-
https://t.me/joinchat/ROfyc3_lLlzNOeo8
پروردگارا سپاس
که روزمان را به خیر رساندی
شب را با آرامـش و رحمتت
بـر دل عزیزانم جـاری کـن....
شبتون در سایه لطف الهی🙏🌜
خدایا... به حق مهربانی بیانتهایت، این هفته را هفتهی گشایش، سلامتی، رزق فراوان، دلِ آرام و خبرهای خوش قرار بده.🙏💞
دل هیچ بندهای را ناامید مکن، و سایه رحمتت را از زندگیمان کم مکن💝
صبح شنبه بخیر. 🌿
“شب یعنی
آغوشی از
سکوت و ستاره…
الهي شب،
مرهم خستگیهاتون باشه…
شبتون پُر از نور و آرامش💫🌟💫
14 بعضی روزها انگیزه نداری؛ اما انضباط همان دستی است که تو را بلند میکند.
حتی اگر حسش نیست، امروز فقط ۱۰ دقیقه برای هدفت وقت بگذار.
#داستان_شب 💫
💠معلمی به یک پسر هفت ساله ریاضی درس میداد. یک روز که پسر پیش معلم آمده بود، معلم میخواست شمارش و جمع را به پسرک آموزش دهد. معلم از پسر پرسید: «اگر من یک سیب، با یک سیب دیگه و یک سیب دیگه به تو بدهم، چند تا سیب داری؟»
🍎پسرک کمی فکر کرد و با اطمینان گفت: «چهار!»
معلم که نگران شده بود انتظار یک جواب درست را داشت؛ سه. معلم با ناامیدی با خود فکر کرد: «شاید بچه درست گوش نکرده باشه.»
🍏او به پسر گفت: «پسرم، با دقت گوش کن. اگر من یک سیب با یک سیب دیگه و دوباره یک سیب دیگه به تو بدم، تو چند تا سیب داری؟»
🍎پسر ناامیدی را در چشمان معلم میدید. او این بار با انگشتانش حساب کرد. پسر سعی داشت جواب مورد نظر معلم را پیدا کند تا بلکه خوشحالی را در صورت او ببیند اما جواب باز هم چهار بود و این بار با شک و تردید جواب داد: «چهار.»
🍓یأس بر صورت معلم باقی ماند. او به خاطر آورد که پسرک توت فرنگی خیلی دوست دارد. با خودش فکر کرد شاید او سیب دوست ندارد و این باعث میشود نتواند در شمارش تمرکز کند. معلم با این فکر، مشتاق و هیجان زده از پسر پرسید: «اگر من یک توت فرنگی و یک توت فرنگی دیگه و یک توت فرنگی دیگه به تو بدم، چند تا توت فرنگی داری؟»
🍓پسر که خوشحالی را بر صورت معلم میدید و دوست داشت این خوشحالی ادامه یابد دوباره با انگشتانش حساب کرد و با لبخندی از روی شک و تردید گفت: «سه؟»
🍏معلم لبخند پیروزمندانهای بر چهره داشت. او موفق شده بود. اما برای اطمینان، دوباره پرسید: «حالا اگه من یک سیب و یک سیب دیگه و یک سیب دیگه به تو بدم، چند تا سیب داری؟»
🍎پسر بدون مکث جواب داد: «چهار!»
معلم مات و مبهوت مانده بود. با عصبانیت پرسید: «چرا چهار سیب؟»
🍏پسر با صدایی ضعیف و مردد گفت: «آخه من یک سیب هم تو کیفم دارم.»
💠پی نوشت وقتی کسی جوابی به شما میدهد که متفاوت از آنچه میباشد که شما انتظار دارید، سریع نتیجهگیری نکنید که او اشتباه میکند. شاید ابعاد و زوایایی از موضوع وجود دارد که شما درباره آنها هنوز فکر نکردهاید یا شناخت ندارید.
@ganunejazb 👈💯
پنجشنبه دوازدهم شهریور ماه
Читать полностью…
شاید هنوز به مقصد نرسیده باشی، اما دیگر همان آدمِ نقطه شروع نیستی.
به یکی از پیشرفتهای کوچک این ماهت افتخار کن و آن را یادداشت کن.
تو قرار نیست شبیه دیگران موفق شوی؛ مسیر تو امضای خودت را دارد.
امروز مقایسه را متوقف کن و روی پیشرفت شخصی خودت تمرکز کن.
@ganunejazb
شبتون در پناه خدا. 💫💕
@ganunejazb 👈💯
11 آرامش، وقتی میآید که دست از جنگیدن با چیزهایی که کنترلشان نمیکنی برداری.
امروز یک نگرانی را به خدا بسپار و انرژیات را صرف عمل کن.
@ganunejazb
ای پرده پوش..
ای آمرزنده ..
تنها تورادارم
🩵گاهی یک صبح آرام
🤍یک قلب امیدوار
💙و صدای موجها کافیست
💚تا دلت دوباره
💜به زندگی لبخند بزند
💛پس پنجره را باز کن
🩷بگذار نور صبح
❤️به خانهی دلت بتابد
💞شاید امروز
💖آغاز یک حس خوب باشد
🍃🌸صبحتون سرشار از اتفاقهای خوب🌸🍃
@ganunejazb 👈💯
خدابهتر از تو میدونه چی برات خوبه
اگه امروز چیزی اون طور که خواستی نشد
غمگین نباش…
خدا داره
تورو به سمت بهترینها هدایت میکنه.
گاهی تلاطمهای امروز، مقدمهٔ آرامش و شکوفایی فردا هستند. وقتی به حکمت مسیر اعتماد میکنی، حتی ناممکنها هم به زیباترین شکل ممکن سر جای خود مینشینند. صبور باش؛ دست تدبیر الهی، دقیقترین معمار سرنوشت توست.
امیدوارم🫴
زندگی بهت بالِ پرواز بده🕊
و تو جرأت استفاده ازشون رو🎉
داشته باشی...😇
شبتون به خیر💫✨💫
ای آنکه بزرگیش درآسمان است
ای آنکه نشانه هایش درزمین است
#داستان_شب
💠در تبریز محتسبی بود به نام بدرالدین که به سخاوت و دستگیری از فقرا شهره بود حتی شهرهتر از حاتم طایی. در آن میان درویشی بود که بارها مورد دستگیری و لطف محتسب قرار گرفته بود و به امید بخشش ها و جود فراوان او، دچار وامی سنگین شده بود که از ادایش وا مانده بود.
💠به همین منظور راهی تبریز شد تا خود را ازین مهلکه نجات دهد.همین که به تبریز رسید بلافاصله سمت خانه محتسب رفت که در بین راه خبری هولناک شنید. بله، محتسب مرده بود.
💠 فقیر از شنیدن این خبر نعرهای زد و بیهوش بر زمین افتاد. مردم دور او جمع شدند. وقتی به هوش آمد اولین جمله ای که گفت این بود: خداوندا من گنه کارم که از لطف تو گسسته و بخشش بندهات دلبستهام. سخای بنده تو در مقابل جود تو هیچ نیست.
💠او از دل بستن به خلق توبه کرد اما در فقدان محتسب همچنان گریان بود. تا اینکه مددکاری جوانمرد پیشقدم شد و تمام شهر را برای جمع آوری کمک به او گشت. اما کل مبلغی که او جمع کرد ۹۰ دینار بود حال آنکه کل قرض فقیر ۹۰۰۰ دینار بود.
💠جوانمرد که از کمک مردم ناامید شد دست فقیر را گرفت و بر مزار محتسب برد. فقیر بر مزار محتسب زار زار گریست و از روح او مدد جست. فقیر شب را به خانه مددکار رفت. نیمه شب مددکار محتسب را در خواب دید که به او گفت: من از احوال این فرد خبر داشتم و به همین خاطر کیسهای زر برایش کنار گذاشتهام تا هم قرضش را دهد و هم زندگی جدیدی بسازد.
💠 اما فرصت نشد خودم آن را به دستش برسانم پس به فلان مکان برو و آن کیسه را به او بده و به میراث دارانم گوشزد کن مبادا ازین کار من رنجه شوند. بدین ترتیب وام آن فقیر گزارده شد.
💠معانی که مولانا درین حکایت درنظر داشته را میتوان اینچنین خلاصه کرد که چه بسا مردهای که از زیر خروارها خاک فایده وجودیاش بسی بیشتر از زندههاست. و معانی دیگری چون توکل به خدا و بریدن از خلق نیز مدنظر میباشد.
داستانی از مثنوی
#مولانا
سلام... 💞☘
صبحتون زیبا... 💕☀🌿
الهی خواسته هاتون
بشن داشته هاتون
شبتون زیبا💫✨💫
@ganunejazb 👈💯
قرارِ امشبمون نه تو کافهست و نه زیر بارون… دقیقاً تهِ قلبت، جایی که هیچکس جز خودش راه نداره… ❤️✨»
Читать полностью…
هر صبح با گشودن پلکهایت
فصلی تازه از زندگی آغاز میشود...
و سطر اولش اینه
خــدا همیشه با مـاست....
سلام صبحتون به خیر☘🌸☘
@ganunejazb 👈💯
چهارشنبه یازدهم شهریور ماه
Читать полностью…
✨ صبح، فرصتیست برای باز کردن
قلب و ذهن به سوی فراوانی بیکران…
وقتی چشماتو باز میکنی و روز جدید
رو با شکرگزاری آغاز میکنی، داری به جهان میگی:
«من آمادهام تا ثروت، برکت و فرصتهای بینهایت را دریافت کنم… جایی که هر لحظه پر از وفور و آرامش است» 🌿
سلام صبحتون به خیر🍃🌺🍃
@ganunejazb 👈💯
#داستان_شب 💫
تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
💫✨💫
مردی به خانهاش میرفت. نزدیک خانه که رسید، جوان زشت و آبلهرویی را دید. با چشمان چپ و سر بیمو و دهان گشاد و لبهای کلفت و پوستی تیره.
✨💫✨
مرد رهگذر ایستاد و با نفرت به جوان زشترو خیره شد و بعد ناگهان فریاد زد:
ای مردک! از اینجا برو و دیگر هم به این کوچه نیا. دیدن تو شرم است و آدم را ناراحت میکند!
💫✨💫
جوان بدون اینکه ناراحت شود، نگاهی به قبای پاره مرد انداخت و ناگهان قبای نویی را که بر تن داشت، درآورد و به مرد گفت:
بگیر مال تو! من قبایم را به تو میبخشم!
✨💫✨
مرد نگاهی به قبای خوشرنگ و رو و نو انداخت و ناگهان از کاری که کرده بود، شرمنده شد.
💫✨💫
کف دست راستش را روی سینهاش گذاشت و گفت:
مرا ببخش! من رفتار بدی با تو کردم اما تو داری قبایت را به من میدهی!
✨💫✨
جوان با همان لبخند گفت:
ای دوست! بدان آدمی که ظاهر بد اما باطن و درون و قلب پاکی داشته باشد به مراتب بهتر از کسی است که ظاهر خوب اما قلبی ناپاک و سیاه دارد!
💫✨💫
چهره مرد رهگذر از خجالت سرخ شد و دیگر نتوانست حرف بزند.
@ganunejazb 👈💯
✨آرزوی امشبم
هرگز باچشمان مهربانت
نامهربانی روزگار را نبینی …
💫✨شبتون پراز آرامش✨💫
@ganunejazb 👈💯
9 امروز میتواند روزی باشد که دیگر خودت را کوچک نمیبینی.
یک جمله قدرتمند برای خودت بنویس: «من لایقِ بهترینها هستم.»
خدای من خدای بینهایت است...
خدایی که دروصف نمیگنجد..
#داستان_شب
✨وحدت و همدلی مردم✨
✳️سالها پیش، در سرزمینی دور، مردم روزگار سختی را میگذراندند. خشکسالی آمده بود، محصولها کم شده بود و هر روز نگرانی تازهای به زندگی مردم اضافه میشد.
❇️هرکس فقط به فکر خودش بود؛ کشاورز میگفت: «من باید زمین خودم را نجات بدهم.»
بازرگان میگفت: «این مشکل من نیست.»
و مردم شهرها هم هرکدام دیگری را مقصر میدانستند.
✳️روزی پیرمرد دانایی به میدان شهر رفت و چند چوب باریک را کنار هم گذاشت. یکی از چوبها را برداشت و به جوانی داد و گفت:
«بشکنش.»
❇️جوان بهآسانی چوب را شکست.
پیرمرد چند چوب دیگر را کنار هم گذاشت و گفت:
«حالا اینها را با هم بشکن.»
جوان هرچه تلاش کرد، نتوانست.
✳️پیرمرد لبخندی زد و گفت:
❇️«مردم این سرزمین هم همینطورند. اگر هرکس تنها بماند، کوچکترین سختی میتواند او را از پا بیندازد؛ اما اگر کنار هم بایستید، مشکلاتی که برای یک نفر بزرگ و شکستناپذیرند، در برابر جمع شما کوچک میشوند.»
✳️سخنان پیرمرد در شهر پیچید.
❇️کشاورزان تصمیم گرفتند آب را با هم تقسیم کنند.بازرگانان بخشی از کالاهای خود را با قیمت کمتر در اختیار مردم گذاشتند.
جوانان برای آباد کردن جویهای آب دست به کار شدند و خانوادهها نیز هرچه میتوانستند، با هم قسمت کردند.
چند ماه گذشت.
✳️باران بارید. زمینها دوباره سبز شدند و شهر جان تازهای گرفت.
❇️اما مردم فهمیده بودند که بزرگترین چیزی که کشورشان را نجات داده، فقط باران نبوده است؛ بلکه همدلی و اتحاد خودشان بوده است.
✳️از آن روز به بعد، هرگاه اختلافی میانشان پیش میآمد، پیرمرد فقط همان دسته چوب را به آنها نشان میداد.
🌱 و مردم میدانستند:
یک چوب را میتوان بهآسانی شکست؛
اما ملتی که دلهایش کنار هم باشد، بهآسانی شکستنی نیست.