1351
ساقیا باده بیاور که برانیم همه که بجز عشق تو از خویش برانیم همه #مولانا https://t.me/goolfs
💔 از عشقت دور شدی؟
📵 جواب پیامهات رو نمیده؟
🥀 رابطهتون سرد شده یا جدایی اتفاق افتاده؟
/channel/fall_taaroot
/channel/fall_taaroot
⚡ فوققوی | اختصاصی | موکلدار ⚡
/channel/fall_taaroot
/channel/fall_taaroot
🎯 اگر هنوز امیدی به این رابطه داری، برای مشاوره و بررسی شرایطت پیام بده☝️☝️☝️
گفتم : هوایِ میکده ، غم میبرد ز دل ،
گفتا : خوش آنکسان ، که دلی شادمان کنند ،
گفتم : شراب و خرقه ، نه آیینِ مذهب است ،
گفت : این عمل ، به مذهبِ پیرِ مغان کنند ،
گفتم : ز نوشلبان ، پیر را چه سود؟ ،
گفتا : به بوسهای شِکَرینش ، جوان کنند ،
#حافظ
می شود صیّاد، مرغان را شکار
تا کُند ناگاه، ایشان را شکار
به عنوان مثال، شکارچی برای به دام انداختن پرندگان خود را صید آنان نشان میدهد. یعنی چنین وانمود میکند که طعمهٔ آنان است. ولی همینکه آن پرندگان بدو نزدیک شوند آنها را صید میکند.
دلبران را دل، اسیرِ بیدلان
جمله معشوقان، شکارِ عاشقان
معشوق ها، عاشقان را می خواهند شکار دل عاشقان میشوند. پس هر عاشقی براستی، معشوق است، و هر معشوقی عاشق. [از این بیت تا بیت (۱۷۴۱) مولانا یکی از مبانی مکتب خود را بیان داشته است. او عشق را یک طرفه نمیداند. یعنی اینطور نیست که هماره عشق از سوی عاشق سرزند و معشوق را دنبال کند. و متقابلاً معشوق استغنا ورزد و بی نیازی نشان دهد و ناز بفروشد. بلکه او معتقد است که عشق در میان عاشق و معشوق جریانی دو سويه دارد به قول افلاطون عشق، طالب جمال است، ولی جمال نیز خواهان عشق است. چراکه تا عشق به جمال نباشد، فضیلت جمال نیز آشکار نمیشود. مثلاً هر زیبارویی نیاز به این دارد که خلق، دیده به جمال او گشایند و زیبایی او را بستایند. اینست که در مکتب مولانا، معشوق به اعتباری عاشق است و عاشق به اعتباری معشوق. این وجه را نیز گفتهاند: طبق عقیدهٔ اصحاب مذهب تجلّی، حق تعالی وجه معشوقیت دارد بدین اعتبار که بندگان عاشق او هستند، و در عین حال وجه عاشقیت هم دارد بدین اعتبار که تمام موجودات، مظاهر او هستند، و بر آنان عشق میورزد. این وجه در اینجا چندان مناسب نمیآید.
نیکلسون ابیات اخیر را بازگو کنندهٔ تعلیمات ابن عربی میداند. بدین معنی که اصطلاحات لازم و ملزومی همچون وجود و عدم، وحدت و کثرت، خالق و مخلوق، خداوندگار و بنده صرفاً نام هایی هستند بر صورت مختلف یک حقیقت واحد۱.]
۱. ر. ک. شرح مثنوی معنوی مولوی، دفتر اول، ص ۲۷۰.
هر که عاشق دیدیش، معشوق دان
کو به نسبت هست هم این و هم آن
هر کسی را که تو عاشق دیدی، در باطن باید او را معشوق نیز بدانی. زیرا آن شخص به نسبت، هم عاشق است و هم معشوق. [از آیهٔ ۵۴ سورهٔ مائده نیز این مفهوم مستفاد میشود:... يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ. «... خدا ایشان را دوست دارد و آنان، خدا را.»
مثنوی معنوی
جای پای نفست مانده به صحرای خیال.
ای فراسوی تجسم، به دلم جاداری..
حزین_لاهیجی
🍂
دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمیبینم
دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمیبینم
دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمیآید
دمم با جان برآید چون که یک همدم نمیبینم
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون محرم نمیبینم
قناعت میکنم با درد چون درمان نمییابم
تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینم
خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دل خرم نمیبینم
نم چشم آبروی من ببرد از بس که میگریم
چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمیبینم
کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد
به امید دمی با دوست وان دم هم نمیبینم
سعدی
🍂
مطربِ عشق عجب ساز و نوايی دارد
نقشِ هر نغمه که زد، راه به جايی دارد
عالَم از نالۀ عشّاق مبادا خالی
که خوشآهنگ و فرحبخش هوايی دارد
پيرِ دُردیکشِ ما گر چه ندارد زر و زور
خوش عطابخش و خطاپوش خدايی دارد
محترم دار دلم، کاين مگسِ قندپرست
تا هواخواهِ تو شد فَرِّ همايی دارد
از عدالت نبُوَد دور گَرَش پرسد حال
پادشاهی که به همسايه گدايی دارد
اشکِ خونين بنمودم به طبيبان، گفتند:
دردِ عشق است و جگرسوز دوايی دارد
ستم از غمزه مياموز، که در مذهبِ عشق
هر عمل اجری و هر کرده جزايی دارد
نغز گفت آن بتِ ترسابچۀ بادهپرست:
«شادیِ رویِ کسی خور که صفايی دارد»
خسروا حافِظِ درگاهنشين فاتحه خواند
و از زبانِ تو تمنّایِ دعايی دارد.
حضرت_حافظ
خرم آن عاشق، که بیند آشکار
بامدادان طلعت نیکوی تو
فرخ آن بیدل، که یابد هر سحر
از گل گلزار عالم بوی تو
فخرالدین_عراقی
دیگر بہ هواے لحظہ اے دیدار
دنبالِ تو دربہ در نمے گردم
دنبالِ تو اے امیدِ بےحاصل
دیوانہ و بےخبر نمےگردم
در ظلمتِ آن اتاقڪ خاموش
بےچاره و منتظر نمےمانم
هرلحظہ نظر بہ در نمےدوزم
وآن آهِ نهان بہ لب نمے رانم
فروغ_فرخزاد
🍂
نقاش که بنگاشت رخ او به تعجب
از غایت حسن رخش انگشت گزان است
جانا نبرم جان ز تو زیرا که تو ترکی
وابروی تو در تیز زدن سخت کمان است
عطار
صبر و هوشم از سواد زلف جانان گشت کم
شد همین سود من از سودای خوبان عاقبت
بارها گفتم که ندهم دل به خوبان لیک دل
گشت از جان بنده و مولای خوبان عاقبت...
امیرخسرو_دهلوی
گُلبُنِ عیش میدمد ، ساقیِ گُلعذار ، کو؟ ،
بادِ بهار میوزد ، بادۂ خوشگوار کو؟ ،
هر گُلِ نو ، ز گُلرخی ،،، یاد همی کند ، ولی ،
گوشِ سخنشنو کجا؟ ،،، دیدۂ اعتبار ، کو؟ ،
مجلسِ بزمِ عشق را ،،، غالیه ، از هوای تُست ،
ای دمِ صبحِ خوشنفس ،،، نافهٔ زلفِ یار ، کو؟ ،
حُسنفروشیِ گُلم ،،، نیست تحمل ، ای صبا ،
دست زدم بهخونِ دل ،،، بهرِ خدا ، نگار کو؟ ،
خیز ، که شمعِ صبحدم ،،، لاف ز عارضِ تو زد ،
خصم ، زباندراز شد ،،، خنجرِ آبدار کو؟ ،
گفت : مگر ز لعلِ من ،،، بوسه نداری آرزو؟ ،
مُردَم ازین هوس ،،، ولی ، قدرت و اختیار ، کو؟ ،
#حافظ
"خوشا دلی که مدام از پِی نظر نرود
به هر دَرَش که بخوانند بیخبر نرود
طمع در آن لبِ شیرین نکردَنَم اولی
ولی چگونه مگس از پِی شکر نرود
سوادِ دیدهٔ غمدیدهام به اشک مشوی
که نقشِ خالِ توام هرگز از نظر نرود
ز من چو بادِ صبا بویِ خود دریغ مدار
چرا که بی سرِ زلفِ توام به سر نرود
دلا مباش چنین هرزه گَرد و هرجایی
که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود
مکن به چشمِ حقارت نگاه در منِ مست
که آبرویِ شریعت بدین قَدَر نرود
منِ گدا هوس سروقامتی دارم
که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود
تو کز مکارمِ اخلاق عالَمی دگری
وفایِ عهدِ من از خاطرت به در نرود
سیاه نامهتر از خود کسی نمیبینم
چگونه چون قلمم دودِ دل به سر نرود
به تاجِ هدهدم از رَه مَبَر که بازِ سفید
چو باشه در پِی هر صیدِ مختصر نرود
بیار باده و اول به دستِ حافظ ده
به شرطِ آن که ز مجلس سخن به در نرود"
حضرت_حافظ ِ
🍂
اي شب، به پاس صحبت ديرين، خداي را
با او بگو حکايت شب زنده داريم
با او بگو چه مي کشم از درد اشتياق
شايد وفا کند، بشتابد به ياري ام
فریدون_مشیری
همایون_شجریان
🍂
دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتیشکستگانیم ای بادِ شُرطِه برخیز
باشد که باز بینم دیدارِ آشنا را
دهروزه مِهرِ گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
در حلقهٔ گُل و مُل خوش خواند دوش بلبل
هاتِ الصَّبُوحَ هُبّوا یا ایُّها السُّکارا
ای صاحبِ کرامت شُکرانهٔ سلامت
روزی تَفَقُّدی کن درویشِ بینوا را
آسایشِ دو گیتی تفسیرِ این دو حرف است
با دوستان مُرُوَّت با دشمنان مُدارا
در کویِ نیکنامی ما را گذر ندادند
گر تو نمیپسندی تغییر کن قضا را
آن تَلخوَش که صوفی اُمُّالخَبائِثَش خواند
اَشهیٰ لَنا و اَحلیٰ مِن قُبلَةِ العَذارا
هنگامِ تنگدستی در عیش کوش و مستی
کاین کیمیایِ هستی قارون کند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کفِ او موم است سنگِ خارا
آیینهٔ سِکَندر جامِ مِی است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوالِ مُلکِ دارا
خوبان پارسیگو بخشندگانِ عمرند
ساقی بده بشارت رندانِ پارسا را
حافظ به خود نپوشید این خرقهٔ مِیْآلود
ای شیخِ پاکدامن معذور دار ما را
✍حافظ
📖غزلیات
📜غزل شمارهٔ ۵
بارگاه عشق ، ایوان جان است
كه در ازل ارواح را داغ « الست بربكم» آنجا
باز نهاده است.
اگر پرده ها شفاف افتد، او نیز از درون حجب بيرون آید.!
و اینجا سرّی بزرگ است كه عشق این حدیث از درون بيرون آید، و عشق خلق از برون در درون رود.!
اما پیدا است كه تا كجا تواند رفت، نهایت او تا شغاف و شغاف پردة بيرونی دل است!
ْ
كه قرآن در حق زلیخا بیان كرد: « قد شغفها حُبّا»
و دل وسط ولایت است و منزل اشراق عشق، تا بدو بود. و اگر تمام
حجاب ها برخیزد و نفس نیز دركار آید.!
اما عمری باید در این حدیث تا نفس
در راه عشق آید.
مجال دنیا و خلق و شهوات در پرده های بيرونی دل بود،و نادر بودكه به دل رسد و خود هرگز نرسد. !!
سوانح العشق
بدان که حقیقت بهشت «موافقت» است
و حقیقت دوزخ «مخالفت» است
و حقیقت خوشی یافتن مراد است
و حقیقت ناخوشی نایافتن مراد است
و اگر کسی دیگر بعبارتی دیگر گفته باشد، یا بگوید معنی این همین باشد که ما گفتیم.
چون حقیقت بهشت و دوزخ را دانستی اکنون بدان که بهشت و دوزخ درهای بسیار دارند،
جمله اقوال و افعال پسندیده، و اخلاق حمیده درهای بهشت اند؛
و جملۀ اقوال وافعال ناپسندیده، و اخلاق ذمیمه درهای دوزخ اند
از جهت آن که هر رنج و ناخوشی که بآدمی میرسد از اقوال و افعال ناپسندیده، و اخلاق ذمیمه میرسد
و هر راحت و خوشی که بآدمی میرسد از اقوال و افعال پسندیده و اخلاق حمیده میرسد.
عزیزالدین نسفی
خداوندى که در ذات بى شریک است و در صفات بى شبیه و در قدر بى نظیر
در ذات لطیف تو حیران شده فکرتها
بر علم قدیم تو پیدا شده پنهانها
در بحر کمال تو ناقص شده کاملها
در عین قبول تو کامل شده نقصانها
علو و برترى اللَّه دو روى دارد: یکى علو و برترى صفت، یکى علو و برترى فعل، آنچه صفت است از لیست لم یزل کان عاریا علیّا، همیشه هست و بودنى، از همه چیزها برتر بکبریاء خود، وز همه نشانها برتر بقدر خود، وز همه اندازهها برتر بعز خود، و آنچه فعل است برترى ذات است و علو مکانست، خود کرد و از خود نشان داد، بعد از آفرینش آسمان و زمین، بارادت خود نه بحاجت، که اللَّه کار که کند بخواست کند نه بحاجت، که او را بکس و بچیز حاجت و نیاز نه، و او را شریک و انباز نه.
خداوندا دلهاى ما از بدعت و ضلالت معصوم دار! و از شور و حیرت رستهدار! بمنّک و فضلک.
کشف الاسرار
ﺩﺭﺁ ﺩﺭ ﮔﻠﺸﻦ ﺑﺎﻗﯽ ﺑﺮﺁ ﺑﺮ ﺑﺎﻡ ﮐﺎﻥ ﺳﺎﻗﯽ
ﺯ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﻏﻴﺒﯽ ﭘﻴﺎﻡ ﺁﻭﺭﺩ ﻣﺴﺘﺎﻥ ﺭﺍ
ﭼﻮ ﺧﻮﺑﺎﻥ ﺣﻠﻪ ﭘﻮﺷﻴﺪﻧﺪ ﺩﺭﺁ ﺩﺭ ﺑﺎﻍ ﻭ ﭘﺲ ﺑﻨﮕﺮ
ﮐﻪ ﺳﺎﻗﯽ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺩﺭﺑﺎﻳﺪ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻭﺭﺩ ﻣﺴﺘﺎﻥ ﺭﺍ....
مولانا
🍂
زین همرهان همراز من تنها توئی تنها بیا
باشد که در کام صدف گوهر شوی یکتا بیا
یارب که از دریا دلی خود گوهر یکتا شوی
ای اشک چشم آسمان در دامن دریا بیا
ما ره به کوی عافیت دانیم و منزلگاه انس
ای در تکاپوی طلب گم کرده ره با ما بیا
ای ماه کنعانی ترا یاران به چاه افکنده اند
در رشته پیوند ما چنگی زن و بالا بیا
مفتون خویشم کردی از حالی که آن شب داشتی
بار دگر آن حال را کردی اگر پیدا بیا
شرط هواداری ما شیدائی و شوریدگیست
گر یار ما خواهی شدن شوریده و شیدا بیا
در کار ما پروائی از طعن بداندیشان مکن
پروانه گو در محفل این شمع بی پروا بیا
کنجی است ما را فارغ از شور و شر دنیای دون
اینجا چو فارغ گشتی از شور و شر دنیا بیا
گر شهریاری خواهی و اقلیم جان از خاکیان
چون قاف , دامن باز چین , زیر پر عنقا بیا
استاد شهریار
🍂
من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم
صد بار توبه کردم و دیگر نمیکنم
باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور
با خاک کوی دوست برابر نمیکنم
تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است
گفتم کنایتی و مکرر نمیکنم
هرگز نمیشود ز سر خود خبر مرا
تا در میان میکده سر بر نمیکنم
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن
محتاج جنگ نیست برادر نمیکنم
این تقویم تمام که با شاهدان شهر
ناز و کرشمه بر سر منبر نمیکنم
حافظ جناب پیر مغان جای دولت است
من ترک خاک بوسی این در نمیکنم
حضرت حافظ
استاد شهرام ناظرى
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو
حضرت_حافظ
گفتم:
از عشق تو ، رسوای جهانم تا چند
گفت:
رسوای منی ، تا به تماشای منی
فروغی_بسطامی
عشق اول می کند دیوانه ات
تا ز ما و من کند بیگانه ات
عشق چون در سینه ات ماوا کند
عقل را سرگشته و رسوا کند
می شوی فارغ ز هر بود و نبود
نیستی در بند اظهار وجود
سعدی
چشمی به رهت دوخته ام باز که شاید
بازآئی و برهانیم از چشم به راهی
شهریار
نسیمی از نفست سویِ من فرست که باز
گرفته آینهام را غبارِ دور از تو ...
حسین_منزوی
🍂
از در درآمدی و من از خود به در شدم
گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عیوق بر شدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
او را خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
حضرت_سعدى
بیا تا قدرِ یکدیگر بدانیم ،
که تا ناگَه زیکدیگر نمانیم ،
چو مؤمن ، آینهٔ مؤمن ، یقین شد ،
چرا با آینه ، ما روگرانیم؟ ،
کریمان ، جان فدایِ دوست کردند ،
سگی بگذار ، ما ، هم مردمانیم ،
فسونِ قُل اَعوذ و قُل هُوالله ،
چرا در عشقِ همدیگر نخوانیم؟ ،
غرضها ، تیره دارد دوستی را ،
غرضها را ، چرا ازدل نرانیم؟ ،
گَهی خوشدل شَوی از من ، که میرم ،
چرا مُردهپَرَست و ، خصمِ جانیم؟ ،
چو بعد از مرگ ، خواهی آشتی کرد ،
همه عمر ، از غمت در امتحانیم ،
کنون پِندار مُردم ، آشتی کن ،
که در تسلیم ، ما چون مُردگانیم ،
چو برگورم بخواهی بوسه دادن ،
رُخَم را بوسه دِه ، کاکنون همانیم ،
خمُش کن مُردهوار ایدل ، ازیرا ،
به هستی ،،، متهم ما زین زبانیم ،
#مولانا
ای مسلمانان ندانم چارهٔ دل چون کنم
یا مگر سودای عشق او ز سر بیرون کنم
آتشی دارم درین دل گر شراری بر زنم
آب دریاها بسوزم عالمی هامون کنم
#سنایی