1209
غزل غزل غزال من ! ترنمم از آن تو… https://t.me/joinchat/AAAAAFOZpxllrvRDrae5NA
نوبل ادبیات ۲۰۲۶
«تو چقدر خاطره در یادت حمل میکنی!»
این را مادرم این اواخر به من گفت.
گفت: «چرا باید این همه بار با خودت حمل کنی؟»
و من گفتم: «خب، کجا میتوانم این بار را زمین بگذارم؟»
آن کارسون
ترجمهٔ عباس پژمان
#نای_و_نوا
🎼🎵🎶🎤🎼🎵🎶
گفتم ببینمت ، شاید که از سرم دیوانگی رود
زآن دم که دیدمت دیوانه تر شدم
به کسي که عاشق توست
بگو
هر روز
با زيباترين تعابير جهان
بيدارت کند!
من اينجا هر شب
تو را
با زيباترين تعابير جهان
به خواب مى سپارم...
#کامران_رسولزاده
شبتون آرام 🌙⭐️
از این دنیا دو چیز را دوست دارم؛
سخن دلپذیر، و دلِ سخن پذیر...
شيخ روزبهان بَقلیِ شیرازیЧитать полностью…
♦شکسپیر گفته است:
Musik is food of love
افلاک دارای نغمه و حنین اند و
حکیمان گفته اندالحان موسیقی را از نغمات کواکب و افلاک گرفته اند
موسیقی رمزی ست از هماهنگ شدن آدمی با حرکات افلاک و حظّی که انسان از موسیقی می برد نشان از خاطرات مبهمی دارد که از آن الحان و نغمه ها در بهشت داشته است.
پس حکیمان گفتهاند این لحنها
از دوار چرخ بگرفتیم ما
بانگ گردشهای چرخست این که خلق
میسرایندش به طنبور و به حلق
ما همه اجزای آدم بودهایم
در بهشت آن لحنها بشنودهایم
گرچه بر ما ریخت آب و گل شکی
یادمان آمد از آنها چیزکی
مثنوی/دفتر چهارم
نیست صائب دولتی
بالاتر از خُلقِ نکو
از چنین دولت چرا
اهل جهان غافل شدند؟
#صائب_تبریزی
دوستان من کجا هستند؟
روزهاشان پرتقالی باد!
دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد
من در این آبادی، پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری، ریگی، لبخندی...
سلام
بر کسانی که
آسمانِ نگاهشان
از سر محبت ، مهر می باراند
و قلبِِ کویرِ زمینیها
از ذوق و شوق به لبخند و رویش
می نشیند
● نظیری نیشابوری
○ سدهٔ دهم و یازدهم
از سینه، رمیدنِ نفَس، نزدیکاست... Читать полностью…
آزادیِ این مرغِ قفس، نزدیکاست
از من به هزار بال و پر، بُگریزد:
گر جان داند که با چهکس، نزدیکاست
حکایت مارگیری که اژدهای فسرده را مرده پنداشت و در ریسمانش پیچید و آورد به بغداد:
مارگیری بود که از کوهستان مار می گرفت و به شهر می آورد و به مردم نشان می داد و از این راه کاسبی می کرد.یکبار در کوهستان اژدهای یخ زده و افسرده ای را شکار کرد و به تصور اینکه اژدها مرده است آن را به شهر بغداد آورد و به نمایش نهاد.مردم بغداد برای دیدن اژدها ازدحام کردند.اما این مار بزرگ که در اثر تابش خورشید عراق جان گرفته بود،ابتدا طنابها را پاره کرد و در اولین حمله مارگیر را از بین برد و سپس به تماشاچیان حمله کرد و تعدادی از آنها را هم هلاک کرد:
مار گیری رفت سوی کوهسار
تا بگیرد او به افسونهاش مار
او همی جستی یکی مار شگرف
گرد کوهستان در ایام برف
مارگیر از بهر حیرانی خلق
مار گیرد،اینت نادانی خلق
مارگیر آن اژدها را برگرفت
سوی بغداد آمد از بهر شگفت
او همی مرده گمان بردش و لیک
زنده بود او ندیدش نیک نیک
در درنگ انتظار و اتفاق
تافت بر آن مار خورشید عراق
بندها بگسست و بیرون شد ز زیر
اژدهایی زشت،غران همچو شیر
در هزیمت بس خلایق کشته شد
ازفتاده کشتگان صد پشته شد
گرگ را بیدار کرد آن کور میش
رفت نادان سوی عزرائیل خویش
مولانا ازین حکایت چند نتیجه ی اخلاقی مهم در خودشناسی میگیرد:
*یکی اینکه آدمیی که صدها هزار مار و کوه حیران اوست،سرگشته و حیران دنیای همچون مار شده است.انسان خود را ارزان می فروشد،در واقع همچون حریری فاخر است،اما خود را وصله جامه ی ژنده یی میکند.
*دیگر اینکه نفس،همچون اژدهایی در درون ما انسانها نهفته است و هرگاه امکان قدرت نمایی بیابد با قدرت و هیبتی هولناک به حرکت درمی آید.خورشید عراق همان امکانات مادی و تمهیدات شهوانیست که اژدهای خفته نفس را به حرکت و جنبش درمی آورد،بند تقوی از دست و پای می گسلد و ویران می کند و حهانی را به کام خود می کشد.مولانا می گوید هر فردی می تواند بالقوه فرعونی بیدادگر و گردنکش باشد منتهی فعلا امکانات لازم برای گردنکشی و عرض اندام را ندارد:
نفست اژدرهاست
او کی مرده است
از غم بی آلتی افسرده است
اژدها را دار در برف فراق
هین مکش او را به خورشید عراق
مات کن او را و ایمن شو ز مات
رحم کم کن،نیست او ز اهل صلات
اژدهای نفست را در برف فراق
نگهدار،او را از کامیابی بازدارو او را مات کن تا مات او نشوی:
تو طمع داری که او را بی جفا
بسته داری در وقار و در وفا
هر خسی را این تمنا کی رسد
موسیی باید که اژدرها کشد
آیا انتظار داری که نفست را بدون هیچ سختی و ریاضتی و در کمال آرامش به بند کشی؟چگونه از انسان ضعیفی چنین کاری برمی آید .انسان وارسته و پیامبر گونه ای چون حضرت موسی لازم است که اژدهای نفس را به بند کشد.
جنگهای شاهنامه ، جنگهایی بین دادگری و بیدادگری است
دکتر علیرضا قیامتی
.
بیایید امروز،• Читать полностью…
دریچه نگاهمان را بگشائيم
آفتاب، تا افق روشنایی
بالا آمده است
آن را ميهمان آسمان دلهایمان کنيم
من گره خواهم زد
چشمان را با خورشید
دلها را با عشق
سایهها را با آب
شاخهها را با باد ...
#سهراب_سپهری
عکس: #مجید_رضوی
درود بر یاران جان
روزتان پدرام
دلتان به یاد دوست آرام 🌺
نوبل ادبیات ۲۰۲۶
میتوانی در خوابم به دیدنم بیایی؟
اگر بیایی خوشحالم میکنی.
خوش است دوستت را در دل شب دیدن.
حتی اگر برای لحظهٔ کوتاهی باشد.
آن کارسون
ترجمهٔ عباس پژمان
خجسته روز کسی کز درش تو بازآیی
که بامداد به روی تو فال میمون است!
#سعدی
درود بر ياران جان
پگاهتان پدرام
دلتان به یاد دوست آرام 🌺
بگو به باران
ببارد امشب
بشوید از رخ
غبار این کوچه باغ ها را
که در زلالش
سحربجوید
زبی کران ها
حضور ما را
به جست و جوی کرانه هایی
که راه برگشت از آن ندانیم
من و تو بیدارو
محو دیدار
سبک تر از ماهتاب و
از خواب
#شفیعی_کدکنی
ما هر دو، دو عاشقیم ، آوارهی هم
تنهایی ما دوتاست دربارهی هم
در یک کوهند غارهای من و تو
همسایهی دیواره به دیوارهی هم
#واران
#نای_و_نوا
🎼🎵🎶🎤🎼🎵🎶
دستهایت را بگشا
دلت را به امید و خودت را به صبح
پیوند بزن...
امروز روز دیگریست
.
باشد كه روزى باكسی هم مسير شويد
كه به زبان روح شما سخن بگوید
كسى كه نگاه، سكوت و حضورش را بفهميد،
ومجبور نباشيد، عمرى را
صرف ترجمه ى خود براى او كنيد.
من کم نمیآورم
مگر زمانی که دلتنگت میشوم
#نزار_قبانی
دلِ مجنون درون جامِ لیلیست،
سرش بر چارق و دامانِ لیلیست
نگاهِ اضطرابِ حالِ مجنون،
کنارِ دیده طوفانِ لیلیست
اگر خاموش و پر اسرار گشته،
دمادم بر سر و سامانِ لیلیست
اگر در ساحلِ دریا نشیند،
سراسر تشنهٔ دیدارِ لیلیست
#شهریار
اگر من میخواستم در اين درسها تنها يک چيز به تو ياد دهم،
آن بود كه " در قضاوت عجله نكن "
📕 #دنیای_سوفی
#یوستین_گردر
آنچه امروز پایان راه به نظر میرسد،صائب تبريزى:
ممکن است شکلِ خامِ آغازِ دیگری باشد.
هیچ دانهای با ماندن در شکلِ قبلیاش به درخت تبدیل نمیشود؛ تغییر، گاهی نامِ دیگرِ نجات است...
میوه ى پخته محال است نیفتد بر خاکЧитать полностью…
هر که دل بسته به این دار فنا نیمرس است
#نای_و_نوا
🎼🎵🎶🎤🎼🎵🎶
بار دگر آغاز کن
آن پردهها را ساز کن
بر جمله خوبان ناز کن
ای آفتاب خوش لقا
#مولانا