1351
ساقیا باده بیاور که برانیم همه که بجز عشق تو از خویش برانیم همه #مولانا https://t.me/goolfs
جفت بودن ستاره ها برای ازدواج 💑💑
/channel/+0UZnwiubKGdkZjNk
/channel/+0UZnwiubKGdkZjNk
بزن رو لینک من حقایق رو فقط برات بازگو میکنم👆
امنیت تنها به معنی عدم جنگ در کشور نیست، امنیت حقیقی یعنی تمام افراد جامعه بدون توجه به نژاد، دین، طبقه جنسیت و پایگاه اجتماعی از حقوق یکسان برای رشد برخوردار باشند.
#نلسون_ماندلا
دردمندانه بیا ما را طلب
درد دل جانا ز بودردا طلب
در چنین دریای بی پایان درآ
عین ما را هم ز عین ما طلب
طالب و مطلوب را با هم نگر
جای آن بی جای ما هر جا طلب
چشم ما روشن به نور روی اوست
نور او در دیدهٔ بینا طلب
هر کجا کنجیست گنجی در ویست
گنج اسما در همه اشیا طلب
عارفانه دامن هر یک بگیر
حضرت یکتای بی همتا طلب
در خرابات مغان مستانه رو
نعمت الله را در آنجا وا طلب
حضرت شاه نعمتالله ولی
معیار درویشی بی خویشی است و هر که بی خویش تر درویش تر.
عزیزالدین نسفی
تسلّیِ دل خود میدهم به ملک محبت
گهی به دانهٔ اشکی، گهی به شعلهٔ آهی
#فروغی_بسطامی
در حقیقت، کشنده یکیست، اما متعدد مینماید، نمیبینی که آدمی را صد چیز آرزوست، گوناگون میگوید، تُتماج میخواهم، بورک خواهم، حلوا خواهم، قلیه خواهم، میوه خواهم، خرما خواهم، این اعداد مینماید و بگفت میآورد، اما اصلش یکیست، اصلش گرسنگیست و آن یکیست، نمیبینی چون از یک چیز سیر شد، میگوید: هیچ، از اینها نمیباید. پس معلوم شد که ده و صد نبود، بلک یک بود.
فیه مافیه
شبهای ما کم دلگیر است، سیمین بهبهانی هم از ناباوریِ خویش با ما میگوید:
«باور نداشتم که چنین واگذاریام
در موجخیزِ حادثه تنها گذاریام
عمری گذاشتی به دلم داغِ غم، بیا!
تا داغِ بوسه نیز به سیما گذاریام
با آنکه همچو جام، شکستم به بزمِ تو
باور نداشتم که چنین واگذاریام»
سیمین_بهبهانی
هر که عشق ندارد، مجنون و بیحاصل است. هرکه عاشق نیست خودبین و پرکین باشد و خودرای بود؛ عاشقی بیخودی و بیراهی باشد.
دریغا همه جهان و جهانیان کاشکی عاشق بودندی تا همه زنده و با درد بودندی!
عینالقضات همدانی
نقلست که عمربوالعباسان شیخ را گفت:
بیا تاهر دو دست یکدیگر گیریم و از زیر این درخت بجهیم و آن درختی بود که هزار گوسفند در سایه ی او بخفتی شیخ گفت:
بیا تا هر دو دست لطف حق گیریم و بالای هر دو عالم بجهیم شیخ گفت:
بیا که نه به بهشت التفات کنیم ونه به دوزخ.
ابوالحسن خرقانی
چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم
رخ زرین من منگر که پای آهنین دارم
بدان شه که مرا آورد کلی روی آوردم
وزان کو آفریدستم هزاران آفرین دارم
گهی خورشید را مانم گهی دریای گوهر را
درون عز فلک دارم برون ذل زمین دارم
درون خمره عالم چو زنبوری همیگردم
مبین تو نالهام تنها که خانه انگبین دارم
دلا گر طالب مایی برآ بر چرخ خضرایی
چنان قصری است حصن من که امن الؤمنین دارم
چه باهول است آن آبی که این چرخ است از او گردان
چو من دولاب آن آبم چنین شیرین حنین دارم
چو دیو و آدمی و جن همیبینی به فرمانم
نمیدانی سلیمانم که در خاتم نگین دارم
چرا پژمرده باشم من که بشکفتهست هر جزوم
چرا خربنده باشم من براقی زیر زین دارم
چرا از ماه وامانم نه عقرب کوفت بر پایم
چرا زین چاه برنایم چون من حبل متین دارم
کبوترخانهای کردم کبوترهای جانها را
بپر ای مرغ جان این سو که صد برج حصین دارم
شعاع آفتابم من اگر در خانهها گردم
عقیق و زر و یاقوتم ولادت ز آب و طین دارم
تو هر گوهر که می بینی بجو دری دگر در روی
که هر ذره همیگوید که در باطن دفین دارم
تو را هر گوهری گوید مشو قانع به حسن من
که از شمع ضمیر است آن که نوری در جبین دارم
خمش کردم که آن هوشی که دریابد نداری تو
مجنبان گوش و مفریبان که چشمی هوش بین دارم
#مولانا
- دیوان شمس
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۱۴۲۶
درآ که در دلِ خسته توان درآید باز
بیا که در تنِ مُرده رَوان درآید باز
بیا که فُرقَتِ تو چشمِ من چُنان در بست
که فتحِ بابِ وصالت مگر گشاید باز
غمی که چون سپهِ زنگ، مُلکِ دل بگرفت
ز خیلِ شادیِ رومِ رُخَت زُدایَد باز
به پیشِ آینهٔ دل هر آن چه میدارم
بجز خیالِ جمالت نمینماید باز
بدان مَثَل که شب آبستن است روز از تو
ستاره میشِمُرَم تا که شب چه زاید باز
بیا که بلبلِ مطبوعِ خاطرِ حافظ
به بویِ گُلبَنِ وصلِ تو میسُراید باز
#حافظ
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۲۶۱
سادگی را ببرد گرچه سخن نقش خوشست
بر رخ آینه از نقش صفا اولیتر
صورت کون توی آینه کون توی
داد آینه به تصویر بقا اولیتر
خمش این طبل مزن تیغ بزن وقت غزاست
طبل اگر پشت سپاهست غزا اولیتر
#مولانای_جان
و عمق عشق،
هیچ گاه شناخته نمیشود؛
مگر در زمانِ جدایی...
#جبران_خليل_جبران
محبوب ام!
ما را به آب دیده شب و روز ماجراست.شما می روید،من می میرم.شما می آیید،من زنده می شوم.همه می گویند خوب است،عشق است،تو عاشقی.نمی دانم شاید راست می گویند،من عاشقم.شما نیستید،من خاموش می شوم.شما که می روید،من می میرم،باز می گردید،زنده می شوم.
#محمد_صالح_علا
من به چشمان تو سوگند، که دلباختهام
جز تو، هرگز نرود فکر و خیالم ز جهان
#شهریار
در میکده پیش بت تحیّات خوش است
با ساغر یک منی مناجان خوش است
تصبیح و مصلای ریائی خوش نیست
زنّار مغانه در خرابات خوش است
#مهستی_گنجوی
درویشی چیست؟
گفت: دریایی ست از سه چشمه :
یکی پرهیز
دوم سخاوت
سیوم بی نیازی از خلقِ خدای عزوجل
شیخ ابوالحسن خرقانی
گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی
گفتی قرار یابم خود بیقرار گشتی
خضرت چرا نخوانم کآب حیات خوردی
پیشت چرا نمیرم چون یار یار گشتی
گردت چرا نگردم چون خانه خدایی
پایت چرا نبوسم چون پایدار گشتی
جامت چرا ننوشم چون ساقی وجودی
نقلت چرا نچینیم چون قندبار گشتی
فاروق چون نباشی چون از فراق رستی
صدیق چون نباشی چون یار غار گشتی
اکنون تو شهریاری کو را غلام گشتی
اکنون شگرف و زفتی کز غم نزار گشتی
هم گلشنش بدیدی صد گونه گل بچیدی
هم سنبلش بسودی هم لاله زار گشتی
ای چشمش الله الله خود خفته میزدی ره
اکنون نعوذبالله چون پرخمار گشتی
آنگه فقیر بودی بس خرقهها ربودی
پس وای بر فقیران چون ذوالفقار گشتی
هین بیخ مرگ برکن زیرا که نفخ صوری
گردن بزن خزان را چون نوبهار گشتی
از رستخیز ایمن چون رستخیز نقدی
هم از حساب رستی چون بیشمار گشتی
از نان شدی تو فارغ چون ماهیان دریا
وز آب فارغی هم چون سوسمار گشتی
ای جان چون فرشته از نور حق سرشته
هم ز اختیار رسته نک اختیار گشتی
از کام نفس حسی روزی دو سه بریدی
هم دوست کامی اکنون هم کامیار گشتی
غم را شکار بودی بیکردگار بودی
چون کردگار گشتی باکردگار گشتی
گر خون خلق ریزی ور با فلک ستیزی
عذرت عذار خواهد چون گلعذار گشتی
نازت رسد ازیرا زیبا و نازنینی
کبرت رسدهمی زان چون از کبار گشتی
باش از در معانی در حلقه خموشان
در گوشها اگر چه چون گوشوار گشتی
دیوان شمس غزل شماره 2934
اگر مراد تو ای دوست بی مرادی ماست
مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست
اگر قبول کنی ور برانی از بر خویش
خلاف رای تو کردن خلاف مذهب ماست
میان عیب و هنر پیش دوستان کریم
تفاوتی نکند چون نظر به عین رضاست
عنایتی که تو را بود اگر مبدل شد
خلل پذیر نباشد ارادتی که مراست
مرا به هر چه کنی دل نخواهی آزردن
که هر چه دوست پسندد به جای دوست رواست
اگر عداوت و جنگ است در میان عرب
میان لیلی و مجنون محبت است و صفاست
هزار دشمنی افتد به قول بدگویان
میان عاشق و معشوق دوستی برجاست
غلام قامت آن لعبت قباپوشم
که در محبت رویش هزار جامه قباست
نمیتوانم بی او نشست یک ساعت
چرا که از سر جان بر نمیتوانم خاست
جمال در نظر و شوق همچنان باقی
گدا اگر همه عالم بدو دهند گداست
مرا به عشق تو اندیشه از ملامت نیست
وگر کنند ملامت نه بر من تنهاست
هر آدمی که چنین شخص دلستان بیند
ضرورت است که گوید به سرو ماند راست
به روی خوبان گفتی نظر خطا باشد
خطا نباشد دیگر مگو چنین که خطاست
خوش است با غم هجران دوست سعدی را
که گر چه رنج به جان میرسد امید دواست
بلا و زحمت امروز بر دل درویش
از آن خوش است که امید رحمت فرداست
#حضرت_سعدی
«این دنیا بر اساس عدالت ساخته شده»
بزرگترین دروغی که به ما گفته اند.....
ساقی که به دست من دهد جام شراب
از می کنمش تهی و از دیده پر آب
می خوردن من درین غمان هست ثواب
گر درد کم آگاه بود مرد خراب
#مسعودسعدسلمان
#ساقی
شیخ گفت:
حجاب میان بنده و خدای،
آسمان و زمین نیست،
و عرش و کرسی نیست،
"پنداشت" و "مَنی" تو حجاب است.
از میان برگیر، به خدای رسیدی»
ابوسعید ابوالخیر
گفتم «لَا حَولَ» بسیار گو تا عاشق «العَلیُّ العَظیم» شوی؛ آن گاه چون کلمه ای را بسیار تکرار کنی علم شود و عشق شود؛ همانطور که کلمه، بی تکرار از زبان و دلت بیفتد و به تکرار لازم زبان و دل شود و از حدّ نسیان بیرون آید.
چنان که سنگ به تکرار تابش خورشید عقیق می شود، کلمه با تکرار علم شود و عشق شود و در عشق الله رنج نماند.
علم از یقین است و یقین از عشق است و عشق آن است که از رسوایی بی خبر است؛ پس علمِ الله، عشق است که هیچ بیهوده نیست و هیچ رنجی در آن نیست
بهاءالدین ولد
به یک پیمانه با ساقی چنان بستیم پیمان را
که تا هستیم بشناسیم از کافر مسلمان را
به کوی میفروشان با هزاران عیب خوشنودم
که پوشیدهست خاکش عیب هر آلوده دامان را
تکبر با گدایان در میخانه کمتر کن
که اینجا مور بر هم میزند تخت سلیمان را
تو هم خواهی گریبان چاک زد تا دامن محشر
اگر چون صبح صادق بینی آن چاک گریبان را
نخواهد جمع شد هرگز پریشان حال مشتاقان
مگر وقتی که سازد جمع آن زلف پریشان را
دل و جان نظر بازان همه بر یکدیگر دوزد
نهد چون در کمان ابروی جانان تیر مژگان را
کجا خواهد نهادن پای رحمت بر سر خاکم
کسی کز سرکشی برخاک ریزد خون پاکان را
گر آن شاهد که دیدم من ببیند دیدهٔ زاهد
نخست از سرگذارد مایهٔ سودای رضوان را
من ار محبوب خود را میپرستم، دم مزن واعظ
که از کفر محبت اولیا جستند ایمان را
دمی ای کاش ساقی، لعل آن زیبا جوان گردد
که خضر از بیخودی بر خاک ریزد آب حیوان را
فروغی، زان دلم در تنگنای سینه تنگ آید
که نتوان داشت در کنج قفس مرغ گلستان را
#فروغی_بسطامی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۲۸
چونک خورشید برآید بگریزد سرما
هر کی سردست از او پشت و قفا اولیتر
تا بدیدم چمنت ز آب و گیا ببریدم
آن ستورست که در آب و گیا اولیتر
#مولانای_جان
رازِ دل
آواز بانو #هایده
آهنگساز #جلیل_زلاند
ترانهسرا #عبدالله_شادان
تنظیم #سیمون_آوانسیان
علیرضا قربانی ...🕊💕
آمده ام تو به داد دلم برسی🕊️
همینقدر...قشنگ
دل ز تن بردی و در جانی هنوز
دردها دادی و درمانی هنوز
آشکارا سینهام بشکافتی
همچنان در سینه پنهانی هنوز!
- امیرخسرو دهلوی