1351
ساقیا باده بیاور که برانیم همه که بجز عشق تو از خویش برانیم همه #مولانا https://t.me/goolfs
نِگَرید که به چشم حقارت در کس ننگرید؛ که دوستان او پوشیده باشند.
#طبقات_الصوفیه
خواجه عبدالله انصاری
عشق را احکامی بسیار مختلف و متضاد است و هیچ یک از قوای انسان، احکام عشق را برنمی تابد، مگر این که بتواند همراه با احکام متضاد عشق، در تحول و دگرگونی مدام باشد.
و تنها قلب است که این توان را دارد.
#ابن_عربی
الهى، چون همه آنست كه تو خواهى، ازين مشتى خاك چه خواهى؟!
طغانشاه به خواجه گفت مرا هر روز نصيحتى فرماى يا كسى بفرست تا مرا نصيحت كند خواجه فرمود قدّس سرّه: اى دوست هر كه دنيا طلبد ترا نصيحت نكند و آنكه مولى طلبد با تو صحبت نكند.
وقتى طغانشاه به خدمت خواجه آمد و به قدم او درغلطيد و گفت: اى مقدّم طريقت و اى يگانۀ جهان حقيقت، خداى بر من رحمت كند؟ خواجه گفت: كند، و چنين گفت: جرم در دست كرم زبونست زيرا كه كرم قديم و جرم اكنونست. اى از يك قطره منى، در ترازوى قدرت چند منى؟ هان كه برو گمان بد نبرى كه از گمان خود برنخورى.
رسائل خواجه عبدالله انصاری
از بایزید پرسیدند که:
چرا در نماز دستها را به بالا میبرند؟
گفت: «سنتی است از سنّتهای رسول(ص)
اما تو در آن کوش که دل خویش را به سوی خدای برداری، که این بهتر است.»
(دفتر روشنایی، ترجمه استاد #شفیعی_کدکنی، نشر سخن، ۱۳۸۴، ص۱۵۰)
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم
به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم
به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم
نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم
به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم
ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم
حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم
جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم
می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان
مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم
هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن
و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم
#عالیجناب_سعدی
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب
گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب
خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب
ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست
خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب
مینماید عکس می در رنگ روی مه وشت
همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب
بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت
گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب
گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب
گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند
دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب
#حضرت_حافظ
خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم
کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
#حضرت_حافظ
عزیزان با عرض پوزش نت یازی نمیکنه پست ها جابجا ارسال میشه 🙏
Читать полностью…
چون می دانی همه ز خاک و آبیم
امروز همه اسیر خورد و خوابیم
در تو نرسیم اگر بسی بشتابیم
سرمایه تویی سود ز خود کی یابیم
#سنایی
- دیوان اشعار
- رباعیات
- رباعی شمارهٔ ۲۸۹
اے باد صبحدم خبر دلسِتان بگوی
وصف جمال آن بت نامهربان بگوی
بگذار مشڪ و بویِ سر زلف او بیار
یاد شڪر مڪن؛ سخنے زآن دهان بگوی
بستم بہ عشقِ مویِ میانش ڪمر چو مور
گر وقت بینے این سخن اندر میان بگوی
با بلبلانِ سوختهبالِ ضمیر من
پیغام آن دو طوطے شڪّرفِشان بگوی
دانم ڪہ باز بر سر ڪویش گذر ڪنی
گر بشنود حدیث منش در نهان بگوی
ڪاے دل ربودہ از بر من،حڪم از آن توست
گر نیز گوییم بہ مثل ترڪ جان بگوی
#سعـدی
اونجا که فاضل نظری میگه:
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیهای بند نشد...
راهی بزن که آهی ، بر ساز آن توان زد
شعری بخوان که با او ، رطل گران توان زد
بر آستان جانان ، گر سر توان نهادن
گلبانگ سربلندی ، بر آسمان توان زد
قد خمیده ما ، سهلت نماید اما
بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد
در خانقه نگنجد ، اسرار عشقبازی
جام می مغانه ، هم با مغان توان زد
درویش را نباشد ، برگ سرای سلطان
ماییم و کهنه دلقی ، کآتش در آن توان زد
اهل نظر دو عالم ، در یک نظر ببازند
عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد
گر دولت وصالت ، خواهد دری گشودن
سرها بدین تخیل ، بر آستان توان زد
عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است
چون جمع شد معانی ، گوی بیان توان زد
شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست
گر راه زن تو باشی ، صد کاروان توان زد
حافظ به حق قرآن ، کز شید و زرق بازآی
باشد که گوی عیشی در این جهان توان زد
#حضرت_حافظ
روزم از بیم رقیبان نیست ره در کوی او
شب روم، لیکن چه حاصل چون ببینم روی او؟
او به قتلم شاد و من غمگین، که گاه کشتنم
ناگه آزاری نبیند ساعد و بازوی او
دارد آن ابرو کمان پیوسته بر ابرو گره
از گره گویی بهم پیوسته شد ابروی او
من که در پهلوی او خود را نمیخواهم ز رشک
دیگری را چون توانم دید در پهلوی او؟
گرچه بس دورم، ولی هر جا که منزل میکنم
مینشینم رو به کوی یار و خاطر سوی او
ما چو از هر سو به خاک کویش آوردیم رو
بعد ازین روی نیاز ما و خاک کوی او
تا هلالی را فراقت چنگ بزم درد ساخت
نالهٔ دیگر برون میآید از هر موی او
#هلالی_جغتایی
اي درس عشقت هر شبم تا روز تکرار آمده
وي روز من بي روي تو همچون شب تار آمده
اي مه غلام روي تو گشته زحل هندوي تو
وي خور ز عکس روي تو چون ذره در کار آمده
اي در سرم سوداي تو جان و دلم شيداي تو
گردون به زير پاي تو چون خاک ره خوار آمده
جان بنده شد راي تورا روي دل آراي تو را
خاک کف پاي تو را چشمم به ديدار آمده
چون بر بساط دلبري شطرنج عشقم مي بري
گشتم ز جان و دل بري اي يار عيار آمده
تا نرد عشقت باختم شش را ز يک نشناختم
چون جان و دل درباختم هستم به زنهار آمده
اي جزع تو شکر فروش اي لعل تو گوهر فروش
اي زلف تو عنبر فروش از پيش عطار آمده
عطار
فضولی بغدادی گفته
ز بیم دشمنیام ایرقیب، ایمن باش!
که مِهر او به دلم، جای کینِ کَس، نگذاشت...
نظر بِزلف و خَط و خال نیست عاشقرا
تو واقِفی که سَر رشتهِ در کجا بند اَست
#زرکشِ_اِصفهانی
🕊
حضرت_حافظ
کِلکِ مشکین تو روزی که ز ما یاد کند
بِبَرَد اجرِ دو صد بنده که آزاد کند
قاصدِ منزلِ سِلمی که سلامت بادش
چه شود گر به سلامی دلِ ما شاد کند؟
امتحان کن که بَسی گنجِ مرادت بدهند
گر خرابی چو مرا، لطفِ تو آباد کند
یا رب اندر دلِ آن خسرو شیرین انداز
که به رحمت گذری بر سرِ فرهاد کند
شاه را بِهْ بُوَد از طاعتِ صدساله و زهد
قدرِ یک ساعته عمری که در او، داد کند
حالیا عشوهٔ نازِ تو ز بنیادم بُرد
تا دگرباره حکیمانه چه بنیاد کند
گوهرِ پاکِ تو از مِدْحَتِ ما مُستَغنیست
فکرِ مَشّاطِه چه با حُسنِ خداداد کند؟
ره نبردیم به مقصودِ خود اندر شیراز
خُرَّم آن روز که حافظ رَهِ بغداد کند.
خدا را حاضر ببینیم…
خدا بیامرزد کسی را که حکمی شنید و نیک فهم کرد؛
و به رستگاری خواندهشد و بدان رو آورد؛
و در پی راهنمایی افتاد و رهید…
و هم خدا را حاضر دید و از گناه ترسید!
#نهجالبلاغه #امام_علی علیهالسلام
.
.
اگر آزاده ای بگذار اسباب تجمل را
که بی برگی به سامان می کند کار توکل را
ز جمعیت دل صد پاره عاشق خطر دارد
کمر بستن برد از باغ بیرون دسته گل را
نفس در صحبت بی نسبت از من برنمی آید
حضور زاغ باشد سرمه آواز بلبل را
مرا ترساند از تیغ تغافل یار، ازین غافل
که صبر من کند دندانه شمشیر تغافل را
چنان از شرم زلفش آب شد در چشمه ها سنبل
که نتوان امتیاز از موج کردن زلف سنبل را
تواضع پیشه خود ساختم با خصم، تا دیدم
که شد سیلاب خاک راه با قد دو تا پل را
چنان کز تیغ خود کوه گران بر خود نمی لرزد
نسازد مضطرب جور فلک اهل تحمل را
ندارد حسن پنهان هیچ رازی صائب از عاشق
که دارد بلبل از بر سر به سر مجموعه گل را
#صائبتبریزی
چون دلبر من سبز خط و پسته دهان است
دل بر خط حکمش چو قلم بسته میان است
سرسبزی خطش همه سرسبزی خلق است
شور لب لعلش همه شیرینی جان است
نقاش که بنگاشت رخ او به تعجب
از غایت حسن رخش انگشت گزان است
#عطار_نیشابوری
🍁🌿
خیال آمدنت دیشبم به سر می زد
نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد
تمام شب به خیال تو رفت و می دیدم
که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد...
🍁🌿
#هوشنگ_ابتهاج
🍃🕊
ای زلف تو تکیه کرده بر گوش
ای جعد تو حلقه گشته بر دوش
ای کرده دلم ز عشق مفتون
وی کرده تنم ز هجر مدهوش
چون رزم کنی و بزم سازی
ای لاله رخ سمن بناگوش
گویند ترا مه قدح گیر
خوانند ترا بت زره پوش
گیرم که مرا شبی به خلوت
تا روز نگیری اندر آغوش
نیکو نبود که بی گناهی
یک باره مرا کنی فراموش
گیرم که سنایی از غمت مرد
باری سخنش به طبع بنیوش
بی روی تو بود دوش تا صبح
از نالهٔ او جهان پر از جوش
یارب شب کس مباد هرگز
زینگونه که او گذاشت شب دوش
✍سنایی
📙دیوان اشعار
📖غزلیات
📜 غزل شمارهٔ ۲۰۸
ســـــــــلام ودرودها سروران واساتید اهل قلم
بامداد سه شبتون به فروغ ومهر
روزتــــــــــــون پراز معجزه الهی
🍃🕊
شاد باشی
.
پرستو باشم و از دام این خاک
گشایم پَر به سوی بام افلاک
ز چشمانداز بی پایان گردون
درآویزم به دنیایی طربناک
پرستو باشم و از بام هستی
بخوانم نغمههای شوق و مستی
سرودی سر کنم با خاطری شاد
سرود عشق و آزادی پرستی..
#فریدون_مشیری
مجال خواب نمیباشدم ز دستِ خیال
درِ سرای نشاید بر آشنایان بست
در قفس طلبد هر کجا گرفتاریست
من از کمند تو تا زندهام نخواهم جست!
#سعدی
گر بُوَد عمر، به میخانه رَسَم بارِ دِگَر
بجز از خدمتِ رندان نکنم کارِ دِگَر
خُرَّم آن روز که با دیدهٔ گریان بِرَوَم
تا زنم آب درِ میکده یک بارِ دگر
معرفت نیست در این قوم خدا را سَبَبی
تا بَرَم گوهرِ خود را به خریدارِ دگر
یار اگر رفت و حقِ صحبتِ دیرین نشناخت
حاشَ لِلَّه که رَوَم من ز پِیِ یارِ دگر
گر مساعد شَوَدَم دایرهٔ چرخِ کبود
هم به دست آورمش باز به پرگارِ دگر
عافیت میطلبد خاطرم ار بگذارند
غمزهٔ شوخَش و آن طرهٔ طَرّارِ دگر
راز سربستهٔ ما بین که به دستان گفتند
هر زمان با دف و نی بر سرِ بازارِ دگر
هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت
کُنَدَم قصدِ دلِ ریش به آزارِ دگر
بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند در این بادیه بسیارِ دگر
#حافظ
.
چه دانستم که این سودا
مرا زین سان کند مجنون...
دلم را دوزخی سازد
دو چشمم را کند جیحون...
زند موجی بر آن کشتی
که تخته تخته بشکافد...
که هر تخته فرو ریزد
ز گردش های گوناگون...
#مولوی
حدیث عشق ز ما یادگار خواهد ماند
بنای شوق ز ما استوار خواهد ماند
کنون که کشتی ما در میان موج افتاد
سرشک دیده ز ما برکنار خواهد ماند
اساس عهد مودت که در ازل رفتست
میان ما و شما پایدار خواهد ماند
ز چهره هیچ نماند نشان ولی ما را
نشان چهره برین رهگذار خواهد ماند
ز روزگار جفا نامه ئی که عرض افتاد
مدام بر ورق روزگار خواهد ماند
شکنج زلف تو تا بیقرار خواهد گشت
درازی شب ما برقرار خواهد ماند
چنین که بر سر میدان عشق می نگرم
دل پیاده بدست سوار خواهد ماند
حدیث زلف و رخ دلکش تو خواهد بود
که بر صحیفهٔ لیل و نهار خواهد ماند
فراق نامهٔ خواجو و شرح قصهٔ شوق
میان زنده دلان یادگار خواهد ماند
#خواجوی_کرمانی