389
گرچه می گویند: می گریند روی ساحل نزدیک سوگواران در میان سوگواران. قاصد روزان ابری داروگ! کی می رسد باران؟ @mozafari_mehr
صبح تو را در فروشگاه دیدم
هلو و زردآلو سوا میكردی
گفتی برای یك مهمان است ...
تمام روز
در انتظار زنگ تلفن بودم
#گئورگ_تومانیان
در من کوچه ای است
که با تو در آن نگشتهام
سفری است
که با تو هنوز نرفتهام
روزها و شبهایی است
که با تو به سر نکردهام
و عاشقانههایی که با تو هنوز نگفتهام...
#افشين_يداللهی
برای تو نه؛ برای تصویری که از تو ساخته بودم و میپرستیدمش، دلم تنگ شده است.
رقیه خدابنده اویلی
"که شیوع کردهای در رگهایم"
دور از تک درختی که روزی کاشتیم نشستهام؛ دور از شاخهای؛ شاخهای که من بودم؛ من بدونِ یکی از برگها؛ همان که...
به غم مباش که ما را هنوز بر یادی......
#خاقانی
در محضر درویش #ارسلان_کاوه
@daar_vag
اگر روز را بگردم خورشیدی پیدا نخواهم کرد؛ که این خود شاید گریزی باشد از تاریکیِ روز به انگشتانِ روشنِ تو؛ همان که تو بودی؛ تو بدونِ یکی از حفرهها؛ حفره که یعنی من.
Читать полностью…
میدانم که حتما تو نان پختهای؛ مگرنه این حس بویایی چیزی جز عطرِ کاجگونهی انگشتانِ تو را نمیشناسد.
Читать полностью…
دور از نفست اگر آرامشی هست تنها در بسترِ خاک است؛ ای کاش آیینهی چشمانت آسمانِ روز و شبم بود و اینطور شاید هرزمانی که دست دراز میکردم، آغوشت نزدیک بود.
حالا اما تو از بندِ به صف ایستادهی سینهام به من نزدیکتری. چند بند پایینتر از شانه. همانکه از توست، با تو و برای تو.
همچون دالانی بلند تنها بودم و پرندگان همه از من رفته بودند...
Читать полностью…
در خاکِ سینهام بذریست؛ خسته از سالهای خشکسالی؛ دستانِ تو باغبان بود.
Читать полностью…
حالا شب است و این دالانِ بلند، تاریک؛
تنها سلاحم؟
تنها کمانم؟
تنها سنگم.
در شلوغی بازار ماهی فروشان رشت
در زیر بارانِ بیامانِ انزلی
در خنکی رطوبتِ جنگلهای الیمستان
در غلظتِ مهآلودهی پرپیچِ اسالم به خلخال
در سرم
و در غشاءِ ناموزونِ سلولها
رگ به رگ
از همه دور میشومЧитать полностью…
نقطهی کور میشوم
زندهبهگور میشوم
باز مقابلم تویی.
آنها پیاده شدند و راننده نتوانست برای چیزی که از اتوموبیل بیرون میرفت، کلمهای بهتر از تنهایی پیدا کند. همانطور که مردم پیادهرو نتوانستند بفهمند که مردی، بیآنکه وجود داشته باشد، بازو به بازوی زنی از کنارشان میگذرد.
#بیژن_نجدی
دو خط بالاتر از انشاء قبلی که برای تو نوشته بودم شعری بود بیپر؛ حالا اما تنها آروزیم این است که ای کاش کلمات را قتل عام میکردم به وقت سرودن؛
Читать полностью…
باید صد سال بگذرد تا خستگی از استخوانهای نازکِ تو در امان بماند؛
Читать полностью…
حالا جملاتِ تمام شده را با نقطهای مهر و موم میکنم. همان که تو بودی؛ تو بدونِ آوایی از تاریکی.
Читать полностью…
میگفت گاهی انگار توی دلم کمانچه میزنند، میگفت من موسیقی بلد نیستم، اما قشنگ میزنند، تلخ میزنند...
Читать полностью…
همچون دالانی بلند،
تنها بودم...
پرندگان از من رفته بودند
شب با هجوم بی مروتش،
سخت تسخیرم کرده بود.
خواستم زنده بمانم
وفکر کردن به تو، تنها سلاحم بود!
تنها کمانم
تنها سنگم...
#پابلو_نرودا
@daar_vag
من طرف تاریک دنیا ایستادهام و دیدنت همچون نور که نه، خوشحالیِ دیدنِ نور در تاریکیست؛ با آن شعاعِ بلندِ دست نخورده که تا من امتداد پیدا میکند و در تاریکی تنهایم نمیگذارد.
Читать полностью…
پشتِ پلکم
برایت خانهای ساختهام
بی پنجره
بی در
بی دیوار
در محضر درویش #ارسلان_کاوه
@daar_vag
اگر شکافِ روی شانهام باقی نمانده بود، حالا تو چطور نمایان میشدی؟
Читать полностью…
از بهار تقویم میماند.
از من
استخوانهایی که تو را دوست داشتند.
#الیاس_علوی
در محضر درویش #ارسلان_کاوه
@daar_vag