-
ترجمه و گرد آوری آثار محمود درویش شاعر بزرگ فلسطینی نشر تمامی سروده ها و برش از منابع موثق و مولفه های شاعر به همراه گزیده ای از آثار و ادبیات؛ فارسی، عربی ، و جهان.
"أعرف نفسي على نفسها
ههنا، تحت عينين لوزيتين
نطير معا توأمين
ونرجئ ماضينا المشترك!"
"خود را با خود آشنا میکنم
همین جا، زیر نگاهِ دو چشم بادامی،
باهم دیگر، همچو دو همزاد به پرواز درمیآییم
و گذشته مشترکمان را به تعویق میاندازیم!"
#محمود_درويش
#بخشی_از_شعر
ترجمه: #محمدرضا_موسوی
ماذا صنعت بحريتي؟
كلما ازداد خوفي منك اندفعت اليك،
ولا فضل لي يا حبيبي الغريب سوى ولعي!
فلتكن ثعلباً طيباً في كرومي
وحدق بخضرة عينيك في وجعي
لن أعود إلى أسمي وبريتي
أبداً.. أبداً... أبدا....
چه بر سر آزادیِام آوردی،
هرگاه که وحشتام از تو دوچندان شد
بیشتر به سوی تو کشیده شدم،
و ای محبوبِ غریبام؛
جز شوریدگیام هیچ شایستگیِ در من نیست!
پس روباهی نیکخو باش در تاکستانهایم
و با سبزیِ چشمانت به درد من بنگر،
من هرگز به نام خویش وُ به
آن جنون سرکشانهام بازنخواهم گشت
هرگز.. هرگز بازنخواهم گشت... هرگز!
#محمود_درویش
#بخشی_از_شعر
ترجمه: #محمدرضا_موسوی
"أحساسي يقفز مني،
يحمل مظلة و يسير تحت المطر.
إحساسي فعل خارجي كالمطر."
احساس من از درونم میجهد،
چتری به دست میگیرد و زیر
باران پرسه میزند. احساس من
کنشیست در جهان بیرون؛ همچون باران.
#محمود_درویش
#اثر_الفراشه
#ردپای_پروانه
ترجمه: #محمدرضا_موسوی
لَم نكن نعلم ماذا تعني: امرأة
حتى جاءت لمدرستنا مُعلمه تاريخ،
"فكنا نشعر بالسلام وهيَ تشرح لنا جميع الحروب!"
ما درکی از حقیقتِ زن نداشتیم.
تا آن که یک خانم، معلم تاریخِ مدرسه ما شد؛
"و ما در حضورش به آرامش میرسیدیم
در حالی که او تمام جنگها را برای ما روایت میکرد!"
#ميثم_راضي
ترجمه: #محمدرضا_موسوی
"تداعبني الياسمينة:
لا تبتعد
وأمش في أثري
فتغار الحديقة من دم الليل في قمري!"
"یاس سپید دلنوازنه با من سخن میگوید؛
از من دور نشو،
و رد پای مرا دنبال کن
تا باغستان به غبطه افتد از جاری شدن
خونِ شب در ماه تابان من!"
#محمود_درويش
#بخشی_از_شعر
ترجمه: #محمدرضا_موسوی
"تنقر عصفورة
ما تركت من القمح
فوق يدي
وتترك لي حبة
لتريني غدا غدي!"
"آن دانههای گندم که تو بر
روی کف دستم بجا گذاشتی را
گنجشکی نوک میزند،
و تنها دانهای برای من باقی میگذارد
تا که فردا؛
فردایِ زندگیام را به من نشان دهد!"
#محمود_درويش
#بخشی_از_شعر
ترجمه: #محمدرضا_موسوی
معظم الّذين يهدّدون بالرّحيل يريدون
فقط أن يُطلب منهم البقاء، ليشعروا بأنّ
وجودهم مرغوبٌ فيه. أمّا الّذين يريدون
الرّحيل حقًّا، فهم يرحلون دون تهديد!
اغلب کسانی که تهدید به رفتن میکنند،
تنها میخواهند از آنها درخواست شود که
بمانند تا احساس کنند حضورشان خواستنیست.
اما کسانی که به راستی عزم رفتن دارند
بدون هیچ گونه تهدیدی میروند.
#أحمد_خالد_توفيق
ترجمه: #محمدرضا_موسوی
خذي فرسي وأذبحيها
لأمشى مثل المحارب بعد الهزيمة
من غير حلم و حس
سلاماً علی ما تریدین من تعب
للامير الأسير!
و من الذهب لأحتفال الوصيفات بالصيف
الف سلام عليك!
جميعك حافلة بالمريدين من كل الجن و الأنس
سلاماً علی ما صنعت بنفسك
من أجل نفسك!
اسبم را بگیر وُ قربانیاش کن
تا بیهیچ رویا وُ احساسی
همچو جنگجوی مغلوب گام بردارم،
سلام بر آن چه از منحت برای
امیری سرسپرده برمیگزینی!
سلام بر آن زر که برای جشن تابستانی
ندیمهها مهیاست.
هزاران سلام بر تو باد!
سراسر وجودت خیل مریدانیست
از تمامی جن وُ انس
سلام بر آن چه در راهِ خویش
بر خویشتن روا داشتی!
#محمود_درويش
#بخشی_از_شعر
#خذى_فرسي_وأذبحيها
#اسبم_را_بگیر_و_قربانیاش_کن
ترجمه: #محمدرضا_موسوی
"أعد ضلوعي
وأرجع قلبي إلى خببه
لعل التي ادخلتني
إلي ظلها
قتلتني ولم انتبه!"
"دندههایم را
بار دیگر به جای نخست مینشانم،
و دل را به
چهار نعل تاختن ضرب آهنگاش باز میگردانم،
شاید آن زن
که مرا به سایه سار خویش پناه داد
مرا کشته باشد، بی آنکه حتی خود دریابم!"
#محمود_درويش
#بخشی_از_شعر
ترجمه: #محمدرضا_موسوی
"أسامر حلمي الخفيف
على زهر لوز يضحك
كن واقعيا
لأزهر ثانية حول ماء اسمها
وكن واقعيا
لأعبر في حلمها!"
"با رؤیای لطیف و سبکام
بر روی غنچهِ خندان بادام
شب زنده داری میکنم:
واقعی باش!
تا گرد آن زن که به آب شهرت دارد
بار دیگر پرتوافکنم.
واقعی باش!
تا بتوانم به قلمروِ رؤیای او گام بُگذارم!"
#محمود_درويش
#بخشی_از_شعر
ترجمه: #محمدرضا_موسوی
"ما حاجتي لكتابِكَ ما دام ما بكَ، بي؟!"
"مرا به خواندن نوشتهِ تو چه حاجتیست
حال آن که؛
به هر آن چه مبتلای تو، من نیز؟!"
#محمود_درويش
#برشی_از_شعر
ترجمه: #محمدرضا_موسوی
"وأفترقنا
وفي عينيك الباردتين
تنوح عاصفة من النجوم المهرولة
أيتها العشيقةُ المتغضنة
ذات الجسد المغطى بالسعال والجواهر
أنت لي
هذا الحنين لك يا حقودة!"
"و ما از هم دور گشتیم
و در چشمان سرد تو طوفانی
از ستارگان لجام گسیخته میخروشد
ای یار جانتُرنجیده وُ شکستهدلم
ای که پیکرات در ردایی از سرفه نهان گشته
ای که تنات را گوهرها آراسته
تو از آن منی
این دلتنگی برای توست، ای زن کینه توز!"
#محمد_الماغوط
#برشی_از_شعر
#حزن_في_ضوء_القمر
#اندوه_میان_نور_مهتاب
ترجمه: #محمدرضا_موسوی
درخت خواهر درختی دیگر است،
و یا همجواری مهربان برای آن. درخت
بزرگ غمگسار درخت کوچک است،
و بر او میگستراند سایهای که از آن محروم است.
و درخت بلند دلسوز درخت کوتاه است،
و شب هنگام پرندهای به نزد او
میفرستد تا مونساش باشد.
هیچ درختی به میوهی درخت دیگری
دست درازی نمیکند.
و هرگز درختی را که نابارور باشد
به سخره نمیگیرد.
هیچ درختی هرگز درخت دیگری را نکشته
و از هیزم شکن پیروی نکرده است.
آنگاه که به قایقی تبدیل شد شنا کردن را آموخت.
و آنگاه که به دری بدل شد پاسدار رازها باقی ماند.
و پس از آن که به نیمکتی تبدیل شد آسمانی
را که روزگاری میشناخت از یاد نبرد.
و آنزمان که میزی از او ساختند به شاعر
آموخت که هیزم شکن نباشد.
درخت تجسم بخشایش و شب زندهداریست.
نه نمیخوابد و نه رویا میبیند
با این حال امانتدار رازهای رویاپردازان است.
استوار بر روی گامهایش شب وُ روز ایستاده است.
و در برابر رهگذران و آسمان با احترام میایستد.
درخت آن مناجات به حالت ایستاده است.
که دعا وُ تضرعاش به درگاه خداس.
و هنگامی که اندکی در برابر طوفان خم شود
با شُکوه یک راهبه تعظیم میکند.
و همواره به بالا چشم دوخته است به بالا
در روزگار گذشته شاعری چنین گفت:
ای کاش مردجوان تخته سنگی میبود.
و تمنای جوان گفت:
"کاش مردجوان درختی میبود!"
#محمود_درویش
#ليت_الفتي_شجرة
#کاش_مردجوان_درختی_میبود
ترجمه: #محمدرضا_موسوی
"أفتح اعيونك
أنا بحاجت وضوء من نور صبعك
أفرح أفرح
ولو ماظل شي يفرحك
ولو أنا ادري الفرح مثل الحزن
وأكثر يجرحك
أضحك ابوجهي حبيبي
ولو ناسين الضحك مو على البال
أشلون نضحك."
"از خواب برخیز و چشم بُگشا؛
من به هنگام وضو به درخشش نور
انگشتانات نیاز دارم.
شادی را بیاب، وُ شادمان باش
گرچه دیگر چیزی تو را شاد نمیکند،
گرچه میدانم شادی نیز همچو اندوه
زخمی عمیقتر بر جانات مینهد،
مرا مهمان لبخند شیرینات کن، عشق من!
گرچه تبسم به فراموشی سپرده شده،
گرچه میدانم لب به خنده گشودنِ را از یاد بردیم ما!"
#عبدالکریم_قصاب
#بخشی_از_شعر
ترجمه: #محمدرضا_موسوی
لكنّني دون لحظة شكّ..
ودون هنيهة خوف..
أقول: أحبّك!..
با این حال من، بیآنکه لحظهای تردید
داشته باشم..
و بی آنکه اندک زمانی هراسی
به دل راه دهم..
میگویم: دوستت دارم!..
#غازي_القصيبي
ترجمه: #محمدرضا_موسوی
فماذا صنعت بحريتي؟
من أنا خلف سور المدينة؟
لا أم تعجن شعري الطويل بحنانها الأبدي،
ولا أخت تضفره.
من أنا خارج السور بين حقول حيادية
و السماء الرمادية
فلتكن أنت أمي في بلد الغرباء
وخذني برفق إلى ما أكون غدا!
تو با آزادیام چه کردی؟
در آن سوی حصار شهر من کیستم؟
نه مادری که با مهر بیپایانش
گیسوان بلندم را به نوازش انگشتانش بسپارد،
و نه خواهری که آنها را بهم بتند.
من کیستم، آن سوی حصار شهر
میان کشتزارهایِ بیتعلق وُ آسمان خاکستری
کیستم؟
پس در سرزمین غربت تو مادرم باش
و مرا ببر، مرا به آرامی
به سوی آن چه فردا خواهم بود، ببر!
#محمود_درویش
#بخشی_از_شعر
ترجمه: #محمدرضا_موسوی
"في مسرح الرؤوس المعلقة؛
كنتُ... النازفَ الوحيد!"
"در عرصهگاه سرهای آویخته
من تنها کسی بودم که از او خون میچکید!"
#حنين_ليث
ترجمه: #محمدرضا_موسوی
"مات على إثر ابتلاعه الكثير من
الكلام كان عليه أن يلفظه!"
"او مُرد!
در اثر بعلیدن حرفهای بسیاری
که میبایست بر زبان میآورد."
#علاء_احمد
ترجمه: #محمدرضا_موسوی
"تسيرُ السماءُ على الطُرُقات القديمةِ
حافيةً، حافيةْ،
فما حاجةُ الشُعَراءِ إلى الوَحْيِ
والوَزْنِ والقافِيَةْ؟"
آسمان قدم مینهد بر گذرگاههای کهن
برهنه پای وُ بیپیرایه،
پس شاعران را چه حاجتی باشد
به الهام وُ وزن وُ قافیه؟
#محمود_درويش
#بخشی_از_شعر
ترجمه: #محمدرضا_موسوی
يعود الكلام إلى أصله الماء
لا شعر شعر
ولا النثر نثر
وانت تقولين: لن ادعك
فخذني اليك
و خذني معك!
سخن به سرچشمه زلالاش باز میگردد؛
نه شعر، شعر باشد وُ
نه نثر، نثر...
هنگامی که تو میگویی:
"رهایت نمیکنم، مرا
از آنِ خویش بدان وُ با خود ببر!"
#محمود_درويش
#بخشی_از_شعر
ترجمه: #محمدرضا_موسوی
"انا وانتَ
جُرحٌ في قلبِ عصفور."
"من وُ تو زخمی هستیم،
در قلب یک گنجشک!"
#فاطمة_لیث
ترجمه: #محمدرضا_موسوی
خذي نفسي أخذُ جيتارة تستجيب
لما تطلبين من الريح.
سوف أدرك في زمن آخر
سوف أدرك أني أنتصرتُ بيأسي
أني وجدت حياتي هناك
خارجها قرب أسمي
خُذى فرسي وأذبحيها
لأحمل نفسي حيا و میتا بنفسي!
مرا برگیر، چو برگرفتن گیتاری که
پاسخ میگوید به
هر آن چه که تو از باد میخواهی.
من در روزگاری دیگر پی خواهم برد
و سرانجام این حقیقت را درمییابم؛
که به یاریِ یاس خویش پیروز گشتم،
من زندگی خود را آنجا یافتم
ورای آن، در جوار نام خویش.
اسبم را بگیر وُ قربانیاش کن
تا خودم را زنده یا مرده خود بر دوش کشم!
#محمود_درويش
#بخشی_از_شعر
#اسبم_را_بگیر_و_قربانیاش_کن
ترجمه: #محمدرضا_موسوی
-من أنت؟
عاشق!
-من أين جئت؟
أنا من سلالات الزنابق، والمشانق!
والريح تحبل، ثم تنجبني!
وترميني على كل الجهات!
-ماذا تريد؟
أريد ميلاداً جديداُ، وأريد نافذة جديدة!
لأحبّها سرّا وتقتلني علانية!
-کیستی؟
یک دلداده هستم من!
-از کدام دیار آمدهای؟
من از تبار گلهای سوسن و چوبههای دارم!
و آنگاه که باد آبستن شود مرا میزاید!
و سپس به هر سو میافکند!
-و چه میخواهی؟
"مرا تولدی دوباره باشد وُ
پنجرهای نو،
تا در خفا دوستاش بدارم
تا که آشکارا مرا به کشتن دهد او!"
#محمود_درويش
#بخشی_از_شعر
ترجمه: #محمدرضا_موسوی
"كان علينا أن نقتطع من فرح
الطفولة زاداً لبقية الطريق!"
"بر ما بود که از شادیِ دوران کودکی،
اندوختهای برای گذر عُمرمان کنار میگذاشتیم."
#غسان_كنفانى
ترجمه: #محمدرضا_موسوی
تدور الحوارات
بين الكمنجة و العود
حول سؤال الوجود
و حول النهايات
"من قتلت عاشقا مارقا
فلها سدرة المنتهي!"
گفتوگو میان کمناچه وُ عود
پیرامون مسأله هستی و
ماهیت فرجامها جریان دارد؛
"هرکه دلباختهای سرکش را از پای درآورد
مقامی نزد سدرة المنتهى دارد."
#محمود_درويش
#بخشی_از_شعر
ترجمه: #محمدرضا_موسوی
و مهربان باشید با آن زنی که مرا کُشت
که این جنایت زیبا همیشه خواستنی بود.
#رضا_براهنی
"قل لحبيبتي ليلي
ذات الفم السكران و القدمين
الحريريتين
أنني مريض و مشتاق أليها"
"به لیلای من بگویید
به آن که دهانی خمارآلود وُ
پاهایی به نرمیِ ابریشم دارد
که من بیمارم وُ مشتاق دیدار او"
#محمد_الماغوط
#برشی_از_شعر
#حزن_في_ضوء_القمر
#اندوه_میان_نور_مهتاب
ترجمه: #محمدرضا_موسوی
شهریست در کناره آن شط پر خروش
با نخلهای در هم و شبهای پر از نور
شهریست در کناره آن شط و قلب من
آنجا اسیر پنجه یک مرد پر غرور
شهریست در کناره آن شط که سالهاست
آغوش خود به روی من و او گشوده است
بر ماسههای ساحل و در سایههای نخل
او بوسهها از چشم و لب من ربوده است
آن ماه دیده است که من نرم کردهام
با جادوی محبت خود قلب سنگ او
آن ماه دیده است که لرزیده اشک شوق
در آن دو چشم وحشی و بیگانه رنگ او
ما رفتهایم در دل شبهای ماهتاب
با قایقی به سینه امواج بیکران
بشکفته در سکوت پریشان نیمه شب
بر بزم ما نگاه سپید ستارگان
بر دامنم غنوده چو طفلی و من از مهر
بوسیدهام دو دیده در خواب رفته را
در کام موج دامنم افتاده است و او
بیرون کشیده دامن در آب رفته را
"اکنون منم که در دل این خلوت و سکوت
ای شهر پر خروش ترا یاد میکنم
دل بستهام به او و تو او را عزیز دار
من باخيال او دل خود شاد میکنم"
#فروغ_فرخزاد
#اسیری_یادی_ازگذشته
كلّما افترق عاشقان
حزنتُ
لأن أحدهما أنا
والمغادرُ أنت
كلّما تزوّج عاشقان
بكيتُ
لأن ثوب العروس
كان على مقاس أحلامي بكْ
لكن الخاتم ظلّ في جيبكْ.
هرگاه که دو دلداده به
به جدایی مبتلا گشتن
من رنجیدم
چرا که یکی از آنها منم
و آن دیگری که میرود تویی.
هرگاه دو عاشق به وصال
یکدیگر رسیدند
من گریستم
چرا که لباس عروس
به اندازهی رویاهای بود که با تو داشتم
اما حلقه در جیب تو جا ماند.
#أحلام_مستغانمي
ترجمه: #محمدرضا_موسوی
"وأنتِ حروفي إذا ما نطقتُ
وأنتِ سكوتي الطويل الكئيب."
"و تو کلماتِ منی،
آن دم که لب به سخن بُگشایم
و تو...
تو سکوتِ دلشکسته وُ طولانیِ منی!"
#غازي_القصيبي
ترجمه: #محمدرضا_موسوی