چگونه زمان را متوقف سازیم؟ با بوسیدن عزیزان. چگونه در زمان سفر کنیم؟ با مطالعه. چگونه از زمان بگریزیم؟ با هنر. چگونه زمان را لمس کنیم؟ با قلم به دست گرفتن. چگونه زمان را فروبنشانیم؟ با نفس کشیدن
📚دلایلی برای زنده ماندن
✍مت هیگ
🔴 دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
در علوم انسانی صفریم، صفر
ما در علوم انسانی صفرالکفّ هستیم. هیچی نیستیم. پزشک خوب ایرانی [من اسم نمیبرم] از هیچ پزشک فرنگی درجهٔ اول دنیا کم ندارد. اگر کم دارد نِرسینگِ اوست یا داروهایی که در اختیارش میگذارند، یا وسایل جراحی اوست. آن مربوط به او نیست. او وقتی پایش را گذاشت بیرون، رفت به هاروارد از استاد پزشکی آنجا هیچ کم ندارد. به حضرت عباس!
ما در علوم انسانی صفریم، صفر! مثل کفِ دستِ من. ما باید در این زمینه کار کنیم و این خیلی مهم است. ببینید، آیندهٔ درازمدتِ این مملکت با پزشکی و مهندسی ساخته نمیشود. در آیندهٔ دراز مدت یک مملکت با آن نگاهی که ژاپن به جهان نگاه میکند، آلمان به جهان نگاه میکند، علوم انسانی هیچ کم از علوم تجربی و پزشکی ندارد. ما هیچ کم نداریم. آن دختری که خیلی جوانمرگ شد و بهترین ریاضیدان جهان بود عملاً، از همین دانشگاه شریف درآمده بود.
من به دولت هیچ کاری ندارم. من نمیخواهم نکوهش کنم دولت را. دولت اصلا کیست؟ ماهیتیست که وجودش به وجود افرادش است. در این ماهیت دولت ممکن است آدمهای خیلی بزرگ و شریف و پاکدامن باشند و یا ممکن است مُشتی دزد و قالتاق هم باشند. من هیچ کدامشان را عَلَیالتّعیین نمیشناسم که تحسین کنم یا تقبیح کنم. ما به دولت کاری نداریم.
ببیند، دولت آمده مثلاً توی کدکن ما شعبهٔ دانشگاه آزاد باز میکند. در آنجا مثلاً آمده دکترای فلسفهٔ کانت میدهد؛ حالا مسخره میکنم من این را، دارم مثال میزنم. ولی عملاً همینطور است. آخر کجا؟ با کدام استادت تو داری کانت درس میدهی؟! تو میدانی اصلاً کانت یعنی چی؟! استادِ کانت ایرانی یعنی کی؟ حالا من کانت گفتم. ویتگنشتاینش، هگلش...
ما در علوم انسانی بسیار وضع بدی داریم. خیلی فقیریم.
شما این کنگرهها را نگاه کنید!
هفت هشت ده تا آدم. ابن سینا باشد همانها صحبت میکنند. کانت باشد همانها صحبت میکنند. ویتگنشتاین باشد همانها صحبت میکنند. نمیدانم، تاریخ ابن هیثم و فیزیک و بینایی در ابن هیثم و اینا باشد همانها صحبت میکنند.
این خیلی شرم دارد. خجالت نمیکشند.
هی مرتب فراخوان، هی فراخوان. میگویند از الان تا ۱۵ روز دیگر برای تَنقیحُالمَناظرِ ابن هیثم مقاله بدهید. مثلاً یک خانمِ خانهداری که آشپزیاش را کرده و بچّهاش را شیر داده است، میگوید چه عیبی دارد من هم در این فراخوان شرکت میکنم. میرود آنجا چایی میخورد، مینشیند و در کنگرهٔ تنقیحُالمناظرِ ابن هیثم هم شرکت میکند. آخر تو اسم ابن هیثم را کِی شنیدی؟! محال است در کمبریج و آکسفورد فراخوان پیدا کنید. فراخوان یعنی چه؟!
خانم آشپز و یک عدّه آدم بیکار و فلان و بهمان یک چیزی مینویسد و چه بسا از بیکاری بگوید بیا بخوان.
کدام متخصص؟! ما الان یک آدمی که شفا را تدریس کند نداریم؛ بیخود میگویند. یک آدمی که تمام شفا را بتواند درس بدهد نیست؛ بیخود میگویند. یک قسمت خاصّی از الهیات را فقط توی حوزهٔ حرّافی و انشانویسی و اینهاست. کسی که از عهدهٔ تمام شفا بربیاید وجود ندارد. بقیهاش هم همینطور است. هیچ فرقی نمیکند.
دولت باید از این توسعهٔ عناوین علوم انسانی جلوگیری کند. همهٔ دانشگاهها نباید همهٔ رشتهها را داشته باشند. ما برای متخصّص ابن سینا یک دانشگاه برای متخصّص سهروردی یک دانشگاه. برای متخصّص نمیدانم کانت یک دانشگاه. در همهٔ دانشگاهها که نمیشود. در دانشگاه تربت حیدریه یا نیشابور متخصّص کانت کجا هست که تو دکترای کانت میگذاری و دکترای هگل میگذاری.[مثال میزنم] خجالت دارد. این کاغذها را به دست بچّهها میدهید که چی؟! من نمیگویم که نباشد. ولی برای کلّ صاحبنظرانِ میدانِ مطالعات کانت که صد سال دیگر انشاء اللّه ما یک نفر داشته باشیم که کانت را با همهٔ ابعادش بشناسد و بتواند در یک کنگرهٔ بینالمللیِ کانت لِکچر بدهد و برایش دست بزنند، صد سال دیگر، کلاهمان را باید به آسمان بیندازیم. یک دانشگاه شروع کند برای برنامهریزی که ما میخواهیم متخصّص کانت تربیت کنیم، هِگِل تربیت کنیم، اسپینوزا تربیت کنیم، ویتگنشتاین تربیت کنیم، راسِل تربیت کنیم.
میآیند در کوچکترین روستاها دکتری فلسفه میدهند. در همهٔ رشتهها استاد دارند. این یعنی کشک!
(مطلب از درسگفتارهای شفیعی کدکنی اخذ شده است)
👈🏻 فرهاد قنبری
می نوش که عمر جاودانی این است
خود حاصلت از دور جوانی این است
هنگام گل و باده و یاران سرمست
خوش باش دمی که زندگانی این است
رباعی خیام
کاش من هم اشک داشتم
و جای امنی گیر میآوردم
و برای همهی غریبها
و غربتزده های دنیا گریه میکردم.
برای همه ی آن ها که به تیر ناحق کشته شدهاند
و شبانه دزدکی به خاک سپرده میشوند.
📚 سووشون
✍سیمین دانشور
اون قصه رو شنیدی یوسف ؟ قصهی ده کورا که همهشون کور به دنیا میاومدن. یه روز چشای یه بچه باز میشه و دور و برشو میبینه. از این مرض خیلی میترسن و از ترس این که واگیر نباشه و همه بچهها رو مبتلا نکنه، اون بچه رو میکشن ! جسدشو میسوزونن !
یاد استانبول میافتم. این شهر گناهای بزرگی مرتکب شده، لایق چیه؟! کدوم نفرین دامنشو میگیره؟ شایدم نفرین دامنشو گرفته و حالا داریم توش زندگی میکنیم ...؟! اینجا هر کی چشاش باز باشه زجرکشش میکنن. شما خیال میبافین، پسرم، شماها رو هم زجرکش میکنن ... !
📕استانبول استانبول
✍برهان سونمز
حتی اگر کل محیط، تحت فرمانهای از پیش تعیینشده باشد، میتوانیم به چیزهایی دست یابیم که ورای آنچه مقدر است، باشد. میتوان در این امید بود که هیچ شبیهسازیای نمیتواند ارادهی ما را به بند بکشد. گاهی مصلحت بر این است که در زیر لگدهای بیرحم، امید را در دل حفظ کرد تا بتوان به این باور رسید که حتی در اوج کنترلشدگی، آزادی ممکن است.
📚 “نجواهای جزیره
گشتوگذاری در ۵۰ مساله فلسفی"
✍نویسنده محمد عابدی
📝نشر خزه
برخی گمان می کنند با تغییر محل سکونت،
آدمهای تازه دور خود جمع کردن،
تغییرشغل یا مسافرت می توانند از شرّ مشکلاتشان خلاص شوند
فراموش می کنند که هر جا بروند خودشان را همراه میبرند
نمیتوانیم از آنچه که هستیم فرار کنیم
اگر در شیکاگو افسرده باشیم،
در لوس آنجلس هم احساس افسردگی خواهیم کرد .
با تغییر صحنه ممکن است مدتی اوضاع بهتر بنماید.
با این حال رفته رفته همان رفتارهای پیشین را در پیش خواهیم گرفت، همان کمبودها همان روحیّه، همان احساسها باز به سراغمان خواهد آمد.
این امر در عشق هم صادق است
به زعم خودمان انتخابمان نادرست بوده است،
بنابراین توقّف می کنیم و با کس دیگری همسفر می شویم
روز از نو روزی از نو !
باز هم چندی احساس خوشبختی میکنیم و با کسی دیگر همسفر می شویم
دیری نمیگذرد که در می یابیم هنوز اندر خم همان کوچه اوّلیم،
مضطرب ،
ناخوشبخت و زیاده خواه دگرگونی ها را باید در درون محقّق کنیم نه در بیرون .
همین است و بس میتوان انتخاب کرد،
اما نمیتوان از رنج حاصل از انتخاب در امان ماند .
📚 زاده برای عشق
✍ لئو بوسکالیا
میدانم زندگی میگذرد
میدانم دردهایمان کمرنگ میشود
ولی…
جوانیمان را از که پس بگیریم؟
📕 تکه هایی از یک کل منسجم
✍ پونه مقیمی
بزرگواریِ جوانی خیلی جذاب و دلفریب است، اما به یک جو نمیارزد. حالا چرا نمیارزد؟ چون ارزان به دست آمده، برای به دست آوردنش تجربهای کسب نشده. اینطور بگویم که از مظاهر اولیهٔ زندگی است. بگذار سختی بکشی، آن وقت بزرگواریات را میبینم!
📚نازنین
✍ داستایفسکی
گرچه در غم انگیزترین یلدای روزگاریم اما فراموش نکنیم که در روزهای حمله اعراب در سال های خونین مغول، در قحطی جنگ جهانی و زیر موشک باران دهه شصت «یلدا» و«نوروز» ما را از بزنگاههای تاریخیمان عبور دادند و ماندند و ماندیم...
پس در این زخمازخم روزگار یلدا را فراموش نمیکنیم. گرچه بهانهای برای شادباش نیست اما نگذاریم دلشورهها و دلمردگیها و دلنگرانیها یلدا را از یادمان ببرد.
شاید رختهای سیاه و سفرههای خالی نسبتی با سرخی انار و هندوانه نداشته باشند اما یک چای قند پهلو و چند بیتی حافظ و یاد آنهایی که کنارمان نیستند، یلدا را در این تلخی تاریخ همچنان زنده نگه میدارد که «ایران» زنده بماند و میماند.
✍منصور ضابطیان
روزشماری مکن. حتی اگر فکر میکنی در مهلکه افتادهای، روزشماری مکن! حالا هم لحظهشماری مکن! شب نمیتواند تمام نشود. طبیعت شب آن است که برود رو به صبح. نمیتواند یکجا بماند؛ مجبور است بگذرد. اما وقتی تو ذهنت را اسیر گذر لحظهها کنی، خودت گذر لحظهها را سنگین و سنگینتر میکنی؛ بگذار شب هم راه خودش را برود.
📚 طریق بسمل شدن
✍ محمود دولت آبادی
پاها فقط راه نمیروند،
گاهی میرقصند،
گاهی موسیقی میسازند...
باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد.
آنقدر که اشکها خشک شوند،
باید این تن اندوهگین را چلاند
و بعد دفتر زندگی را ورق زد...
به چیز دیگری فکر کرد.
باید پاها را حرکت داد
و همهچیز را از نو شروع کرد...
📚آنا گاوالدا
عجیب نیست که نرخ خودکشی در جوامعی که در حال مدرن شدن هستند، به صورت نمایی بالا میرود. این جوامع افراد را مسئول سرگذشت خودشان میدانند. در حالی که در همه جوامع و همه اعصار با چنین شدتی به شکست یا پیروزی نگاه نمیکردند.
در یونان باستان یک احتمال بسیار جدی پیشبینی شده بود که عصر ما آن را نادیده میگیرد: اینکه تو میتوانی خوب باشی و در عین حال شکست بخوری.
یونانیان باستان برای اینکه این ایده را به ناخودآگاه جمعیشان بیاورند، فرم هنری خاصی را توسعه بخشیدند: تراژدی.
✍🏽 آلن دو باتن
📚 درباره خوب بودن
امپاتی (empathy) چیست؟
"امپاتی" به معنی خود را به جای دیگران قرار دادن است.
مادری کودک خود را به گردش میبرد. او خیلی خوشحال است؛ اما کودک زار زار گریه میکند.
مادر ابتدا دلیل گریه کودک را نمیفهمد؛ اما وقتی خود را جای کودک میگذارد و از دید کودک به دنیا مینگرد، تازه متوجه میشود کودک فقط پاهای آدم ها را میبیند، و در این شلوغی چیز دیگری نمیبیند. از این پایین دنیا خیلی ملالتآور است.
هرچه توانایی امپاتی در شما افزایش پیدا کند، ارتباطهای صمیمانهتری با دیگران خواهید داشت.
پژوهشگران معتقدند که امپاتی میتواند تا حد زیادی مشکلات خانوادگی را که عموماً از عدم درک متقابل ناشی میشود، حل و فصل کند.
اگر پدر و یا مادر هستید، خودتان را جای فرزندتان بگذارید... آیا چنین والدینی را دوست دارید؟
همچنین میتوانید خود را جای محبوب خود، آموزگار، شاگرد، فروشنده، خریدار، دوستان یا... بگذارید.
آیا طرف مقابلتان را دوست دارید؟
🔸توانایی امپاتی را تمرین کنید و در خود افزایش دهید.
✍دکتر جیمز اِنس مینگر
تقریبا هر شرایط و موقعیتی را میشود تحمل کرد؛ به شرطی که خانهای داشته باشی که بتوانی به آن برگردی و خانوادهای که در کنارت باشد.
📚 دختر کشیش
✍ جورج اورول
عشق به وطن شهوتی خودخواهانه نیست؛ احساسی والا است که، همچون هر شور بزرگی، میتواند مورد سوءاستفاده قرار گیرد.
آلکسی دو تکویل
از کتاب دموکراسی در آمریکا، جلد اول.
کاهن پس از خواندن دقیق متن آن، انگشترش را از انگشتش به در آورد، به مرکب آغشته کرد و در گوشه چپ ورقه با مهر خود ممهورش کرد.((هرکس با ورقه پاپیروس بدون مهر کاهن دستگیر شود محکوم به مرگ می شود.))
زن سوال کرد:
((چرا باید همیشه چنین کاری انجام دهید؟))
کاهن جواب داد:
((برای اینکه این پاپیروس ها حامل فکر و ایده های هم هستند...و فکر و ایده هم کوبنده و قدرتمندند.))
کوه پنجم، پائولوکوئلیو
شکیبایی پیشه کن
به سختیهای روزگار میندیش
که آدمی چونان درخت کاسیا،
چون زخم بردارد میوه دهد...!
📚دوشس ملفی
✍جان وبستر
میگویند مرگ آنهایی را که میبَرَد زیبا و حُسنهایشان را دوچندان میکند، اما باید گفت که معمولا این زندگی بوده که به آنان لطمه میزده.
مرگ، این شاهد پارسا و پاکدامن، بر اساس حقیقت و پاکدامنی به ما میآموزد که در هر انسانی معمولا خوبی بیشتر از بدی است.
📚 خوشی ها و روزها
✍مارسل پروست
«خون در زمین فرو نرفت. روی زمین پخش شد. از زیر هر سنگ جوشید و جوشید و به راه افتاد. هر کس آن را میدید میفهمید جایی بیگناهی را کشتهاند.»
📚سوگ سیاوش
✍شاهرخ مسکوب
هیچ چیز به اندازه ی نفرت از چیزی مشترک،
مردم را با هم متحد نمی کند.
نه عشق، نه دوستی، نه احترام...
- آنتوان چخوف
در روزی که بهترین نبود، من به دنیا آمدم،
گریان بر مرگِ امروزهی خویش!
خون از زانو برگذشته و آتش در سینهی من است. هرکس دیگری را سبب میداند و به راستی که ما همه سببایم!
📝تاراج نامه
✍ﺑﻬﺮﺍﻡ بیضایی
آدمها توی زندگیشان مُدام دنبال چیزهایی میگردند که به مرور یا ناگهان گم کردهاند.
دنبالِ شادیهایشان، آرزوهایشان، دلخوشیها و خندههایشان. امّا گاهی آدمیزاد ساکت میماند و دیگر دنبالِ خوشیهایش نمیگردد. به آن لحظهی تلخ میگویند: صفر مطلق
📚 صفر مطلق
✍ معصومه باقری
آدمها گاهی میروند
که برگردند
اما،
ابر میشوند و میبارند
در سرزمین دیگری...
✍قباد حیدر
شاید هر کدوم از ما یه استعدادهایی داریم که می تونه زندگی بقیه رو بهتر کنه و باید ازشون راضی باشیم و با اعتماد به نفس ازشون استفاده کنیم، نه اینکه آرزو کنیم کاش استعدادهای یکی دیگه رو داشته باشیم ."
✍جیمز نوربری
📚گربهای که ذن یاد می داد
راه رفتن همیشه خوب است.
همیشه خوب بوده است.
همیشه به درد می خورد.
وقتی که فقیری و کرایه ی تاکسی گران تمام می شود.
وقتی که ثروتمندی و چربی های های بدنت با راه رفتن آب می شود.
اگر بخواهی فکر کنی می توانی راه بروی.
اگر هم بخواهی از فکر خالی بشوی باز هم باید راه بروی.
برای احساس کردن در شلوغی خیابان ها باید راه بروی
و برای از یاد بردن آزار و بی مهری مردم باز هم باید راه بروی.
وقتی جوانی. وقتی پیری.
وقتی هنوز بچه ای. هر توقف یعنی یک چیز خوشمزه.
برای توقف بعدی باید راه رفت.
📚پرنده ی من
✍️ فریبا وفی
اگر شعرِ خوبی یا رمانِ خوبی بخوانی چیزی از آن در وجود تو میماند، در وجدان تو، در شخصیت تو میماند و از راههای مختلف به تو کمک میکند.
در دنیایی بیسواد و بیبهره از ادبیات، عشق و تمنا چیزی متفاوت با آنچه مایهٔ ارضای حیوانات میشود، نخواهد بود و هرگز نمیتواند از حد ارضای غرایزِ بدوی فراتر برود.
- چرا ادبیات
- ماریو بارگاس یوسا
📚 ۲۴ آبان ، روز کتاب و کتابخوانی بر شما مبارکباد.
واژهی «صبر» رو نمیتونم توضیح بدم،
چون از فهم من بزرگتره!…
اما «عجله» رو چرا …
عجله آدم رو بیوقار میکنه.
آرزو رو دست نیافتنی/ رفیق رو طرد/ عشق رو کلافه
و خانواده رو مضطرب…
اصلاً عجله، آدم رو از اصل خودش دور میکنه.
و فکر میکنم «صبر»، نقطهی مقابل «عجله»ست.
✍️علی سلطانی
از لحاظ اخلاقی دزدی مستقیم از اموال رعایا قبیح تر از وضع مالیات غیرمستقیم بر مایحتاج ضروری مردم نیست ....
حکومت کردن یعنی دزدیدن ، همه این را می دانند. اما راه و رسم دزدیدن فرق می کند.
✍ آلبر کامو
📚 کالیگولا