559
"در سکوت کتابها میان خطهایی که کسی نمیخوانَد تکههایی از خودم را پیدا میکنم." @EMPTYYI1bot
" تنها یک فکر در مغز تاریک آن ها جای گیر شده و آن پول است و منفعت ."
- صفحه ۱۴
" حیوانات را به سه دسته تقسیم کرده اند: گیاه خوار، گوشت خوار، و همه چیز خوار. ظاهرا انسان خودش را در جزو دسته سوم معرفی می نماید ."
- صفحه ۷
" وقتی یک پسر کوچک بودم تصور می کردم درخت ها دوستان من هستند."
- صفحه ۴۶۴
" من متوجه شده ام که خوشبختی را همیشه می شود دوباره در سکوت به دست آورد، خانم ."
- صفحه ۳۹۱
" گفت: *مزخرف است! قلب ضعیف هیچ وقت خانم زیبا را به دست نمی آورد، پسر."
- صفحه ۳۵۲
" اگر من قبلا با دقت بیشتری به کلاغ ها نگاه کرده بودم، شاید همسرم احساس میکرد که بیشتر به او توجه دارم ."
- صفحه ۳۳۴
" می دانم، شما تنها همنشینی هستید که در همه عمرم خواسته ام ."
- صفحه ۳۳۳
" و او با تعجب و وحشت دید که چنان لطافت و مهربانی در چهره ویکتوریا هست که انسان فقط می تواند از زن هایی که عاشق هستند انتظار داشته باشد.ولی او داشت به چه کسی نگاه می کرد؟ "
- صفحه ۳۰۴
" اما هیچ کدام از آنها نمی دانست وارد شدن به سالنی پر از افراد غریبه که تک تک آنها به شما نگاه می کنند چه احساسی دارد."
- صفحه ۲۵۵
" فردا روز تولدم است."
فکر می کنید او به جشن تولد من می آید؟ در غیر این صورت فکر نمی کنم از آن لذتی ببرم . "
- صفحه ۲۳۹
" دنیا همیشه بر پایه خودخواهی چرخیده است، ساترلند. تو به اندازه کافی در سیاست بوده ای که این را بدانی. "
- صفحه ۱۹۳
" درد را در استخوان هایش احساس کرد."
- صفحه ۱۷۱
" وقتی به سن شما بودم، من هم می خواستم خوشبخت باشم ."
- صفحه ۱۵۱
" می دانستم که تمام مدت شما آنجا بودید، لرد ام و این باعث می شد راحت باشم. من فهمیدم وقتی که شما حاضر باشید همه چیز... قابل تحمل تر است."
- صفحه ۱۴۷
" و چشم هایش در میان مردم به دنبال تنها کسی میگشت که میخواست ببیند. "
- صفحه ۱۱۸
" انسان احساسات رحم و اتحاد با مخلوقات طبیعت را در خودش به زور خفه کرده است ."
- صفحه ۱۲
" چیز هایی هست که یک زن همیشه پیش خودش نگه می دارد."
- صفحه ۴۴۴
" به او گفتم بدون تو نمیتوانم زندگی کنم. ولی تو می توانی طوری از من بگذری که انگار اصلا وجود ندارم ."
- صفحه ۳۷۷
" تنها مایه تسلی آن بود که هیچ کس غیر از خودشان دو نفر هرگز نخواهد دانست چه میانشان گذشته. "
- صفحه ۳۳۶
" خانم، می دانستید کلاغ ها در همه عمر فقط یک جفت دارند؟ هرسال آنها هنگامی که خانه خود را می سازند دوباره به هم اظهار عشق می کنند و آن نزاکت های کوچک در رفتار که موجب درخشش ازدواجشان می شود را دوباره تازه می کنند. ما می توانیم چیز های زیادی از آنها یاد بگیریم ."
- صفحه ۳۳۳
" نه، نمیتوانم صبرکنم. یک موج در روابط انسانی هست،اِما، که وقتی در طوفان آن را بیابی تو را به خوشبختی می رساند."
- صفحه ۳۲۷
" اما کار سخت امروز موجب شده بود آرزو کند صدای بم و چندحالته مَردی را داشته باشد که هیچ وقت برای شنیده شدن نیاز به تلاش ندارد. "
- صفحه ۲۷۲
" اما چشم هایش مهربان بودند. طوری از تصورير به بیرون نگاه می کرد گویی به دنبال کسی می گردد که بتواند به او اعتماد کند، اما حالت دهان و حالت پیش آمده چانه اش نشان می داد که می داند ناامید شدن چگونه است.".
- صفحه ۲۵۳
" اوه مامان! حالا من چکار کنم؟ او تنها کسی است که مرا می فهمد."
- صفحه ۲۰۰
" در آن زمان موجب دردکشیدن من شد، اما چنان که می بینید از آن جان سالم به در بردم."
- صفحه ۱۷۶
" بعضی از شب ها هنگامی که به رختخواب می رفت احساس می کرد ماهیچه های گونه هایش در اثر تلاش برای پنهان نگه داشتن احساساتش درد گرفته اند."
- صفحه ۱۵۷
" این بهترین روز زندگی من است و همچنین بدترین روز آن. می توانی باور کنی؟"
- صفحه ۱۵۰
" نمی توانم گذشت سال ها از خودم را انکار کنم، حتی برای خوشحالی شما."
- صفحه ۱۲۷
" و راه آنها از هم جدا شد، درحالی که هر دو سوار به کلماتی فکر می کردند که ای کاش گفته بودند."
- صفحه ۱۰۷