bekhodat1aeman1d | Unsorted

Telegram-канал bekhodat1aeman1d - به خودت باور داشته باش

11285

بهترین کانال افزایش اعتماد به نفس سال تاسیس1399

Subscribe to a channel

به خودت باور داشته باش

❥ دنبال کانالهای اهلسنت میگردی ؟
❥ ما در این لیست بهترین هارا براتون آورده ایم.

✎ @Tab_sunnah_noor
✎ @Motakhallefin_channel
╚══════𝕁𝕆𝕆𝕀ℕ ══════

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

بـر عـطاهای اللـهﷻ الحمدللـه، و
بـرخطاهای خـود ﺃﺳْﺘَﻐْﻔِﺮُاﻟﻠَّﻪَ بگو


شب تان خوش

💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

رمان: #حیات_عشق 
نويسنده: #بهشت_ماندگار
قسمت: چهل و یکم
                      

_ _ _زنده باشید خاله جان، نه، خوش گذشت.
الحال كي به اين بانو بگويد كه اگر اخم‌های ترسناك پسر عزيزش را فاکتور بگيريم، روز خوبي داشتم؟ 
آنقدر در طول روز با چشم و ابرو به جانم افتاده بود كه گمان كردم در ميدان جنگم، نه دانشگاه! 
اما باز هم لبخند زدم و آرام گفتم: 
_ _ _همه‌چیز خوب بود خاله جان، ممنون از لطفتان.

لبخندش آرام و گرم بود، مثل نسیمی که دل را نوازش می‌دهد. 
با لحنی ملایم ادامه داد: 
_ _ _خوب است، از این به بعد مرا مادر صدا کن، اینطور راحت‌ترم. 

سری به تأیید تکان دادم و گفتم: 
_ _ _درست است مادر جان.

خواستم به سمت اتاق بروم که گفت: 
_ _ _راستی دخترم، امشب به قریه‌مان می‌رویم، عروسی خواهرزاده من است. آماده شو.

_ _ _درست است مادرجان.

بی‌هیچ سخنی به سوی اتاق شتافتم. 
داخل که شدم، نفسی عمیق کشیدم. 
حجابم را کنار زدم و موهایم را باز گذاشتم. 
دلم می‌خواهد موهایم را کوتاه کنم، چرا که بسیار بلند شده‌اند. 

در همان لحظه، در اتاق با شتاب گشوده شد و قامت يوسف نمایان گشت. 
با دیدنش در دل زمزمه کردم: 
«بسم‌الله... خداوندا، خودت از دست این عبوس خان نجاتم بده!»

با قدم‌هایی تند و بی‌مکث وارد اتاق شد و مستقیم به سویم آمد. 
ناخودآگاه آب دهنم را با صدا قورت دادم و قبل از آن‌که او لب باز کند، با صدایی لرزان گفتم: 
_ _ _ یـی... یوسف، چیز... بود...

ابرویش را کمی بالا برد، لحنش سرد و جدی: 
_ _ _چه چیز بود؟ آن پسر چه می‌گفت؟

خاک بر سرم... حالا چه بگویم؟ 
بگویم شماره‌ام را می‌خواست؟ 
ذهنم قفل شده است، زبانم خشک.

_ _ _چرا جواب نمی‌دهی؟ چه گفت؟

_ _ _فقط... فقط درباره صنف صحبت کرد... و خب... در مورد درس‌ها...

نگاهم را با نگاهش قفل كرد، چشم‌هايش سردتر از هميشه شده‌اند.
چند ثانيه سكوت كرد، سپس با لحنی آرام اما سنگين گفت: 
_ _ _درس؟ همين‌قدر ساده؟ تو فكر كردی من نمي‌فهمم نيت آن پسر چي بود؟

_ _ _بخدا نيت بدی‌ نداشت.

دستش را در میان موهای موج‌دارش فرو برد و با لحنی آمیخته به کلافگی گفت: 
ــ بسیار خوب... امشب آماده شو، جایی باید برویم.

سری تکان دادم و وارد حمام شدم. 
بعد از دوش، با حوله‌ای بر دوش از حمام بیرون آمدم که نگاهم ناگهان به لباس افغانی‌ای افتاد که روی تخت گذاشته شده بود؛ لباسی به لون سبز و سرخ، مزین به سوزن‌دوزی‌های ظریف و نقش‌ونگارهای چشم‌نواز.
لباس را بر تن کردم و موهایم را خشک نمودم. 
سپس با دلی ناآرام مقابل میز آرایش نشستم. 
ترسی گنگ از یوسف در وجودم می‌چرخد؛ 
با دستانی لرزان، اندکی آرایش کردم.
از ترس اینکه نکند این مرد دیوانه، دوباره آن روی وحشی‌اش را نشان دهد.
شال را روی موهایم انداخته و از اتاق خارج شدم.
آهسته از پله‌ها پایین آمدم و قدم به صالون گذاشتم؛ 
چشمم به حریر افتاد، او نیز لباس افغانی زیبایی بر تن داشت، به لون سبز و طرحی سنتی که زیبایی‌اش را دوچندان کرده بود.

با دیدنم، لبخند گرمی بر لب آورد و با شوق به سویم آمد: 
_ _ _ وای وای! چه مقبول شدی ینگه جانم!

من هم لبخندی زدم و گفتم: 
_ _ _ تشکر عزیزم، تو هم ماشاءالله مثل ماه شدی!

_ _ _اما به شما نمی‌رسم!

_ _ _توبه از تو دختر.

_ _ _خب بگذریم، یوسف لالایم کجاست؟

_ _ _نمی‌دانم... شاید بیرون رفته باشد.

سری تکان داد و گفت:
_ _ _درست است، پس بیایید ما برویم مادرم در موتر منتظر است.

با حریر همقدم شده از منزل بیرون شدیم.
هوای کوچه رو به تاریکی می‌رود و سکوتی سنگین همه‌جا را فرا گرفته است. تنها صدای خلخال‌های من و حریر بود که آرامش شب را می‌شکند. 
سوار موتر شدم، نگاهم بی‌اختیار به یوسف افتاد؛ پشت فرمان نشسته است. لباس افغانی سفید به تن دارد و با آن چهره‌ی جدی و مرتب، چیزی کم از داماد ندارد.
ادامه داد

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

آدمها‌نمی‌فهمندکه‌چقدرمی‌شود
بامهربانی‌های‌کوچك،دنیای‌کسی
رازیباترکرد...🥰
نمیدانندکه‌یک‌کلمهٔ‌محبت‌آمیزچگونه‌
می‌تواندکینهٔ‌سال‌هانفرت‌راخاموش‌
کند...🌷
ویایک‌لبخندامیدبخش‌چه‌ثأثیری‌بر
قلب‌کسی‌داردکه‌نیازمندمحبت‌است
🌸💕

💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

شعبان، ماهی که اعمال در آن بلند برده می شوند.

فرصتی برای زدودن گناهان و فزودن پاداش و اعمالمان.

💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

             ✨بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ✨
         
🔘✨السـ🌼ــلام علیکم
🔘✨صبحِ تان بینظیررر😍
🔘✨امروز تان بخیر و عاالی😊
🕊✨امروز  چهارشنبه

🌻 ۱۵/ دلو/۱۴۰۴ شمسی
🌹 ۴/ فوریه/۲۰۲۶میلادی
🌷 ۱۶/ شعبان /۱۴۴۷قمری

💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

رمان: #حیات_عشق 
نويسنده: #بهشت_ماندگار
قسمت: چهلم

                      

بعد از لحظاتي نيم نگاهي به اطرافم انداختم.
نگاهم لحظه‌اي ثابت ماند روي همان دختريكه عايشه اشاره كرده بود.
چنان خيره‌ي يوسف شده است كه گمان مي‌كني در حال تماشای معجزه‌ای‌ست كه از آسمان فرود آمده. 
چشمانش برق مي‌زنند و لبخندي كمرنگ گوشه لب‌هايش نشسته؛ لبخندي كه بي‌صدا فرياد می‌زند: "شيفته‌ات شده‌ام". 
نفسم را آهسته بيرون دادم و نگاه از او گرفتم. 
عجیب نيست... يوسف بودن، اين‌گونه خيره شدن‌ها را با خود دارد.

نگاهم را حسرت‌وار به يوسفم دوختم. 
هنوز هم دوستم دارد؟ 
من را؟ 
همان دختری را که نامش با رسوایی گره خورد، 
دختری را که دیگر آبرویی برایش نمانده... 
آیا من، با تمام شکستگی‌هایم، هنوز لایق دوست داشته شدن هستم؟ 
یا در چشمش تنها زنی‌ام که تقدیر، بی‌پرسشی، به دامانش سپرد؟
ازدواج‌مان چه؟ 
شايد... شايد تنها از سر ترحم همراهم شده. 
شايد اين پيمان نه از دل، كه از اجبار دل‌سوزي بسته شده باشد. 
فكر اينكه مبادا دوست داشتنش را مديون دلسوزي باشد، 
درونم را همچون خوره مي‌خورد. 
كاش مي‌دانستم در دلش، من چه معنايي دارم... 
نگاهي به خود بينداز... 
چه برتري داري؟ هیچ! 

نه زيباييم چشم‌گير است، نه آبرويي برايم مانده. 
همان عزت اندكم نيز در طوفان گذشته‌ام گم شد. 
در برابر آن دختراني كه با وقار و آبرو كنارش لبخند مي‌زنند، 
من چيستم؟ 
يك سايه‌ی خسته... 
يك خاطره‌ی پنهان در دل كسي كه نمي‌دانم هنوز دوستم دارد يا نه. 
آيا من، در ميان اين‌همه چهره‌ی خواهان، اصلاً ديده مي‌شوم؟
با صدای يوسف، چون ضربه‌ای ناگهانی، از گرداب افكارم بيرون كشيده شدم. 
او با همان صلابت هميشگي‌اش، نيم‌نگاهي به جمع انداخت و با يك «خسته نباشيد» كوتاه، بی‌آنكه نگاهش به من بيفتد، از صنف بيرون شد.

بعد از پایان ساعات درسی، با ذهنی آشفته و قدم‌هایی بی‌حوصله از صنف بیرون شدم. 
هوا سنگین بود، مثل دل من. 
در راهِ رفتن به سوی اتاق يوسف بودم که ناگهان همان پسر — امیر — مقابلم ایستاد. 
لبخندی نصفه و محتاط بر لب داشت، گویی قصد گفتن چیزی مهم را در دل پنهان کرده باشد.

گفت:
_ _ _ميتوانم شماره‌تان را داشته باشم؟

در همان لمحه، درِ اتاق يوسف باز شد و او بيرون آمد.
با ديدن پسر مقابلم، نگاه يوسف همچون برق آذرخش روي ما فرود آمد. 
چشمانش تيره‌تر از هميشه، آكنده از خشم و پرسش. 
دهن باز كردم تا به امير پاسخ دهم، اما حضور يوسف چون پتكي بر سكوت فرو آمد و كلمات در گلويم ماسيدند. 
او قدم‌زنان به‌سوي ما آمد، سنگين، مصمم، و با چهره‌اي كه من را از نفس انداخت.
با قدم‌هایی بلند و استوار به سمتم آمد. اخم‌های درهمش گويای خشم پنهانش بود. با لحنی آمرانه گفت: 
_ _ _بیا بیرون!

بی‌آن‌که لحظه‌ای درنگ کند، از کنارم گذشت. 
من نیز، دل‌نگران و مضطرب، پشت‌سرش راه افتادم. 
نمی‌دانستم چه در سر دارد، یا قرار است چه کند. 
همین‌که از در دانشگاه بیرون شدم، چشمانم به موتر سیاهش افتاد.

بدون اینکه نگاهی به سویم بیندازد، درب موتر را گشود و گفت: 
_ _ _سوار شو!

سوار شدم. قلبم تندتر از همیشه می‌تپد. 
در سکوت، با آن چهره عبوس و فک منقبض، به پیش می‌رانْد. 
نه حرفی، نه نگاهی... فقط سکوت و جاده. 

تا زمانی‌که به خانه رسیدیم، سکوتی سنگین میان‌مان حاکم بود. نه من چیزی گفتم، نه او. 
همان لحظه که موتر مقابل خانه توقف کرد، بی‌درنگ در را گشودم و پیاده شدم. 
با قدم‌هایی تند و بی‌قرار وارد منزل شدم، بی‌آنکه حتی لحظه‌ای پشت‌سرم را نگاه کنم.
گويا عزرائيل در تعقيبم بود؛ آن‌چنان با شتاب قدم برمی‌داشتم كه گويی اگر به عقب دور بخورم، جانم را مي‌ستاند. 
وارد سالن شدم. خاله راحیل با لبخندی مهربان به سمت من آمد و گفت: 
_ _ _خوش آمدی دخترم، امروز چطور بود؟ خسته نشده‌ای؟ 

با احترام پاسخ دادم:

ادامه اش فردا شب ان شاءالله

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

استرس زندگی ات را خراب می‌کند.

💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

15روز دیگر تا ماه مبارک رمضان
ان شاءالله  ❤️🎇
💫ـ اللَّهُمَّ بلّغنا رمضان 🌙🌿 .
.
.

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

صبح همان لبخندی است که
خداوند هر روز به دل ما می‌تاباند
تا تلخی‌های گذشته را
از جان مان پاک کند
و نور امید در دلمان جوانه بزند

🌻سلام صبحتان پر نشاط 🌻

💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

اتاق‌ِ‌خلوتِ‌ذهنت،امن‌ترین‌مکان
ودرعینِ‌حال‌خطرناك‌ترین‌جای‌دنیاست!

پس متوجه این اتاقک کوچک باش

شب تان خدایی

💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

رمان: #حیات_عشق
نویسنده: #بهشت_ماندگار
قسمت: سی و هفت

زمان حال:

با برخورد نور خورشید، پلک گشودم. 
کِشی به بدنم دادم و آهسته از جا برخاستم. 
نگاهم در اتاق چرخید؛ یوسف نيست. 
هوای اتاق ساکت است، ولی هنوز عطر حضورش میان هوا پخش است... 
دستم را به آرامی روی گردنم کشیدم، لباس مناسبي از الماري برداشتم و وارد حمام شدم.
دوش گرفتم، آب گرم اندکی از خستگی‌ام کاست. 
لباسم را از چوب‌لباسی برداشتم و با دقت پوشیدم. 
موهایم را شانه زدم و نگاهی کوتاه به آینه انداختم... 
چشمانی که هنوز ته‌مانده‌ای از اضطراب در آن است، نفس عميقي كشيدم و او حمام بيرون شدم.
شالی روی سرم انداختم و از اتاق خارج شدم. 
راه طبقه پایین را در پیش گرفتم. 
صدای قاشق و چنگال، با خنده‌ای خفه، از مطبخ می‌آيد. 
قدم‌هایم را آرام‌تر برداشتم، قلبم تندتر می‌زند. 
هنوز نمی‌دانم چگونه اين وضعيت را بپذيرم.
اينكه در يك شبانه روز، زن يوسف شدم.
وارد مطبخ شدم. 
همه در حال میل صبحانه بودند. 
فضا گرم بود، اما نگاهم هنوز مردد. 
خاله راحیل با دیدنم لبخند مهربانی زد و گفت: 
_ _ _صبح بخیر دخترم، بیا... بیا کنار یوسف بنشین. 

نگاهم به یوسف افتاد؛ 
ساکت است و مشغول نوشیدن چای. 
اما با آمدنم، لحظه‌ای مکث کرد و نگاهش را به من دوخت.

آرام کرسی را کنار کشیدم و جلوس کردم. 
همان لحظه، یوسف بی‌مقدمه گفت: 
_ _ _می‌خواهی دانشگاه بروی؟

لقمه‌ای که تازه در دهانم گذاشته بودم، ناگهان راه گلویم را بست و سرفه‌ام گرفت. 
چشمانم گرد شد از تعجب. 
سرفه‌هایم پی‌درپی بالا گرفت. 
خاله راحیل سریع لیوان آبی به دستم داد و با نگرانی گفت: 
_ _ _آهسته دخترم... آرام باش.

جرعه‌ای آب نوشیدم و کمی آرام شدم. 
با تعجب به یوسف نگریستم. 
بی‌تفاوت و خونسرد، مشغول نوشیدن چای‌اش است.

با صدایی آرام اما لرزان گفتم: 
_ _ _چ... چه گفتی؟

_ _ _ گفتم ميخواهي ادامه تحصيل بدهي؟ ميخواهي دانشگاه‌ بروي؟

_ _ _می‌توانم؟ یعنی... اجازه می‌دهی که... مم...

یوسف فنجان را روی نعلبکی گذاشت، 
به چشم‌هایم خیره شد و با لحنی جدی اما آرام گفت: 
_ _ _البته که می‌دهم، فقط اگر تو بخواهی. 

می‌خواهم؟ 
من آرزو داشتم... 
آرزوی رفتن به دانشگاه، تحصیل، ساختن آینده‌ای که مال خودم باشد. 
آرزویی که برایم مثل رؤیای دور و دست‌نیافتنی شده بود. 
اما فی‌الحال، همین حالا، 
صدای یوسف آن را از محال به ممکن رساند. 
نمی‌دانم چه بگویم... 
فقط دلم لرزید، از امید.

_ _ _اَ... البته که می‌خواهم. خیلی هم می‌خواهم...

یوسف لبخند محوي زد و گفت:
_ _ _درست است، پس از امروز همراه من يكجا به دانشگاه ميروي.

همراه او؟ 
مگر تحصیلش تمام نشده بود؟ 
با کنجکاوی پرسیدم: 
_ _ _تو هنوز تحصیل می‌کنی؟

لبخند آرامی زد و گفت: 
_ _ _نه‌خیر، تدریس می‌کنم.

ابروهایم ناخودآگاه بالا پرید. 
تدریس؟ یعنی استاد دانشگاه است؟ 

بعد از آنکه همه از دور میز برخاستند و فقط من و یوسف باقی ماندیم، 
رو به او کردم، دلم پر از حرف بود. 
آرام گفتم: 
_ _ _یوسف...

با همان نگاه‌های عمیق و براقش خیره‌ام شد. 
منتظر بود حرف بزنم، اما انگار من لب‌هایم سنگین شده بودند. 
سرانجام گفتم: 
_ _ _تشکر... بابت این. 
یعنی اینکه اجازه دادی دانشگاه بروم و رؤیایم به حقیقت بپیوندد.

سرش را کمی خم کرد و گفت: 
_ _ _پس آماده شو... از این به بعد، هر چیزی که برایت رویاست، باید لمسش کنی.

لبخند عمیقی روی لبانم نقش بست. 
او از جا برخاست، نگاه کوتاهی به من انداخت و با لحنی آرام گفت: 
_ _ _برو آماده شو... باید برای دانشگاه ثبت‌نامت را انجام دهیم.

چشمانم برق زد. 
برای لحظه‌ای باورم نشد، اما این واقعیت بود. 
زندگی، شاید تازه برایم شروع شده بود.
با همان خوشحالی که در قلبم موج می‌زد، از جایم برخاستم. 
با ذوق و خوشحالی به سمت اتاق راه افتادم. 
آه، دلم می‌خواهد جیغی از ته دل بزنم و پاهایم را روی زمین بکوبم.
لبخند از روي لبانم لحظه‌اي محو نميشود.

وارد اتاق شدم و مثل پرنده‌ای رها، به سمت الماری لباس پرواز کردم. 
انگار بعد از مدت‌ها، نفس کشیدن برایم معنای تازه‌ای پیدا کرده است.

درب الماری را گشودم. 
خب... الحال چه بپوشم؟ 
آن‌قدر ذوق دارم که دستانم از هیجان می‌لرزند. 
لباس‌ها را یکی‌یکی بیرون آوردم. 
از میان‌شان بلوز کرمی رنگ همراه با شلوار خاکی برداشتم و پوشیدم. 
درون الماری را گشتم و حجاب‌های رنگارنگی پیدا كردم.
از بین‌شان، حجاب سرخ تیره‌ای که همرنگ چادرش بود، توجهم را جلب کرد.
حجاب را بيرون آوردم و بر تن كردم؛
ادامه دارد

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

📚#داستان_کوتاه_پندآموز

❗️
#زندگی_خائنین

پسر جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت : 
- میخواهم ازدواج کنم
پدر خوشحال شد و پرسید :   

- نام دختر چیست ؟ 
مرد جوان گفت :

- نامش سمانه است و در محله ما زندگی می کند،پدر ناراحت شد صورت در هم کشید و گفت :

-  من متاسفم به جهت این حرف که می زنم اما تو نمیتوانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود. با  ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

-  مادر من میخواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :   

-  نگران نباش پسرم تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی چون تو پسر او نیستی . . . !

از هر دست بدهیم از همان دست می گیریم

التماس تفکر 👍

‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎✓

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

16روز دیگر تا ماه مبارک رمضان
ان شاءالله  ❤️🎇
💫ـ اللَّهُمَّ بلّغنا رمضان 🌙🌿 .
.
.

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

خدايا!!
لطفی كن هيچ کس از زندگی عقب نماند،
هيچ کس با آرزوهایش قهر نكند.
همه باهم رشد كنيم،
باهم قوى باشيم،
و باهم خوشحال.

خدایا شکرت برای شروعی دوباره

لحظات تان با یاد خدا زیبـا و زیبـاتر

💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

سلام علیکم و رحمة‌الله
به استحضار برادران و خواهران ایمانی می‌رسانیم:
کانال «
صحیح البخاری»
با هدف نشر احادیث صحیح نبوی ﷺ و مطالب معتبر اسلامی فعالیت می‌نماید.
از علاقه‌مندان سنت رسول‌الله ﷺ دعوت می‌شود جهت استفاده، عضو کانال گردند:

@sahiholbokhari 👈 لینک عضویت

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

رمان: #حیات_عشق 
نويسنده: #بهشت_ماندگار
قسمت: چهل و دوم

                      
درب موتر را بستم و کنار خاله راحیل نشستم. حریر جلو نشست. 
نگاهم را از پنجره به بیرون دوختم... در دل فقط یک سوال می‌چرخد: 
سرنوشت این زندگی سخت من به کجا خواهد رسید؟

«یوسف»
فرمان را محکم در دست فشردم. 
در ذهنم فقط یک چیز می‌چرخد: یعنی چه که در صندلی عقب نشسته؟ مگر نه اینکه جای همسر کنار شوهر است؟! 

از آیینه نگاهی دزدکی به نهیر انداختم؛ 
موهای خرمایی‌اش آزادانه روی شانه‌اش ریخته شده‌اند. بی‌خیال، آدامسی در دهان دارد که هر چند لحظه آن را پف می‌کند.

بعد از طی مسیر مقابل درب منزل اقوام رسیدم. امشب عروسی پسر یکی از نزدیکان ماست. 

پسرهای زیادی مقابل در ایستاده اند. 
نگاهم سریع به نهیر برگشت؛ بی‌فکر می‌خواست از موتر پیاده شود، آن‌هم بدون حجاب! 
دیوانه‌ام می‌کند این دختر... 
با صدایی بلند و جدی صدایش زدم: 
_ _ _نهیر!

متعجب برگشت نگاهم کرد. 
با قاطعیت ادامه دادم: 
_ _ _تو پایین نشو... بنشین، کارت دارم!

سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد و در را بست. 
مادر و حریر هر دو پیاده شدند. 
موتر را کمی جلوتر و خلوت‌تر پارک کردم. 
به‌سمتش چرخیدم، اخمم را عمیق‌تر کرده و گفتم: 
_ _ _این چه ظاهری است؟!

با بی‌تفاوتی گفت:
_ _ _ چی چی ظاهری است؟!

با اشاره‌ای به موهایش ادامه دادم: 
_ _ _همین... این وضعیت!

چشمانش را در حدقه گرداند و با بی‌میلی، گوشه‌ی شالش را اندکی جلو کشید. 
روی پیشانی و چانه‌اش، خال‌های سیاه و ظریفی گذاشته است.

با غیظ، صدایم را کمی بلندتر کردم و گفتم: 
_ _ _صورتت را هم بپوشان!

با اخم، گوشه‌های شالش را بالا کشید و مقابل صورتش انداخت، سپس با لحنی پر از دلخوری گفت: 
_ _ _درست شد؟ 

من هم بدون نگاه، زیر لب گفتم: 
_ _ _هممم...

موتر را دوباره به حرکت درآوردم و مقابل درب منزل متوقف کردم. با نگاهی گذرا به جمعیت مقابل در، زیر لب زمزمه کردم: 
_ _ _حالا بیا، پیاده شو. 

بدون حرف درب را باز کرد و پایین شد؛
نفس عمیقی کشیدم و پس از او  پیاده شدم.

ادامه اش فردا شب ان شاءالله

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

همه را دوست‌داشته باش اما

💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

14روز دیگر تا ماه مبارک رمضان
ان شاءالله  ❤️🎇
💫ـ اللَّهُمَّ بلّغنا رمضان 🌙🌿 .
.
.

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

الهی؛
همان که تو خوا
هی


سلام صبح بخیر😊❤️

💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

دلگیر نباش
دلت که گیر باشد
رها نمی‌شـوی!

یادت باشـد؛
"خـــدا"،
بندگان خـود را
با آنچه بدان
دل بسته‌اند می‌آزماید...

✨شبتان زیبا✨

💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

رمان: #حیات_عشق 
نويسنده: #بهشت_ماندگار
قسمت: سی و‌نه

                      

لبخندش عمیق‌تر شد و پرسید: 
_ _ _ممنون، در کدام رشته تحصيل ميكنيد؟

_ _ _رشته ادبيات.

_ _ _آه، واقعا؟ پس همصنفي هستيم.


لبخند كمرنگي زدم و پرسيدم:
_ _ _بله، همين‌طور معلوم ميشود، راستش من تازه آمدم، صنف درسي كجاست؟

_ _ _خوشحال شدم، بيآييد با هم ميرويم.

سر تكان دادم و با او همقدم شدم.

_ _ _اسم من امير است، اسم شما؟

_ _ _من نهير استم.

_ _ _چه اسم زيبايي، خوشحال شدم نهير خانم.

_ _ _تشكر، همچنین.

باهم وارد صنف درسي شديم.
او در جاي خود نشست و من نيز در صف جلو كنار دختري نشستم.
با دختر هم معرفي شدم.
اسمش بود، عايشه.
بعد اينكه كمي با هم حرف زديم عايشه با شور و هيجان گفت:
_ _ _وايي نهير!
الحال استاد ادبيات ميآيد، اگر ببيني عجب دلفريب است!

دوباره ادامه داد:
_ _ _ميداني آن دختريكه در سمت چپت نشسته، دلباخته همين استاد است.

سپس نگاهش به سمت در ورودي دوخته شد و گفت:
_ _ _آه ببين، آمد

در همان لحظه، در به‌آرامی گشوده شد و يوسف وارد گرديد. 
چشمانم بی‌اختیار به‌سویش چرخيد... 
پس او بود استاد ادبیاتشان؟ 
يوسف به ميان كلاس قدم نهاد. 
با آن قد بلند، استوار و نگاه نافذش، سكوتي معنادار بر فضا حاكم شد. 
تمام شاگردان با احترام دوباره سرجايشان نشستند.
او نگاهي كوتاه به همه انداخت، سپس چشم‌هايش روي من ثابت ماند... 
نه با خشم، نه با لبخند. 
نگاهي كه نه مي‌توانستي بخوانيش و نه ناديده بگيريش.
آستين‌های پيراهنش را با وقار تا آرنج بالا زد؛
سپس با همان چهره‌ی سرد و نگاه نافذ، رو به تخته ايستاد و با لحني جدی و شمرده شروع به تدريس كرد. 
تمام كلاس در سكوتي عميق فرو رفت.
ادامه دارد...

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

🥰🌷•°
معجزه‌برای‌کسانی‌اتفاق‌‌می‌افتدکه‌اگرچه
زندگی‌باتمـام‌سختی‌هایی‌که‌بـرسرِراهِ‌آنهـا
قـرارداده‌است،امــاهـرگزازتـوکل‌برخـدا،
اراده،استقامت‌وخستگی‌شان‌دست‌نکشیدند

درراه‌ِرسیدن‌به‌هدفت‌فقط‌خداروداشته‌باش
بقیه‌روبذارواسه‌تماشای‌روزموفقیتت🌱🤍

💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

دلتنگ‌نباش...
ماهی‌درراه‌است‌که‌هـرقلبی‌
درآن‌،آرام‌می‌گیرد
وهـردعایی‌،که‌خیری‌درآن‌باشد
رَدنمی‌شود
🙂🌸✨

💫ـ اللَّهُمَّ بلّغنا رمضان 🌙🌿 .
.
.

💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

             ✨بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ✨
         
🔘✨السـ🌼ــلام علیکم
🔘✨صبحِ تان بینظیررر😍
🔘✨امروز تان بخیر و عاالی😊
🕊✨امروز  سه شنبه

🌻 ۱۴/ دلو/۱۴۰۴ شمسی
🌹 ۳/ فوریه/۲۰۲۶میلادی
🌷 ۱۵/ شعبان /۱۴۴۷قمری

💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

رمان: #حیات_عشق 
نويسنده: #بهشت_ماندگار
قسمت: سی و هشت

                      
شالش را حجاب‌گونه بر سر پيچيدم. 
نگاهي ژرف و سرتاسري به ميز آرايشي انداختم. 
آيا آرايش كنم يا بگذارم چهره‌ام به همان سادگي و بي‌آلايشي بماند؟ 
در دل گفتم: يوسف را مي‌شناسم؛ او مرد آزادي‌خواهی است و قيد و بندهای بی‌معنا را نمی‌پسندد. 
پس با اين انديشه، مقابل ميز آرايشي نشستم و به آرامی رنگ و رو به رخسار بي‌رنگ و روحم بخشيدم.
با پایان آرایش، لبخندی آرام بر لبانم نشست و از جایم برخاستم. 
در همان لمحه، يوسف وارد اتاق شد. 
با لباس به لون سیاهش چنان جذابیتی داشت که گویی همه چشم‌ها را می‌ربود. 
در برابر جمال وصف‌ناپذیر او، من گویی هیچم.

با دیدنم، ابروهایش در هم رفت و با لحنی خشم‌آلود پرسید: 
_ _ _این چه ظاهری است؟ 

مردد نگاهی به خود انداختم، 
چه چيزي در ظاهرم به مزاجش خوش نخورد؟

با صدایی سرد و فرمانده‌وار گفت: 
_ _ _سریعا این حجاب را عوض کن... و این آرایش روی صورتت چیست؟ فوراً پاکش کن!

همه دلخوشی‌هایم در یک چشم بر هم زدن پر کشید. 
با بغض، درب کمد را باز کردم که بار دیگر گفت: 
_ _ _حجاب به رنگ سیاه بپوش. 

حجابی ساده به لون سیاه برداشتم و بر تن کردم. 
روبروی میز آرایش نشستم و تمام رنگ و لعاب صورت را پاک کردم.
حیف آن زحماتی که روی خط چشمم کشیده بودم، تمامش حیف شد. 
از جا برخاستم، چون دختری که خطایش را پذیرفته و سر به زیر انداخته باشد، 
ساکت و بی‌صدا، در خلوت خود فرو رفتم.

گلويش را صاف كرد و گفت:
_ _ _همم الحال خوب شد، چيز... اگر صورتت را پنهان كني خوبتر ميشود.

آه... 
اين بشر دیگر چه می‌خواهد؟ 
از پدرم هم بدتر شده! 
مثلاً تحصیل‌کرده است، اما رفتارش... گویی هنوز در عصر سنگ زندگی می‌کند! 

چشمانم را چرخاندم و با لحن تخسی گفتم: 
_ _ _نخیر! همین‌طور راحتم.

با صدای جدی و خشکی جواب داد: 
_ _ _اما من راحت نیستم!

متعجب نگاهش کردم. 
یعنی چه؟ راحت نیست؟ 
خدای من... چقدر حسود است این مرد!

او قدمی نزدیک‌تر آمد. 
چشمانش برق می‌زد، صدايش لبریز از غیرت خام و خطر بود: 
_ _ _آه نهیر... اگر حتی سایه‌ی مردی رویت بیفتد، نخست او را می‌کشم و بعد... تو را به سزای نگاه دیگران می‌رسانم.

دهانم از شدّت ناباوري همانند غار، باز مانده است؛
بی‌پرده و بی‌پروا تهديدم كرد، گويی هيچ واهمه‌ای از غرورم نداشت. 
دوباره همان يوسف عبوس و سرد شده؛
انگشتانم را در ميان پنجه‌های مردانه‌اش اسير كرد و بی‌توجه به حيرتم، مرا به‌نرمی و اقتدار از اتاق بيرون برد. 
رفتارش چنان شده است كه گويی قرار است كسی مرا از آغوشش بربايد... 
نه، بلكه گويی جانش را از او جدا می‌كنند.

با خاله راحيل وداعی گرم كرديم و از خانه بيرون زديم. 
سوار موتر شدم و بی‌درنگ در صندلی جلو نشستم؛ 
ورنه اين عبوس‌خان با آن نگاه‌های سركش و نافذش، بی‌هيچ ملاحظه‌ای مرا قورت ميداد.
موتر به نرمی به حركت درآمد و پس از دقايقی، مقابل ساختمانی بزرگ و باابهت از حركت بازايستاد. 
چشم‌هايم را به بالا دوختم؛ عظمت بنا در نظرم چون كوهی بي‌انتها جلوه كرد، و دل‌هراسی شيرين در وجودم نشست.
ابتدا يوسف از موتر پياده شد و پس از او من. 
با قدم‌هاي بلند و استوار، به سوی درب اصلی ساختمان پيش رفتيم.

با دیدن يوسف، همه به نشانه احترام سری خم می‌کنند و می‌گویند: 
_ _ _يوسف خان خوش آمديد. 

چشم‌هایم پر از حیرت به اطراف می‌گردد؛ 
دختران چنان نگاهش ميكنند كه کم است قورتش بدهند.
هردو وارد اتاقي شديم.
يوسف در عقب صندلي رياست نشست.
متعجب پرسيدم:
_ _ _تو... تو مدير اينجا هستي؟

_ _ _نه، رئيس اينجا هستم.

_ _ _عِه، واقعا؟ چه خوووب!

با شیطنت و غرور لبخندی زدم و ادامه دادم: 
_ _ _الحال که همسر رئیس اینجا هستم، هر کاری کنم، جایز است.

ابرویش را بالا انداخت و پرسید: 
_ _ _مثلاً چه کاری؟ 

با نیشخندی جواب دادم: 
_ _ _اُمم... مثلاً قلدر‌بازی! می‌دانی که از این کارها خیلی خوشم می‌آید!

با خنده سری تکان داد و گفت: 
_ _ _آهوم، خیلی خوب می‌دانم! 

_ _ _پس خوب است! راستش... اگر کاری کردم، طرفم را بگیری خب؟!

چشمانم را ریز کردم و با نگاهی پر از تهدید ملایم گفتم: 
_ _ _نبینم پشتم را خالی کنی، حتی اگر گناهکار باشم!

شلیک خنده‌اش در فضا پخش شد و قهقهه‌زنان گفت: 
_ _ _درست است، خانم لجباز من! هر طور شما امر بفرمایید.

با لبخندی عمیق، همراه او خداحافظی کردم و از اتاق بیرون شدم. 
آه! 
یادم رفت بپرسم صنفم کجاست! 
دوباره به عقب برگشتم که ناگاه با کسی برخورد کردم. 
شانه‌ام درد شدیدی گرفت و صورتم در هم رفت. 
آن شخص با تعجب گفت: 
_ _ _وای... ببخشید خانم محترم. 

نگاهم را به چهره‌اش دوختم؛ پسری بود. 
حیف که مؤدبانه برخورد کرد، وگرنه حقش را می‌دادم. 
_ _ _خواهش می‌کنم، مشکلی نیست. 

ادامه اش فردا شب ان شاءالله

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

خودت را بی‌ ارزش نکن

💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

بهترین‌قلب‌،قلبی‌است‌که‌هرگزاز
ذکرویادخداخالی‌نباشد!

بهترین‌کس،کسی‌است‌که‌بخاطر
خدا،دوستت‌دارد

بهترین‌روز،روزی‌است‌که‌مرتکب‌
گناه‌نشده‌ای!

وبهترین‌هدیه،دعـای‌خیرِکسی‌در
حق‌ِتوست‌که‌ازآن‌خبرنداری
🥰🦋

💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

🌷دوستان گلم
🌸روزتون بخیر و پر از شادی

🌷طلوع خورشید ما را به شروع
🌸یک روز دیگر دعوت میکند

🌷دعوتش را اجابت کنیم
🌸شروع کنیم روز را با یک دنیا
🌷امید برای خودمان و دیگران

❤️سلام،صبحتان بخیر🌞

💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…

به خودت باور داشته باش

             ✨بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ✨
         
🔘✨السـ🌼ــلام علیکم
🔘✨صبحِ تان بینظیررر😍
🔘✨امروز تان بخیر و عاالی😊
🕊✨امروز  دوشنبه

🌻 ۱۳/ دلو/۱۴۰۴ شمسی
🌹 ۲/ فوریه/۲۰۲۶میلادی
🌷 ۱۴/ شعبان /۱۴۴۷قمری

💡@bekhodat1Aeman1d📚

Читать полностью…
Subscribe to a channel