4168
سلطان العارفين بايزيد بسطامي از عرفاي بنام قرون دوم و سوم هجري... حکایات و جملات و اندیشه های بایزید و عرفای بزرگ در این کانال قرار داده خواهد شد. آدرس اینستا: https://instagram.com/bayazid_bastami?utm_medium=copy_link ارتباط با ادمین: @Bayazidadmin
گفت:«حق مرا به جایی رسانید که همه خلایق را در میان دو انگشت خود دیدم»
تذکرةالاولیا
ذکر بایزید جان بسطامی
گفت:
💥⚡️💥⚡️💥⚡️💥🌟💥⚡️💥⚡️💥⚡️🌟
⚡️سوار دل باش⚡️💥
⚡️ و پیاده تن⚡️💥
@bayazidbastami
نقل است که از او پرسیدند: این درجه به چه یافتی و بدین مقام به چه رسیدی؟
گفت: شبی در کودکی از بسطام بیرون آمدم ماهتاب میتافت. جهان آرمیده و حضرتی دیدم که هیجده هزار عالم در جنب آن حضرت ذرهای نمود.
شوری در من افتاد و حالتی عظیم بر من غالب شد. گفتم خداوندا! درگاهی بدین عظیمی و چنین خالی و کارهایی بدین شگرفی و چنین تنهایی؟
هاتفی آواز داد: درگاه خالی نیه از آن است که کسی نمیآید، از آن است که ما نمیخواهیم! که هر ناشُسته رویی شایستهٔ این درگاه نیست. نیت کردم که جمله خلایق را بخواهم. باز خاطری آمد که مقام شفاعت محمد راست علیه السلام. ادب نگاه داشتم. خطابی شنیدم که: بدین یک ادب که نگاه داشتی نامت بلند گردانیدم. چنانکه تا قیامت گویند سلطان العارفین بایزید.
هو
گویند که یحیی بن معاذ رازی به بایزید نامه ای نوشت که چه گویی اندر کسی که به یک قطره از بحر محبت مست گردد.
بایزید جواب نوشت:چه گویی در کسی که اگر جمله دریاهای عالم شراب محبت گردد همه را در آشامد و هنوز از تشنگی بخروشد
بایزید را گفتند که سهل بن عبدالله در معرفت سخن می گوید،گفت:سهل بر ساحل معرفت راه می رود و هنوز در بحری غرق نشده است.
او را پرسیدند که ای بایزید چگونه است آنکه در بحری غرق شود؟
گفت:بر چشم مردم غرق میشود تا از عمارت دنیا باز ماند.
بایزید بسطامی
@bayazidbastami
هو
هرکه در مدّت عمر
هر روز هزار رکعت نماز بی حضور کـرد،
هـیچ کـار نکـرد.
طریـق به دست آوردن حضور
هیچ طریقی دیگر نیست
الا دوستی خدای.
عزیزالدین نسفی
@bayazidbastami
هو
مُهری بر زبان گذارید تا نگویید جز خدا و
مُهری بر دل نهید تا نیندیشد جز خدا.
پس از این ،
کاری نکنید جز اخلاص.
شیخ ابوالحسن خرقانی
@bayazidbastami
شیخ بایزید بسطامی (رحمت الله علیه)
Читать полностью…
نقل است که یک روز جماعتی آمدند، که: یا شیخ! بیم قحط است و باران نمیآید.
شیخ سرفروبرد و گفت: هین! ناودانها راست کنید که باران آمد.
در حال باران آغاز نهاد، چنانکه چند شبانه روز بازنداشت
@bayazidbastami
گفت:
فریضه محبت مولیست
و سنت گذاشتم دنیا
@bayazidbastami
قصهٔ رنجور و رنجوری بخواند
بعد از آن در پیش رنجورش نشاند
رنگِ روی و نبض و قاروره بدید
هم علاماتش هم اسبابش شنید
گفت هر دارو که ایشان کردهاند
آن عمارت نیست ویران کردهاند
بیخبر بودند از حالِ درون
اَسْتَـعِـیــذُ الـلّهَ مِـمـّــا یَفْـتَـــرُون
دید رنج و کشف شد بَر وی نهفت
لیک پنهان کرد و با سلطان نگفت
رنجَش از صفرا و از سودا نبود
بوی هر هیزم پدید آید ز دود
دید از زاریش کاو زارِ دِلست
تن خوشَست و او گرفتارِ دِلست
عاشقی پیداست از زاریّ دل
نیست بیماری چو بیماریّ دل
علّت عاشق ز علتها جداست
عشقْ اصطرلاب اسرارِ خداست
عاشقی گر زین سر و گر زان سرست
عاقبت ما را بدان سَر رهبرست
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیرِ زبان روشنگرست
لیک عشقِ بیزبان روشنترست
چون قلم اندر نوشتن میشتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
عقل در شرحش چو خَر در گِل بخفت
شرحِ عشق و عاشقی هم عشق گفت
آفتاب آمد دلیلِ آفتاب
گر دلیلت باید از وی رو متاب
از وی ار سایه نشانی میدهد
شمس هر دم نورِ جانی میدهد
سایه خواب آرد تو را همچون سَمَر
چون برآید شمسْ اِنشقَّ القمر
خودْ غریبی در جهان چون شمس نیست
شمسِ جانِ باقئی کِش اَمس نیست
شمس در خارج اگر چه هست فرد
میتوان هم مثل او تصویر کرد
شمسِ جان کو خارج آمد از اثیر
نبودش در ذهن و در خارج نظیر
در تصوّر ذات او را گُنج کو
تا درآید در تصوّر مثل او
چون حدیث روی شمسالدّین رسید
شمسِ چارم آسمان سَر در کشید
واجب آید چونکه آمد نام او
شرح کردن رمزی از اِنعام او
این نَفَس جانْ دامنم برتافتهست
بوی پیراهانِ یوسف یافتهست
کز برای حقِّ صحبت سالها
بازگو حالی از آن خوش حالها
تا زمین و آسمان خندان شود
عقل و روح و دیده صدچندان شود
لاتکُلِفْنی فانّی فی الفَنا
کلَّت اَفْهامِی فلا اُحْصِی ثنا
کُلُّ شَیءٍ قالَهُ غَیرُ المُفِیق
أنْ تَکَلَّفْ اَوْ تَصَلَّفْ لا یَلِیق
من چه گویم یک رگم هشیار نیست
شرح آن یاری که او را یار نیست
شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر
قال اَطعِمْنی فانّی جٰائعُ
واعتَجِلْ فالوَقْتُ سَیْفُ قاطعُ
صوفی ابنالوقت باشد ای رفیق
نیست فردا گفتن از شرط طریق
تو مگر خود مرد صوفی نیستی؟
هست را از نسیه خیزد نیستی
گفتمش پوشیده خوشتر سِرِّ یار
خود تو در ضمن حکایت گوش دار
خوشتر آن باشد که سِرِّ دلبران
گفته آید در حدیث دیگران
گفت مکشوف و برهنه بی غُلول
بازگو، دفعم مَده ای بوالفضول
پرده بردار و برهنه گو که من
مینخسپم با صنم با پیرهن
گفتم ار عریان شود او در عیان
نه تو مانی نه کنارت نه میان
آرزو میخواه، لیک اندازه خواه
برنتابد کوه را یک برگ کاه
آفتابی کز وی این عالم فروخت
اندکی گر پیش آید جمله سوخت
فتنه و آشوب و خونریزی مجوی
بیش ازین از شمس تبریزی مگوی
این ندارد آخر از آغاز گوی
رو تمامِ این حکایت بازگوی
مولانا دفتر اول
/channel/bayazidbastami
کمال عارف؟
/channel/bayazidbastami
آدمی زاد رو چه به غرور و تکبر🤔😳
ای انسان!
چه چیزی تو را در برابر پروردگارت مغرور کرده ؟!
#ما_انسانیم
#غرور
/channel/bayazidbastami
یکی به در خانه بایزید شد، و آواز داد.
شیخ گفت که را میطلبی؟
گفت: بایزید را؟
گفت: بیچاره بایزید! سی سال است تا من بایزید را میطلبم، نام و نشانش نمییابم
@bayazidbastami
یکی به در خانه بایزید شد، و آواز داد.
شیخ گفت که را میطلبی؟
گفت: بایزید را؟
گفت: بیچاره بایزید! سی سال است تا من بایزید را میطلبم، نام و نشانش نمییابم.
@bayazidbastami
هو
خدا بر اسرار دلهای دوستان خود آگاهی یافت،در میان آنها بودند که خالصا شایسته حمل معرفت نبودند آنها را بر کار عبادت داشت .
بایزید جان بسطامی
بار خدایا ! تاکی میان من و تو ،منی و مائی بود .منی از میان بردار تا منیت من ،تو باشد و من هیچ نباشم .الهی ،تا با توام بیشتر از همه ام و چون با خودم ،کمتر از همه ام .الهی ،مرا فقر و فاقه بتو رسانید و لطف تو آن را ذایل نگردایند .مرا زاهدی و عالمی ،نمی باید اگر مرا از اهل چیزی خواهی گردانید ،از اهل شمه ای از اسرار خود گردان و به درجه دوستان خود برسان .الهی ناز به تو کنم و از تو بتو رسم .چه شیرین است روش افهام تو درراه غیب ها و چه عظیم است حالتی که خلق نتوانند کشف کرد و زبان وصف آن نداند و این قصه بسر نیاید .الهی عجب نیست از آنکه من ترا دوست دارم و من بنده ضعیف و عاجز و ضعیف محتاج ،عجب آنکه تو مرا دوست داری و تو خداوندی و پادشاه و مستغنی .الهی که می ترسم اکنون و بتو چنین شادم .چگونه شادمان نباشم اگر ایمن گردم .
یارب هرگز ترا یاد نکردم مگر به غفلت و اکنون که جان می رود از طاعت تو غافلم .ندانم تا حضور کی خواهدبود .پس در ذکر و حضور جان بداد .
مناجات زیبای بایزید
تذکره الاولیاء، عطار
چون کویری مانده در ره ، تشنه در رویای رود
میروم تا پر کنم جام از شراب شاهرود
همچو قطره در پی بحر خروشان مست عشق
میهمان درگه خرقان و بسطامم درود !
ای سلاطین السلام ، ای رادمردان السلام
این منم سوته دلی ، فارغ ز هر بود و نبود
آن دو سلطان طریقت ، قطب عالم ، بحر دین
از دل و جان عشق باید راز گفتن را چه سود ؟
دیده ام پر نور شد از وصل آن شاه شهان
رو به قلب خسته ام درهای جنت را گشود
با دلی گم کرده ره ، افتان و خیزان می روم
در پی یوسف وشی کاین گونه قلبم را ربود
کوه قاف آنجا و سیمرغ من آن یکتای دهر
این منم بی بال و پر در هر فرود و هر صعود
مست و مدهوش و پریشانم در آغوشت ببین
می تراود از وجودم عطر عرفان ، عطر عود
من که رعنای توام ، چون رابعه در وصل دوست
بشنو آوای دلم در هر قیام و هر سجود
رعنا قاسمی
ممنون از خانم قاسمی بابت ارسال این شعر زیبا
پِنداشتَم که مَن او را دوست میدارَم، چون نِگَه کَردَم دوستی او مَرا سابق بود و چندینگاه پنداشتَم که مَن او را میخواهَم، خود اوَّل او مَرا خواسته بود...
"یُحِبِهُم پیش اَز یُحِبونه بود"
#بایزید_بسطامی
@bayazidbastami
هو
کسی ده سال علم آموزد چراغی بر نیفروزد؛درویشی حرفی بگوید خلقی در آن بسوزد .
خواجه عبدالله انصاری
@bayazidbastami
هو
"گاهی فقط یک جمله، یک نگاه، یا یک حرکت کوچک میتواند زندگی یک نفر را تغییر دهد. ما قدرتهایی داریم که خودمان از آن بیخبریم، تا وقتی که بهدرستی از آن استفاده کنیم."
سوپ جوجه برای روح
@bayazidbastami
حکایتی از بایزید بسطامی
پرسیدند پیر تو کیست؟
/channel/bayazidbastami
پندهای بایزید بسطامی
۱. «راهِ حق، رها کردنِ خود است.»
تمام گرفتاریها از «من» آغاز میشود؛ هرچه «من» کمتر، خدا بیشتر.
۲. «هرچه میجویم، منم؛ و هرچه از آن میگریزم نیز منم.»
تا وقتی ego پابرجاست، هم لذت و هم ترس، هر دو از یک ریشهاند.
۳. «اگر خدا را میخواهی، از خدای خودساختهات بگذر.»
تصویر ذهنی از خدا، مانعی است میان تو و حقیقتِ بیچهره.
۴. «عارف آن است که در آینهی او، هیچکس پیداش نشود؛ حتی خودش.»
پاک شدنِ آینه یعنی نبودنِ نقش. تو که نیستی، حقیقت پیدا میشود.
۵. «هرکه به خویش مشغول شد، از حق غافل شد.»
مشغولیتهای درونی و بیرونی، حجاباند. سکوتِ ناب، راه است.
6. «راه خدا یک قدم است: از خود بیرونآ.»
همهٔ ریاضتها، ذکرها و آداب، فقط برای همین یک قدماند.
۷. «عشق، فقر است؛ یعنی هیچ نداشتن، حتی خود را.»
فقر صوفی یعنی سبک شدن؛ آزادی از مالکیتِ خویش.
۸. «کسی که خدا را یافت، همهچیز را باخت و همهچیز را یافت.»
مرتبهای که در آن از دست دادن، همان به دست آوردن میشود.
۹. «اگر هزار سال بکوشی و از خود نگذری، هیچ ندانی.»
دانشِ بدون دگرگونیِ درون، فقط بار ذهن است نه نور.
۱۰. «راه کوتاه کن: سکوت، نگاه، بیخودی.»
تمام سلوک او در سه واژه خلاصه میشود.
بار خدایا ! تاکی میان من و تو ،منی و مائی بود .منی از میان بردار تا منیت من ،تو باشد و من هیچ نباشم .الهی ،تا با توام بیشتر از همه ام و چون با خودم ،کمتر از همه ام .الهی ،مرا فقر و فاقه بتو رسانید و لطف تو آن را ذایل نگردایند .مرا زاهدی و عالمی ،نمی باید اگر مرا از اهل چیزی خواهی گردانید ،از اهل شمه ای از اسرار خود گردان و به درجه دوستان خود برسان .الهی ناز به تو کنم و از تو بتو رسم .چه شیرین است روش افهام تو درراه غیب ها و چه عظیم است حالتی که خلق نتوانند کشف کرد و زبان وصف آن نداند و این قصه بسر نیاید .الهی عجب نیست از آنکه من ترا دوست دارم و من بنده ضعیف و عاجز و ضعیف محتاج ،عجب آنکه تو مرا دوست داری و تو خداوندی و پادشاه و مستغنی .الهی که می ترسم اکنون و بتو چنین شادم .چگونه شادمان نباشم اگر ایمن گردم .
یارب هرگز ترا یاد نکردم مگر به غفلت و اکنون که جان می رود از طاعت تو غافلم .ندانم تا حضور کی خواهدبود .پس در ذکر و حضور جان بداد .
مناجات زیبای بایزید
تذکره الاولیاء، عطار
و گفت: درد جوانمردان اندوهست که بدو عالم در نگنجد
شیخ ابوالحسن خرقانی
@bayazidbastami
و گفت: ذکر کثیر نه به عدد است لکن به حضور بی غفلت است
بایزید بسطامی
خدای تعالی را به خواب دیدم
پرسیدم راه به تو چگونه است؟
گفت از خود به در آیی، رسیده ای...
بایزید بسطامی
/channel/bayazidbastami
《 هو 》
و گفت:
ای بسا کسی که به ما #نزدیک است و از ما دور
و ای بسا کسی که از ما #دور است و به ما نزدیک است.
سلطان #بایزید بسطامی
@bayzidbastami
هو
یکی گفت:چرا شب نماز نمی کنی؟
گفت:مرا فراغت نماز نیست.من گرد ملکوت می گردم و هر کجا افتاده ای است دست او می گیرم یعنی کار در اندرون خود می کنم
بایزید بسطامی
هو
سلطان العارفین بایزید می گوید « این راه راه مستان است نه هوشیاران »
یعنی اگر از روی منفعت طلبی و حسابگری وارد شوی گمراه می شوی
ابو سعید ابوالخیر گوید:
«در این راه مرد باید که جان بر کف نهد»
یا مولانا میگوید:
«هر که قدم نهد باید که جان دهد»