1351
ساقیا باده بیاور که برانیم همه که بجز عشق تو از خویش برانیم همه #مولانا https://t.me/goolfs
❇️
جان چه باشد که به بازار تو آرد عاشق
قیمت ارزان نکنی گوهر زیبایی را
#شهریار
قلعه لک لک ها و کوه های رنگی ماهنشان زنجان ،
از بی نظیر ترین و زیباترین نقاط ایران😍
#زنجان
#لکلک
#ماهنشان
گرچه از بهر کسی، جان نتوان داد ز دست
چیست جان، کز پی جانان نتوان داد ز دست
ای گلستان وفا ،خار جفا لازم ِتست
از پی خار ،گلستان نتوان داد ز دست
همچو تو دوست، مرا دست به دشواری داد
چون بدست آمدی ،آسان نتوان داد ز دست
گرچه آن زلف پریشانی، دلراست سبب
آن سر زلف پریشان ،نتوان داد ز دست
خاک کوی تو، به مُلک دو جهان نفروشم
گوهر قیمتی، ارزان نتوان داد ز دست
جای موری که مرا دست دهد بر در تو
به همه ملک سلیمان ،نتوان داد ز دست...
#سیف_فرغانی
جسمم همه اشک گشت و چشمم بگریست
در عشق تو بی جسم همی باید زیست
از من اثری نماند این عشق ز چیست؟
چون من همه معشوق شدم عاشق کیست؟
ابوسعید ابوالخیر
بسکه سودای توام سرتا به پا زنجیر پاست
مویسر چوندود شمعمجمعبا زنجیر پاست
اشکم و بر انتظار جلوهای پیچیدهام
یاد آنگل شبنم شوقمرا زنجیرپاست
همتی ای ناله تا دام تعلق بگسلیم
یعنی از خود میرویم و رهنما زنجیر پاست
عالم تسخیر الفت هم تماشاکردنیست
جلوهاش را حلقههای چشم ما زنجیر پاست
ما سبکروحان اسیر سادگیهای دلیم
عکس را درآینه موج صفا زنجیرپاست
کو خروشی تا پر افشانیم و از خود بگذریم
چون سپند اینجا همین ضبط صدا زنجیرپاست
از شکست دل چه میپرسیکه مجنون مرا
نقش پا هم نالهفرسود است تا زنجیرپاست
با همه آزادی از جیب تعلق رستهایم
سرو را سررشتهٔ نشوو نما زنجیرپاست
تا نفس باقی است باید با علایق ساختن
خضررا هم الفت آب بقا زنجیرپاست
بیشتر در طبعپیران آشیان دارد امل
حرص سوداپیشه را قد دوتا زنجیر پاست
آنقدر وسعتمچینکز خویشنتوانیگذشت
ای هوس پیرایه دامان رسا زنجیر پاست
غافل از قید هوس دارد به جا افسردنت
اندکی برخیزتا بینی چها زنجیرپاست
آشیان ساز تماشاخانهٔ بیرنگیام
شبنم ما را همان طبع هوا زنجیرپاست
اینقدر بیاختیار از اختیار افتادهایم
دستما بر دستماسنگاستو پا زنجیر پاست
بیدل ازکیفیت ذوق گرفتاری مپرس
من سری دزدیدهام در هرکجا زنجیر پاست
#بیدل_دهلوی
ایدوستی که هست خراش دلم از تو
مرهم نمی دهی دل افکار خویش را ؟
#امیرخسرو_دهلوی
عشق تو بیروی تو درد دلیست
مشکل عشق تو مشکل مشکلیست
بیتو در هر خانه دستی بر سریست
وز تو در هر کوی پایی در گلیست
بر در بتخانهٔ حسنت کنون
دست صبرم زیر سنگ باطلیست
شادی وصلت به هر دل کی رسد
تا ترا شکرانه بر هر غم دلیست
حاصلم در عشق تو بیحاصلیست
هیچ نتوان گفت نیکو حاصلیست
از تحیر هر زمانی در رهت
روی امیدم به دیگر منزلیست
کشتیی بر خشک میران انوری
کاخر این دریای غم را ساحلیست
#انوری_
○
به یک پیمانه با ساقی چنان بستیم پیمان را
که تا هستیم بشناسیم از کافر مسلمان را
به کوی میفروشان با هزاران عیب خوشنودم
که پوشیدهست خاکش عیب هر آلوده دامان را
تکبر با گدایان در میخانه کمتر کن
که اینجا مور بر هم میزند تخت سلیمان را
تو هم خواهی گریبان چاک زد تا دامن محشر
اگر چون صبح صادق بینی آن چاک گریبان را
نخواهد جمع شد هرگز پریشان حال مشتاقان
مگر وقتی که سازد جمع آن زلف پریشان را
دل و جان نظر بازان همه بر یکدیگر دوزد
نهد چون در کمان ابروی جانان تیر مژگان را
کجا خواهد نهادن پای رحمت بر سر خاکم
کسی کز سرکشی برخاک ریزد خون پاکان را
گر آن شاهد که دیدم من ببیند دیدهٔ زاهد
نخست از سرگذارد مایهٔ سودای رضوان را
من ار محبوب خود را میپرستم، دم مزن واعظ
که از کفر محبت اولیا جستند ایمان را
دمی ای کاش ساقی، لعل آن زیبا جوان گردد
که خضر از بیخودی بر خاک ریزد آب حیوان را
فروغی، زان دلم در تنگنای سینه تنگ آید
که نتوان داشت در کنج قفس مرغ گلستان را
#فروغی_بسطامی
.
غمش در نهانخانه دل نشیند
به نازی که لیلی به محمل نشیند
به دنبال محمل چنان زار گریم
که از گریه ام ناقه در گل نشیند
خلد گر به پا خاری، آسان برآرم
چه سازم به خاری که در دل نشیند؟
پی ناقه اش رفتم آهسته، ترسم
غباری به دامان محمل نشیند
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست، مشکل نشیند
عجب نیست خندد اگر گل به سروی
که در این چمن پای در گل نشیند
بنازم به بزم محبت که آن جا
گدایی به شاهی مقابل نشیند
طبیب، از طلب در دو گیتی میاسا
کسی چون میان دو منزل، نشیند🍃💞
# طبیب اصفهانی
آن شب که دلی بود به میخانه نشستیم
آن توبه صدساله به پیمانه شکستیم
از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب
ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم
مولانا
چرا در برقراری ارتباط مشکل داریم.... ( توقع و انتظار که مطابق میل ما رفتار کنند دلیل بخش مهمی از دلخوری ها)
Читать полностью…
آنکه ره جانب او رفت دگر باز نگشت
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
#فیض_کاشانی
پیری دیدم خمیده قامت
دنبال جنازهٔ جوانی
با او به زبان حال میگفت
گریان گریان به هر زبانی
رفتی تو چو تیر و من بماندم
در قبضهٔ دهر چون کمانی
جامی
رهِ آسمان درون است، پرِ عشق را بجنبان
پرِ عشق چون قوی شد، غمِ نردبان نماند
تو مبین جهان ز بیرون، که جهان درونِ دیدهست
چو دو دیده را ببستی، ز جهان، جهان نماند
📚 حضرت مولانا در این ابیات، راه رسیدن به حقیقت و قرب الهی را در درون انسان میداند، نه در جستوجوی بیرونی. از نگاه او، عشق الهی همان بالی است که روح انسان را به سوی آسمان معنا به پرواز درمیآورد.
هرگاه بالِ عشق و ایمان نیرومند شوند، دیگر نیازی به نردبانهای ظاهری و تکیهگاههای بیرونی نخواهد بود؛ زیرا عشق و ایمان، خود انسان را به مقصد میرساند.
درود بر دوستان گرامی ❤️
۷ امرداد "جشن امردادگان" فرخنده باد
.
«اَمُرداد» در فارسی، در اوستا «اَمِرهتات» و در پهلوی « اَمُردات» بهمعنی «جاودانگی و بیمرگی» و در گاتها "سرودهای زرتشت" یکی از فروزههای اهورامزداست.
.
پنجمین ماه از سال و هفتمین روز از هرماه «امرداد» نام دارد.
.
به فرخندگی همنامی روز و ماه بهنام امرداد و بزرگداشت جایگاه آن در اندیشه ایرانیان، روز هفتم امردادماه هرسال جشن امردادگان برگزار میشود.
.
امرداد، نماد سرزندگی، نوزیستی و جوانی همیشگی است؛ از این روی در بندهش آمده است: « امرداد بیمرگ سرور گیاهان بیشمار است؛ زیرا او را بهگیتی، گیاه خویش است ... اگر کسی گیاه را رامش بخشد یا بیازارد، آنگاه امرداد از او آسوده یا آزرده بود...».
.
دستور «داراب پالن» در منظومه «فرضیاتنامه» از آیینهای شاد در بوستان و گلستان و باغ و دشت و رسیدگی به آنها بههنگام «امرداد روز» سخن میگوید و «مسعود سعدسلمان» نیز شادکامی در امردادماه را سپارش میکند.
.
ویژگی برجسته جشن # امردادگان، بزرگداشت درختان و گیاهان - نماد سرسبزی زمین- و یادآورنده خویشکاری انسانها در پاسداشت آنهاست.
از آنجا که جنگلها گنجینههای ارزشمند گونههای مختلف گیاهی بهشمار میروند و در سالهای اخیر در معرض آسیبهای فراوان و تخریب گسترده قرار گرفتهاند، با در نظر گرفتن ضرورت پاسداشت این سرمایههای تکرار نشدنی ملی، پیشنهاد شد که این روز بهعنوان «روز ملی پاسداشت جنگلها» نامگذاری شود.
.
در بندهش، آنجا که «درباره چگونگی گیاهان» سخن بهمیان میآید، از میان گلها «چمبگ/زنبک/زنبق» گل ویژه امرداد معرفی شده است که برپایه دانش گیاهشناسی منظور از آن گل Hemerocallis lilio-asphodelus است که در ایران با نام «زنبق زرد» یا «زنبق رشتی» شناخته میشود.
شاهین سپنتا
هر دولت و مُکنت، که قضا میبخشد
در وَهم نیاید ،که چرا میبخشد
بخشنده نه از کیسهی ما، میبخشد
مُلک آنِ خداست، تا کِرا میبخشد
#سعدی
آن که در عین آفتاب زاییده است؛
از اول ولادت، چشم در آفتاب باز کرده است و با آفتاب خو کرده است، می گویند که: "تو سخن از ماه گوی، سخن از عطارد گوی"!
چه گونه توانم گفتن؟!
شمس_تبریزی
ای از دل و جان رسته ،
دست از دل و جان شسته
از دام جهان جسته ،
باز آی ،که بازانی ...
#مولانا
سعدی از بند تو هرگز به در آید؟ هیهات
بلکه حیفاست بر آنکس که به زندان تو نیست
#سعدی
من باز ره خانهٔ خمار گرفتم
ترک وَرَع و زهد به یک بار گرفتم
سجاده و تسبیح به یک سوی فکندم
بر کف مِی چون رنگ رخ یار گرفتم
کارم همه با جام مِی و شاهد و شمع است
ترک دل و دین بهر چنین کار گرفتم
شمعم رخ یار است و شرابم لب دلدار
پیمانه همان لب که به هنجار گرفتم
چشم خوش ساقی دل و دین برد ز دستم
وین فایده زان نرگس بیمار گرفتم
پیوسته چنین مِی زده و مست و خرابم
تا عادت چشم خوش خونخوار گرفتم
شیرین لب ساقی چو مِی و نقل فرو ریخت
بس کام کز آن لعل شکربار گرفتم
چون مست شدم خواستم از پای درآمد
حالی سر زلف بت عیار گرفتم
آویختم اندر سر آن زلف پریشان
این شیفتگی بین که دم مار گرفتم
گفتی کَمِ سودای سر زلف بتان گیر
چندین چه نصیحت کنی انگار گرفتم
با توبه و تقوی تو ره خلد برین گیر
من با می و معشوقه ره نار گرفتم
در نار چو رنگ رخ دلدار بدیدم
آتش همه باغ و گل و گلزار گرفتم
بگرفت به دندان فلک انگشت تعجب
چون من به دو انگشت لب یار گرفتم
دور از لب و دندان عراقی لب دلدار
هم باز به دست خوش دلدار گرفتم
#عراقی_
.
ای دیر به دست آمده بس زود برفتی
آتش زدی اندر من و چون دود برفتی
آهنگ به جان من دلسوخته کردی
چون در دل من عشق بیفزود برفتی
#انوری
جانا تو را که گفت که احوال ما مپرس
بیگانه گرد و قصهٔ هیچ آشنا مپرس
ز آنجا که لطف شامل و خلق کریم توست
جرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرس
خواهی که روشنت شود احوال سوز ما
از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس
من ذوق سوز عشق تو دانم نه مدعی
از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس
هیچ آگهی ز عالم درویشیش نبود
آن کس که با تو گفت که درویش را مپرس
از دلقپوش صومعه نقد طلب مجوی
یعنی ز مفلسان سخن کیمیا مپرس
در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست
ای دل به درد خو کن و نام دوا مپرس
ما قصهٔ سکندر و دارا نخواندهایم
از ما به جز حکایت مهر و وفا مپرس
حافظ رسید موسم گل معرفت مگوی
دریاب نقد وقت و ز چون و چرا مپرس
#حافظ
《 هو 》
من ترکِ عشقِ شاهد و ساغر نمیکنم
صد بار توبه کردم و دیگر نمیکنم
باغِ بهشت و سایهٔ طوبی و قصر و حور
با خاکِ کوی دوست برابر نمیکنم
تلقین و درسِ اهل نظر یک اشارت است
گفتم کِنایتی و مکرر نمیکنم
هرگز نمیشود ز سرِ خود خبر مرا
تا در میانِ میکده سر بَر نمیکنم
ناصِح به طَعن گفت که رو ترکِ عشق کن
محتاجِ جنگ نیست برادر، نمیکنم
این تقویام تمام، که با شاهدانِ شهر
ناز و کرشمه بر سرِ منبر نمیکنم
حافظ جنابِ پیرِ مُغان جایِ دولت است
من تَرکِ خاک بوسیِ این در نمیکنم
حافظ جانم
شهرام ناظری
چرا در برقراری ارتباط مشکل داریم.... ( توقع و انتظار که مطابق میل ما رفتار کنند دلیل بخش مهمی از دلخوری ها)
Читать полностью…
در خانه اگر کس است این حرف بس است:
در میان تیرگی از روشنایی چاره نیست
در جهان تیرهای بی باده روشن مباش.
سنایی
آیین برادری و شرط یاری
آن نیست که عیب من هنر پنداری
آنست که گر خلاف شایسته رود
از غایت دوستیم دشمن داری
انوری
۷ امرداد زادروز محمد طاهری
(زاده ۷ امرداد ۱۳۲۲ سمنان) شاعر و پزشک عمومی
دوران دبستان، دبیرستان و دانشگاه را در مشهد گذراند و در کنکور رشته پزشکی اهواز نفر اول شد و بورس بنیاد پهلوی به وی تعلق گرفت.
پس از آن دو سال به دانشکده معقول و منقول (الهیات) رفت و دوباره به رشته پزشکی بازگشت.
دوره تخصصی را در دانشگاه ملی شهید بهشتی گذراند و در ادامه برای دوره فوق تخصصی سونوگرافی به فرانسه "شهر بوردو" رفت و تخصص گرفت و در بازگشت به ایران کار تدریس در دانشگاه علوم پزشکی ایران و دانشگاه آزاد را آغاز کرد. چندسالی هم در اردستان خدمت نمود.
وی پس از بازنشستگی به فعالیت در امور پزشکی و درمان ادامه میدهد و یکی از اولویتهایش سرودن شعر است که از ۱۲ سالگی تاکنون همراه او بوده است.
کتاب منظوم «داش آکل، مرجان و طوطی» وی در ۲۵ مهرماه ۱۳۹۷ در تالار باستانی پاریزی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران رونمایی شد. این کتاب که در واقع برگردان داستان کوتاه «داش کل» نوشته صادق هدایت از نثر به نظم است، با عنوان «داش آکل، مرجان و طوطی» به همت محمد طاهری -پزشک رادیولوژیست- به صورت ۱۱۴ دوبیتی منتشر شده است،
آثار:
۱. جوانههای کوچک پاییزی
۲. یلداییها
۳. داش آکل، مرجان و طوطی
۴. پژواک
۵. کاریز
۶. شعرهای خاکستری.
شاید نتوانیم همهچیز را تغییر دهیم،
اما همیشه میتوانیم چیزی را بهتر کنیم.
گاهی یک دست، یک لبخند، یک انتخاب
کوچک برای یک نفر کافی است.
_رشید_کاکاوند