27449
کتاب خواندن یک تفریح نیست، یک نیازه... 📚📚📚 کتاب میخوانم چراکه زندگی مرابس نیست #فرناندو_پسوآ وطن پرندهِ پَر در خون ...
#معرفی_فیلم 🎬
حالا شکی ندارم که از مدتها پیش، من و تو به سوی هم کشیده میشدیم. گرچه هیچ یک از ما پیش از آشنایی، دیگری را ندیده بود، اما ورای بیخبریِ ما، نوعی ندای درونی به ما اطمینان میداد که هم دیگر را خواهیم دید، مانند دو پرنده تنها که به حکم تقدیری آسمانی بر فراز دشتهای بزرگ پرواز میکنند، ما هم تمام این سالها و در تمام مدت زندگیمان به سوی هم در حرکت بودیم.
🎬 #پلهاى_مديسن
فیلم زیبای پلهای مدیسن: of Madison County
فیلم درامی است که در سال ۱۹۹۵ به کارگردانی و بازیگری کلینت ایستوود و بر پایهٔ رمانی با همین نام از رابرت جیمز والر ساخته شد.
«مریل استریپ »موفق شد برای بازی در این فیلم در رشتهٔ بهترین بازیگر نقش اول زن کاندیدای جایزه اسکار شود.
من و کتاب
#شاهنامه_خوانی
قسمت: بیست و هشت ۲۸
موضوع: رشک بردن سلم بر ایرج
من و کتاب
خوب بود كه آدم با همين آزمايش هائی كه از زندگی دارد می توانست دوباره به دنيا بيايد و زندگانی خودش را از سر نو اداره بكند! اما كدام زندگی؟ آيا در دست من است؟ چه فايده ای دارد؟ يک قوای كور و ترسناكی بر سر ما سوارند، كسانی هستند كه يک ستارۀ شومی سرنوشت آن ها را اداره می كند، زير بار آن خرد می شوند و می خواهند كه خرد بشوند.
ديگر نه آرزوئی دارم و نه كينه ای. آن چه كه در من انسانی بود از دست دادم، گذاشتم گم بشود، در زندگانی آدم بايد يا فرشته بشود يا انسان و يا حيوان، من هيچ كدام از آن ها نشدم، زندگانيم برای هميشه گم شد؛ من خودپسند، ناشی و بيچاره به دنيا آمده بودم، حالا ديگر غيرممكن است كه برگردم و راه ديگری در پيش بگيرم؛ ديگر نمی توانم دنبال اين سايه های بيهوده بروم، با زندگانی گلاويز بشوم، كشتی بگيرم. شماهائی كه گمان می كنيد در حقيقت زندگی می كنيد، كدام دليل و منطق محكمی در دست داريد؟ من ديگر نمی خواهم نه ببخشم و نه بخشيده بشوم، نه به چپ بروم و نه به راست، می خواهم چشم هايم را به آينده ببندم و گذشته را فراموش بكنم.
نه، نمی توانم از سرنوشت خودم بگريزم، اين فكرهای ديوانه، اين احساسات، اين خيال های گذرنده كه برايم می آيد آيا حقيقی نيست؟ در هر صورت خيلی طبيعی تر و كم تر ساختگی به نظر می آيد تا افكار منطقی من. گمان می كنم آزادم ولی جلو سرنوشت خودم نمی توانم كم ترين ايستادگی بكنم. افسار من به دست اوست، اوست كه مرا به اين سو و آن سو می كشاند. پستی، پستی زندگی كه نه می توانند از دستش بگريزند، نه می توانند فرياد بكشند، نه می توانند نبرد بكنند، زندگی احمق.
حالا ديگر نه زندگانی می كنم و نه خواب هستم، نه از چيزی خوشم می آيد نه بدم می آيد. من با مرگ آشنا و مآْنوس شده ام. يگانه دوست من است؛ تنها چيزی است كه از من دلجوئی می كند. قبرستان منپارناس به يادم می آيد، ديگر به مرده ها حسادت نمی ورزم، من هم از دنيای آن ها به شمار می آيم. من هم با آن ها هستم، يک زنده به گور هستم.
خسته شدم، چه مزخرفاتی نوشتم! با خودم می گويم: برو ديوانه، كاغذ و مداد را دور بينداز، بينداز دور، پرت گوئی بس است. خفه بشو، پاره بكن، مبادا اين مزخرفات به دست كسی بيفتد، چگونه مرا قضاوت خواهند كرد؟ اما من از كسی رودربايستی ندارم، به چيزی اهميت نمی گذارم، به دنيا و مافيهايش می خندم. هر چه قضاوت آن ها درباره من سخت بوده باشد، نمی دانند كه من پيشتر خودم را سخت تر قضاوت كرده ام. آن ها به من می خندند، نمی دانند كه من بيشتر به آن ها می خندم. من از خودم و از همه و از خوانندۀ اين مزخرف ها بيزارم ...
📚#زنده_بگور
✍#صادق_هدایت
من و کتاب
هنگام صبوح آمد ای مرغ سحرخوانش
با زهره درآ گویان در حلقه مستانش
هر جان که بود محرم بیدار کنش آن دم
وان کو نبود محرم تا حشر بخسبانش
#مولانای_جان
آدینه بکام دوستان 🌱
من و کتاب
انسان میتواند همزمان که دارد برای زندگی تلاش میکند و میجنگد، به رفتن و گم و گور شدن هم فکر کند.
📚 #یادداشتهای_زیرزمینی
✍ #داستایفسکی
من و کتاب
این هم از ترقیات روز افزون ما. گمان می کنم بالاخره مجبور بشویم یک کفیه عقال هم ببندیم و یک عبا هم بپوشیم و دنبال سوسمار و موش صحرایی بدویم. اینهم جواب جوانهای تحصیلکردۀ تربیت شدۀ سیاستمدار که می گفتند دیگر به قهقرا نمی شود برگشت و در حال ترانزیسیون {انتقال} هستیم و ایرانی باهوش است. هیچ چیز مضحکتر از هوش ایرانی نیست. شاید هوشش سُر خورده توی کونش رفته.
#از_میان_نامه_ها
#صادق_هدایت
منو کتاب
نامه هایدگر به هانا ارنت
ترجمه خشایار دیهمی
دوشیزه آرنت عزیز!
باید امشب بیایم و با قلبت سخن بگویم. همه چیز میان ما باید ساده، روشن، و خالص باشد. فقط در این صورت است که مجازیم و ارزش دارد که همدیگر را ببینیم. تو شاگرد من هستی و من معلمت، اما این فقط فرصتی بوده است برای آنچه میان ما رخ داده است. هرگز نمیتوانم بگویم تو مال منی، امّا از این به بعد تو به زندگی من تعلق داری و زندگی من با تو است که پیش خواهد رفت. ما هرگز نمیتوانیم بدانیم که با «بودنمان» برای دیگران چه میتوانیم بشویم. امّا یقیناً اندکی تأمل بر ما آشکار میکند که تا چه حد تأثیر ما بر دیگران میتواند ویرانگر و سد کننده باشد. راه زندگی نو پای تو هنوز پنهان است. باید با این مسئله کنار بیاییم و دلبستگی من به تو فقط می تواند به تو کمک کند که با خودت صادق باشی.
تو «هیاهوی درونت» را از دست دادهای، که بدان معناست که راه خودت را به اندرونیترین و نابترین ذات زنانهات یافتهای. روزی این را خواهی فهمید و سپاسگزار خواهی بود – نه از من – بلکه از اینکه آن آمدنت به دیدار من در ساعت فراغت در دفتر من گامی قطعی بوده است برای عقبگرد از آن راه به سوی انزوای وحشتناک تحقیق دانشگاهی که فقط مردان میتوانند تحملش کنند – و تازه آن هم مردانی که این بار و این شور جنونوار آفرینندگی بر دوششان قرار میگیرد.
«شاد باشی!» – اکنون آرزوی من برای تو همین است.
تو فقط زمانی که شاد و خوشبخت باشی زنی میشوی که میتواند شادی و خوشبختی ارزانی بدارد، و در گرداگردت همه چیز شادی و خوشبختی و امنیت و آرامش و احترام و سپاس زندگی شوند.
و فقط بدین ترتیب است که میتوانی آمادهٔ آن چیزهایی شوی که دانشگاه میتواند و باید به تو بدهد. این راه اصیل بودن و جدی بودن است، اما نه کار دانشگاهی اجباری بسیاری از هم جنسهایت.
کاری که بالاخره روزی به نحوی از هم میپاشد و این زنان را درمانده و ناصادق با خودشان برجای میگذارد.
زیرا درست در آن زمان که کار فکری فردی شروع میشود است که حفظ اندرونیترین ذات زنانه واجب میشود.
به ما امکان دیدار همدیگر عطا شده است: ما باید این عطیه را در درونی ترین لایههای بودنمان حفظ کنیم و نگذاریم خود فریبی دربارهٔ خلوص زیستن آن را کج و معوج کند. ما نباید خودمان را زوج روحی همدیگر بدانیم، چیزی که هیچ کس هرگز تجربهاش نمی کند. نمیتوانم و نمیخواهم آن چشمان پر مهر و آن اندام عزیزت را از اعتماد نابت، و از شرف و نیکی ذات دخترانهات جدا کنم. امّا همین سبب میشود عطیهٔ دوستی مان بدل به پایبندی و تعهدی شود که باید با آن خو بگیریم و پیش برویم. و همین مرا وا میدارد از تو به خاطر آن لحظات کوتاهی که هنگام قدم زدنمان از خودم غافل شدم عذرخواهی کنم. امّا اینک می خواهم بتوانم از تو تشکر کنم و با بوسهای بر آن آبروان نابت، این افتخار را نصیب خود ببینم که تو را در کار خود داخل ببینم.
شادباش، دختر خوب!
#از_میان_نامه_ها
هایدگر به هانا آرنت
آوریل ۱۹۲۵
من و کتاب
میتوانید؛
به غارتگران بیتالمال بگویید تراستی
به فروپاشی اقتصادی بگویید اقتصاد مقاومتی
به کمبود گاز و برق بگویید ناترازی انرژی
به گران کردن مواد غذایی بگویید متناسب سازی
اما چیزی از حجم ناکارآمدی و سوءمدیریت نخواهد کاست، مشکل از کلمات نیست، مشکل از جایگاهی است که جای شما نیست!
💬محمد پارسی
من و کتاب
عزیزترنیم!
امشب من هم آنجا بودم. همان ردیف اول، یک صندلی گرفته بودم. شوی مد بود، ولی نه از آنهایی که باید بلیط بخری و عینک تیره بزنی و با صورت سرد و یخی بنشینی تماشا کنی. یکی از این شوهای مد بود که جهان هر شب اجرا میکند، بدون اینکه کسی برایش بلیط بخرد. اولین مدل، یک پیرمرد بود که کت و شلواری از جنس خاطرات قدیمی پوشیده بود. کتش بوی آرشیوی متروکه میداد و کفشش جوری لخ لخ میکرد انگار هر قدم، آخرِ کار اوست. روی صحنه رفت و برگشت. بعد قبل از خروج، ایستاد و با تعظیم کوچکی به ما نگاه کرد. کسی برایش دست نزد.
دومی، یک دختر بود. یک پالتو پوشیده بود از وعدههای محققنشده و شالگردنی از دود سیگار. موهایش را هول هولکی و نصفهنیمه بسته بود و به جای کیف، یک بسته آدامس جویدهشده توی دستش داشت. کل وقتی که داشت راه میرفت زل زده بود به ما. اصلا در بند این نبود که بخورد زمینی چیزی. انگار توی جمعیت چشمش دنبال کسی یا چیزی میگشت. کسی او را کاشته بود.
و بعد... بعد تو آمدی.
پیراهنی از جنس شب پوشیده بودی که دکمههایی داشت از آن ستارههای سوخته. آن ستارههایی که توی تاریکی میسوزند و هیچوقت نمیافتند. وسط صحنه که رسیدی دستت را بردی توی جیبت. انگار خورد به یکی از آن نامهها که هیچوقت نه فرستادی نه گذاشتی کسی بخواند. لمسش کردی و مشتت را دیدم، بعد از مقابلم گذشتی و صدای کفشهایت را نشنیدم. مثل اینکه داشتی روی چیزی نرمتر از زمین راه میرفتی؛ روی یک فکر، یک چیزی گوشهی دلت که نمیخواهی از شرش خلاص شوی.
کسی کف نزد. هیچکس. ولی یک نفر بلند آه کشید، و شاید همین برای تو کافی بود.
هولدنِ تو
#نامه
من و کتاب
#معرفی_کتاب 📚
کتاب با صحنهای وحشتناک و عجیب شروع میشود:
عصری مهآلود در سال 2012، خورخه کاسترو، معلم نویسندگی، در راه با دو نفر از همکارانش روبهرو میشود که انگار دچار مشکلی شدهاند؛ اما درواقع همهچیز صحنهسازی است…
یازده سال بعد، هالی گیبینی درگیر پرونده ناپدید شدن دختری جوان میشود.
ارتباط میان این اتفاقات رازی است سربهمهر روبهروی هالی…
هالی سرودی عجیب و هولناک برای تعقیب عدالت سر میدهد. جستوجوی سرسختانه کارآگاهی برای یافتن حقیقت، داستان این رمان پرکشش، سرشار از تعلیق و پر از معماهای پیچیده را پیش میبرد.
خواننده نفسبهنفس شخصیتها در پی دفع زهر و یافتن شفاست؛ بله! این بار هم جدیدترین رمان استیون کینگ، همه را میخکوب میکند.
📚 #هالی
✍ #استیون_کینگ
ترجمه #ساغر_سبزواری
رمان جنایی، معمایی، ترسناک
من و کتاب
نوزدهم مرداد، سالگرد درگذشت امیرهوشنگ ابتهاج(۱۳۰۶-۱۴۰۱)
[تو در من زندهای، من در تو
ما هرگز نمیمیریم ...]
[گفتم این کیست که پیوسته مرا میخواند،
خنده زد از بن و جانم که منم ایرانم...]
#هوشنگ_ابتهاج
من و کتاب
مرگ چیز عجیبی است. آدمها تمام مدت عمرشان را طوری زندگی میکنند که انگار مرگ وجود ندارد؛ و در عینحال مرگ اغلب بزرگترین انگیزهٔ آدمها برای زندگی کردن است. بعضی از ما بهموقع متوجه حضور مرگ میشویم و شروع میکنیم به زندگی کردن با شدت بیشتر، و حتی با کلهشقی و خشم بیشتر. بعضی دیگر نیاز دارند که حضور مداوم مرگ را حس کنند تا از حضور نقطهٔ مقابلش، یعنی زندگی، آگاه باشند. و بعضی آنقدر درگیر مرگ میشوند که خیلی قبلتر از آنکه مرگ فرا رسیدنش را اعلام کند به اتاق انتظار میروند. اما از مرگ میترسیم، و با این حال اغلب ما بیشتر از هر چیز هراس این را داریم که مرگ سراغ کسی غیر از خودمان بیاید، چون بزرگترین ترسی که میشود از مرگ داشت این است که او همهٔ آدمها را با خودش ببرد و ما تکوتنها بمانیم.
📚#مردی_بنام_اوه
✍#فردریک_بکمن
من و کتاب
براى مُردن، لازم نيست حتما گلوله به شما اصابت كند. يا مثلا بيمار شويد، يا تصادف كنيد. اگر موزيك گوش ندهيد، نرقصيد، فيلم نبينيد، كتاب نخوانيد، و يا سهمى از كم كردنِ رنجِ انسانها برنداريد، مرده ايد.
من و کتاب
#شاهنامه_خوانی
قسمت: بیست و پنج
موضوع: پاسخ دادن شاه یمن جندل را
من و کتاب
...🪶
□ و حالا درست شدهام؛
قهرمانِ کتابی
که فقط صفحهی آخرش مانده!
با همان احساسِ والا!
بندِ کفشها را محکم بستهام
و با همهی هوش و حواسم میروم
تا یاد بگیرم ُ یاد بدهم!
بیهیچ چشمداشتی از کسی!
□ مردان همه برادرانم،
زنها همه خواهرانم،
و پیرترها،
مادرانِ نیاکانِ بااعتمادم،
و کوچکترها،
بزرگانِ فرداهای روشنِ وطنم!
□ ایران!
ایرانی که از همه
به خدا نزدیکتر است!
ایرانِ تهمینه و اوستا
و وفادارترین یارانِ همیشگیِ عدالت ُ
ایثار...
در هر هیئت،
ساکن در هر جغرافیایی!
□ دعا میکنم
این کورهراه
مرا به آرمانشهر برساند!
شهرِ سلام ُسادگی ُفقر!
جزیرهی گمشدهای
که در آن،
عزیزترین انگیزههای زندگی جا ماندهاند!
□ چیزی عزیزتر از نان،
چیزی عزیزتر از کفش و کلاه!
چیزی فراتر از این همه قیلوقال
و ریاضیاتِ نافرجامِ داشتنها وُ نداشتنها...
■ کفش میشوم
به پای هر پابرهنهای!
فانوس میشوم
در شبِ هر رهگذری!
□ وجودم را در سه رنگ تجزیه میکنم:
تا هر رنگم را
به رنگی از پرچمِ وطنم آمیخته کنم:
سبزِ نشاطم برای اولی؛
سفیدِ آرامشم برای دومی؛
و سرخیِ جانم برای سومی.
ص۱۳۸-۱۳۹ 𖠚
📖#سالهاستکهمردهام
🖊#حسین_پناهی
❏ʋɛռʊֆɮօօᏦ🎭
زمانی فرا می رسد كه بايد رفت،
حتی اگر جای مشخص و مطمئنی،
در انتظارت نباشد!
باید رفت!
این لغت رفتن چقدر سخت است...
#هدایت
من و کتاب
واقعیت این است که زندگی بسیار یکنواخت است. مردم همه مثل هم هستند. یکسان هستند. هر کس به فکر خویش است. در نتیجه کاری باقی نمیماند جز اینکه در خود فرو روی و غرق در رویای خود به زندگی ادامه دهی.
📚 #رقص_گردنبند
✍#گراتزیا_دلددا
من و کتاب
#قصه_ظهر_جمعه
درخواست ویژه
زیر آفتاب تند مرداد داشتم ذوب می شدم نه بهتر بگویم کم کم به مرحله تبخیر رسیده بودم .حالا مگر ماشین گیر می آمد؛ هی درخواست اسنپ می کردم و کسی حاضر نبود مرا قبول کند بعد از مدتی کلنجار رفتن بین اسنپ معمولی و اسنپ اکو پلاس در نهایت یک سمند از نوع اسنپ معمولی درخواست مرا قبول کرد و راننده هم نزدیک بود و سریع رسید و خداوند عالم را هزاران بار شکر که دیدم کولر ماشینش هم روشن است .
جلدی پریدم داخل و خنکای ماشین به گرمای پوست صورتم خورد، وه که چه احساس دلپذیری بود. کمی که جاگیر شدم دیدم که راننده ریش بلندی دارد و کم وبیش شبیه مذهبی ها است خودم را کمی جمع کردم و به اصطلاح گارد خودم را پایین آوردم .توی ترافیک ماندیم و راننده شروع کرد به نالیدن از وضع هوا ، ترافیک ، کم شدن عاطفه بین مردم و.. کمی که حرف زد دیدم نه بابا از خودمان است حالا تیپش غلط انداز بوده، من هم طبق معمول فقط می گفتم:" درست می گوید یا بله همین طور است ."
کمی که جلوتر رفتیم راننده کمی مکث کرد و گفت : "خانم ببخشید من یک خواهش ویژه از شما دارم ؟ "جا خوردم ولی خودم را کنترل کردم و با تلاش بسیار با لحنی عادی گفتم :" خواهش می کنم بفرمایید " ولی در حقیقت از ترس قلبم داخل کفشم افتاده بود .
راننده خیلی آرام و با احتیاط گفت : "حقیقت خانم من اخوند هستم و امروز اول ماه صفر است و باید در مسجدی برای خواندن روضه حاضر باشم . وقتی درخواست شما را برای ماشین قبول کردم فکر می کردم به موقع می رسم ولی با دیدن ترافیک به نظرم دیر می شود اگر امکان دارد من شما را در نزدیک ترین محل به مسیرتان پیدا کنم ." چشم هایم گرد شد انتظار هر خواسته ای را داشتم جزو این یکی را ، هنوز داشتم آخوند راننده اسنپ را برای خودم هضم می کردم که حاج آقا گفت : "خانم اگر مشکلی هست می توانید پول هم ندهید. "
به خودم آمدم و گفتم :" نه آقا ، ایرادی ندارد شما هم باید به کارتان برسید و به همان اندازه ی مسیر رفته با من حساب کنید ." حاج آقا من را در نزدیک ترین محل پیدا کرد و باز هم عذرخواهی کرد و گفت:" خیلی ببخشید من وسواس زود رسیدن دارم اگر دیر برسم بدقول به نظر دیگران می آیم . " در ماشین را باز کردم و ناگهان از بهشت وارد جهنم شدم در حالی که مشغول گرفتن اسنپ دیگری بودم ، پیش خودم فکر می کردم چقدر حاج آقا شیبه ما بود و اصلا یکی از خودمان بود!
✍ #لیلا_دلارستاقی
من و کتاب
گاهی چشمانم را می بندم
و به جایی که دوست دارم باشم فکر می کنم!
تازگی ها به کم نیز قانع شده ام،
به هوایی گرگ و میش فکر می کنم، سرد و مه گرفته
در دل چمن های نمناکی که تکه سنگ ها قدم گاهی باریک برایم ساخته اند
و نور چراغ ها آرام آرام از میان مه راه را نشان می دهند.
آنجا را دوست دارم، با تمام سردی هاش، تنهایی هاش
تنهایی...
ای کاش تو هم باشی
قول می دهم دستم را در جیبم بگذارم
تو هم قول بده آبی بپوشی
و عطر همیشگیت را بزنی
آن وقت برایت هزار سال داستان می گویم
تو هم برایم از آسمان گرفته ی دیروز بگو
یا از تنگ بودن کفش های جدیدت...
رفته رفته هوا خیلی سرد شده
هنوز دستانت گرم هست؟
چه می گویم؟
فراموش کردم تازگی ها به کم نیز قانع شده ام!
📚 #عطر_چشمان_او
✍#روزبه_معین
من و کتاب
#معرفی_کتاب 📚
📚#اویل_و_ماه
✍#زینب_رستمی
ژانر: #عاشقانه #معمایی #هیجانی
همه چیز از یک شوک بزرگ شروع میشود و نقابی که برای کنار زدنش نیاز به قربانی ست!!!! آریانا جاوید دختر یکی از سرشناس ترین خانواده های اصفهان است ک تنها دو روز بعد از عروسی مجبور میشود به دستور مردی که نقاب به چهره میزند، همسر و خانه اش را ترک کند و بیخبر به مکان نامشخصی برود... آریانا دنبال حقیقت است حتی به قیمت از دست رفتن آبرو دنبال اشکار کردن رازی ست ک میگویند اگر برملا شود قیامت به پا خواهد شد و او برای رسیدن به آن چاره ای جز پشت پا زدن به عاشقانه های غلیظ و غم انگیزی که با هم بازی کودکی اش، بردیا کمالی دارد... حالا پشت سر آریانا در اتاق خواب مشترکش مردی آشنا مانده ک دیوانه وار عاشق اوست و روبه رویش مردی غریبه ک هویتش ناآشناست و نقاب میزند... نقاب دار!!!
#درخواستی_شما
من و کتاب
گر شاخ بقا ز بیخ بختت رُست است
ور بر تن تو عمر لباسی چُست است
در خیمه تن که سایبانی ست ترا
هان تکیه مکن که چارمیخش سُست است
#حضرت_خیام
من و کتاب
«ما تقریبا همه تصمیمهای مهم زندگیمون رو برای رسیدن به خوشحالی میگیریم، اما ذهن ما در پیشبینی اینکه چه چیزی واقعا ما رو خوشحال خواهد کرد، اغلب قابل اعتماد نیست.»
اینو دنیل گیلبرت میگه و ما هر روز زندگیش می کنیم.
من و کتاب
#شاهنامه_خوانی
قسمت: بیست و هفت ۲۷
موضوع: بخش کردن فریدون جهان را بر پسران
من و کتاب
آدمها در اصل، توان تحمل خوشبختی را ندارند؛ طالبش هستند، بی تردید، ولی همین که بهش برسند، حرص و جوش میزنند و خواب چیزهای دیگری را میبینند.
📚 #باغ_گذر
✍#مارگاریت_دوراس
من و کتاب
#شاهنامه_خوانی
قسمت: بیست و شش
موضوع: رفتن پسران فریدون نزد شاه یمن
من و کتاب
زندگی انسان را میتراشد، میتراشد و لاغر میکند.
انتظار یکی از چیزهایی است که مردم را دیوانه میکند؟ مردم تمام عمرشان منتظرند. برای زندگی کردن انتظار میکشند، برای مردن انتظار میکشند. در صف منتظر میمانند تا کاغذ توالت بخرند. در صف انتظار میکشند تا پول بگیرند. و اگر پول نداشته باشند در صفهای طولانیتری انتظار میکشند. باید انتظار بکشی تا خوابت ببرد، و بعد انتظار بکشی تا بیدار شوی. انتظار میکشی تا ازدواج کنی و بعد انتظار میکشی تا طلاق بگیری. انتظار میکشی تا باران بگیرد، و بعد انتظار میکشی تا بند بیاید. برای خوردن انتظار میکشی و بعد دوباره برای خوردن انتظار میکشی. در دفتر روانپزشک با چندتا کسخل انتظار میکشی و فکر و ذکرت این است که خودت هم یکی از این کسخلها هستی یا نه.
📚#پالپ
✍#چارلز_بوکوفسکی
من و کتاب
از اون پنجره خوب بیرون را نگاه کن، آدم ها میان و میرن و برگ های زرد را زیر پاشون له می کنن. برگ ها خرد میشن،صدا میدن، ولی هیچ کدوم از آدم ها یادشون نمیاد این ها همون برگ هایی هستند که تو بهار و تابستون سرپناه سبزشون بودن.
اینه معنیِ انسان
فراموشکار!
📚 هنگامی که باران پیانو می نوازد
✍#روزبه_معین
من و کتاب
ای ﻛﻪ در ﺷﺐ ﻫﺎی دوری ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻰ ﻛﺮدی ﺑﺮاﻳﻢ
رﻓﺘﻰ و ﺑﻌﺪ از ﺗﻮ دﻧﻴﺎ ﻏﺮق ﺷﺪ در ﮔﺮﻳﻪ ﻫﺎﻳﻢ
ﺑﻰ ﺗﻮ آوازی دﻟﻢ را ﭘﺮ ﻧﺨﻮاﻫﺪ داد دﻳﮕﺮ
ﺑﻰ ﺗﻮ ﺣﺘﻰ ﺷﻮق ﺧﻮاﻧﺪن ﻣﺮده دﻳﮕﺮ در ﺻﺪاﻳﻢ
ﺑﻰ ﺗﻮ آﻏﺎز ﺳﻜﻮﺗﻢ ﺑﻰ ﺗﻮ ﭘﺎﻳﺎن ﺗﺮاﻧﻪ
ﺧﻨﺪه ﻫﺎﻳﻢ ﺑﻰ دﻟﻴﻞ و ﮔﺮﻳﻪ ﻫﺎﻳﻢ ﺑﻰ ﺑﻬﺎﻧﻪ
ﮔﺮﭼﻪ دﻳﮕﺮ ﻫﺴﺘﻰ ام را ﺷﻮق دﻳﺪاری ﻧﻤﺎﻧﺪه ﺳﺖ
ﺑﺎﻳﺪ از ﺑﺎران ﺑﮕﻴﺮم ﺧﺎﻃﺮات ﻣﺮده ام را
ﻳﺎ ﻛﻪ ﻋﺎدت ﻣﻰ ﻛﻨﻢ ﺑﺎ ﺑﻐﺾ ﮔﻠﺪان ﭘﺸﺖ ﺷﻴﺸﻪ
ﻳﺎ ﺑﻪ درﻳﺎ ﻣﻰ دﻫﻢ ﮔﻞ ﻫﺎی ﺑﺎران ﺧﻮرده ام را
ﺗﺎ ﺑﻪ ﻛﻰ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﻳﺎد روزﻫﺎی رﻓﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ
ﺑﻌﺪ از اﻳﻦ ﺑﺎﻳﺪ ﺗﻮ را از ﺧﺎﻃﺮاﺗﻢ ﭘﺲ ﺑﮕﻴﺮم
ﻳﺎ ﺑﻪ ﺷﻮق ﻟﺤﻈﻪ ی ﺑﺮﮔﺸﺘﻨﺖ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻤﺎﻧﻢ
ﻳﺎ ﺷﺒﻰ در آﺧﺮﻳﻦ روﻳﺎی ﻏﻤﮕﻴﻨﻢ ﺑﻤﻴﺮم
ﺑﻰ ﺗﻮ آﻏﺎز ﺳﻜﻮﺗﻢ ﺑﻰ ﺗﻮ ﭘﺎﻳﺎن ﺗﺮاﻧﻪ
ﺧﻨﺪه ﻫﺎﻳﻢ ﺑﻰ دﻟﻴﻞ و ﮔﺮﻳﻪ ﻫﺎﻳﻢ ﺑﻰ ﺑﻬﺎﻧﻪ
ﮔﺮﭼﻪ دﻳﮕﺮ ﻫﺴﺘﻰ ام را ﺷﻮق دﻳﺪاری ﻧﻤﺎﻧﺪه ﺳﺖ
ﺑﺎﻳﺪ از ﺑﺎران ﺑﮕﻴﺮم ﺧﺎﻃﺮات ﻣﺮده ام را
ﻳﺎ ﻛﻪ ﻋﺎدت ﻣﻰ ﻛﻨﻢ ﺑﺎ ﺑﻐﺾ ﮔﻠﺪان ﭘﺸﺖ ﺷﻴﺸﻪ
ﻳﺎ ﺑﻪ درﻳﺎ ﻣﻰ دﻫﻢ ﮔﻞ ﻫﺎی ﺑﺎران ﺧﻮرده ام را
#علیرضا_قربانی
#گلهای_باران_زده
ترانهسرا: محمدسعید میرزایی
آهنگساز: علیرضا افکاری
#New
@ghorbani43
#برگی_از_معرفت 🍂🍂
از هر جنسی هستید، به سوی همان می روید.
یعنی همیشه همسان خود را جذب می کنید.
هر چیز که در جستن آنی، آنی...
اگر با اتفاقات و افراد خوب مواجه می شوید یعنی از جنس آنها هستید و اگر افراد « من دار» را به خود جذب می کنید، بدانید که من دارید.
اگر اوضاع بیرون شما خراب یا نامناسب است بدانید از درون مشکل دارید.
اگر افراد مثبت و با عشق با شما همراه می شوند، شما از آن جنس هستید.
اگر شادی جذب می کنید، از جنس شادی و اگر غم جذب می کنید، از جنس درد و غم هستید.
✍#پرویز_شهبازی
برکت باشد و نور🌱
من و کتاب
شما وصلههای ناجور این سرزمین بودید
والا ما اینقدر دشمن هم نبودیم.
شکاف بین طبقات و آدمها اینقدر عمیق نشده بود.
هر کسی با هر باوری یا بیباوری، راه خودش را میرفت و حرمت دیگری را نگه میداشت.
تا اینکه سر و کلهی شما پیدا شد.....
پارههای بیارتباط با روح این وطن!
آمدید و همهچیز را به «ما» و «شما» تقسیم کردید.
حالا عقیده فقط عقیدهی شماست
و آزادی هم تا جایی محترم است که به حریم انحصاری و مقدسات شما ورود نکند.
شما وصلههای ناجور این سرزمین هستید…
شما ریشه در این خاک ندارید....
من و کتاب