1351
ساقیا باده بیاور که برانیم همه که بجز عشق تو از خویش برانیم همه #مولانا https://t.me/goolfs
من با تو بہ چشم آمدم و هیچ نبودم
چون سایہ عدم بود سراپاے وجودم
بر غیرت من عیب مگیر اے همہ خوبی
وقتے ڪہ بہ اندازهے حُسن تو حسودم
تقدیر من از بند تو آزاد شدن نیست
دیدے ڪہ گشودے در و من پَر نگشودم
من "نغمهٔ نی" بودم و چون "مویهٔ عُشاق"
با آہ درآمیختہ شد، بود و نبودم
یڪ عمر براے تو غزل گفتم و افسوس
شعرے ڪہ سزاوار تو باشد نسرودم
#فاضل_نظرے
🌹🍃
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام بادهٔ گلگون خراب کن
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش میطلبی ترک خواب کن
روزی که چرخ از گل ما کوزهها کند
زنهار کاسهٔ سر ما پرشراب کن
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم
با ما به جام باده صافی خطاب کن
کار صواب باده پرستیست حافظا
برخیز و عزم جزم به کار صواب کن…
#حضرت_مولانا
🌹🍃
ســـــــــلام وعرض ادب سروران واساتید اهل قلم
صبحتان سرشار مهربانی
الهی امروزتون پراز
خیر و برکت باشه
شاد باشی
راهها به الله بیشند از عدد نجوم آسمان!
و من در آرزو و نیازمند یکی از آن،
و نمییابم.
#طبقات_الصوفیه
خواجه عبدالله انصاری
و گفت:
هرگز متکبّر بوی معرفت نشنود.
گفتند: نشان متکبّر چیست؟
گفت: آنکه در هژده هزار عالَم نَفْسی بیند
خبیثتر و پلیدتر از نَفْسِ خویش.
ذکر بایزید بسطامی رَحمةُ اللّه عَلیه
تذکرةالاولیاء عطّار نیشابوری
به مقدمه، تصحیح و تعلیقات محمدرضا شفیعی کدکنی
عقاب باش اگرهدفت درعمق دریا
یادرقله کوهه به دستش بیار
این قدرت عقاب نیست که پیروزش میکنه وجسارت واراده ،تمرکزش روی هدف،باعث موفقیتشه
🌺🌺🌺
یار مهربانم
درود
بامداد دوشنبه ات نیکو
🌺🌺🌺
در این دقایق زیبای
صبحگاهی
بهترینها و خیرترینها را
برایت آرزو دارم
🌺🌺🌺
شاد باشی
باز از آن کوه قاف آمد عنقای عشق
باز برآمد ز جان نعره و هیهای عشق
باز برآورد عشق سر به مثال نهنگ
تا شکند زورق عقل به دریای عشق
سینه گشادست فقر جانب دلهای پاک
در شکم طور بین سینه سینای عشق
مرغ دل عاشقان باز پر نو گشاد
کز قفس سینه یافت عالم پهنای عشق
هر نفس آید نثار بر سر یاران کار
از بر جانان که اوست جان و دل افزای عشق
فتنه نشان عقل بود رفت و به یک سو نشست
هر طرف اکنون ببین فتنه دروای عشق
عقل بدید آتشی گفت که عشقست و نی
عشق ببیند مگر دیده بینای عشق
عشق ندای بلند کرد به آواز پست
کای دل بالا بپر بنگر بالای عشق
بنگر در شمس دین خسرو تبریزیان
شادی جانهای پاک دیده دلهای عشق
#مولانا
┄🕊
🌿❣️
این طرفه که نبود خبر از محمل لیلی
برداشت ز جا، بادیه را شور جرسها
فریاد حزین از نفس سینهخراشت
نشتر به رگ گل زدی، آتش به قفسها
🌿❣️
#حزین_لاهیجی
سلام امشب به درگاه خدا
براتون دعامیکنم تا
فرداتون پرامید
زندگیتون پویا
عشقتون خدا
حاجتتون روا
و شبتون پرازآرامش باشه
ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
وین یکدم عمر را غنیمت شمریم
فردا که ازین دیر فنا درگذریم
با هفت هزار سالگان سر بسریم
#خیام
هر ذره که در هوا و در کیوانست
بر ما همه گلشن است و هم بستانست
هرچند که زر ز راههای کانست
هر قطره طلسمیست و در او عمانست
#مولانا
به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم
به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم
تو کوته دستی ام می خواستی ورنه من مسکین
به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم
نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم
ز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم
حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی
زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم
ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتی
به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم
مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت
بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم
به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من
ازین ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم
تو رشک آفتابی کی به دست سایه می آیی
دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم
هوشنگ_ابتهاج
.
گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر
بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر
خرم آن روز که با دیده گریان بروم
تا زنم آب در میکده یک بار دگر
معرفت نیست در این قوم خدا را سببی
تا برم گوهر خود را به خریدار دگر
یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت
حاش لله که روم من ز پی یار دگر
گر مساعد شودم دایره چرخ کبود
هم به دست آورمش باز به پرگار دگر
عافیت میطلبد خاطرم ار بگذارند
غمزه شوخش و آن طرهٔ طرار دگر
راز سربسته ما بین که به دستان گفتند
هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر
هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت
کندم قصد دل ریش به آزار دگر
بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر
#حافظ
مثنوی معنوی
" گر همی خواهی که بفروزی چو روز
هستی همچون شب خود را بسوز"
* اگر می خواهی همچون روز فروزان و
روشنی بخش شوی, تاریکی هایِ
وجودت را آتش بزن و بسوزان...
دمی با حضرت سعدی 📖
حکایت “طوطی و زاغ”
طوطیی با زاغ در قفس کردند و از قبح مشاهده او مجاهده میبرد و میگفت:
این چه طلعت مکروه است و هیأت ممقوت و منظر ملعون و شمایل ناموزون، یا غُرابَ البَینِ یا لَیتَ بَینی و بَیْنَکَ بُعدَ المَشرِقَینِ.
علی الصباح به روی تو هر که برخیزد
صباح روز سلامت بر او مسا باشد
بد اختری چو تو در صحبت تو بایستی
ولی چنین که تویی در جهان کجا باشد
عجب آن که غراب از مجاورت طوطی هم به جان آمده بود و ملول شده. لاحول کنان از گردش گیتی همینالید و دستهای تغابن بر یکدگر همی مالید که: این چه بخت نگون است و طالع دون و ایام بوقلمون. لایق قدر من آنستی که با زاغی به دیوار باغی بر خرامان همی رفتمی.
پارسا را بس این قدر زندان
که بود هم طویلهٔ رندان
بلی تا چه کردم که روزگارم به عقوبت آن در سلک صحبت چنین ابلهی خودرای ناجنس خیره درای به چنین بند بلا مبتلا گردانیده است؟
کس نیاید به پای دیواری
که بر آن صورتت نگار کنند
گر تو را در بهشت باشد جای
دیگران دوزخ اختیار کنند
این ضربالمثل بدان آوردم تا بدانی که صد چندان که دانا را از نادان نفرت است، نادان را از دانا وحشت است.
زاهدی در سماع رندان بود
زآن میان گفت شاهدی بلخی
گر ملولی ز ما ترش منشین
که تو هم در میان ما تلخی
جمعی چو گل و لاله به هم پیوسته
تو هیزم خشک در میانی رسته
چون باد مخالف و چو سرما ناخوش
چون برف نشستهای و چون یخ بسته
_گلستان سعدی
کی رفتهای زدل که تمنا کنم تو را
کی بودهای نهفته که پیدا کنم تو را
غیبت نکردهای که شوم طالب حضور
پنهان نگشتهای که هویدا کنم تو را
فروغی بسطامی
هزار جَهد بکردم که سِرِّ عشق بپوشم
نبود بر سر آتش مُیَسَرم که نجوشم
بههوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شَمایِل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوشِ جان من آمد
دگر نصیحتِ مردم حکایت است به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رَمیدهدل آن بِه که در سَماع نیایم
که گر به پای درآیم به در برند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردهست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخمخورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست، ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریقِ عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند مینَنیوشم !
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
#سعدی
آورده اند که پادشاهی مجنون را حاضر کرد (وگفت) که ترا چه بوده است و چه افتاده است خود را رسوا کردی و از خان و مان برآمدی و خراب و فنا گشتی لیلی چه باشد و چه خوبی دارد بیا تا ترا خوبان و نغزان نمایم و فدای تو کنم و بتو بخشم چون حاضر کردند مجنون را و خوبان را جلو آوردند مجنون سرفروافکنده بود و پیش خود مینگریست پادشاه فرمود آخر سر را برگیر ونظر کن گفت میترسم عشق لیلی شمشیر کشیده است اگر بردارم سرم را بیندازد غرق عشق لیلی چنان گشته بود آخر دیگران را چشم بود و لب و بینی بود آخر دروی چه دیده بود که بدان حال گشته بود.
«مولوی»مجالس سبعه
پاداش فضیلت خود فضیلت است.
پاداش فضیلت ورزی این نیست که در ازای آن چیزی دیگر به ما بدهند. مگر چیزی ارجمندتر از فضیلت ورزی هست که بتواند پاداش آن تلقی شود؟
پاداش فضیلت ورزی همین است که هستی وضعی پیش آورده است که فضیلت میورزم، نه رذیلت.
چه پاداشی از این بالاتر؟
کیفر رذیلت ورز، نیز جز این نیست که رذیلت می ورزیم. مگر بدتر از رذیلت ورزی هم چیزی هست که بتواند کیفر آن باشد؟
آیا ماباید آدم هایی [باشیم] که کار نیکی را که می کنند از سر اجبار می کنند برای اینکه آن را از ترس آتش دوزخ می کنند؟ اگر دین این است من لب به آن نمی زنم. ارزانی خودتان!
#مصطفی_ملکیان
.
به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم
به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم
تو کوته دستی ام می خواستی ورنه من مسکین
به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم
نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم
ز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم
حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی
زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم
ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتی
به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم
مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت
بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم
به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من
ازین ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم
تو رشک آفتابی کی به دست سایه می آیی
دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم
#هوشنگ_ابتهاج
🍁🌿
در عشق هر آنکه شد فدایی
نَبْوَد ز زمین ،بُود سمایی
زیرا که بلای عاشقی را
جانی شرط است کبریایی
🍁🌿
#مولانای_جان
.
ندانم کان مه نامهربان یادم کند یا نه
فریبانگیز من با وعدهای شادم کند یا نه
خرابم آنچنان کز باده هم تسکین نمییابم
لبِ گرمی شود پیدا که آبادم کند یا نه
صبا از من پیامی دِه به آن صیّاد سنگیندل
که تا گل در چمن باقیست آزادم کند یا نه
من از یادِ عزیزان یک نفس غافل نیاَم امّا
نمیدانم که بعد از این کسی یادم کند یا نه
رهی از نالهام خون میچکد امّا نمیدانم
که آن بیدادگر گوشی به فریادم کند یا نه
#رهی_معیری
سلام امشب به درگاه خدا
براتون دعامیکنم تا
فرداتون پرامید
زندگیتون پویا
عشقتون خدا
حاجتتون روا
و شبتون پرازآرامش باشه
.
تو ایستاده ای اما
توان دم زدنت نیست
خموشی ات همه فریاد و
خود به لب سخنت نیست
چه تلخ خورده ای
از دست روزگار که دیگر
چنان گذشته ی شیرین
لب شکرشکنت نیست
چه جای غم که ندارم
تو را که در نظر من
سعادتی به جهان مثل
دوست داشتنت نیست
چگونه می سپری تن
به بوسه های رقیبم؟
نشانه بوسه ی من
در کدام سوی تنت نیست؟
من از تو، اصل تو را
برگزیده ام که همیشه
دلت مراست -تو خود گفته ای-
اگر بدنت نیست
چنین که عطر تنت
ره به هر نسیم گرفته است
تو با منی و نیازی
به بوی پیرهنت نیست...
حسین منزوی
سرو بستانی تو یا مه یا پری
یا ملک یا دفتر صورتگری
رفتنی داری و سحری میکنی
کاندر آن عاجز بماند سامری
هر که یک بارش گذشتی در نظر
در دلش صد بار دیگر بگذری
میروی و اندر پیت دل میرود
باز میآیی و جان میپروری
گر تو شاهد با میان آیی چو شمع
مبلغی پروانهها گرد آوری
چند خواهی روی پنهان داشتن
پرده میپوشی و بر ما میدری
روزی آخر در میان مردم آی
تا ببیند هر که میبیند پری
آفتاب از منظر افتد در رواق
چون تو را بیند بدین خوشمنظری
جان و خاطر با تو دارم روز و شب
نقش بر دل نام بر انگشتری
سعدی از گرمی بخواهد سوختن
بس که تو شیرینی از حد میبری
#سعدی
من که جز همنفسی با تو ندارم هوسی
با وجود تو چرا دل بسپارم به کسی
زنده ام بی تو و شرمنده ام از خود هرچند
که دمی از سر رغبت نکشیدم نفسی
ناامیدم مکن از صبر و بگو میآید
عادل ظلم ستیزی، ملک دادرسی
به کجا پَر بکشد در هوس آزادی
آنکه از بال و پرش ساخته باشد قفسی
من کسی جز تو ندارم که به دادم برسد
میتوانی مگر ای عشق به دادم نرسی !
#فاضل_نظری
.
جهان به خواب
و شبی چشم من نیاساید
چو دل به جای نباشد، چگونه خواب آید؟
#امیرخسرو_دهلوی
من خود از غم شکسته دل بودم
عشقت آمد تمامتر بشکست
نرسد نامههای من به تو ز آنک
پر مرغان نامهبر بشکست
#خاقانی
خودپذیری به معنای تحسین خود یا حتی دوست داشتن خود در هر لحظه از زندگی نیست؛ بلکه به معنای تحمل همه احساساتمان است؛ از جمله آنهایی که ناراحتمان می کنند.
#ذهن های پراکنده
گبور مته
.
ای نسخهٔ نامهٔ الهی که توئی
وی آینهٔ جمال شاهی که توئی
بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست
در خود بطلب هر آنچه خواهی که توئی
#مولانا رباعی ۱۷۵۹
در قرآن هم آمده
خداوند آز رگ گردن بهت نزدیکتره
مسیحیت میگه پدر درون
و همه ادیان میگن درونت رو درست کن
خدا پیداش میشه