ghaz2020 | Unsorted

Telegram-канал ghaz2020 - غزلهای ماندگار

10554

تبلیغات : https://t.me/+UxX9G5A0WT5dAu2J ارتباط با ما👈https://t.me/Reza20122 هرگونه استفاده، کپی و نطق برداری از تفاسیر و غزلها بدون عضویت در کانال مورد رضایت ایشان نمی باشد.

Subscribe to a channel

غزلهای ماندگار

ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی
هزار نکته در این کار هست تا دانی

بجز شکردهنی مایه‌هاست خوبی را
به خاتمی نتوان زد دم سلیمانی

هزار سلطنت دلبری بدان نرسد
که در دلی به هنر خویش را بگنجانی

چه گردها که برانگیختی ز هستی من
مباد خسته سمندت که تیز می‌رانی

به همنشینی رندان سری فرود آور
که گنجهاست در این بی‌سری و سامانی

بیار بادهٔ رنگین که یک حکایت راست
بگویم و نکنم رخنه در مسلمانی

به خاک پای صبوحی‌کنان که تا من مست
ستاده بر در میخانه‌ام به دربانی

به هیچ زاهد ظاهرپرست نگذشتم
که زیر خرقه نه زنار داشت پنهانی

به نام طرهٔ دلبند خویش خیری کن
که تا خداش نگه دارد از پریشانی

مگیر چشم عنایت ز حال حافظ باز
وگرنه حال بگویم به آصف ثانی

وزیر شاه‌نشان خواجهٔ زمین و زمان
که خرم است بدو حال انسی و جانی

قوام دولت دنیی محمد بن علی
که می‌درخشدش از چهره فر یزدانی

زهی حمیده خصالی که گاه فکر صواب
تو را رسد که کنی دعوی جهانبانی

طراز دولت باقی تو را همی‌زیبد
که همتت نبرد نام عالم فانی

اگر نه گنج عطای تو دستگیر شود
همه بسیط زمین رو نهد به ویرانی

تو را که صورت جسم تو را هیولایی است
چو جوهر ملکی در لباس انسانی

کدام پایهٔ تعظیم نصب شاید کرد
که در مسالک فکرت نه برتر از آنی

درون خلوت کروبیان عالم قدس
صریر کلک تو باشد سماع روحانی

تو را رسد شکر آویز خواجگی گه جود
که آستین به کریمان عالم افشانی

صواعق سخطت را چگونه شرح دهم
نعوذ بالله از آن فتنه‌های طوفانی

سوابق کرمت را بیان چگونه کنم
تبارک‌الله از آن کارساز ربانی

کنون که شاهد گل را به جلوه‌گاه چمن
به جز نسیم صبا نیست همدم جانی

شقایق از پی سلطان گل سپارد باز
به بادبان صبا کله‌های نعمانی

بدان رسید ز سعی نسیم باد بهار
که لاف می‌زند از لطف روح حیوانی

سحرگهم چه خوش آمد که بلبلی گلبانگ
به غنچه می‌زد و می‌گفت در سخنرانی

که تنگدل چه نشینی ز پرده بیرون آی
که در خم است شرابی چو لعل رمانی

مکن که می نخوری بر جمال گل یک ماه
که باز ماه دگر می‌خوری پشیمانی

به شکر تهمت تکفیر کز میان برخاست
بکوش کز گل و مل داد عیش بستانی

جفا نه شیوهٔ دین‌پروری بود حاشا
همه کرامت و لطف است شرع یزدانی

رموز سر اناالحق چه داند آن غافل
.
.
.
#حافظ
- قصاید
- قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - قصیدهٔ در مدح قوام الدین محمد صاحب عیار وزیر شاه شجاع

این شعر ادامه دارد...
@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

دوش در خواب من آن لاله‌عذار آمده بود
شاهد عشق و شبابم به کنار آمده بود

در کهن گلشن طوفان‌زده خاطر من
چمن پر سمن تازه بهار آمده بود

سوسنستان که هم‌آهنگ صبا می‌رقصید
غرق بوی گل و غوغای هزار آمده بود

آسمان همره سنتور سکوت ابدی
با منش خنده خورشید‌نثار آمده بود

تیشه کوهکن افسانه شیرین می‌خواند
هم در آن دامنه خسرو به شکار آمده بود

عشق در آینه چشم و دلم چون خورشید
می‌درخشید بدان مژده که یار آمده بود

سرو ناز من شیدا که نیامد در بر
دیدمش خرم و سرسبز به بار آمده بود

خواستم چنگ به دامان زنمش بار دگر
ناگه آن گنج روان راهگذار آمده بود

لابه‌ها کردمش از دور و ثمر هیچ نداشت
آهوی وحشی من پا به فرار آمده بود

چشم بگشودم و دیدم ز پس صبح شباب
روز پیری به لباس شب تار آمده بود

مرده بودم من و این خاطره عشق و شباب
روح من بود و پریشان به مزار آمده بود

آوخ این عمر فسونکار به جز حسرت نیست
کس ندانست در اینجا به چه کار آمده بود

شهریار این ورق از عمر چو درمی‌پیچید
چون شکنج خم زلفت به فشار آمده بود

#شهریار
- گزیدهٔ غزلیات
- غزل شمارهٔ ۶۰ - خوابی و خماریی

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

شب جدایی تو روز واپسین من است
که نالهٔ هم نفس و گریه هم نشین من است

میان گبر و مسلمان از آن سرافرازم
که زلف و روی تو آیات کفر و دین من است

به عرصه‌ای که درآیند خیل سوختگان
منم که داغ تو آرایش جبین من است

فتاده تا نظرم بر کمان ابروی تو
چه دیده‌ها که ز هر گوشه در کمین من است

از آن زمان که زمین بوس آستان توام
سر ملوک جهان جمله بر زمین من است

به تختگاه محبت من آن سلیمانم
که اسم اعظم تو نقش بر نگین من است

من آن وجود شریفم که در قلمرو عشق
کمینه خاک رهت جان نازنین من است

به شادی دو جهانش نمی‌توان دادن
غمی که از تو نصیب دل غمین من است

فروغی از شرف خاک آستانهٔ دوست
تجلی کف موسی در آستین من است

#فروغی_بسطامی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۸۵

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

🎁 مجموعه‌ای منتخب از برترین کانال‌ها و گروه‌های؛

🚀 علمی 🥢 💬فلسفی🥢 🏦تاریخی

🌐 سیاسی 🥢 🎨 هنری 🥢 📂pdfکتاب

✔️ { هر منبع با دقت ارزیابی و به‌صورت شخصی تأیید شده است }✔️

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

عاقبت در سینه ام دل از تپیدن بازماند
بس که پر زد درقفس این مرغ از پرواز ماند

سوختم و زخاطرم زنگ کدورت برنخاست
رفت خاکستر به باد، آیینه بی پرداز ماند

خامشی بند زبان حرف سازان می شود
از لب پیمانه خونها در دل غماز ماند

رفت ایام شباب و خار خار او نرفت
مشت خاشاکی زسیل نوبهاران بازماند

مرد حق را چون شناسد زاهد خودناشناس؟
چون رسد در دیگری هر کس که از خود بازماند؟

پیش زلف افکند دل را چون نگاهش صید کرد
قسمت صیاد گردد هر چه از شهباز ماند

ناخنی بر دل نزد ما را درین عالم کسی
نغمه محجوب ما در پرده این سازماند

از زبان نرم خاکستر بر آتش دست یافت
شمع از آتش زبانی در دهان گاز ماند

خامشی صائب کلید بستگیهای دل است
بلبل ما در قفس از شعله آواز ماند

#صائب_تبریزی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۲۴۶۲

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

هر که زیر پیرهن بیند مرا
مرده اندر کفن بیند مرا

خویش را من خود کسی دانم ولی
یار اگر از چشم من بیند مرا

آرزو دارم قصاص از دست دوست
تا بدانسان مرد و زن بیند مرا

بر سر راهش کشیدم زار زار
بو که آن پیمان شکن بیند مرا

بیدلی کش عیب می کردم کجاست
تا به کام خویشتن بیند مرا

نازنینا، زین هوس مردم که خلق
با تو روزی در سخن بیند مرا

باد هر روزی به جولا نگاه تو
خاک خواری بر دهن بیند مرا

گر بیاید باز مرغ نامه بر
طعمه زاغ و زغن بیند مرا

جوی خون راند به جای جوی شیر
خسروم، گر کوهکن بیند مرا

#امیر_خسرو_دهلوی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- شمارهٔ ۲۹

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

خامشی سازد من بیتاب را دیوانه تر
می کند بند گران سیلاب را دیوانه تر

بیش شد از بستن لب بیقراریهای دل
بخیه سازدزخم پرخوناب رادیوانه تر

در فلاخن می شود بال وپر پرواز،سنگ
صبر می سازد دل بیتاب را دیوانه تر

اشک را در سینه روشندلان آرام نیست
می کند آیینه این سیماب را دیوانه تر

قلقل مینا به دور انداخت جام باده را
شور دریا می کند گرداب را دیوانه تر

جلوه هم چشم، سیلاب بنای طاقت است
طاق ابرو می کند محراب را دیوانه تر

شد فزون از پند ناصح بیقراریهای من
می کند افسانه اینجا خواب را دیوانه تر

می کند از روشنی آیینه دلهای پاک
پرتو خورشید عالمتاب را دیوانه تر

بالب خشک صدف تردستی نیسان کند
تشنگان گوهر سیراب رادیوانه تر

نوبهار خط مشکین هر قدر گردد کهن
می کند صائب من بیتاب را دیوانه تر

#صائب_تبریزی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۴۶۱۷

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

مسافری که به رخ اشک حسرتم بدواند
دلم تحمل بار فراق او نتواند

در آتشم بنشاند چو با کسان بنشیند
کنار من ننشیند که آتشم بنشاند

چه جوی خون که براند ز دیده دل‌شدگان را
چو ماه نوسفر من سمند ناز براند

به ماه من که رساند پیام من که ز هجران
به لب رسیده مرا جان خودی به من برساند

به سوز سینه من بین که ساز قافیه‌پرداز
نوای نای گره‌گیر دل شکسته نخواند

چه نالی ای دل خونین که آن شکوفه خندان
زبان مرغ حزین شکسته‌بال نداند

دلم به سینه زند پر بدان هوا که نگارین
کتابتی بنوسید کبوتری بپراند

من آفتاب ولا جز غمام هیچ ندانم
مهی که خود همه‌دان است باید این همه داند

به هر چمن که رسیدی بگو به ابر بهاری
که پیش پای تو اشکی به یاد من بفشاند

به وصل اگر نرهم شهریار از غم هجران
کجاست مرگ که ما را ز زندگی برهاند

#شهریار
- گزیدهٔ غزلیات
- غزل شمارهٔ ۵۱ - مسافر همدان

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

🎁 مجموعه‌ای منتخب از برترین کانال‌ها و گروه‌های؛

🚀 علمی 🥢 💬فلسفی🥢 🏦تاریخی

🌐 سیاسی 🥢 🎨 هنری 🥢 📂pdfکتاب

✔️ { هر منبع با دقت ارزیابی و به‌صورت شخصی تأیید شده است }✔️

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

می فروشان آن چه از صهبای گلگون کرده‌اند
شاهدان شهر ما از لعل میگون کرده‌اند

می‌پرستان ماجرا از حسن ساقی کرده‌اند
تنگ دستان داستان از گنج قارون کرده‌اند

در جنون عاشقی مردان عاقل، دیده‌اند
حالتی از من که صد رحمت به مجنون کرده‌اند

از بلای ناگهان آسوده خاطر گشته‌ام
تا مرا آگاه از آن بالای موزون کرده‌اند

من نه تنها بر سر سودای او افسانه‌ام
هوشمندان را از این افسانه افسون کرده‌اند

جوی خون از چشم مردم می‌رود بی‌اختیار
بس که دل را در غمش سرچشمهٔ خون کرده‌اند

حال من داند غلامی کاو به جرم بندگی
خواجگانش از سرای خویش بیرون کرده‌اند

خلق را از لعل میگون تو مستی داده‌اند
عقل را از چشم فتان تو مفتون کرده‌اند

مرغ دل در سینه‌ام امشب فروغی می‌تپد
لشکر ترکان مگر قصد شبیخون کرده‌اند

#فروغی_بسطامی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۲۱۴

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

کوته اندیشی که نفرستد به عقبی مال خویش
چشم امیدش بود پیوسته در دنبال خویش

چون مگس در دامگاه عنکبوتان، کرده ام
دست و پا گم ازهجوم رشته آمال خویش

خواب راحت می کنم در سایه بال هما
تا ز استغنا کشیدم سربه زیربال خویش

می شود بر دیده خونبار من عالم سیاه
هرگه اندازم نظر برنامه اعمال خویش

جوی خون از دیده آیینه می گردد روان
پرده بردارم اگر از صورت احوال خویش

نیست اظهار جوانی، خجلت بی حاصلی است
این که می دارم نهان ازهمنشینان سال خویش

داغ می بخشد ثمر گفتار هرجا درد نیست
پیش بیدردان مکن اظهار صائب حال خویش

#صائب_تبریزی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۴۹۱۷

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

باز کن نغمه جانسوزی از آن ساز امشب
تا کنی عقده اشک از دل من باز امشب

ساز در دست تو سوز دل من می گوید
من هم از دست تو دارم گله چون ساز امشب

مرغ دل در قفس سینه من می نالد
بلبل ساز ترا دیده هم آواز امشب

زیر هر پرده ساز تو هزاران راز است
بیم آنست که از پرده فتد راز امشب

گرد شمع رخت ای شوخ من سوخته جان
پر چو پروانه کنم باز به پرواز امشب

گلبن نازی و در پای تو با دست نیاز
می کنم دامن مقصود پر از ناز امشب

کرد شوق چمن وصل تو ای مایه ناز
بلبل طبع مرا قافیه پرداز امشب

شهریار آمده با کوکبه گوهر اشک
به گدائی تو ای شاهد طناز امشب

#شهریار
- گزیدهٔ غزلیات
- غزل شمارهٔ ۱۳ - سوز و ساز

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

♨️ پوشش حداکثری اعتراضات و اخبار جنگ ایران و جهان، فیلترشکن و VPN های رایگان و امن برای مدتی محدود.➡️

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

😎 لیست VIP بهترین رسانه های خبری مدتی محدود در اختیار شماست. ➡️

🟣 پست به زودی حذف خواهد شد. ➡️

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

فاتحه‌ای چو آمدی بر سر خسته‌ای بخوان
لب بگشا که می‌دهد لعل لبت به مرده جان

آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و می‌رود
گو نفسی که روح را می‌کنم از پی اش روان

ای که طبیب خسته‌ای روی زبان من ببین
کاین دم و دود سینه‌ام بار دل است بر زبان

گر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت
همچو تبم نمی‌رود آتش مهر از استخوان

حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن
چشمم از آن دو چشم تو خسته شده‌ست و ناتوان

بازنشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین
نبض مرا که می‌دهد هیچ ز زندگی نشان

آن که مدام شیشه‌ام از پی عیش داده است
شیشه‌ام از چه می‌برد پیش طبیب هر زمان

حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم
ترک طبیب کن بیا نسخه شربتم بخوان

#حافظ
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۳۸۲

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

چراغ صبح و دم مستعار هر دو یکی است
بقای خرده جان و شرار هر دو یکی است

ز لطف و قهر نمی بالم و نمی نالم
به خار خشک، خزان و بهار هر دو یکی است

چنان ربوده این باغ و بوستان شده ام
که نوشخند گل و نیش خار هر دو یکی است

فسردگی و کدورت شده است عالمگیر
جوان و پیر درین روزگار هر دو یکی است

چنان گزیده دنیای بد گهر شده ام
که پیش دیده من گنج و مار هر دو یکی است

مکن به بدگهران مردمی که آتش را
چه گل به جیب فشانی چه خار هر دو یکی است

چه لازم است شب و روز خون دل خوردن؟
چو سنگ و لعل درین روزگار هر دو یکی است

توان به زنده دلی شد ز مردگان ممتاز
وگرنه سینه و لوح مزار هر دو یکی است

اگر دو بین ز دو رنگی نگشته ای صائب
شب جدایی و روز شمار هر دو یکی است

#صائب_تبریزی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۱۷۷۰

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

🇮🇷 پوشه ای اضطراری برای شرایط پیش روی، حتما عضو شوید چون تعداد محدودی از درخواست های عضو پذیرفته می شود.

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

🏛فولدری گزینش شده توسط ادمین کانال؛ از جامع ترین منابع کتاب ها به صورت Pdf.
پست موقت بوده، زودتر وارد شوید.
🇮🇷

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

جانم ز سینه بر زه دامان بر آمده
گویی به عزم خدمت جانان بر آمده

ناز غرور کی نهد از سر که این نهال
گویی بر آب دیدهٔ رضوان بر آمده

با دل بگوی عیب شهادت که این اسیر
تا بوده در میان شهیدان بر آمده

آشفتگی که صید تو گوید که این شکار
بسیار دست و پا زده تا جان بر آمده

گویا که درد و داغ توام یار بوده است
کز سینه جان غمزده گریان بر آمده

شوق دلم به دادن جان بین که گاه نزع
یک ناله برکشیده و صد جان بر آمده

طوری است دیر ما که در او جلوه کرده است
حسنی که صد کلیم ز ایمان بر آمده

مرهم اگر نسوخته در چاک سینه  چیست
این شعله کز شکاف گریبان بر آمده

هر گاه گفته ایم که عرفی اسیر کیست
آه از نهاد گبر و مسلمان بر آمده

#عرفی_شیرازی
- غزلها
- غزل شمارهٔ ۵۴۶

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

خامشی سازد من بیتاب را دیوانه تر
می کند بند گران سیلاب را دیوانه تر

بیش شد از بستن لب بیقراریهای دل
بخیه سازدزخم پرخوناب رادیوانه تر

در فلاخن می شود بال وپر پرواز،سنگ
صبر می سازد دل بیتاب را دیوانه تر

اشک را در سینه روشندلان آرام نیست
می کند آیینه این سیماب را دیوانه تر

قلقل مینا به دور انداخت جام باده را
شور دریا می کند گرداب را دیوانه تر

جلوه هم چشم، سیلاب بنای طاقت است
طاق ابرو می کند محراب را دیوانه تر

شد فزون از پند ناصح بیقراریهای من
می کند افسانه اینجا خواب را دیوانه تر

می کند از روشنی آیینه دلهای پاک
پرتو خورشید عالمتاب را دیوانه تر

بالب خشک صدف تردستی نیسان کند
تشنگان گوهر سیراب رادیوانه تر

نوبهار خط مشکین هر قدر گردد کهن
می کند صائب من بیتاب را دیوانه تر

#صائب_تبریزی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۴۶۱۷

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

از خط نگشته سبز لب روح پرورش
ننشسته است گرد یتیمی به گوهرش

ازانفعال ،مشرق پروین شود رخش
گردد ز ساده لوحی اگر مه برابرش

از چشم آفتاب کند جوی خون روان
درزیر زلف جلوه رخسار انورش

رنگی ز بوی پیرهنش نیست باد را
از بس گرفته است قبا تنگ دربرش

گر در خیال تیغ کند غمزه اش گذار
ابریشم بریده شود زلف جوهرش

هر مطربی که درد دلش را فشرده است
سیلاب عقل و هوش بود نغمه ترش

چون نخل پرشکوفه بود هرکه باد ست
بی سکه خرج خاک نشینان شود زرش

چون صبر برشکنجه دام و قفس کند؟
آزاده ای که نقش گران است برپرش

اندیشه شکر شکند نی به ناخنش
موری که کرد خاک قناعت توانگرش

گر در سیاهی سخن آب حیات نیست
سبزست چون همیشه خط روح پرورش ؟

صائب به خنده هر که دهن باز می کند
چون گل به خرج باد رود زود دفترش

#صائب_تبریزی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۵۰۵۶

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

🎁 کانال VIP، مخصوص کتاب خون‌ها؛
لطفاً زودتر عضو شوید.
📱

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

🎓 جامع ترین بانک PDF کتاب‌ها، جزوات و ویدئو های آموزشی دانشگاهی، کنکوری در اختیار شماست، متن را لمس کنید و وارد شوید.

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

به یک پیمانه با ساقی چنان بستیم پیمان را
که تا هستیم بشناسیم از کافر مسلمان را

به کوی می‌فروشان با هزاران عیب خوشنودم
که پوشیده‌ست خاکش عیب هر آلوده دامان را

تکبر با گدایان در میخانه کمتر کن
که اینجا مور بر هم می‌زند تخت سلیمان را

تو هم خواهی گریبان چاک زد تا دامن محشر
اگر چون صبح صادق بینی آن چاک گریبان را

نخواهد جمع شد هرگز پریشان حال مشتاقان
مگر وقتی که سازد جمع آن زلف پریشان را

دل و جان نظر بازان همه بر یکدیگر دوزد
نهد چون در کمان ابروی جانان تیر مژگان را

کجا خواهد نهادن پای رحمت بر سر خاکم
کسی کز سرکشی برخاک ریزد خون پاکان را

گر آن شاهد که دیدم من ببیند دیدهٔ زاهد
نخست از سرگذارد مایهٔ سودای رضوان را

من ار محبوب خود را می‌پرستم، دم مزن واعظ
که از کفر محبت اولیا جستند ایمان را

دمی ای کاش ساقی، لعل آن زیبا جوان گردد
که خضر از بی‌خودی بر خاک ریزد آب حیوان را

فروغی، زان دلم در تنگنای سینه تنگ آید
که نتوان داشت در کنج قفس مرغ گلستان را

#فروغی_بسطامی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۲۸

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان بشما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ‌طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

#سیف_فرغانی
- دیوان اشعار
- قصاید و قطعات
- شمارهٔ ۲۳

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

از چشم ودل کی آن گل سیراب بگذرد
خودبین کجا ز آینه وآب بگذرد

در سینه های صاف نگیرد قرار دل
زود از بساط آینه سیماب بگذرد

چون آب شور کام جهان تشنگی فزاست
سیراب تشنه ای که ازین آب بگذرد

در جوی شیر کاسه به خون جگر زند
از می کسی که شب مهتاب بگذرد

ظلم است زندگانی روشندلان چو شمع
جایی بغیر گوشه محراب بگذرد

بر قرب دل مبند که با ربط آفتاب
در کان مدار لعل به خوناب بگذرد

پیری به صد شتاب جوانی ز من گذشت
پل را ندیده ام که ز سیلاب بگذرد

گیرنده است پنجه خونهای بیگناه
چون ناوک تو از دل بیتاب بگذرد

چو موسم شباب دم صبح شیب را
صائب روا مدار که در خواب بگذرد

#صائب_تبریزی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۴۰۵۵

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

جز یکی نیست بیائید که گوئیم همه
همه از عین یکی باز بجوئیم همه

ای که گوئی که چنان گفت و چنین می گوید
وقت آن است که در آب بشوئیم همه

ما همه آب حیاتیم و همه بحر محیط
گرچه مانند حبابیم بر اوئیم همه

بوی آن زلف ز هر تارهٔ مو می شنویم
لاجرم زلف بتان جمله ببوئیم همه

عقل دیوانه شود چون شنود قصهٔ عشق
دور نبود که بگوئیم که دوئیم همه

آبروی همهٔ قطره چو ما می بینیم
شاید ار ما همهٔ قطره بپوئیم همه

نعمت الله چو یکی باشد آن یک همه اوست
آن یکی را سزد ار زان که بگوئیم همه

#شاه_نعمت_الله_ولی
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۱۴۳۱

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

ای صبا نَکهَتی از کویِ فُلانی به من آر
زار و بیمارِ غَمَم راحتِ جانی به من آر

قلب بی‌حاصلِ ما را بزن اکسیرِ مراد
یعنی از خاکِ درِ دوست نشانی به من آر

در کمینگاه نظر با دلِ خویشم جنگ است
ز ابرو و غمزهٔ او تیر و کمانی به من آر

در غریبی و فِراق و غمِ دل پیر شدم
ساغرِ مِی ز کفِ تازه جوانی به من آر

منکران را هم از این مِی دو سه ساغر بچشان
وگر ایشان نَستانند روانی به من آر

ساقیا عشرتِ امروز به فردا مَفِکَن
یا ز دیوانِ قضا خطِّ امانی به من آر

دلم از دست بِشُد دوش چو حافظ می‌گفت
کای صَبا نَکهَتی از کویِ فلانی به من آر

#حافظ
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۲۴۸

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

🎁 مجموعه‌ای منتخب از برترین کانال‌ها و گروه‌های؛

🚀 علمی 🥢 💬فلسفی🥢 🏦تاریخی

🌐 سیاسی 🥢 🎨 هنری 🥢 📂pdfکتاب

✔️ { هر منبع با دقت ارزیابی و به‌صورت شخصی تأیید شده است }✔️

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

هر کس که نهد پای بر آن خاک سر کو
ذکرش همه این است که گم گشته دلم کو

من از اثر عشق، سیه بخت و سیه روز
او از مدد حسن، سیه چشم و سیه مو

دیباچهٔ امید من آن صفحهٔ رخسار
سرمایهٔ سودای من آن حلقهٔ گیسو

جمعی همه آشفتهٔ آن سنبل مشکین
شهری همه شوریدهٔ آن نرگس جادو

هم لاله نرسته‌ست بدین آب و بدین تاب
هم گل به شکفته ست بدین رنگ و بدین بو

من تشنه لب ساقی و او طالب کوثر
حاشا که رود آب من و شیخ به یک جو

برخاست ز هر گوشه بلایی به کمینم
تا دیده‌ام افتاد بدان گوشهٔ ابرو

آهوی من آن کار که با شیردلان کرد
هرگز نکند شیر قوی پنجه به آهو

حسرت برم از خسرو و فرهاد که در عشق
نه زر به ترازویم و نه زور به بازو

زیبا صنما پرده ز رخسار برانداز
تا بر طرف قبله فروغی نکند رو

#فروغی_بسطامی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۴۳۱

@ghaz2020

Читать полностью…
Subscribe to a channel