خدای ترسد و از خدای نترسد ،آنکس به نزدیک اهل طریقت کافر است
عین القضات همدانی
ترا دانش و دین رهاند درست
در رستگاری ببایدت جست
وگر دل نخواهی که باشد نژند
نخواهی که دایم بوی مستمند
به گفتار پیغمبرت راه جوی
دل از تیرگیها بدین آب شوی
چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی
خداوند امر و خداوند نهی
که خورشید بعد از رسولان مه
نتابید بر کس ز بوبکر به
عمر کرد اسلام را آشکار
بیاراست گیتی چو باغ بهار
پس از هر دوان بود عثمان گزین
خداوند شرم و خداوند دین
چهارم علی بود جفت بتول
که او را به خوبی ستاید رسول
که من شهر علمم علیم در ست
درست این سخن قول پیغمبرست
گواهی دهم کاین سخنها ز اوست
تو گویی دو گوشم پرآواز اوست
علی را چنین گفت و دیگر همین
کزیشان قوی شد به هر گونه دین
نبی آفتاب و صحابان چو ماه
به هم بستهٔ یکدگر راست راه
منم بندهٔ اهل بیت نبی
ستایندهٔ خاک و پای وصی
حکیم این جهان را چو دریا نهاد
برانگیخته موج ازو تندباد
چو هفتاد کشتی برو ساخته
همه بادبانها برافراخته
یکی پهن کشتی بسان عروس
بیاراسته همچو چشم خروس
محمد بدو اندرون با علی
همان اهل بیت نبی و ولی
خردمند کز دور دریا بدید
کرانه نه پیدا و بن ناپدید
بدانست کو موج خواهد زدن
کس از غرق بیرون نخواهد شدن
به دل گفت اگر با نبی و وصی
شوم غرقه دارم دو یار وفی
همانا که باشد مرا دستگیر
خداوند تاج و لوا و سریر
خداوند جوی می و انگبین
همان چشمهٔ شیر و ماء معین
اگر چشم داری به دیگر سرای
به نزد نبی و علی گیر جای
گرت زین بد آید گناه منست
چنین است و این دین و راه منست
برین زادم و هم برین بگذرم
چنان دان که خاک پی حیدرم
دلت گر به راه خطا مایلست
ترا دشمن اندر جهان خود دلست
نباشد جز از بیپدر دشمنش
که یزدان به آتش بسوزد تنش
هر آنکس که در جانش بغض علیست
ازو زارتر در جهان زار کیست
نگر تا نداری به بازی جهان
نه برگردی از نیک پی همرهان
همه نیکی ات باید آغاز کرد....
#حکیم_ابوالقاسم_فردوسی
.
هله نومید نباشی که تو را یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند؟
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا
ز پس صبر، تو را او به سر صدر نشاند
و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند
#مولانا از ۷۶۵
.
صبحدم خاکی به صحرا برد باد از کوی دوست
بوستان در عنبر سارا گرفت از بوی دوست
دوست گر با ما بسازد دولتی باشد عظیم
ور نسازد میبباید ساختن با خوی دوست
گر قبولم میکند مملوک خود میپرورد
ور براند پنجه نتوان کرد با بازوی دوست
هر که را خاطر به روی دوست رغبت میکند
بس پریشانی بباید بردنش چون موی دوست
دیگران را عید اگر فرداست ما را این دمست
روزه داران ماه نو بینند و ما ابروی دوست
هر کسی بی خویشتن جولان عشقی میکند
تا به چوگان که در خواهد فتادن گوی دوست
دشمنم را بد نمیخواهم که آن بدبخت را
این عقوبت بس که بیند دوست همزانوی دوست
هر کسی را دل به صحرایی و باغی میرود
هر کس از سویی به دررفتند و عاشق سوی دوست
کاش باری باغ و بستان را که تحسین میکنند
بلبلی بودی چو سعدی یا گلی چون روی دوست
#سعدی...🕊🌿┄
.
چشم رضا و مرحمت بر همه باز میکنی
نوبت ما که میشود این همه ناز میکنی
ای که نیآزمودهای صورت حال بیدلان
عشق حقیقی است اگر حمل مجاز میکنی
ای که نصیحتم کنی «کز پی او دگر مرو»
در نظر سبکتکین عیب ایاز میکنی
پیش نماز بگذرد سرو روان و گویدم
«قبلهٔ اهل دل منم، سهو، نماز میکنی»
دی به امید گفتمش «داعی دولت توام»
گفت «دعا به خود بکن گر به نیاز میکنی»
گفتم «اگر لبت گزم، مِی خورم و شکر مزم»
گفت «خوری اگر پزم، قصه دراز میکنی»
سعدیِ خویش خوانیام پس به جفا برانیام
سفره اگر نمینهی در به چه باز میکنی؟
#سعدی🌹
.
نفسِ بادِ صبا مُشکفشان خواهد شد
عالَمِ پیر دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جامِ عقیقی به سمن خواهد داد
چشمِ نرگس به شقایق نگران خواهد شد
این تَطاول که کشید از غمِ هجران بلبل
تا سراپرده ی گل نعرهزنان خواهد شد
گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر
مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد
ای دل ار عشرتِ امروز به فردا فکنی
مایه ی نقدِ بقا را که ضَمان خواهد شد؟
ماه شعبان مَنِه از دست قدح، کاین خورشید
از نظر تا شبِ عیدِ رمضان خواهد شد
گل عزیز است غنیمت شِمُریدَش صحبت
که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد
مطربا مجلسِ انس است غزل خوان و سرود
چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد؟
حافظ از بهر تو آمد سویِ اقلیمِ وجود
قدمی نِه به وداعش که روان خواهد شد
#حافظ
ای از ورای پردهها تاب تو تابستان ما
ما را چو تابستان ببر دل گرم تا بستان ما
ای چشم جان را توتیا آخر کجا رفتی بیا
تا آب رحمت برزند از صحن آتشدان ما
تا سبزه گردد شورهها تا روضه گردد گورها
انگور گردد غورهها تا پخته گردد نان ما
ای آفتاب جان و دل ای آفتاب از تو خجل
آخر ببین کاین آب و گل چون بست گِردِ جان ما
شد خارها گلزارها از عشق رویت بارها
تا صد هزار اقرارها افکند در ایمان ما
ای صورتِ عشق ابد خوش رو نمودی در جسد
تا ره بری سوی اَحد جان را از این زندان ما
در دودِ غم بگشا طرب روزی نما از عین شب
روزی غریب و بوالعجب ای صبح نورافشان ما...
#مولانا
اگرچه یاد ندارم که دفعهی چندم
مرا شکستی و... آه از نگاه این مردم!
به گیسوان پریشان خود نگاه بکن
که شرح حال من است این کلاف سردرگم!
حکایت منِ دور از تو مانده، اینگونهست:
خمار و خستهام و نیست قطرهای در خُم!
همیشه عطر تو بیتاب کرده جانم را
چنان که باد بپیچد به خوشهی گندم
به سر هوای تو دارم، خدا گواه من است
اگر رسیده نمازم به رکعت پنجم!
#حسین_دهلوی
«با تو بیقرار و بیتو بیقرار وای از آن دمی که بیخبر زِ من برکشی تو رختِ خویش از این دیار»
فروغ فرخزاد
اگر بی پرده در بازار مصر آیی زلیخا را
تماشای تو از یوسف خریدن باز میدارد
#صائب_تبریزی🌷
این دشت یک قلم ز غبار نفس پُر است
حسرت کشیده است به هر سو طناب صبح
#بیدل_دهلوی
⚡️💠اگه توهم آخرشبا موزیکگوش میدی این چنلا لازمت میشه🪐🎼
Link 🔰📥✅
/channel/addlist/LSzW6YLqKGplNzI0
❤️ Rapi ریمیکس 🔙🔙
🖤 Gang ریمیکس 🔙🔙
🖤 pop ریمیکس 🔙🔙
🖤 Dep ریمیکس 🔙🔙
آهنگایی که تو اینستا دنبالشی👆🎻🎼🎸👆
🔹مدیریت:🆔💞
@Asalliiiiiim
@rogi_57
من ، قبلهٔ جانهااَم ،،، من کعبهٔ دلهااَم ،
من مسجدِ آن عرشم ،،، نی مسجدِ آدینه ،
من ، آینهٔ صافم ،،، نی آینهٔ تیره ،
من ، سینهٔ سینااَم ،،، نی سینهٔ پُرکینه ،
من ، مستِ ابد باشم ،،، نی مست ، ز باغ و رز ،
من ، لقمهٔ جان نوشم ،،، نی لقمهٔ ترخینه ،
#مولانا
جان و دل ایثار جانان کرده ایم
عمر و سر در کار ایشان کرده ایم
جان فدا کردیم در میدان عشق
این کرم چون شیر مردان کرده ایم
جرعهٔ می را به عالم داده ایم
قیمت می نیک ارزان کرده ایم
جمع بنشستیم در گلزار عشق
سنبل زلفی پریشان کرده ایم
از برای گنج عشقش کنج دل
چون سرای خویش ویران کرده ایم
از سر ذوق این سخن را گفته ایم
ذوق در عالم فراوان کرده ایم
نعمت الله را به بزم آورده ایم
دعوتی از بهر مهمان کرده ایم
حضرت شاه نعمتالله ولی
📕داستان جالب از #مثنوی_معنوی
مرد عرب سگی داشت که در حال مردن بود. او در میان راه نشسته بود و برای سگش گریه می کرد. گدایی از آنجا می گذشت، از مرد عرب پرسید: چرا گریه می کنی ؟
عرب گفت: این سگ وفادارم پیش چشمم جان می دهد. این سگ روزها برایم شکار میکرد و شبها نگهبانم بود و دزدان را فراری میداد.
گدا پرسید: بیماری سگ چیست، آیا زخم دارد؟
عرب گفت: نه از گرسنگی میمیرد!
گدا گفت: صبر کن، خدا به صابران پاداش میدهد، گدا ناگهان یک کیسه پُر در دست مرد عرب دید. پرسید: در این کیسه چه داری؟
عرب گفت: نان و غذا برای خوردن.
گدا گفت: چرا به سگ نمیدهی تا از مرگ نجات پیدا کند؟
عرب گفت: نان ها را از سگم بیشتر دوست دارم. برای نان و غذا باید پول بدهم، ولی اشک مفت و مجانیست. برای سگم هر چه بخواهد گریه میکنم!
گدا گفت: خاک بر سرت، اشک خون دل است و به قیمت غم به آب زلال تبدیل شده، ارزش اشک از نان بیشتر است. نان از خاک است ولی اشک از خون دل!
حکایت کنند که ذو النون مصری مردی را دید که ظاهری شوریده داشت گفت دلم او را میخواست و بولایت وی گواهی میداد، اما نفس من او را مینخواست و مینپذیرفت، ساعتی درین اندیشه بودم میان خواست دل و ردّ نفس. آخر آن جوانمرد بمن نگرست یا ذو النون الدّر وراء الصدف، گفت صدف انسانیّت را چه بینی؟ آن در بین که در درون صدف است آری چنین است و لکن میدان که نه در هر صدفی درو گوهر بود، چنانک نه در هر شاخی میوه و ثمر بود، نه در هر چاهی یوسف دلبر بود، نه بر هر کوهی موسی انور بود، نه در هر غاری احمد پیغامبر بود، نه در هر دلی یاد دوست مهربان بود، نه در هر جانی مهر جانان بود، دلی که درو یاد اللَّه بود در کنف رعایت و در خدد حمایت معصوم بود، جانی که درو مهر جانان بود در بحر عیان غرقه نور بود، اینست که آن عزیز روزگار گفت قلوب المشتاقین منوّرة بنور اللَّه
کشف الاسرار