1351
ساقیا باده بیاور که برانیم همه که بجز عشق تو از خویش برانیم همه #مولانا https://t.me/goolfs
✨🌙
✨الهی...
⭐یاورمان باش
✨تامحتاج روزگار نباشیم
⭐همدممان باش
✨تا که تنهای روزگار نباشیم
⭐کنارمان بمان
✨تا که بی کس روزگار نباشیم
⭐وخدایمان باش
✨تا بنده این روزگار نباشیم
💫سلام شبتون خـوش
سرایی را که صاحب نیست
ویرانی است معمارش
دل بی عشق می گردد
خراب آهسته آهسته...
#صائب_تبریزی
.
از تو
ڪَذشتم
میروم از شهر تو...
با ڪـولهبارے از دلتنڪَی...
نمی دانم ڪـجا...!!
شاید به یڪـ آبادےِ خیلی دور....
ڪـاش دور شدنم
پایان دوست داشتنت باشد....
امااا
دلم جا مانده....!!
#باران_قیصری
.
عشق راهی نیست کان را منزلی پیدا شود
این نه دریایی است کاو را ساحلی پیدا شود
سالها باید چو مجنون پای در دامن کشید
تا ز دامانِ بیابان محملی پیدا شود
رتبهٔ گفتار ما و طوطی شیرین زبان
میشود معلوم اگر روشندلی پیدا شود
#صائب_تبریزی
.
یک جام با تو خوردن یک عمر میپرستی
یک روز با تو بودن، یک روزگار مستی
گفتی دهم شرابت از شیشهی محبت
پیمانهام ندادی، پیمان من شکستی...
فروغی بسطامی
ز اشتیاق تو جانم به لب رسید، بیا
نظر به حال دلم کن، ببین که: چون کردی؟
#جناب_عراقی
.
بیا که چشمه خورشید زیر سایه تست
هزار زهره تو داری بر آسمان سماع
سماع شکر تو گوید به صد زبان فصیح
یکی دو نکته بگویم من از زبان سماع
مولانا
#مقالات_شمس
سُبحانَ الله!
همه فدایِ آدمیاند
و آدمی فدایِ خویش!
اگر
به عرش روی،
هیچ سود نباشد
و اگر
بالای عرش روی
و اگر زیر هفت طبقهی زمین،
هیچ سود نباشد.
در ِدل
میباید که باز شود.
جان کندنِ
همهٔ انبیا و اولیا و اَصفيا
برای این بود، این میجُستند.
همهٔ عالَم
در یک کس است.
چون خود را دانست،
همه را دانست.
#شمس_الدین_محمد_تبریزی
کلامتان بی ثمر باز نخواهد گشت؛و آنچه را خواستید به جای خواهد آورد و برای آنچه آنرا فرستادیدکامران خواهد شد.
پس کلام خود را عوض کنیدتا جهان شما دگرگون شود،زیرا کلامتان جهانتان است.
فلورانس اسکاول شین
گریز از همیشه...
سحر که از تپش روح خواب لبریزم
بگیر دست مرا تا دوباره برخیزم
بگیر، تا غزل عاشقانۀ خود را
به دار عشق مسیحاییت بیاویزم
کنار پنجره میایستم، به لهجۀ شعر
برای خواهش گنجشک دانه میریزم
طلوع، سمت قفسهای شب چه دیدنی است
دمی که آتش ققنوس را برانگیزم
نسیم میوزد از شهر آرزو، یعنی
زمان آن شده تا از همیشه بگریزم
فرار از همۀ قصّههای تکراری
کجاست چلچله تا با دلش بیامیزم؟
تو ای حقیقت بیانتهای دور از دست
اجابتی کن و راهم ده، گرچه ناچیزم
تبر به ریشۀ شب میزند حکایت عشق
و من همیشه به سمت دلت سحرخیزم
#نجمه_زارع
#صبح_بخیر ┄
دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو
که هر بندی که بربندی بدرانم به جان تو
من آن دیوانه بندم که دیوان را همیبندم
زبان مرغ میدانم سلیمانم به جان تو
نخواهم عمر فانی را توی عمر عزیز من
نخواهم جان پرغم را توی جانم به جان تو
چو تو پنهان شوی از من همه تاریکی و کفرم
چو تو پیدا شوی بر من مسلمانم به جان تو
گر آبی خوردم از کوزه خیال تو در او دیدم
وگر یک دم زدم بیتو پشیمانم به جان تو
اگر بیتو بر افلاکم چو ابر تیره غمناکم
وگر بیتو به گلزارم به زندانم به جان تو
سماع گوش من نامت سماع هوش من جامت
عمارت کن مرا آخر که ویرانم به جان تو
درون صومعه و مسجد توی مقصودم ای مرشد
به هر سو رو بگردانی بگردانم به جان تو
سخن با عشق میگویم که او شیر و من آهویم
چه آهویم که شیران را نگهبانم به جان تو
ایا منکر درون جان مکن انکارها پنهان
که سر سرنبشتت را فروخوانم به جان تو
چه خویشی کرد آن بیچون عجب با این دل پرخون
که ببریدهست آن خویشی ز خویشانم به جان تو
تو عید جان قربانی و پیشت عاشقان قربان
بکش در مطبخ خویشم که قربانم به جان تو
ز عشق شمس تبریزی ز بیداری و شبخیزی
مثال ذره ى گردان پریشانم به جان تو
#مولانا
#دیوان_شمس ┄
خلاص بخش خدایا همه اسیران را
مگر کسی که اسیر کمند زیباییست
#سعدی
یارب، تو مرا مژدهی وصلی برسان
برهانم از این نوع و به اصلی برسان
تا چند از این فصل مکرر دیدن
بیرون ز چهار فصل، فصلی برسان!
#شیخ_بهایی
.
وقت ما از ساغر و مینا خوش است
وقت ساقی خوش که وقت ما خوش است
عشق می باید به هر صورت که هست
عاشقی با صورت دیبا خوش است
ناخوشیها از دل بی ذوق ماست
ذوق اگر باشد همه دنیا خوش است
مرد عشقی، خیمه بیرون زن زخود
در بهاران دامن صحرا خوش است
دامن صحرا چه گرد از دل برد؟
سیل گردآلود را دریا خوش است
سایه غماز را پامال کن
قطع راه بیخودی تنها خوش است
آن قدر کز ما تحمل خوشنماست
از نکویان ناز و استغنا خوش است
سر به صحرای جنونم داد عقل
دشمنی با مردم دانا خوش است
جامه گلگون بود برق جلال
عشق را با چشم خونپالا خوش است
تیره در پروا ندارد از گناه
زنگیان را وقت در شبها خوش است
ناز و تمکین حسن را زیبنده است
عشق چون سیلاب بی پروا خوش است
شکرلله صائب از اقبال عشق
ناخوشیهای جهان بر ما خوش است
#صائب_تبریزی
🍂🌺🍂
بهار می گذرد، خیز و دست دلبر گیر
به پای لاله او گل، دور عشرت از سر گیر
کنون که باد صبا، چنگ زد به دامن سرو
تو نیز دامن آن سرو نازپرور گیر
به رغم خاطر غم، همچو غنچه خندان باش
به شادی رخ گل، همچو لاله ساغر گیر
به یک دو جام، اگر در نیامد از پا عقل
ز دست یار پریچهره، جام دیگر گیر
نسیم از رخ گل، داد خویشتن بستانَد
تو نیز از لب معشوق، کام دل برگیر
ببوس از سر آن سرو سیمتن تا پای
به پای او چو رسی، این رویه از سر گیر
چو شرم چیره شود، باده را پیاپی زن
چو دوست مست شود، بوسه را مکرر گیر
دلا به پای امل راه خوشدلی بسپار
رهی به دست طرب بار غم ز دل، برگی
#رهی_معیری
عشّاق را حيات به جانست و جان تويی
جان را اگر حياتِ دگر هست آن تويی
هر جا مهیست پيش رُخت هست ناتمام
ماهِ تمامرویِ زمين و زمان تويی
يوسف اگر چه بود به خوبی عزيز مصر
حالا به مُلک ِ حُسن عزيز جهان تويی
گر صد هزار مِهر نمايند مهوشان
ايشان ستمگرند، همين مهربان تويی
گر دل ز درد خون شد و گر جان به لب رسيد
غم نيست، چون طبيب من ناتوان تويی
خيز، ای رقيب و جای سگش را به من گذار
من کيستم، اگر سگ اين آستان تويی؟
گر جان به باد داد هلالی از آن چه باک؟
جانی که هست در تن او جاودان تويی
#هلالی_جغتایی
گر با توام از تو جان دهم آدم را
از نور تو روشنی دهم عالم را
چون بی تو شوم قوت آنم نبود
کز سینه به کام دل برآرم دم را
#باباافضل_کاشانی
شور دیدارت اگر شعله به دلها بکشد
رود را از جگر کوه بـه دریا بکشد
گیسوان تو شبیه است به شب اما نه
شب که اینقدر نباید بــه درازا بکشد
خود شناسی قدم اول عاشق شدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد
عقل یک دل شده با عشق فقط میترسم
هم به حاشا بکشد هم به تماشا بکشد
یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری است
وای اگر کار من و عشق به فردا بکشد
زخمی کینهی من این تو و این سینهی من
من خودم خواستهام کار به اینجا بکشد
حال با پای خودت سر به بیابان بگذار
پیش از آنی که تو را عشق به صحرا بکشد
#فاضل_نظری
گویند که شب میرسد آخر به سپیده
ترس از گذر عمر در این مرحله دارم
گفتند که چون میگذرد هیچ غمی نیست
عمری ست که با میگذرد مسئله دارم ...
#جواد_الماسی
خزان هم با سرودِ برگ ریزان عالمی دارد
چه جای من که از سردی و خاموشی زمستانم!
سه تارِ مطرب شوقم؛ گسسته سیم جانسوزم
شبانِ وادیِ عشقم؛ شکسته نای نالانم...!
شهریار
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
#سعدی
.
یا رب آن آهوی مشکین به ختن باز رسان
وان سهی سرو خرامان به چمن باز رسان
برو ای طایرِ میمون همایون آثار
پیش عنقا سخن زاغ و زغن باز رسان…🌹
حافظ
نوش دارو نشأ ی علت نهد در جان ما
در خمار معجز افتد عیسی از درمان ما
آبروی شمع را بیهوده نتوان ریختن
صد شب یلداست در هر گوشه ی زندان ما
ما خجل اما سخن در صنعت مشاطه اشت
گر نمود کفر دارد شاهد ایمان ما
زخم ها برداشتیم و فتح ها کردیم، لیک
هرگز از خون کسی رنگین نشد میدان ما
چشم اگر باز است و گر پوشیده از هم نگسلد
آمد و رفت نظر در دیده ی حیران ما
نی ز عصمت پاک دامانیم کز ناموس و ننگ
می کند آلودگی پرهیز از دامان ما
معنی روشن برون می جوشدم عرفی ز دل
در سیاهی می نگنجد چشمه ی حیوان ما
#عرفی_شیرازی┄
🌿🍁
بتم از غمزه و ابرو، همه تیر و کمان سازد
به غمزه خون دل ریزد به ابرو کار جان سازد
چو در دام سر زلفش همه عالم گرفتار است
چرا مژگان کند ناوک چرا ابرو کمان سازد؟
خرابی ها کند چشمش که نتوان کرد در عالم
چه شاید گفت با مستی که خود را ناتوان سازد؟
دل و جان همه عالم فدای لعل نوشینش
که چون جام طرب نوشد دو عالم جرعهدان سازد
غلام آن نگارینم که از رخ مجلس افروزد
لب او از شکر خنده شراب عاشقان سازد
بتی کز حسن در عالم نمیگنجد عجب دارم
که دایم در دل تنگم چگونه خان و مان سازد؟
عراقی، بگذر از غوغا، دلی فارغ به دست آور
که سیمرغ وصال او در آنجا آشیان سازد
🌿🍁
#عراقی
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
ڪہ هر چہ بر سر ما میرود ارادت اوست
نظير دوست نديدم اگر چہ از مہ و مهر
نهادم آينهها در مقابل رخ دوست
صبا ز حال دل تنگ ما چہ شرح دهد
ڪہ چون شڪنج ورقهاے غنچہ تو بر توست
نہ من سبوڪش اين دير رندسوزم و بس
بسا سرا ڪہ در اين ڪارخانہ سنگ و سبوست
مگر تو شانہ زدے زلف عنبرافشان را
ڪہ باد غاليہ سا گشت و خاڪ عنبربوست
نثار روے تو هر برگ گل ڪہ در چمن است
فداے قد تو هر سروبن ڪہ بر لب جوست
زبان ناطقہ در وصف شوق نالان است
چہ جاے ڪلڪ بريدہ زبان بيهدہ گوست
رخ تو در دلم آمد مراد خواهم يافت
چرا ڪہ حال نڪو در قفاے فال نڪوست
نہ اين زمان دل حافظ در آتش هوس است
ڪہ داغدار ازل همچو لالہ خودروست ...
#حافظ
#صبح_بخیر
┄🕊
.
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشین باده مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
حضرت_حافظ
🌿❣️
این طرفه که نبود خبر از محمل لیلی
برداشت ز جا، بادیه را شور جرسها
فریاد حزین از نفس سینهخراشت
نشتر به رگ گل زدی، آتش به قفسها
🌿❣️
#حزین_لاهیجی