ar_ar_qr | Unsorted

Telegram-канал ar_ar_qr - روانکاوی‌| روان شید

1112

درمانگر تحلیلی Clinical psychology at UT Study modern psychoanalysis at cmps in New York برای وقت روان درمانی: +989231384927 ادمین کانال: @man7597 شبکه های اجتماعی: Psychoanalysis.yek.link لینک اینستاگرام: Instagram.com/mana__psy

Subscribe to a channel

روانکاوی‌| روان شید

عاشق که بشی
هرکاری کنی اون از یادت نمیره...

Читать полностью…

روانکاوی‌| روان شید

در روانکاوی، بدن هرگز صرفاً یک پدیده‌ی زیستی نیست؛ بدن حامل نشانه‌هایی است از ناخودآگاه، میدان فرافکنی‌ها، و جایگاه نخستین ابژه‌های عشق و نفرت. نقاشی فریدا کالو در «ستون شکسته» بدن خویش را به متن بدل می‌کند؛ متنی که با زخم‌ها، میخ‌ها، و باندهای سفید نوشته شده. او از بدن خود همان‌گونه استفاده می‌کند که روانکاو از زبان: برای آشکار کردن چیزی که نمی‌تواند در سطح گفتار بیاید.

میخ‌ها: می‌توان آن‌ها را به‌عنوان «بازنمایی سادیستی-مازوخیستی» در نظر گرفت. هر میخ یک ابژه‌ی کوچک است که در بدن کاشته شده، همانند یادگارهای ناخودآگاه از ابژه‌های اولیه‌ی عشق-نفرت.

ستون یونانی شکسته: در مرکز بدن اوست، جایگزین ستون فقرات واقعی. این تصویر تداعی‌گر «فالوس نمادین» است؛ ستونی که باید تکیه‌گاه باشد، اما شکسته و ناقص است. این همان «فالوس کمبود» در روانکاوی است: آن‌چه سوژه همیشه جست‌وجو می‌کند اما هرگز کامل در اختیار ندارد.

بدن سوراخ‌سوراخ‌شده: بازنمایی بدن تکه‌تکه‌ی کلاینی است، جایی که ابژه‌ها (میخ‌ها) همزمان زخم می‌زنند و تعلق ایجاد می‌کنند.

چهره‌ی بدون گریه: سوژه‌ای که نه در وضعیت پارانوئید، بلکه در موقعیت افسرده است؛ پذیرفته که ابژه شکسته است و هیچ ترمیمی کامل نخواهد بود.

ستون شکسته و زخم‌های خونین بدن نمایانگر چیزی هستند که زبان قادر به پوشاندنش نیست: تروما. اینجا بدن به صحنه‌ی مواجهه با امر واقع بدل شده؛ چیزی که هیچ نمادپردازی‌ای قادر به یکپارچه کردنش نیست.

فریدا مستقیم به مخاطب نگاه می‌کند. این نگاه، نگاه «ابژه a» است: نه نگاه سوژه‌ای کامل، بلکه نگاه چیزی که زخم و کمبود را افشا می‌کند. نگاه او به تماشاگر یادآور این است که او «شیء میل» است، اما شیئی که میل را به زخم پیوند می‌زند.

فریدا در زمینه‌ای زیست که بدن زنانه اغلب ابژه‌ی میل مردانه و نیز کنترل پزشکی-استعماری بود. بدن او نه‌فقط از سوی جراحان، بلکه از سوی جامعه‌ی مردسالار و سیاست‌های مکزیک پس از استعمار بارها استعمار شد.

برهنگی و مقاومت: فریدا بدن برهنه‌اش را با زخم و درد نشان می‌دهد، نه به‌عنوان ابژه‌ی شهوانی، بلکه به‌عنوان میدان مقاومت. این ژستی ضدپدرسالارانه است: بدن زنانه‌ای که نگاه را به لذت نمی‌کشاند بلکه به رنج و تراژدی سوق می‌دهد.

ستون یونانی: یادآور میراث فرهنگی غربی است که بر بدن زن غیرغربی تحمیل شده. شکستن این ستون می‌تواند استعاره‌ای از مقاومت فریدا در برابر استعمار فرهنگی باشد.

از منظر روانکاوی، وقتی زبان قادر به بازنمایی تروما نیست، بدن سخن می‌گوید. کالو در این نقاشی بدن را به زبان بدل می‌کند. میخ‌ها واژه‌اند، ستون شکسته جمله‌ای است، و باندها نشانه‌های دستور زبانی. او بدنش را به نوشتار روان‌زخمی تبدیل کرده است.

این نقاشی به ما نشان می‌دهد که چگونه یک سوژه می‌تواند بدن رنج‌کشیده‌اش را به صحنه‌ای برای حقیقت ناخودآگاه بدل کند. فریدا کالو در «ستون شکسته» نه فقط تصویرگر درد خود، بلکه کاشف زبان جدیدی برای روانکاوی بدن است؛ زبانی که در آن رنج، زخم، و شکاف‌ها نه پنهان، بلکه آشکار می‌شوند.


وقت روان‌درمانی

صفحات مجازی من

mana__psy">یوتیوب

کانال تلگرام | گروه تلگرام

Читать полностью…

روانکاوی‌| روان شید

عشق در روانکاوی پست‌مدرن:میل یا توهم؟



از نخستین روزهای روانکاوی، عشق همواره در مرز میان میل و فانتزی قرار داشته است. فروید عشق را همچون برون‌ریزی لیبیدویی می‌دید که ریشه در تمایلات جنسی دارد، هرچند در قالب‌هایی متعالی چون دوستی، دلبستگی یا والایش نیز ظاهر می‌شود.

کلاین عشق را در پیوندی تنگاتنگ با پرخاشگری و اضطراب‌های موقعیت پارانوئید-اسکیزوئید و سپس موقعیت افسرده‌وار قرار داد: عشق برای او نه صرفاً میل به دیگری بلکه تلاشی برای ترمیم ابژه‌ای شکسته بود.

لاکان با جابه‌جایی رادیکال درک روانکاوی، عشق را «دادن چیزی که نداری به کسی که وجود ندارد» نامید، و بدین‌سان عشق را با فقدان و میل گره زد.

اما در دوران پست‌مدرن، یعنی جهانی که روایت‌های کلان فروپاشیده‌اند، حقیقت متکثر و نسبی است و سوژه در پراکندگی و شالوده‌زدایی زیست می‌کند، پرسش عشق بار دیگر مطرح می‌شود: آیا عشق در چنین جهانی هنوز می‌تواند حقیقتی داشته باشد؟ یا آن‌که چیزی جز توهمی زیبا نیست؟

انسان در لحظه‌ای که وارد زبان می‌شود، بخشی از هستی‌اش را از دست می‌دهد. این بخشِ ازدست‌رفته، همان چیزی است که لاکان آن را ابژه‌ی کوچک a می‌نامد: تکه‌ای گمشده، تهی‌ای که هیچ‌گاه پر نمی‌شود. میل همواره در جست‌وجوی این ابژه‌ی گمشده است، اما هرگز آن را بازنمی‌یابد.

عشق در این دستگاه، لحظه‌ای است که سوژه می‌پندارد دیگری می‌تواند جای این فقدان را پر کند. به تعبیر لاکان، عشق یعنی «دادن چیزی که نداری به کسی که وجود ندارد.» این گزاره‌ی به ظاهر پارادوکسیکال به دو سطح اشاره دارد:

1. سوژه چیزی ندارد جز فقدان خود؛ آنچه می‌بخشد همان خلأ است.


2. دیگری که گمان می‌رود این خلأ را پر کند، نیز وجودی کامل ندارد؛ او نیز گرفتار همان فقدان ساختاری است.

در سنت پسالاکانی، متفکرانی چون ژیژک این ایده را بسط داده‌اند. ژیژک عشق را نوعی «رخداد» می‌داند که شکافی در نظم نمادین می‌گشاید. عشق صرفاً میل به لذت یا ابژه‌ای خاص نیست؛ بلکه نقطه‌ای است که سوژه از خود بیرون می‌شود و به افق ناممکن گام می‌نهد. در این‌جا عشق همزمان میل است و چیزی فراتر از میل: رخدادی که ساختار میل را از جا می‌کند.

پست‌مدرنیسم با نقد روایت‌های کلان، امکان هرگونه حقیقت مطلق را زیر سؤال برد. لیوتار از «بی‌اعتمادی به کلان‌روایت‌ها» سخن گفت، و دریدا با مفهوم différance نشان داد که معنا همواره به تعویق می‌افتد، هیچ‌گاه حاضر نمی‌شود و همیشه در فاصله‌ای لغزان قرار دارد. در چنین چشم‌اندازی، عشق نیز دیگر نمی‌تواند به حقیقتی مطلق یا تجربه‌ای اصیل ارجاع دهد.

عشق گویی نوید بازگشت به وحدت ازدست‌رفته را می‌دهد، اما این وحدت هرگز وجود نداشته است. سوژه همیشه شکافته است؛ پس عشق صرفاً پرده‌ای بر این شکاف است.

در عشق، دیگری همچون ابژه‌ای یگانه و خاص برساخته می‌شود، حال آن‌که او نیز همچون هر دال دیگری، صرفاً نقطه‌ای در زنجیره‌ی تفاوت‌هاست. آنچه عاشق می‌بیند بازتاب فانتزی خود اوست.

در جهان نئولیبرال، عشق در قالب کالا مصرف می‌شود؛ اپلیکیشن‌های دوستیابی، فرهنگ مصرفی رمانتیک، و بازاریابی احساسات، همه عشق را به شیئی فانتزی بدل می‌کنند که باید خریداری، تجربه و کنار گذاشته شود.

اما پرسش بنیادین همچنان باقی است: آیا عشق صرفاً میل است یا صرفاً توهم؟

در واقعیت، عشق صحنه‌ای است که میل و توهم در هم می‌آمیزند. میل سوژه برای پرکردن فقدان، و توهم بازنمایی دیگری به‌مثابه ابژه‌ای کامل، هم‌زمان عمل می‌کنند. عشق از یک سو ریشه در میل دارد، و از سوی دیگر تنها در بستر توهمی است که می‌تواند تجربه شود.

جهان پست‌مدرن با ویژگی‌هایی چون شتاب، مصرف‌گرایی، و سیالیت هویت، تجربه‌ی عشق را دگرگون کرده است. اکنون دیگر عشق رابطه‌ای پایدار و مبتنی بر تعهد نیست، بلکه اغلب همچون تجربه‌ای موقت، سریع و قابل جایگزین‌شدن عرضه می‌شود. اپلیکیشن‌های دوستیابی نمونه‌ی بارز این وضعیت‌اند: دیگری نه به‌مثابه ابژه‌ای یگانه، بلکه همچون گزینه‌ای در میان بی‌شمار گزینه ظاهر می‌شود.

اما در همین وضعیت، عشق هنوز می‌تواند رخدادی رهایی‌بخش باشد. چرا که عشق، همان‌طور که لاکان و ژیژک می‌گویند، همیشه بر انتخاب دلالت دارد: انتخاب دیگری یگانه در جهانی که همه‌چیز قابل جایگزین‌شدن است. این انتخاب، اگرچه توهمی است، اما در عین حال می‌تواند نوعی مقاومت در برابر منطق مصرف‌گرایی باشد.

پس عشق در روانکاوی پست‌مدرن نه یک پاسخ بلکه یک پرسش است: پرسشی درباره‌ی نسبت سوژه با دیگری، با میل، با فقدان، و با حقیقتی که هرگز حاضر نمی‌شود. در نهایت، عشق هم میل است و هم توهم، و شاید همین همزمانی است که آن را ضروری می‌سازد.


وقت روان‌درمانی

صفحات مجازی من

mana__psy">یوتیوب

کانال تلگرام | گروه تلگرام

Читать полностью…

روانکاوی‌| روان شید

اثرات محرومیت مادری بر رشد نوزادان از دیدگاه رنه اسپیتز:چرا تعامل عاطفی اولیه حیاطی است؟

رنه آرپاد اسپیتز در سال ۱۸۸۷ در وین، پایتخت اتریش-مجارستان، در یک خانواده ثروتمند یهودی به دنیا آمد. دوران کودکی‌اش را بیشتر در مجارستان گذراند. پس از فارغ‌التحصیلی از رشته پزشکی در سال ۱۹۱۰، تحت تأثیر زیگموند فروید، بنیان‌گذار روانکاوی، قرار گرفت. اسپیتز در سال ۱۹۱۱ به فروید مراجعه کرد و آموزش روانکاوی را آغاز کرد.

او از سال ۱۹۳۲ تا ۱۹۳۸ در پاریس، در مدرسه عالی نرمال، روانکاوی تدریس می‌کرد. با شروع جنگ جهانی دوم، در سال ۱۹۳۹ به ایالات متحده مهاجرت کرد و در بیمارستان مونت سینای نیویورک به عنوان روانپزشک کار کرد. بعدها در دانشگاه دنور تدریس کرد و تا سال ۱۹۷۴ زندگی کرد.

اسپیتز یکی از پیشگامان استفاده از مشاهده مستقیم به عنوان روش تحقیقاتی در روانشناسی کودک بود. او از سال ۱۹۳۵ تحقیقات خود را روی نوزادان سالم و ناسالم آغاز کرد. تمرکز اصلی‌اش روی اثرات محرومیت عاطفی و مادری بود، به ویژه در محیط‌های نهادی مانند یتیم‌خانه‌ها. او فیلم‌هایی مانند "غم: خطری در نوزادی" (Grief: A Peril in Infancy) در سال ۱۹۴۷ ساخت تا یافته‌هایش را به صورت بصری نشان دهد. این فیلم‌ها نوزادانی را نشان می‌دهند که در نبود مادر، علائم افسردگی و عقب‌ماندگی نشان می‌دهند.

در مطالعه سال ۱۹۴۵ اسپیتز، او نوزادانی را بررسی کرد که از سه ماهگی توسط مادرانشان رها شده بودند. این نوزادان در یتیم‌خانه‌هایی بودند که مراقبت جسمی خوبی داشتند، اما تعامل عاطفی نداشتند. اسپیتز مشاهده کرد که پس از یک سال، این نوزادان آسیب‌های روان‌تنی (psychosomatic) جبران‌ناپذیری نشان می‌دادند، مانند کاهش هوش و مشکلات جسمی. نرخ مرگ و میر در این محیط‌ها بالا بود، حتی اگر عفونت‌ها کنترل می‌شد.

در مقابل، افسردگی آناکلیتیک به محرومیت جزئی عاطفی اشاره دارد، مانند از دست دادن ابژه عشق (مادر). اسپیتز این اصطلاح را برای توصیف نوزادانی استفاده کرد که مادرشان را از دست می‌دادند اما اگر مادر در عرض سه تا پنج ماه بازگردد، بهبود می‌یافتند. علائم شامل گریه مداوم، از دست دادن اشتها، بی‌خوابی و عقب‌ماندگی در رشد بود. اگر محرومیت طولانی‌تر شود، نوزادان به حالت انفعالی می‌رسیدند و حتی ممکن بود بمیرند.

از دیدگاه اسپیتز، محرومیت مادری اثرات گسترده‌ای بر رشد نوزادان دارد. اول، از نظر جسمی: نوزادان محروم اغلب دچار ماراسموس (marasmus) می‌شوند، که نوعی سوءتغذیه عاطفی است. آنها وزن کم می‌کنند، سیستم ایمنی‌شان ضعیف می‌شود و نرخ عفونت بالاست.

دوم، اثرات عاطفی: نوزادان بدون تعامل، نمی‌توانند پیوند عاطفی (attachment) تشکیل دهند. این منجر به افسردگی، انزوا و مشکلات در روابط آینده می‌شود. اسپیتز باور داشت که سال اول زندگی، دوره بحرانی برای توسعه روابط ابژه (object relations) است، جایی که نوزاد مادر را به عنوان منبع امنیت می‌شناسد.

سوم، اثرات شناختی: محرومیت باعث کاهش هوش و تأخیر در مهارت‌های زبانی و حرکتی می‌شود. نوزادان محروم اغلب دیرتر لبخند می‌زنند، راه می‌روند یا صحبت می‌کنند. اسپیتز در مطالعه‌ای نشان داد که ضریب هوشی این نوزادان پس از یک سال، به طور قابل توجهی پایین می‌آید.

از دیدگاه روانکاوانه اسپیتز، نوزاد در سال اول، از مرحله "نارسیسیسم اولیه" به "روابط ابژه" می‌رود. مادر به عنوان اولین ابژه عشق، امنیت فراهم می‌کند. محرومیت این فرآیند را مختل می‌کند و منجر به "غم عاطفی" می‌شود.

رنه اسپیتز با مطالعات پیشگامانه‌اش، نشان داد که محرومیت مادری می‌تواند رشد نوزادان را به طور جدی مختل کند. اثرات آن از مشکلات جسمی تا عاطفی و شناختی گسترده است و تعامل عاطفی اولیه را به عنوان کلیدی برای توسعه سالم برجسته می‌کند.

وقت روان‌درمانی

صفحات مجازی من

mana__psy">یوتیوب

کانال تلگرام | گروه تلگرام

Читать полностью…

روانکاوی‌| روان شید

هویت و مقاومت در برابر هنجار های اجتماعی از منظر روانکاوی پست‌مدرن

روانکاوی پست‌مدرن، رویکردی است که روانکاوی سنتی را با اصول پست‌مدرنیسم ترکیب می‌کند، و بر این باور است که حقیقت واحد یا دانش مطلق در روانشناسی وجود ندارد. این دیدگاه، روانکاوی را از چارچوب علمی-زیستی فروید خارج کرده و آن را به سمت تحلیل گفتمانی و فرهنگی سوق می‌دهد. پست‌مدرنیسم، به عنوان یک جنبش فکری، شکاکیت نسبت به روایت‌های بزرگ (متاناراتوها) را ترویج می‌کند و تأکید دارد که دانش و واقعیت، ساخته‌شده توسط قدرت و زبان هستند.

مسئلهٔ «هویت» در عصر پست‌مدرن دیگر به‌عنوان یک ساخت درون‌ذاتی و ثابت دیده نمی‌شود، بلکه امری پراکنده، چندتکه، و در پیوند دائمی با نظام‌های گفتاری و قدرتی تلقی می‌گردد. پست‌مدرنیته به‌جای پیام‌رسانیِ یک «منِ» یگانه، بر شکاف‌ها، تکرارها، تغییر قالب‌های نمادین و تلاقی‌های فرهنگی-اجتماعی تأکید می‌کند

بنابراین هر تلاش فرد برای «هویت‌سازی» در بافت شبکه‌ای از قدرت‌ها و زبان‌ها رخ می‌دهد. این گونه بازخوانی هویت باعث می‌شود پرسش مقاومت در برابر هنجارهای اجتماعی — از جمله هنجارهای جنسیتی، جنسی، نژادی و اخلاقی — شکل تازه‌ای به خود بگیرد: مقاومت نه فقط به‌صورت کنش صریح سیاسی، که به‌صورت عمل‌های روزمره، تکرارهای نمادین، و بازنمایی‌های بدیل ظهور می‌یابد. این چشم‌انداز کلی از مطالعات پست‌مدرن به‌دست می‌آید.

ژیژک، با الهام از لاکان، در آثارش مانند "آن‌ها چیزی نمی‌دانند اما همچنان انجام می‌دهند" (۱۹۸۹)، هویت را به عنوان یک فانتزی ایدئولوژیک توصیف می‌کند، که برای پوشاندن خلأ واقعی (Real) ساخته می‌شود. خلأ واقعی، آن بخش غیرقابل‌نشان‌گذاری از روان است که هویت را بی‌ثبات می‌کند.

کریستوا نیز هویت را از طریق مفهوم "سمیوتیک" (semiotic) – جنبه پیش‌زبانی و بدنی – در برابر "نمادین" (symbolic) – ساختار زبانی اجتماعی – قرار می‌دهد. در "انقلاب در زبان شاعرانه" (۱۹۷۴)، او استدلال می‌کند که هویت همیشه در تنش بین این دو است.

فوکو نشان داد که قدرت تنها از بالا اعمال نمی‌شود؛ بلکه در شبکه‌های اجتماعی، نُرم‌ها، نهادها و دانش‌ها جریان دارد و از این رو «مقاومت» همیشه در پیوند با همین شبکه‌ها ظهور می‌یابد — یعنی هر نقطهٔ قدرت امکان زایش نقطه‌ای برای مقاومت را دارد. این نقطه‌گذاری فوکویی، دیدگاهِ کلاسیکِ سوژهٔ مرکزیِ آزاد از قدرت را تضعیف می‌کند و نشان می‌دهد که هویت همواره محصولِ تعامل با کارکردهای قدرت است.

باتلر از دلِ این منظر فوکویی، مفهوم performativity را عرضه کرد: هویت‌های جنسیتی نه «موجودیتِ ذاتی» که تکرارِ کنش‌ها و گفتارهای نمادین‌اند؛ یعنی هویت‌ها از راه تکرارِ اجرایی‌شدنیِ هنجارها ساخته می‌شوند و همین تکرار است که نرمالیزه می‌کند. بنابراین مقاومت می‌تواند از راه باز-تکرار (parodic repetition)، عبورِ از نشانه‌ها (passing)، یا تغییر نحوهٔ تکرار شکل گیرد — عملی که همزمان نشان می‌دهد نُرم‌ها ساختگی و قاب‌پذیرند.

از منظر روانکاوی، مخصوصاً در خوانش‌های پست‌مدرن، سوژه دیگر «موجودِ تعیین‌شده» توسط آیین‌ها و ناخودآگاهِ فردی نیست؛ بلکه سوژه نتیجهٔ تعارض‌های بین امر نمادین (زبان، قانون، هنجار) و تجربه‌های بدنی و خِرْدی است.

روانکاوی کلاسیک (فروید) به‌طور تاریخی بر ساختارهای درونی (مکانیزم‌های دفاعی، نزاع‌های درونی) تمرکز داشت. پست‌مدرن‌سازیِ روانکاوی از دهه‌های آخر قرن بیستم به‌این‌سو نشان داد که تحلیل روانکاوانهٔ هویت باید نسبتش را با گفتمان‌ها، امر اجتماعی و بازتولیدهای فرهنگی تنظیم کند. در این خوانش‌ها، مفاهیمی چون «من»، «خود» یا «هویت» دیگر نتیجهٔ صرف ساختار درونی نیستند، بلکه همواره در بافت بیناجتماعی تولید می‌شوند.

این تغییر پارادایم باعث می‌شود روانکاوی به مطالعهٔ «هویت جمعی»، «سوژه‌سازی در نُرم‌های فرهنگی»، و «مکانیزم‌های مشروعیت‌بخشی هنجارها» بپردازد؛ یعنی حوزهٔ تحلیل از فردِ صرف به شبکهٔ اجتماعیِ نمادین گسترش پیدا می‌کند.

هویت از طریق تکرار کنش‌ها و گفتارهای نمادین تثبیت می‌شود؛ تکرارهایی که همواره ناقص‌اند و امکان گسست و بازخوانی را دارند. (باتلر)

سوژه‌های معاصر ممکن است چندین «من» همزیست داشته باشند — نقش‌های اجتماعی، شناسه‌های جنسی-جنسیتی متعدد، و روایت‌های تاریخی متفاوت که در مواقع گوناگون برجسته می‌شوند.

نُرم‌های اجتماعی به‌عنوان شکل‌های نمادینِ قدرتمندی وارد ناخودآگاهِ سوژه می‌شوند و بر وضعیتِ فردیِ آرزوها، تروماها و حفاظت‌های دفاعی اثر می‌گذارند؛ اینجا روانکاوی می‌تواند نشان دهد چه‌گاهِ این پیوندها بازشکافته و تغییرپذیرند.

اگر هویت محصولِ شبکه‌های نمادین است، مقاومت نیز باید هم در سطحِ میکرو (رفتار روزمره، بیانِ زبانی، پوشش، گذر/پَسینگ) و هم در سطحِ ماکرو (سیاست هویتی، کنش‌های حقوقی-اجتماعی) تحلیل شود.

Читать полностью…

روانکاوی‌| روان شید

مقدمه ای بر روانکاوی ریلیشنال

روانکاوی ریلیشنال (Relational Psychoanalysis) در دهه‌ی ۱۹۸۰ در ایالات متحده به‌عنوان یکی از مهم‌ترین «مکتب‌های جدید» روانکاوی ظهور کرد. این رویکرد از یکسو پاسخی به محدودیت‌های سنت فرویدی ـ به‌ویژه تأکید بیش از حد بر غریزه‌ی جنسی و ساختارهای درایوی ـ و از سوی دیگر واکنشی به بن‌بست‌های روانکاوی کلاینی، اگویی و حتی لکانی بود. شکل‌گیری آن را می‌توان در بستر گسترده‌تر تحولات پسامدرن و چرخش زبان‌شناختی و فرهنگی اواخر قرن بیستم فهمید.

به‌طور کلاسیک، روانکاوی فروید مبتنی بر این ایده بود که ناخودآگاه سرچشمه‌ی کشمکش‌های درونی است و سوژه درگیر تعارض میان نهاد (id)، من (ego) و فرا‌من (superego) می‌شود

نظریه‌پردازانی همچون وینیکات، سالیوان، فربرن، بالینت و کوهوت تأکید کردند که ساختار روانی را نمی‌توان صرفاً بر اساس تعارضات درایوی فهمید؛ بلکه روابط میان‌فردی، تجربه‌های اولیه‌ی دلبستگی و الگوهای ارتباطی نقش بنیادینی در شکل‌گیری ذهنیت دارند.

این چرخش فکری نهایتاً در دهه‌ی ۱۹۸۰ توسط جی. میچل (Stephen A. Mitchell) و جی. گرینبرگ (Jay Greenberg) به زبان نظری یکپارچه‌ای تبدیل شد: روانکاوی ریلیشنال.

یکی از نوآورانه‌ترین ایده‌ها در این رویکرد، تأکید بر «ذهن بین‌ذهنی» (intersubjective mind) است. برخلاف سنت فرویدی که ناخودآگاه را فضایی خصوصی و منزوی می‌دانست، ریلیشنالیست‌ها باور دارند که ذهنیت انسان همواره در بستر رابطه با دیگری ساخته می‌شود. ناخودآگاه نیز نه صرفاً ذخیره‌ی سرکوب‌شده‌ی امیال، بلکه محصول روابط و تجارب ارتباطی است.

برخلاف «روانشناسی یک‌نفره» (one-person psychology) در مدل کلاسیک، روانکاوی ریلیشنال درمان را یک کنش مشترک می‌داند: تحلیگر و مراجع هر دو در میدان رابطه مشارکت دارند و ناخودآگاه‌هایشان بر هم تأثیر می‌گذارند. انتقال و انتقال متقابل  دیگر صرفاً فرافکنی‌های بیمار نیستند، بلکه بخشی از رابطه‌ی دو سویه محسوب می‌شوند.

ریلیشنالیست‌ها، تحت تأثیر پساساختارگرایی و نظریه‌های روایی، به اهمیت زبان در ساخت واقعیت روانی تأکید دارند. روایت‌هایی که فرد درباره‌ی خود و روابطش می‌سازد، تعیین‌کننده‌ی هویت روانی او هستند. درمان، به‌نوعی، بازنویسی این روایت‌ها در بستر رابطه‌ی تحلیلی است.

این رویکرد به‌شدت از تفکر پسامدرن وام گرفته است. برخلاف سنت کلاسیک که به دنبال «حقیقت نهایی» ناخودآگاه بود، روانکاوی ریلیشنال بر نسبیت، چندصدایی و عدم قطعیت در فهم تجربه‌ی انسانی تأکید دارد.

به تعبیر لوییس آرون، رابطه‌ی درمانی نه فقط ظرفی برای بازنمایی تعارضات گذشته، بلکه خود صحنه‌ای زنده است که در آن «سوژه» و «دیگری» به‌طور همزمان ساخته می‌شوند. آرون اصطلاح «mutuality» را وارد ادبیات روانکاوی کرد؛ به این معنا که رابطه‌ی تحلیلی یک میدان تعاملی متقابل است، هرچند همواره نامتقارن باقی می‌ماند.

ریلیشنالیست‌ها تحت تأثیر فربرن و کوهوت، به این ایده متکی‌اند که روان از بازنمایی‌های درونی خود و ابژه‌ها ساخته می‌شود. اختلالات روانی ناشی از الگوهای ناسازگارانه‌ی رابطه‌ای‌اند. درمان یعنی ایجاد امکان برای تجربه‌ی رابطه‌ای تازه در اینجا و اکنون (here and now).

به تعبیر جسیکا بنجامین ، فرایند درمانی نیازمند چیزی فراتر از دیالکتیک دو نفره است: «سومیت» (thirdness). این سومیت نوعی فضای مشترک است که امکان بازشناسی متقابل (mutual recognition) را فراهم می‌کند. در این فضا، هر دو سوژه همزمان «فاعل» و «ابژه‌ی دیگری» باقی می‌مانند.

در حالی که در سنت کلاسیک انتقال متقابل نوعی مانع تلقی می‌شد، در روانکاوی ریلیشنال این پدیده منبعی حیاتی برای فهم رابطه محسوب می‌شود. احساسات تحلیگر نسبت به مراجع، نشانه‌هایی از الگوهای رابطه‌ای مراجع هستند و باید به‌طور تأملی به کار گرفته شوند.

ریلیشنالیست‌ها معتقدند که گاهی اوقات خودافشایی سنجیده‌ی تحلیگر (به‌ویژه درباره‌ی واکنش‌های عاطفی در رابطه) می‌تواند درمان را پیش ببرد. این امر به شکل‌گیری صداقت رابطه‌ای کمک می‌کند، هرچند همواره باید در چارچوب بالینی دقیق مدیریت شود.

به جای تمرکز انحصاری بر گذشته‌ی بیمار، ریلیشنالیست‌ها بر تجربه‌ی زنده‌ی رابطه در لحظه‌ی حال تأکید دارند. رابطه‌ی تحلیلی خود عرصه‌ی تغییر است، نه فقط بازنمایی گذشته.

تحلیل فرایندی مشترک است که در آن مراجع و تحلیگر روایت‌های تازه‌ای از تجربه‌ی روانی می‌سازند. این بازنویسی روایی می‌تواند الگوهای آسیب‌زا را متحول کند.

روانکاوی ریلیشنال یکی از مهم‌ترین تحولات روانکاوی معاصر است که از ترکیب سنت‌های متنوع (کلاینی، میان‌فردی، خودروانشناسی، اگزیستانسیال) زاده شد. این رویکرد با محور قرار دادن رابطه، ذهنیت بین‌فردی، و روایت‌های مشترک، افق‌های تازه‌ای در بالین و نظریه گشوده است.


وقت روان‌درمانی

صفحات مجازی من

mana__psy">یوتیوب

کانال تلگرام | گروه تلگرام

Читать полностью…

روانکاوی‌| روان شید

روانکاوی پست مدرن و هویت های مهاجر

از نظر روانکاوی مهاجرت نه تنها جابجایی جغرافیایی که تغییرات در لایه های ناخودآگاه،بازتولید روابط عاطفی اولیه و دگرگونی های هویتی است.با ورود گرایش های پست‌مدرن در سطح اجتماعی و فلسفی بسیاری از مفروضات کلاسیک مانند هویت ثابت و روایت های کلان زیر سوال رفتند.

با ورود پست مدرنیسم به روانکاوی دیدگاه جدیدی به مهاجرت و سوژه ی مهاجر پدید آمد و هویت مهاجر یک هویت سیال و چند صدا و سرشار از تناقضات در نظر گرفته میشود.و ناخودآگاه مهاجر بعنوان میدان تقاطع لوایح فرهنگی اجتماعی و فقدان دیده میشود.

رویکرد پست‌مدرن حقیقت را نسبی می‌داند و بر ساخت اجتماعی واقعیت تمرکز می‌کند.دریدا با مفهوم "deconstruction" (تخریب) نشان می‌دهد که معانی ثابت نیستند و همیشه در حال تغییرند، که این ایده به روانکاوی کمک می‌کند تا ناخودآگاه را نه به عنوان یک ساختار ثابت، بلکه به عنوان یک فرآیند پویا ببیند.

دونالد وینیکات با مطرح کردن مفهوم"فضای انتقالی" نشان داد هویت در تعامل بین خود و دیگری شکل میگیرد که این ایده با پست مدرنیسم همخوانی دارد.

لاکان، با تأکید بر "Other" (دیگری بزرگ)، هویت را به عنوان چیزی وابسته به زبان و نمادها می‌بیند، که در جهان پست‌مدرن، زبان به عنوان ابزاری برای قدرت و کنترل دیده می‌شود.

روانکاوی پست‌مدرن به عنوان یک روش درمانی توصیف می‌شود که درمانگر و بیمار با هم واقعیت را می‌سازند، بدون جستجوی حقیقت مطلق. این رویکرد، انتقادی از روانکاوی سنتی است که اغلب به عنوان مدرنیست دیده می‌شود، جایی که دلیل بر تمایل غالب است. در مقابل، پست‌مدرن جشن تمایل را ترجیح می‌دهد و sublimation (تصعید) را بازنگری می‌کند.

هویت‌های مهاجر به معنای فرآیند بازسازی خود در زمینه مهاجرت است، که اغلب با تروما، از دست دادن و adaptation (تطبیق) همراه است. از دیدگاه روانکاوانه، مهاجرت یک "cumulative trauma" (ترومای تجمعی) است که هویت را مختل می‌کند. سلمان اختر، در مفهوم "third individuation" (جدایی سوم)، مهاجرت را به عنوان مرحله‌ای از جدایی از فرهنگ مادر توصیف می‌کند، جایی که فرد باید هویت جدیدی بسازد.

در مهاجرت، هویت‌ها hybrid می‌شوند: ترکیبی از فرهنگ مبدأ و مقصد. این فرآیند شامل mourning (سوگواری) برای از دست رفته‌ها مانند خانواده، زبان و مکان است. نوستالژی، به عنوان یک مکانیسم دفاعی، کمک می‌کند اما می‌تواند به افسردگی منجر شود اگر سوگ کامل نشود.

روانکاوی پست‌مدرن، به عنوان یک ابزار ایده‌آل برای بررسی هویت‌های مهاجر عمل می‌کند، زیرا بر جنبه‌های چندگانگی (multiplicity) و ترکیبی‌بودن (hybridity) تأکید دارد. در این رویکرد، هویت نه به عنوان چیزی ثابت، بلکه به عنوان فرآیندی پویا دیده می‌شود که از تعاملات اجتماعی و فرهنگی شکل می‌گیرد.

هویت فرهنگی در بستر آسیب‌های روانی (تروما) و مهاجرت تحلیل می‌شود. در این روش، درمانگر و مراجعه‌کننده با یکدیگر همکاری می‌کنند تا هویت را از طریق مذاکره (negotiation) بازسازی کنند. این مذاکره با در نظر گرفتن تقاطع‌گرایی (intersectionality) عوامل مختلفی مانند نژاد، جنسیت و طبقه اجتماعی انجام می‌گیرد، که این عوامل اغلب در تجربه مهاجرت با یکدیگر هم‌پوشانی دارند و پیچیدگی‌های هویتی را افزایش می‌دهند.

رویکرد پست‌مدرن با رد تقسیم‌بندی‌های دوگانه (binary) مانند «خود/دیگری» (self/other)، به ما کمک می‌کند تا هویت مهاجر را به عنوان چیزی سیال (fluid) و تغییرپذیر تصور کنیم. این دیدگاه، مرزهای سفت و سخت بین «من» و «آن‌ها» را محو می‌کند و اجازه می‌دهد هویت را به عنوان یک فرآیند مداوم ببینیم. در گفتمان رسانه‌ای (mediated discourse)، برای نمونه در بریتانیا، پدیده‌ای به نام «سادیسم اجتماعی» (social sadism) مشاهده می‌شود که هویت مهاجران را غیرانسانی (dehumanize) می‌کند.

این فرآیند از طریق مکانیسم‌های روانی مانند دوپاره سازی (splitting) – که در آن افراد را به خوب و بد تقسیم می‌کنند – و همانندسازی فرافکنانه (projective identification) – که در آن احساسات منفی خود را به دیگران نسبت می‌دهند – رخ می‌دهد. نتیجه این کار، غیرواقعی‌سازی (derealization) است، به طوری که مهاجران به عنوان افرادی غیرقابل سوگواری (ungrievable) دیده می‌شوند، یعنی جامعه آن‌ها را شایسته همدردی یا ارزش انسانی نمی‌داند. به زبان ساده، این مکانیسم‌ها باعث می‌شود مهاجران در رسانه‌ها و جامعه به عنوان تهدید یا غیرانسان جلوه کنند، که این امر هویت آن‌ها را بیشتر مختل می‌کند.

Читать полностью…

روانکاوی‌| روان شید

داستان "آینه شکست"

آینه شکست...
قصه آغاز شد و شروع به نوشتن کرد. ولی مگر می‌شود قصه‌ای که با شکستن آینه شروع شود، سرانجامی جز نهایت درد داشته باشد؟

تنها و خسته، در زیرزمینی نمور، سرد و غم‌گرفته، نشسته بود. تنها یک چراغ مطالعه‌ی کوچک و قدیمی آنجا را روشن می‌کرد. او با کاغذ و خودکار می‌رقصید و به تماشای جشن کلمات نشسته بود.

اتاقکی گِلی، سرد، عبوس و تاریک بود؛ گوشه‌هایش را تارهای عنکبوت‌های بدبختی و نفرت پر کرده بود. و او همچنان می‌نوشت؛ در رویاهایش، در جنگلی انبوه و سبز می‌زیست.

کلمات را روی کاغذ می‌ریخت، پشت سر هم، و پر می‌کرد این قصه‌ی بی‌معنا را. با خودش می‌اندیشید، به رویا فرو می‌رفت؛ به رویای رنگیِ افسرده و تلخ، به شامگاهی که هرگز تمامی نداشت.

با خود فکر می‌کرد که تنها نوشتن است که می‌تواند او را از این تاریکی رها کند و در نهایت به پگاهی برساند. او فقط نوشتن را بلد بود و تنها می‌توانست بنویسد. هر وقت دلش سرد می‌شد و از همه‌ی دنیا می‌گرفت، شروع به نوشتن می‌کرد.

هرگاه دلتنگ مادرش می‌شد، تنها می‌توانست بنویسد؛ او را در نوشته‌هایش در آغوش بگیرد و احساس کند در امن‌ترین نقطه‌ی جهان ایستاده است، جایی که هیچ چیز، مطلقاً هیچ چیز، او را به خطر نمی‌انداخت و قرار بود تا ابد در این امنیت پوشالی و خیالین باقی بماند.

هرگاه احساس می‌کرد همه چیز ترسناک شده، و قرار است حتی گل‌های نرگس باغچه‌ی خانه‌ی مادربزرگ هم او را آزار دهند، این فقط نوشتن بود که می‌توانست آرامش کند. خشمش، غمش، وجودش را می‌نوشت و کلمه می‌کرد و خوشحال بود که دست‌کم می‌تواند بنویسد.

اما می‌ترسید... می‌ترسید از روزی که حتی تاب و توان نوشتن نیز برایش نمانَد، نتواند چیزی بنویسد و تبدیل شود به تنها‌ترین گلدان خشک و خالی تاریخ.




~مانا سیری


وقت روان‌درمانی

صفحات مجازی من

mana__psy">یوتیوب

کانال تلگرام | گروه تلگرام

Читать полностью…

روانکاوی‌| روان شید

تحلیل روانکاوانه شعر از فروغ فرخزاد

در حباب کوچک
روشنائی خود را می‌فرسود
ناگهان پنجره پر شد از شب
شب سرشار از انبوه صداهای تهی
شب مسموم از هرم زهرآلود تنفس‌ها
شب…
گوش دادم در خیابان وحشت زدهٔ تاریک
یک نفر گوئی قلبش را
مثل حجمی فاسد
زیر پا له کرد
در خیابان وحشت زدهٔ تاریک
یک ستاره ترکید
گوش دادم…

فروغ فرخزاد

شعر فروغ، به‌ویژه در دوره‌ی پایانی عمرش، واجد کیفیتی از خطاب به امر ناخودآگاه است؛ جایی که زبان دیگر صرفاً ابزار بازنمایی نیست، بلکه میدان ظهور تمنامندی و اضطراب می‌شود. در این شعر، ما با تصاویری تاریک، متلاشی و اضطراب‌آلود مواجهیم: شب، صداهای تهی، قلب فاسد، خیابان وحشت‌زده.

فروید در «تفسیر رؤیا» ناخودآگاه را حوزه‌ای تاریک و شب‌گون می‌داند که محتواهای واپس‌رانده‌شده در آن شناورند. پر شدن پنجره از شب می‌تواند همان لحظه‌ی غلبه‌ی ناخودآگاه بر ساحت خودآگاه باشد. در اینجا، روشنایی کوچک شمع یا حباب همان ایگوی شکننده است که نمی‌تواند در برابر هجوم ناخودآگاه دوام آورد.

وقتی شاعر می‌گوید «یک نفر گوئی قلبش را مثل حجمی فاسد زیر پا له کرد»، ما با تصویری مواجهیم که در اندیشه ی فروید یادآور اضطراب جدایی و داغدیدگی است. قلب فاسد نشانگر ابژه‌ی عشق از دست رفته است که پس از انکار و واپس‌رانی، در فانتزیِ مرگ‌آلود بازمی‌گردد. این دقیقاً همان سازوکار «بازگشت امر واپس‌رانده» است: چیزی که از در بیرون می‌رود، از پنجره‌ی شعر بازمی‌گردد.

از منظر فروید، اضطراب نهایی انسان، اضطراب مرگ است. خیابان وحشت‌زده و ستاره‌ای که ترکید همان تداعی‌های فرویدی مرگ‌اند. فروغ در این سطرها نمایه‌ای از سوژه‌یی می‌سازد که در برابر فروپاشی روانی ـ مرگ نمادین و واقعی - قرار دارد.

ملانی کلاین نشان می‌دهد که فانتزی‌های کودکی اولیه در مورد پستان خوب/بد، مادر تغذیه‌کننده/محروم‌کننده، هسته‌ی روان ناخودآگاه را تشکیل می‌دهند. شب مسموم و صداهای تهی را می‌توان به‌مثابه‌ی تصویر ابژه‌ی مادرِ بد دید: مادری که به جای غذا و عشق، زهر و سکوت می‌دهد.

شاعر وقتی می‌گوید «یک نفر قلبش را مثل حجمی فاسد له کرد»، به تجربه‌ی موضع افسردگی می‌رسد: مواجهه با این واقعیت که ابژه‌ی عشق (مادر، محبوب، یا خویشتن) شکسته و نابود شده است. اینجا ما شاهد ترکیب عشق و نفرت هستیم: هم میل به ابژه وجود دارد، هم نفرت و ویران‌سازی آن.

درونی‌سازی ابژه‌ی بد باعث می‌شود قلبِ خود سوژه فاسد به نظر برسد. شاعر نمی‌گوید «قلب کسی دیگر»، بلکه به شکلی مبهم آن را در خیابان می‌شنود. در واقع، این همان ابژه‌ی درونی و بیرونی‌شده است: آنچه درون فاسد شده، در جهان بیرونی نمایان می‌شود.

برای لکان، ناخودآگاه همچون زبان ساختار دارد. فروغ در اینجا زبان را می‌شکند و تکرار می‌کند: «شب… شب… گوش دادم… گوش دادم…». این تکرارها همان حضور ابژه‌ی کوچک a هستند: چیزی که قابل گفتن کامل نیست و به شکل لکنت و بازگشت برمی‌گردد.

شب، به‌ویژه وقتی «انبوه صداهای تهی» دارد، امر واقع است: چیزی که نمی‌توان آن را به‌طور کامل در نمادین بازنمایی کرد. واقعیت وحشت‌زده‌ای که زبان از آن ناتوان است، تنها از طریق استعاره‌های مسموم و تهی به بیان درمی‌آید.

«یک ستاره ترکید» را می‌توان به مثابه‌ی لحظه‌ای دانست که در آن شکاف در نظم نمادین رخ می‌دهد. ستاره، که نماد امید و راهنمایی است، در آسمان می‌ترکد و نابود می‌شود. این همان تجربه‌ی واقعیِ فقدان است: ابژه‌ای که می‌درخشید، ناگهان نیست می‌شود و سوژه را در برابر خلأ رها می‌کند.

این شعر فروغ فقط یک تجربه‌ی فردی نیست. او به‌عنوان یک زن در جامعه‌ای مردسالار، تجربه‌ی حاشیه، سکوت و سرکوب بدن زنانه را زیست می‌کند. «حباب کوچک» را می‌توان استعاره‌ای از فضای محدود و شکننده‌ی زن در اجتماع دانست؛ فضایی که نورش به‌سادگی خاموش می‌شود.

«خیابان وحشت‌زده» نیز می‌تواند به فضای عمومی‌ای اشاره کند که برای زن، میدان ترس و خشونت است.از منظر روانکاوی فمینیستی، فروغ در این شعر پیوندی میان بدن زن، سرکوب اجتماعی و ناخودآگاه برقرار می‌کند: صدای زن همواره در خطر «تهی شدن» و «له شدن» است.

در نهایت، می‌توان گفت فروغ با زبان شعرش دقیقا کاری می‌کند که روانکاوی می‌خواهد: بیان امر ناگفتنی و شنیدن پژواک فقدان.


~مانا سیری



مطالعه متن کامل مقاله



وقت روان‌درمانی

صفحات مجازی من

mana__psy">یوتیوب

کانال تلگرام | گروه تلگرام

Читать полностью…

روانکاوی‌| روان شید

عطر پاییزی
شاعری بنشسته،
تکیه داده به اوزانِ زمان.

پنجره بشکسته،
می‌وزد تابشِ عطرِ نارنج.

فصل‌ها همه سرد،
عاشقان همه در کنجِ عزلتِ خود،
شاهدِ ویرانی.

و به سوزناکیِ آن چشم قسم،
که جهان می‌گرید،
گاه در اندوهِ پگاه.

و زمان می‌نگارد آرام،
نقشِ غمناکِ حضور.

و سراب است، سراب—
این تماشاکده‌ی مجنون.

آه... در این آشفته،
نیست هیچ یاری دگر.

ثانیه مست و خراب،
لحظه محوِ افق.

و از این ابرِ کبود،
به سراسیمه‌ای نگران می‌نگرم.


~ مانا سیری


وقت روان‌درمانی

صفحات مجازی من

mana__psy">یوتیوب

کانال تلگرام | گروه تلگرام

Читать полностью…

روانکاوی‌| روان شید

داستان کوتاه "قعر نیستی"


امروز روزی بود که آخرین هم تیک خورد. آخرین نوشته‌ی رو دفترچه‌ی اهدافش و حس عجیبی داشت وقتی تیکش می‌زد.
تمام این صفحات تیک خوردند.
آنقدر تیک زده بود که دستانش نا نداشت. به این فکر می‌کرد که دیگر چه برای زیستن مانده؟
دیگر کدام قله را می‌خواهد فتح کند؟ اصلاً قله‌ای وجود دارد؟ اصلاً قله را فتح کند که چه بشود؟ این سؤال مدام در ذهنش تکرار می‌شد و تکرار می‌شد و روحش را می‌جوید.
تمام زندگیش را برای این روز صرف کرده بود؛ همه‌ی جوانی‌اش، همه‌ی روزهایی که به سرعت آهی رفتند و دیگر حتی سایه‌شان هم از دور نمایان نیست. احساس خفگی می‌کرد، گویی دستی گلویش را فشرده باشد و راه تنفس را سد کرده باشد.
حس می‌کرد دنیا آوار شده روی سرش. دیگر همه چیز تمام شده بود؛ دیگر واقعاً همه چیز تمام شده بود و دیگر حتی هیچ‌چیز بدی هم وجود نداشت — اصلاً هیچ‌چیز وجود نداشت.
می‌خواست برای آخرین بار بنویسد و چند باری تلاش کرد و کلماتی بی‌معنی را می‌نوشت و خط می‌زد و در آخر شد چند جمله‌ی خط‌خورده‌ی نامفهوم روی کاغذی نیمه‌مچاله و خسته.
تا همین دیروز فکر می‌کرد که دیگر بعد ازین تیک آخر همه چیز خوب می‌شود، همه چیز عالی می‌شود و دیگر حالش بد نیست؛ دیگر دلیلی برای حال بدش وجود نخواهد داشت. اما اکنون که به آن فکر می‌کرد فقط احساسی گناهی می‌ماند ازین‌که از لحظه‌ی دیروز لذتی نبرده.
می‌خواست از جایش بلند شود؛ شاید باید دوشی می‌گرفت اما پاهایش را حس نمی‌کرد و اختیارشان را در دست نداشت. گویی که با همه‌ی این بدن تکه‌تکه‌شده غریبه است و اصلاً نمی‌داند کیست.
تمام زندگی جلوی چشمانش رژه می‌رفت؛ تمام آن لحظات و ثانیه‌ها را با حسرت نگاه می‌کرد. با خود به دخترکی می‌اندیشید که گویی برای همیشه مدفون گشته و هیچ‌وقت طعم زندگی را نچشیده باشد.
چشمانش را بست، بست و رفت به قعر سیاهی، به جایی که دیگر فقط نیستی بود که جولان می‌داد. چنان احساس رهایی می‌کرد که حتی نمی‌توانست آن را توصیف کند؛ کلمه‌ای برای توصیفش نمی‌یافت...


~مانا سیری


وقت روان‌درمانی

صفحات مجازی من

mana__psy">یوتیوب

کانال تلگرام | گروه تلگرام

Читать полностью…

روانکاوی‌| روان شید

جلسه سوم #فرویدخوانی

لینک جلسه قبل

وقت روان‌درمانی

صفحات مجازی من

mana__psy">یوتیوب

کانال تلگرام | گروه تلگرام

Читать полностью…

روانکاوی‌| روان شید

نژاد و جنسیتی در روانکاوی کلاسیک و مدرن

موضوع این پست بررسی نقش مشترک نژاد و جنسیت—یعنی تقاطع آنها—در روانکاوی کلاسیک و مدرن است. «نژاد» شامل تجربه تاریخی و ساختاری تبعیض و هویت فرهنگی/جنسیتی است. «جنسیت» نه فقط به معنی زیست‌شناختی بلکه جنسیتی، هویتی، و نمایشی است. و «اینترسکشنالیتی» به مفهومی اشاره دارد که این هویت‌ها و ساختارهای قدرت ناگانه تأثیر متقابل دارند. روانکاوی کلاسیک (فروید) غالباً بر تضاد درونی، سرکوب و ناخودآگاه تمرکز داشت؛ روانکاوی مدرن تلاش دارد این عوامل اجتماعی-تاریخی را وارد تحلیل روان از دیدگاه انتقادی کند.

فروید جنسیت را بر پایه تمایز فالیک و کاستراسیون بنا کرد، که زنان را به عنوان "ناقص" توصیف می‌کرد و حسد آلت را برجسته می‌ساخت. این مدل، هویت جنسی را به عنوان فرآیند ناخودآگاه توسعه‌یافته از ادیپوس معرفی کرد، اما عمدتاً بر تجربیات مردانه سفیدپوست اروپایی تکیه داشت. جنسیت نه تنها بیولوژیک، بلکه فرهنگی تفسیر می‌شد، با تمرکز بر سرکوب و انتقال. با این حال، این دیدگاه، تجربیات زنان را حاشیه‌ای کرد و پایه‌ای برای انتقادات فمینیستی شد.

در روانکاوی کلاسیک، نژاد گاهی به شکل ضمنی یا آشکار مطرح شده بود، مثلاً در نگرش به «دیگری primitivism»، یا نظریات درباره «تمدن»، «وحشی‌بودن» و تفاوت تمدّنی. Celia Brickman در کتاب Race in Psychoanalysis: Aboriginal Populations in the Mind نشان می‌دهد که مفاهیم «ابتذال» (primitivity) که در انسان‌شناسی استعمارگرانه وجود داشت، وارد آثار فروید شد و بر ساخت مفهوم خود/دیگری تأثیر گذا.  همچنین Sander L. Gilman در Freud, Race, and Gender نشان می‌دهد که زندگی شخصی فروید (بنیامین یهودی) و تأثیر تبعیضات نژادی معاصر بر نگرش او به مفاهیم روانکاوانه بی‌تأثیر نبوده است.

نقد اصلی روانکاوی کلاسیک این است که مفاهیم جنسیت، تمایز جنسی، و نژاد غالباً از دریچۀ یک سوژه سفید، مرد یا از طبقه متوسط بررسی شده‌اند. اینک فروپاشی مفاهیم «طبیعی بودن» تفاوت جنسی، پنهان‌بودن تعصّب‌های نژادی، و تأثیر قدرت و امتیاز به ندرت موضوع تحلیل درمانی بوده‌اند. بعلاوه روانکاوی کلاسیک گاهی میل به جهانی‌انگاری مفاهیم دارد؛ مثلاً فرض ثابت بودن اُدیپ یا ساختار «فالوس» برای همه جنس‌ها و فرهنگ‌ها. این مفروضات خطر حذف تجربه‌های کسانی که در تقاطع نژادی و جنسی تحت سرکوب هستند را دارند.

انتقادهای فمینیستی و پسااستعماری، فروید را به خاطر نادیده گرفتن تقاطع نژاد و جنسیت سرزنش می‌کنند. هورنای و کلاین، دیدگاه‌های جنسیتی را بازسازی کردند، اما همچنان بر پایه اروپامرکزی بودند. نظریه‌پردازان سیاه‌پوست مانند فرانتس فانون، نژاد را به عنوان زخم استعماری توصیف کردند که ناخودآگاه را مختل می‌سازد. گیلمن استدلال می‌کند که فروید، تصاویر نژادی را برای محافظت از هویت یهودی خود درونی کرد و این امر روانکاوی را جانبدارانه کرد. این انتقادها، ضرورت مدل‌های فراگیرتر را برجسته می‌کنند.

مفهوم تقاطع (Intersectionality):
این مفهوم توسط کیمبرله کرنشاو (۱۹۸۹) معرفی شد و تعامل همزمان سرکوب‌ها مانند نژاد، جنسیت و طبقه را بررسی می‌کند، نه به صورت جداگانه. در روانکاوی، این ایده ناخودآگاه را به عنوان محل برخورد این نیروها می‌بیند، جایی که هویت نه جمع‌پذیر، بلکه چندضربی است. فمینیسم سیاه، مانند آثار پاتریشیا هیل کالینز، نشان می‌دهد که زنان سیاه‌پوست چگونه فشار دوگانه نژاد و جنسیت را تحمل می‌کنند. در روانکاوی مدرن، این دیدگاه، انتقال را عمیق‌تر می‌کند.

روانکاوی مدرن، به ویژه از دهه‌های اخیر، سعی کرده دیدگاهی انتقادی‌تر را وارد کند: تلفیق نظریۀ تقاطع (intersectionality)، مطالعات فمینیستی، نظریۀ نژاد، مطالعات کوییر. کتاب Intersectionality and Relational Psychoanalysis و مقاله «Toward an Intersectional Psychoanalysis of Race, Gender, and Sexuality» از Max Belkin و Cleonie White مثال‌های برجسته‌اند.  این رویکرد‌ها تأکید دارند که نژاد و جنسیت نه فقط ویژگی‌های اضافی یا پس‌زمینه‌ای‌اند، بلکه ساختارها و ناگفته‌هایی‌اند که ناخودآگاه، انتقال روانی، و موقعیت درمانی را جهت می‌دهند.

تقاطع نژاد و جنسیت، ناخودآگاه را با لایه‌های زخم شکل می‌دهد: زنان رنگین‌پوست، نژادپرستی و زن‌ستیزی درونی‌شده را تجربه می‌کنند که به خودی پراکنده منجر می‌شود. در روانکاوی، این به شکل "زخم‌های نامرئی" ظاهر می‌شود، جایی که تهاجم‌های نژادی کوچک، مکانیسم‌های دفاعی را فعال می‌کنند. مطالعات نشان می‌دهند این تقاطع، الگوهای دلبستگی را مختل می‌کند و تاب‌آوری را از طریق انتقال فرهنگی می‌سازد. رویکرد تقاطعی، همدلی را افزایش می‌دهد.


~ مانا سیری



مطالعه متن کامل مقاله



وقت روان‌درمانی

صفحات مجازی من

mana__psy">یوتیوب

کانال تلگرام | گروه تلگرام

Читать полностью…

روانکاوی‌| روان شید

شاعری از کوچه وزید،
و بهاری خوابید.
در شباهنگام بی‌سرانجامی،
مِه به پرواز ستاره شک کرد.

غنچه در شرجی نمناکی ساده پژمرد.
کو شقایق درین ویرانی؟

لبِ چشمه‌ی مبهوتِ زلال،
شاپرک ایستاده.
دخترک می‌خواند،
می‌نوازد درخت نارنج.

و در آن چشمه‌ی بی‌تمنای حضور،
نفسی می‌ماند؛
موهایی در باد،
چشمانی خسته و گاه پریشان،
و لبی لبخندآلوده.

سرخی گونه‌ای از غم برگشته.
آه، این چشمه چه رازی دارد؟

پژواک آوای سحر
می‌رسد در حجمی آغشته به ایهام و خسته.
و نسیم می‌تازد...

این شب تاریکی،
به سحر می‌رسد آیا؟

شاپرک می‌پرسد،
و شقایق با نفسی خسته و تار
پرِ پرواز کبوتر را به نشان می‌گیرد،
که پگاه نزدیک است.



~ مانا سیری



وقت روان‌درمانی

صفحات مجازی من

mana__psy">یوتیوب

کانال تلگرام | گروه تلگرام

Читать полностью…

روانکاوی‌| روان شید

رقص آینه در پس موج،
چشمان خیسِ ابر کبود،
شکوهِ گورِ حجیمِ زمان،
پرواز پژواکِ نمناکی در ثانیه‌ای دردآلود،
و کلامی که نمی‌گنجد،
و مرگی که پایان ندارد.

این چهره‌ی زهرآلود را
به کدامین آبی‌ها به دعا برآریم؟
به کدامین نجوا می‌توان چنگ زد؟
و آیا نسیم راست می‌گفت
که تبر، عاشقِ غنچه‌ی مه‌آلود است؟

و گهگاه، در این ویرانی،
شاعری شاخه‌ای را به تصویر می‌کشد.

سحر، در پسِ امواج دور، ایستاده
و ستاره‌ها، بدرودکنان،
از لابلای شب
آخرین لحظاتِ مهتابی را به ارمغان می‌آورند.

بیدِ مجنونی دارد شعری می‌نویسد،
و دستانش سردرگم است،
و نفسش بازایستاده،
و کلمات می‌گریزند...



~ مانا سیری


وقت روان‌درمانی

صفحات مجازی من

mana__psy">یوتیوب

کانال تلگرام | گروه تلگرام

Читать полностью…

روانکاوی‌| روان شید

بردم از یادم در آن لحظه‌ی بسیار، تو را.
شاید این، فاجعه‌آمیزترین دیدار است.
کاش آن ثانیه پرواز نمی‌کرد، دیشب؛
کاش این جرعه‌ی آخر، به سلامت نرسد.

شاید این واهمه، در چشمِ زلالِ تو، عفونت زده است؛
شاید این قافله، جا مانده ز هجومِ حرکات.

گاه دیواری می‌ماند،
گاه خدا هم خوابیده است،
گاه جوابی ناپیدا
در میانِ کلماتِ مرده‌ست.

و پناهِ شب شد سوگند،
و سوار بر رقصِ قناری‌ها رفتی.

لرزشِ شاخه‌ای، چنبره بر پنجره؛
پرده‌ی آهنینِ این شاخه‌ی پیر،
حُرمِ افسونِ نفس‌هایِ گلِ پژمرده،
مرگِ حُزن‌انگیزِ این پژواک...

آه،
این شعر، عجب بیمار است!
آه،
این غم چه نوایی دارد...

پرزِ چشمِ خیره‌ی سقفِ خراب،
بُهت و ایمان و نگاه—

شب، چراغی ندارد به راه،
شب کماکان تیر است،
و مهی نیست به تاب،
و پَرِ شاپرکی نیست در باد.

و نفس می‌گیرد،
چه در این ویرانی‌ست،
که سروِ قدِ خمیده هم می‌نالد؟

~ مانا سیری


وقت روان‌درمانی

صفحات مجازی من

mana__psy">یوتیوب

کانال تلگرام | گروه تلگرام

Читать полностью…

روانکاوی‌| روان شید

نقد روانکاوانه نقاشی "the brokencolumn"از فریدا کالو


وقت روان‌درمانی

صفحات مجازی من

mana__psy">یوتیوب

کانال تلگرام | گروه تلگرام

Читать полностью…

روانکاوی‌| روان شید

روزنفلد و نارسیسیزم تخریبی

هربرت روزنفلد (Herbert Rosenfeld)، یکی از برجسته‌ترین روانکاوان مکتب کلاینی، نقش کلیدی در توسعه مفهوم نارسیسیسم در روانکاوی ایفا کرده است. او که در سال ۱۹۱۰ در نورنبرگ آلمان متولد شد، به دلیل قوانین نژادپرستانه نازی‌ها در ۱۹۳۵ به بریتانیا مهاجرت کرد و تحت تحلیل آموزشی ملانی کلاین قرار گرفت.

روزنفلد تا زمان مرگش در ۱۹۸۶، بر درمان بیماران روان‌پریش و مرزی تمرکز داشت و مفاهیمی مانند شناسایی فرافکنانه (projective identification) و نارسیسیسم تخریبی (destructive narcissism) را گسترش داد.

نارسیسیسم تخریبی، که گاهی با عنوان malignant narcissism نیز شناخته می‌شود، به عنوان جنبه‌ای ویرانگر از نارسیسیسم توصیف می‌شود که در آن تمایلات تخریبی، حسادت، و ایدئال‌سازی مرگ بر روابط بین‌فردی سایه می‌افکند.

این مفهوم ریشه در غریزه مرگ فرویدی دارد و توسط روزنفلد به عنوان سازمانی داخلی توصیف شده که مانند یک "باند مافیایی" عمل می‌کند و مانع از پیوندهای سالم می‌شود.

روزنفلد نارسیسیسم را نه به عنوان حالتی بدون شیء (objectless)، بلکه به عنوان روابط شیئی اولیه و بدوی می‌دید که در انتقال (transference) ظاهر می‌شود. او بر تمایز بین نارسیسیسم لیبیدینال (libidinal narcissism) – که ایدئال‌سازی بخش‌های خوب خود و شیء را شامل می‌شود – و نارسیسیسم تخریبی – که ایدئال‌سازی مرگ و تمایلات ویرانگر را در بر می‌گیرد – تأکید داشت.

در دوره اولیه (۱۹۴۷-۱۹۶۲)، روزنفلد با مورد "میلدرد"، بیمار روان‌پریش، شروع کرد که فانتزی‌های تخریبی او مانند "شیطان داخلی" که افراد خوب را زندانی می‌کند، پیش‌زمینه‌ای برای سازمان نارسیسیستی بود. او همجنس‌گرایی را به موقعیت پارانوئید نارسیسیستی مرتبط دانست و بر شناسایی با شیء خارجی تأکید کرد.

در سال ۱۹۶۴ او نارسیسیسم را نه حالتی بدون ابژه، بلکه روابط اولیه و بدوی با ابژه‌ها توصیف کرد که در جلسات درمانی (انتقال) ظاهر می‌شود. روزنفلد بر احساس همه‌توانی، شناسایی با ابژه و حسادت تأکید داشت. او نارسیسیسم را به دو نوع تقسیم کرد: نارسیسیسم لیبیدینال (که بخش‌های خوب خود و ابژه را ایدئال می‌کند و حسادت را کاهش می‌دهد) و نارسیسیسم تخریبی (که مرگ و تمایلات ویرانگر را ایدئال می‌کند و حسادت در آن غالب است).

در مقاله سال ۱۹۷۱ با عنوان "رویکرد بالینی به نظریه روانکاوانه غرایز زندگی و مرگ: تحقیق در جنبه‌های پرخاشگرانه نارسیسیسم"، مفهوم نارسیسیسم تخریبی را بیشتر گسترش داد. او آن را به عنوان ترکیبی پاتولوژیک از غرایز توصیف کرد که تمایلات تخریبی را جذاب و اروتیک می‌کند. روزنفلد سازمان درونی نارسیسیسم را مانند یک "باند داخلی" یا "گروه مافیایی" می‌دید که بخش‌های ویرانگر را جدا نگه می‌دارد تا بر بخش‌های سالم زندگی پیروز شود.

در سال‌های پایانی، روزنفلد بر مشکلات درمانی (بن‌بست‌های تحلیلی) تمرکز کرد. او افراد نارسیسیست را به دو گروه "پوست‌ضخیم" (که تمایلات تخریبی دارند و نیاز به تفسیرهای قوی دارند) و "پوست‌نازک" (که آسیب‌پذیر هستند و نیاز به رویکرد نرم‌تری دارند) تقسیم کرد. او نقش "انتقال متقابل" (احساسات درمانگر نسبت به بیمار) را مهم دانست و درمان را مانند "زنده کردن" روابط گذشته توصیف کرد.

نارسیسیسم تخریبی، یکی از مفاهیم کلیدی روزنفلد است که گاهی به آن "نارسیسیسم بدخیم" هم می‌گویند. این مفهوم بخشی از نارسیسیسم است که غریزه مرگ (تمایل به نابودی) را ایدئال و بزرگ‌نمایی می‌کند. برخلاف نارسیسیسم لیبیدینال که حسادت را کم می‌کند، در نوع تخریبی، حسادت قوی است و مرگ به عنوان راه‌حلی برای همه مشکلات دیده می‌شود. این ایده از غریزه مرگ فروید الهام گرفته شده و روزنفلد آن را به عنوان یک سازمان درونی توسعه داد که بخش‌های حسود و ویرانگر را جدا می‌کند تا خود را حفظ کند.

روزنفلد باور داشت که نارسیسیسم اولیه، روابط بدوی با ابژه‌هاست، نه حالتی بدون ابژه. در درمان، بیمار سعی می‌کند درمانگر را کنترل کند تا احساس جدایی را انکار کند. سازمان نارسیسیستی مانند یک "گروه قدرتمند" عمل می‌کند که درمان را فلج می‌کند و کمک را نشانه ضعف می‌بیند.

نارسیسیسم تخریبی تأثیر ویرانگری بر روابط دارد، زیرا فرد نمی‌تواند پیوندهای واقعی بسازد و روابط را فقط برای بهره‌برداری می‌بیند. طبق روزنفلد، این افراد تمایلات تخریبی را ایدئال می‌کنند و حسادت را به دیگران فرافکن می‌کنند، که باعث خرابکاری روابط می‌شود.

نارسیسیسم تخریبی روزنفلد، به عنوان سازمانی داخلی که تمایلات ویرانگر را ایدئال می‌کند، نه تنها دفاع در برابر جدایی است، بلکه روابط را به ابزارهای بهره‌برداری تبدیل می‌کند. از کارهای اولیه او مانند مورد میلدرد تا تمایز لیبیدینال/تخریبی، این مفهوم تأثیر عمیقی بر روانکاوی گذاشته است.




وقت روان‌درمانی

صفحات مجازی من

mana__psy">یوتیوب

کانال تلگرام | گروه تلگرام

Читать полностью…

روانکاوی‌| روان شید

باز-تکرار پارودیکِ نُرم‌ها (مثلاً پارودی جنسیتی، تقلیدِ اغراق‌آمیزِ نقش‌های جنسیتی) می‌تواند مکانیزمِ هنجارسازی را نمایان کند و فضا برای تزلزل هویت‌های هنجاری باز کند. این تاکتیک به‌ویژه در جنبش‌های کوئیر کارآمد بوده است.

برای افراد ترنس و نان باینری، تکنیک «گذر» یا آگاه‌سازیِ بدن و سخن‌گفتن از تجربهٔ تغییریافتهٔ بدن می‌تواند هم عملِ بقا باشد و هم کنشِ سیاسی. از منظر پست‌مدرن، این عمل نشان می‌دهد که هویت به‌راحتی قابل بازخوانی و بازارجاع است.

چون قدرت با تولید دانش (regimes of truth) کار می‌کند، مبارزه برای تعریفِ «حقیقتِ زیستی» یا «حقیقتِ روانی» اهمیت دارد. جنبش‌های مدنی و علمی حاشیه‌ای با تولید روایت‌های نو از تجربهٔ سوژه‌ها، هژمونی معرفتیِ قبلی را به چالش می‌کشند.

در درمان، ایجاد فضای روایتی که امکان بازآراییِ تکرارهای نمادین را فراهم کند، خود نوعی مقاومت بالینی است: روانکاو به‌عنوان شنوندهٔ یک روایت بدیل می‌تواند امکانِ آزمایشِ هویتِ جدید (یا بازخوانیِ متفاوتِ هویت) را برای مراجع باز کند. این رویکرد به‌ویژه برای کسانی که هویت‌شان از سوی نُرم‌ها تحقیر یا patologize شده، حیاتی است.

روانکاوی پست‌مدرن به‌ما یادآوری می‌کند که هویت همواره در تقاطعِ نمادها، زبان‌ها و ساخت‌های قدرت تولید می‌شود؛ ازاین‌رو مقاومت نیز باید بسیارجانبه و خُرد-محور فهمیده شود: از باز-تکرار پارودیک و بازنمایی بدن تا تغییرات قانونی و معرفتی.


~ مانا سیری



وقت روان‌درمانی

صفحات مجازی من

mana__psy">یوتیوب

کانال تلگرام | گروه تلگرام

Читать полностью…

روانکاوی‌| روان شید

انتقال متقابل ترنسفوبیک
میس جندرینگ


میس‌جندرینگ زمانی رخ می‌دهد که کسی را با جنسیتی اشتباه خطاب کنیم یا به او اشاره کنیم، مثلاً با ضمایر یا اسامی که با هویت جنسیتی او هم‌خوانی ندارد. این کار می‌تواند به احساس طرد یا ناراحتی منجر شود.

انتقال به فرایندی اشاره دارد که در آن مراجع، احساسات، انتظارات، یا تجارب گذشته خود (اغلب مرتبط با روابط اولیه مانند والدین یا مراقبان) را به درمانگر فرافکنی می‌کند.

درحالیکه انتقال متقابل به واکنش‌های عاطفی و روانی درمانگر به مراجع اشاره دارد که ممکن است ناشی از احساسات شخصی، پیش‌فرض‌ها، یا تجارب گذشته درمانگر باشد. این واکنش‌ها می‌توانند آگاهانه یا ناخودآگاه باشند و بر نحوه تعامل درمانگر با مراجع تأثیر بگذارند.

میس‌جندرینگ برای افراد ترنسجندر اغلب فراتر از یک اشتباه ساده است و می‌تواند احساس طرد، بی‌اعتباری، یا حتی تروما را برانگیزد. از منظر روانکاوی، این تجربه می‌تواند با فعال کردن مکانیزم‌های دفاعی مانند شرم، خشم، یا انزوا همراه باشد.

میس‌جندرینگ در فضای درمانی می‌تواند به‌صورت عمدی یا غیرعمدی رخ دهد. برای مثال، درمانگری که از هویت جنسیتی مراجع آگاه نیست ممکن است به‌اشتباه از ضمایر نادرست استفاده کند یا فرضیاتی درباره جنسیت مراجع داشته باشد. حتی یک لغزش ساده، مانند استفاده از نام قدیمی مراجع، می‌تواند به احساس بی‌اعتباری یا ناامنی منجر شود.

انتقال متقابل درمانگر در این موقعیت نقش مهمی ایفا می‌کند. اگر درمانگر نسبت به هویت‌های جنسیتی پیش‌داوری داشته باشد یا با مفاهیم ترنسجندر آشنایی کافی نداشته باشد، ممکن است واکنش‌های ناخودآگاهی مانند اضطراب، سردرگمی، یا حتی احساس گناه بروز دهد

فضای درمانی باید برای مراجع ترنسجندر امن و پذیرا باشد. این شامل استفاده صحیح از ضمایر و نام انتخابی مراجع، احترام به هویت جنسیتی او، و ایجاد فضایی برای بحث درباره تجارب میس‌جندرینگ است.مثلا درمانگر میتواند در ابتدا از مراجع راجع به جنسیت او بپرسد از او بخواهد که دوست دارد با چه ضمیری خطاب بشود؟

اگر درمانگر به‌طور ناخواسته مرتکب میس‌جندرینگ شود، نحوه پاسخ او حیاتی است. عذرخواهی صادقانه، بدون توجیه بیش‌ازحد، و اصلاح فوری رفتار می‌تواند به حفظ اعتماد کمک کند.پذیرش خطا و اشتباه انسانی یک اصل در درمانگری است.

در روانکاوی، درمانگر می‌تواند از میس‌جندرینگ به‌عنوان فرصتی برای کاوش عمیق‌تر استفاده کند. برای مثال، اگر مراجع به میس‌جندرینگ درمانگر با خشم یا انزوا واکنش نشان دهد، درمانگر می‌تواند این احساسات را کاوش کند.این رویکرد می‌تواند به مراجع کمک کند تا تجارب گذشته خود از میس‌جندرینگ در محیط‌های دیگر را پردازش کند.

میس‌جندرینگ و انتقال متقابل در روانکاوی ترنسجندر دو موضوع به‌هم‌پیوسته‌اند که نیازمند آگاهی، حساسیت، و مهارت از سوی درمانگر هستند. میس‌جندرینگ، به‌عنوان تجربه‌ای که می‌تواند به احساس بی‌اعتباری یا تروما منجر شود، در فضای درمانی می‌تواند به فرصت‌هایی برای کاوش عمیق‌تر تبدیل شود، به‌شرطی که درمانگر با خودآگاهی و احترام به هویت مراجع پاسخ دهد.




وقت روان‌درمانی

صفحات مجازی من

mana__psy">یوتیوب

کانال تلگرام | گروه تلگرام

Читать полностью…

روانکاوی‌| روان شید

در مطالعات روانکاوانه مرتبط با مهاجرت، چهار زمینه اصلی تعامل (fields of interaction) مورد بررسی قرار می‌گیرد: زمان (گذشته/حال، then/now)، فضا (اینجا/آنجا، here/there)، موقعیت اجتماعی (آن‌ها/ما، them/us) و دانش (بیرونی/درونی، exterior/interior). رویکرد پست‌مدرن این زمینه‌ها را با مفهوم ناخودآگاه ترکیب می‌کند تا نشان دهد هویت‌ها چگونه در تعاملات روزمره و روابط بین‌فردی شکل می‌گیرند و تغییر می‌کنند. به طور خلاصه، این تقابل به ما می‌گوید که روانکاوی پست‌مدرن نه تنها آسیب‌های مهاجرت را توضیح می‌دهد، بلکه راه‌هایی برای بازسازی هویت سیال و ترکیبی ارائه می‌کند


~مانا سیری



وقت روان‌درمانی

صفحات مجازی من

mana__psy">یوتیوب

کانال تلگرام | گروه تلگرام

Читать полностью…

روانکاوی‌| روان شید

بیدادگاه زمان

حادثه آغاز شد
شاعری برخاست،
دخترک رقصید،
مأمنِ عرشِ الهی لرزید.

گلِ لاله از قفس پر زد،
آشیانه شد تنی خسته.

خشمِ فریادِ خدا،
ترسِ این دیوارها،
مرگِ معصومِ تبر،
حجمِ سردِ زمان.

آه از این بیدادگاه،
آه از این ویرانی،
سایه‌ی ترسِ نمور،
آه از این آوازهای زندانی.



~ مانا سیری


وقت روان‌درمانی

صفحات مجازی من

mana__psy">یوتیوب

کانال تلگرام | گروه تلگرام

Читать полностью…

روانکاوی‌| روان شید

کارل آبراهام و مراحل رشد روانی

کارل آبراهام (Karl Abraham, 1877–1925) یکی از نخستین شاگردان فروید و تحلیلگران آلمانی است که کمک مهمی در گسترش و بسط نظریه روانکاوی، به خصوص نظریه لیبیدو و مراحل رشد روانی کودکی، داشت. او به ویژه به ارتباط بین مراحل ابتدایی رشد لیبیدو و توسعه شخصیت، فساد روانی، یا اختلالات روانی توجه کرده است.

آبراهام مراحل رشد لیبیدو را به شش مرحله تقسیم می‌کند؛ برخی از این مراحل با فروید مشترک‌اند، ولی آبراهام تفکیک‌ها و تأکیدات خاص خود را دارد، به خصوص در مراحل دهانی و مقعدی.

مرحله دهانی اولیه (Oral: Sucking stage) از تولد تا تقریباً پایان سال اول زندگی. لذت از مکیدن، تغذیه، رابطه دهانی با مادر یا مراقب. غرایز دهانی غالب‌اند. کودک هنوز تفکیک روشن بین خودش و “شیء خارجی” ندارد (ابتدای عشق دهانی بی‌آبژه).  اگر این مرحله با لذت کافی و البته تأمین نیازها همراه شود، شخصیت گرایش به اعتماد، امیدمندی، اجتماعی بودن، راحتی در ارتباطات دهانی، انعطاف‌پذیری در دریافت محبت و نیازها دارد.

مرحله دهانی-سادیس (Oral-sadistic) دوره دندانی شدن، گاز گرفتن، لذت از شکستن یا “تخریب” شیء خارجی به همراه دهان، ترکیب عشق و خصومت (آمنی والانس) در رابطه با شیء دهانی. آبراهام تأکید زیادی دارد بر این بخش که در آن خصومت در دهان ظهور می‌کند.  اگر کودک بتواند احساس خصومت را به تدریج ادراک کند و کنترل کند، عشق-شیء دهانی با ظرفیت پذیرش و بخشش همراه می‌شود؛ شخصیت توانایی برای مقابله با ناامنی و تنش را در روابط دارد.

مرحله مقعدی ــــ Anal: دو فاز (Expulsive و Retentive) تقریباً از سال اول یا دوم تا حدود 2-3 سالگی؛ کنترل بر دفع و توالت رفتن. آبراهام مقعدی را به دو فاز تقسیم می‌کند: Anal-expulsive که شامل آزاد کردن، بیرون ریختن و احساس لذت همراه با تخریب شیء است، و Anal-retentive که شامل نگه داشتن، کنترل، تسلط بر شیء است.  عبور موفق از این مرحله منجر به کنترل نفس، استقلال نسبی، توانایی تأخیر در ارضای نیازها، قابلیت تنظیم خود، نظم در زندگی، توانایی تحمل محدودیت‌ها و تأخیر در خشنودی است.

همچنین تعامل سالم بین ابراز خصومت و کنترل آن. تثبّت در فاز expulsive → شخصیتی بی‌نظم، بی‌توجه، ولخرج، عدم تمایل به کنترل یا مسئولیت‌پذیری؛ تثبّت در فاز retentive → شخصیتی وسواسی، کمال‌گرا، محافظه‌کار، لجوج، کنترل‌گر، داشتن اهمیت زیاد برای ترتیب، ترتیب‌دهی، خساست، سخت‌گیری در خود و دیگران. آبراهام معتقد است این مرحله نقش کلیدی در شکل‌گیری سازمان روانی است که در آن هماهنگی بین امیال، کنترل و روابط با شیء برقرار می‌شود.

مرحله فالیک یا مرحله اولِ تناسلی (Phallic) حدود سنین 3 تا 6 سال؛ آگاهی از اختلاف جنسی، خودشیفتگی جنسی اولیه، رقابت با والد هم‌جنس (مسئله اُدیپی)، میل به تأیید و توجه، غرایز جنسی و ایگو/ابرایگو در شکل‌گیری. آبراهام بخش مهمی از مقاله Origins and Growth of Object Love را به این بخش اختصاص داده است.

مرحله بزرگ‌سال تناسلی (Adult Genital Stage) پس از دوران کودکی و بلوغ، وقتی عملکرد جنسی بالغ شروع می‌شود و تمرکز بر روابط جنسی دهانی بر جنبه‌های بالغ‌تر عشق و تولید مثل قرار می‌گیرد. همچنین شامل ادغام مراحل قبلی و توانایی عشق‌دهی و پذیرش متقابل، رابطه بالغانه و مسئول.

نظریه آبراهام نشان می‌دهد که شخصیت بالغ نمی‌تواند بدون عبور موفق از مراحل اولیه رشد لیبیدو شکل گیرد. هر مرحله تأثیرات ماندگاری دارد که اگر نیازها برآورده یا تعارض‌ها حل نشوند، تثبیت(fixatio)به وجود می‌آید و ویژگی های شخصیتی مخصوص به آن مرحله باقی می‌ماند. این تأکید بر تثبیت بسیار مهم بوده است.

یکی از ابتکارات مهم آبراهام، تأکید بر خصومت، بعد تخریب و تمایز بین عشق و خصومت در مراحل دهانی-سادیسْتیک و مرحله مقعدی است. او نشان می‌دهد که لذت تنها جنبه مثبتی نیست؛ خصومت و تمایلات تخریبی بخشی از ساخت روانی کودکی است و اگر کنترل نشود می‌تواند اختلال روانی به بار آورد. این نگرش بعدها به نظریات کلاینی و نظریات نسل تحلیلی بعد از او نیز تأثیر گذاشت.

نظریه کارل آبراهام در مورد مراحل رشد روانی یکی از ستون‌های نظریه روانکاوی کلاسیک است که کمک کرده است تا بین مراحل رشد اولیه و شخصیت بزرگ‌سالان رابطه‌ای سازگار، نظام‌مند برقرار شود.

مفاهیمی مثل تثبیت در مراحل اولیه، خصومت در اورالیته، تقسیمات مقعدی، و رشد عشق شیء، ابزارهای مفیدی در تحلیل شخصیت، روان‌درمانی و تشخیص اختلالات روانی‌اند.

همچنین در نظریه‌های بعدی روانکاوی (کلاین، وینیکوت، و نظریه روابط شیء) تأثیر آبراهام دیده می‌شود؛ اهمیت تجربه جسمانی اولیه، رابطه مادر-کودک، فانتزی ها، خصومت، فقدان و تسلیم به وجود آمدن قسمت مهمی از تحلیل بالینی چون کلاینی شده‌اند.



وقت روان‌درمانی

صفحات مجازی من

mana__psy">یوتیوب

کانال تلگرام | گروه تلگرام

Читать полностью…

روانکاوی‌| روان شید

روانکاوی ترنسجندر و تفاوت آن با روانکاوی کوئیر و فمینیستی

روانکاوی ترنسجندر از دهه ۲۰۰۰به بعد بعنوان یک شاخه ی کاملا مستقل در روانکاوی روی کار آمد که هدفش نه تنها تحلیل سوژه ی غایب(سوژه ی ترنسجندر) در روانکاوی،بلکه ایجاد گفتمانی جدید مبتنی بر پذیرش و سیالیت و اخلاق پذیرا بود تا نگاه پاتولوژیک گونه به زیست های گوناگون انسان ها.

در روانکاوی از همان ابتدا که فروید نظریاتش درباره عقده ی ادیپ و الکترا را ارائه داد،زنانی برخواستند که این نظریات را نقد و کامل زیر سوال بردند مانند کارن هورنای و عده ای هم به گونه ای دیگر بازتعریف کردند مانند ملانی کلاین(در نگاه ادیپال).

اما از دهه ۱۹۷۰ به بعد با شروع موج دوم فمینیسم در سراسر جهان و نقدهای تند و صریح به روانکاوی کلاسیک خصوصا فروید،عده ای از روانکاوان زن فمینیست شروع به بازتعریف و نقد دیدگاه های گذشته کردند مانند جولیت میچل،لوس ایریگارای،جسیکا بنجامین و...

در این برهه زمانی روانکاوان فمینیستی در ابتدا شروع به بازتعریف و نقد فالوس محوری روانکاوی کردند و شروع به تمرکز روی مسائل روانی خاص زنان کردند مانند:مادری،بارداری،قاعدگی،میل زنانه،مادر/دختر و....

این نقد ها و بازتعریف ها نسبت به رویکردهای مختلف روانکاوی وجود داشت و باعث ایجاد درک عمیقی نسبت به روانکاوی زنان شد و روانکاوی زنان را ارتقا داد و وارد مرحله ی نوینی کرد که در آن سوژه ی زنانه بعنوان یک سوژه ی فعال و مستقل شناخته میشود نه وابسته و در حسرت!

در دهه های بعدی(۱۹۹۰) با ظهور گفتمان های پست مدرنیسم در جهان  و زیر سوال بردن گفتمان های ثابت و ایدئولوژی ها و روایات کلان گذشته و نظم های دوتایی (مانند جسم/روح،زن/مرد و...)گفتمان کوئیر نیز ظهور کرد.

گفتمان کوئیر بمعنای تفاوت است بمعنای ضدهنجار بودن و رادیکال بودن.
در نظریه کوئیر روابط تهی از هدف تولید مثل میشوند و افراد میتوانند خارج از چرخه ی مولد بودن عمل بکنند.

در این زمان سوژه های از اقلیت های جنسی بیشتر مورد توجه قرار گرفتند و از جهت غیرهنجارمند بودن و سیال بودن مورد بررسی قرار میگرفتند.روانکاوی کوئیر با نقد هترونوماتیویتی در روانکاوی کلاسیک شروع میشود و میتواند به بررسی میل کوئیر و فانتزی کوئیر و...بپردازد.

در دهه ۲۰۰۰ در جهان سوژه های ترنسجندر بعنوان سوژه ای که همیشه غایب و در حاشیه بوده و یا توسط گفتمان های روانپزشکی و روانشناختی از سطوح زندگی اجتماعی حذف میشده بیشتر از قبل در سطوح مختلف دیده شد.

و اولین مواجه ی ترنسجندریسم با روانکاوی تاریخچه ایست پر از انواع برچسب های پاتولوژیک و بیمارگونه و کمک در جهت حذف سیستماتیک سوژه ی ترنسجندر.ولی در سه دهه گذشته با رشد مطالعات ترنسجندر روانکاوی ترنسجندر در زمینه های مختلف رشد بسیاری کرده.

روانکاوی ترنسجندر به بررسی بدن سوژه ی ترنس و تغییر بدنی و ارتباط جنسو جنسیت و بدن میپردازد.به بررسی تغییرات هورمونی و جراحی و ارتباط آن با شرم و میل.در این رویکرد میل ترنس به تجربه ی زیسته و بدن ترنس گره خورده نه صرفا فانتزی!

همچنین در زمینه ی بالینی به ترنسفوبیا در اتاق درمان و نگاه ترنسفوبیک درمانگر نسبت به درمانجو میپردازد که میتواند باعث ایجاد انتقال متقابل ترنسفوبیک بشود.همچنین شناخت امتیازات خود بعنوان یک فرد سیسجندر در برابر تبعیض های درمانجوی ترنسجندر میتواند در داینامیک اتاق درمان بسیار موثر باشد.

روانکاوی ترنسجندر و کوئیر و فمینیست در نقاطی ممکن است با یکدیگر اختلافاتی داشته باشند در عین اینکه همپوشانی بسیاری دارند و بدون یکدیگر بی معنا هستند.در یک همچنین شرایطی برای روانکاو لازم است که هر سه نگاه را بداند تا بتواند از هر کدام در زمان خودش در جهت کمک به درمانجو استفاده بکند.

~مانا سیری



مطالعه متن کامل مقاله



وقت روان‌درمانی

صفحات مجازی من

mana__psy">یوتیوب

کانال تلگرام | گروه تلگرام

Читать полностью…

روانکاوی‌| روان شید

حجم یک نخلِ بلند
سر برآورده از آن کوهِ کبود.

ثانیه آواره،
چنگ بر سقفِ کبود،
و نگاهی پیدا نیست
در پسِ پنجره‌ی یک نغمه‌ی خون‌آلوده،
خبر از رفتنِ لاله‌ها از این ویرانه،
و شکوهی خونین...

وای بر شبِ شومی چنین!

حسرتِ ثانیه‌ای نیست‌شدن،
حسرتِ لحظه‌ای از عشق طراوت کردن.

ای شبِ تیره‌ی خون‌آلوده،
روزی از این روزها،
و در این تاریکی،
از پسِ مرداب‌ها،
از تنِ تکه‌به‌تکه‌ی همین باغچه‌ی ویرانه،
گردبادی به هوا خواهد خواست...


~مانا سیری


وقت روان‌درمانی

صفحات مجازی من

mana__psy">یوتیوب

کانال تلگرام | گروه تلگرام

Читать полностью…

روانکاوی‌| روان شید

فلیکس گاتاری از روانکاوی تا فلسفه

فلیکس گاتاری (1930–1992) روانکاو، فیلسوف و کنشگر اجتماعی فرانسوی بود که مسیر فکری‌اش از روانکاوی لکانی آغاز شد و به نظریه‌های فلسفی و سیاسی رادیکال انجامید. او در کلینیک لابورد تحت نظر ژان اووری کار کرد و رویکردی تازه به درمان روان‌پریشی‌ها ارائه داد. گاتاری در عین وفاداری اولیه به روانکاوی، به تدریج منتقد محدودیت‌های آن شد و در پی پیوند میان تحلیل روانی، سیاست و فلسفه برآمد.

گوتاری در ۳۰ مارس ۱۹۳۰ در ویلنو-لز-سابلون زاده شد و نوجوانی را با فعالیت تروتسکیستی گذراند. در دهه ۱۹۵۰، شاگرد و بیمار لکان شد و بر روانکاوی ساختاری تمرکز کرد. اما نقد او به فردگرایی فرویدی، او را به کلینیک لابورد (۱۹۵۵) کشاند، جایی که با اوری، روان‌درمانی نهادی را بنیان گذاشت. این رویکرد، بیماران را به عنوان عاملان فعال می‌دید و سلسله‌مراتب را درهم می‌شکست، زمینه‌ای برای انتقال به فلسفه سیاسی فراهم کرد.

گاتاری تحت تأثیر ژاک لکان، در جلسات معروف چهارشنبه‌ها شرکت می‌کرد. او ابتدا لکان را منبع الهام خود می‌دانست، اما بعدها به انتقاد از ساختارگرایی بسته و تمرکز بیش از حد بر زبان پرداخت. گاتاری معتقد بود روانکاوی لکانی به سوژه‌ای منفرد و درگیر ساختار نمادین محدود می‌شود و امکان توجه به نیروهای جمعی، اجتماعی و سیاسی را نادیده می‌گیرد. همین فاصله‌گیری آغازگر چرخش او به فلسفه و سیاست بود.

یکی از نقاط عطف زندگی گاتاری کار او در کلینیک لابورد بود. این مرکز روان‌پزشکی با مدیریت ژان اووری، رویکردی ضداقتدارگرایانه به درمان داشت. گاتاری در این محیط، ایده‌هایی درباره‌ی «تحلیل نهادی» و «روان‌درمانی جمعی» پرورش داد. او می‌دید که روان‌پریشی تنها محصول درون روان فرد نیست، بلکه ریشه‌های اجتماعی و نهادی دارد. تجربه لابورد الهام‌بخش نظریه‌های بعدی او در فلسفه و سیاست شد.

در لابورد، گوتاری "روان‌درمانی نهادی" را توسعه داد، که بر تعامل گروهی و شکستن مرزهای بیمار-درمانگر تأکید داشت. او از لکان فاصله گرفت و روانکاوی را به عنوان ابزاری برای کنترل سرمایه‌داری نقد کرد. مجموعه مقالات "روانکاوی و عرضی‌بودن" (۱۹۷۲) این ایده‌ها را گردآوری کرد. این دوره، پلی به فلسفه بود، جایی که ناخودآگاه را نه فردی، بلکه اجتماعی و سیاسی دید.

در دهه ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، گاتاری وارد همکاری عمیق با ژیل دلوز شد. حاصل این همکاری دو کتاب مهم بود: ضد-ادیپ (1972) و هزار فلات (1980)، که با هم پروژه‌ی فلسفی-سیاسی سرمایه‌داری و اسکیزوفرنی را شکل دادند. این آثار به‌شدت از روانکاوی فرویدی و لکانی فاصله گرفتند و به سمت فلسفه‌ای سیال، ضداقتدارگرایانه و چندمرکزی حرکت کردند.

کتاب ضد-ادیپ حمله‌ای رادیکال به «مدل ادیپی» در روانکاوی بود. گاتاری و دلوز معتقد بودند که روانکاوی با تقلیل میل به مثلث ادیپی (پدر-مادر-فرزند)، نیروهای خلاق میل را سرکوب می‌کند. به جای آن، آن‌ها مفهوم «ماشین‌های میل» را معرفی کردند: شبکه‌هایی سیال از انرژی و خواست که در بدن‌ها، جمع‌ها و حتی اقتصاد جریان دارند. این ایده پلی میان روانکاوی و فلسفه سیاسی گشود.

در هزار فلات، گاتاری و دلوز ایده‌های پیچیده‌تری مانند «ریزوم»، «خط گریز» و «قلمروزدایی» را مطرح کردند. این مفاهیم نشان می‌دادند که تفکر و میل نه خطی‌اند و نه سلسله‌مراتبی، بلکه همچون ریزوم (ریشه افقی گیاه) شبکه‌ای، چندجهتی و باز هستند. این جهان‌بینی، محدودیت‌های مدل‌های کلاسیک روانکاوی و فلسفه را در هم شکست و راهی تازه برای اندیشیدن به جامعه و سوژه پیشنهاد داد.

در "فلسفه چیست؟" (۱۹۹۱)، گوتاری و دلوز فلسفه را "خلق مفاهیم" تعریف کردند، نه بازنمایی. گوتاری، با زمینه روانکاوانه، بر "صفحه‌های مفهومی" تأکید کرد که مقاومت در برابر سرمایه‌داری را ممکن می‌سازد. این کتاب، انتقال او را کامل می‌کند: از درمان فردی به فلسفه جمعی.

گاتاری در دهه‌های پایانی عمرش به سمت اکوسوفی (Ecosophy) رفت. او معتقد بود که بحران‌های زیست‌محیطی، روانی و اجتماعی از هم جدا نیستند. اکوسوفی او بر سه بُعد تأکید داشت: محیط زیست، روابط اجتماعی و ذهنیت فردی. به باور گاتاری، برای مواجهه با بحران معاصر، باید این سه بُعد را در هم‌تنیده دید و سیاست، فلسفه و روانکاوی را دوباره بازآفرینی کرد.


~مانا سیری



مطالعه متن کامل مقاله



وقت روان‌درمانی

صفحات مجازی من

mana__psy">یوتیوب

کانال تلگرام | گروه تلگرام

Читать полностью…

روانکاوی‌| روان شید

چگونه روانکاوی پست‌مدرن هویت های چندگانه را کاوش میکند؟

روانکاوی پست‌مدرن نگاه تازه‌ای به هویت دارد. برخلاف روانکاوی کلاسیک که «من» را به‌صورت نسبتا منسجم تصور می‌کرد، این رویکرد نشان می‌دهد هویت پیوسته در حال تغییر، چندپاره و وابسته به زمینه‌های اجتماعی، فرهنگی و زبانی است. فرد تنها یک خود ثابت ندارد، بلکه در موقعیت‌های مختلف به گونه‌های متفاوت تجربه می‌شود. این دیدگاه با نقد روایت‌های کلان فروید و تأکید بر تکه‌تکه‌شدن سوژه در دنیای مدرن شکل گرفت.

فروید ساختار روان را به سه بخش نهاد، من و فرا‌من تقسیم کرد. هرچند من نسبتا انسجام داشت، اما همیشه در کشمکش با امیال و الزامات اجتماعی باقی می‌ماند. روانکاوی پست‌مدرن این فرض انسجام را نقد می‌کند و بر شکاف‌های درونی سوژه تأکید دارد. در این نگاه، هویت هرگز پایدار نیست و در فرآیند تعامل با زبان، فرهنگ و تاریخ همواره تغییر می‌کند. این برداشت بذر اصلی چندگانگی هویت را آشکار ساخت.

لکان با معرفی مفهوم «سوژه منقسم» نشان داد که انسان هیچ‌گاه به هویت کامل نمی‌رسد. ناخودآگاه در زبان ساختار یافته است و فرد در بازی بی‌پایان دال‌ها گرفتار می‌شود. این بدان معناست که هویت همیشه گسسته، متغیر و در حال لغزش است. روانکاوی پست‌مدرن بر همین مبنا، سوژه را نه مرکز ثابت تجربه، بلکه محصولی متکثر و وابسته به گفتمان‌های زبانی می‌داند. این امر راهی برای درک هویت‌های چندگانه فراهم می‌سازد.

زبان در روانکاوی پست‌مدرن نقش بنیادی دارد. هویت نه جوهری درونی، بلکه محصول گفتارها و نشانه‌هایی است که فرد را شکل می‌دهند. هر فرد در موقعیت‌های اجتماعی و فرهنگی متفاوت، خود را با دال‌های جدید بازتعریف می‌کند. از این رو هویت سیال، چندگانه و موقتی است. تفاوت‌های زبانی و نمادین امکان‌پذیری سوژه‌های متنوع را فراهم می‌آورند. هویت‌های گوناگون نه تناقض، بلکه بخشی از واقعیت روانی و اجتماعی ما هستند.

دکانستراکشن درآی، ابزاری کلیدی برای تجزیه هویت‌های ثابت است. روانکاوی پست‌مدرن، با این روش، دوگانگی‌های هویتی (مانند مرد/زن، خود/دیگری) را برملا می‌کند و نشان می‌دهد چگونه هویت‌ها از تعارضات زبانی زاده می‌شوند. کاوش، از طریق جلسات درمانی، بیمار را به بازسازی روایت‌های شخصی دعوت می‌کند، جایی که هویت‌های چندگانه نه پاتولوژی، بلکه منبع خلاقیت می‌شوند. این رویکرد، آزادی از ساختارهای سرکوبگر را ممکن می‌سازد.

روانکاوی پست‌مدرن، هویت را به عنوان روایتی سیال می‌بیند که از طریق گفتار درمانی بازسازی می‌شود. تحت تأثیر باختین، روایت‌ها پلی‌کش (چندصدایی) هستند و هویت‌های چندگانه را از تعاملات اجتماعی استخراج می‌کنند. کاوش، بیمار را به نوشتن مجدد داستان‌های شخصی‌اش هدایت می‌کند، جایی که تناقضات هویتی به عنوان نقاط قوت ظاهر می‌شوند. این روش، درک عمیق‌تری از چگونگی شکل‌گیری "خود" در فرهنگ دیجیتال فراهم می‌کند.

در روانکاوی پست‌مدرن، جنسیت به عنوان مقوله‌ای ثابت و طبیعی تلقی نمی‌شود. نظریه‌پردازانی چون جودیت باتلر نشان داده‌اند که جنسیت و هویت جنسی برساخته‌های فرهنگی و گفتمانی‌اند. این دیدگاه با نظریه کوییر پیوند خورده و امکان جابه‌جایی میان نقش‌های جنسیتی متنوع را برجسته می‌کند. بنابراین فرد می‌تواند هویت‌های جنسیتی مختلف را تجربه کند، بدون اینکه الزاماً به چارچوب‌های سنتی زن/مرد محدود بماند. چنین نگاهی به هویت جنسیتی، انعطاف‌پذیری و تنوع را برجسته می‌سازد.

روانکاوی پست‌مدرن تحت تأثیر فوکو نشان می‌دهد هویت‌ها تنها فردی نیستند، بلکه در شبکه‌ای از قدرت شکل می‌گیرند. گفتمان‌های پزشکی، حقوقی یا دینی چارچوب‌هایی را تحمیل می‌کنند که افراد در درون آن‌ها به عنوان «زن»، «مریض»، «مجرم» یا «نرمال» شناخته می‌شوند. این ساختارهای قدرت هویت‌های چندگانه‌ای ایجاد می‌کنند که همزمان امکان و محدودیت به فرد می‌دهند. سوژه مدرن بنابراین درون تاریخ و سیاست همواره متکثر ساخته می‌شود.

مهاجرت یکی از نمونه‌های روشن درک هویت‌های چندگانه است. فرد مهاجر در میان زبان‌ها، فرهنگ‌ها و ارزش‌های مختلف زندگی می‌کند و دائماً هویت خود را بازتعریف می‌کند. او ممکن است در خانه یک «من» و در اجتماع یا محیط کاری «من» دیگری باشد. روانکاوی پست‌مدرن این وضعیت را نه صرفاً بحران، بلکه منبعی برای درک سوژه به‌عنوان موجودی چندپاره و خلاق می‌بیند که می‌تواند از شکاف‌ها امکان‌های نو بسازد.


~مانا سیری


مطالعه متن کامل مقاله



وقت روان‌درمانی

صفحات مجازی من

mana__psy">یوتیوب

کانال تلگرام | گروه تلگرام

Читать полностью…

روانکاوی‌| روان شید

فرد نان باینری به شما مبهم بودن بدهکار نیست.

این جمله تقریبا پرتکرار ترین جمله ای است که از دوستان نان باینری‌ام شنیدم خصوصا یکی که بدن منتسب به زنان و بزرگی داشت و استایل های فِمنین هم دوست داشت و این دائما باعث سختی اش میشد که بقیه خانم صداش می زدن و نشونه گرفتن رنجش و علت این رنج برای خودش نیز سخت بود چون خود را در ایجاد این رنج مقصر و شریک می دونست.

وقتی می گفت: «فرد نان‌باینری به شما مبهم بودن بدهکار نیست. فقط شعار نمی داد؛ بلکه در برابر توقع اجتماعی برای وضوحی اجباری می ایستاد.

در روانکاوی کلاسیک، همیشه فشار بوده که سوژه یا “زن” باشد یا “مرد”. اما ترنس سایکوانالیسیس نشان می‌دهد که این ابهام نه نقص است و نه کمبود، بلکه یک موقعیت واقعیِ بودن است.

وقتی بدن یا استایل باعث می‌شود دیگران اشتباه صدا بزنند، رنجی شکل می‌گیرد که اغلب به شرم درونی تبدیل می‌شود: «شاید من خودم باعثش شدم». اما این شرم چیزی نیست جز خشونت نمادینی که جامعه بر بدن‌های مبهم تحمیل می‌کند.

ابهام می‌تواند مقاومت باشد؛ شکلی از سوژه‌شدن در برابر نظمی که فقط وضوح دوتایی را می‌پذیرد. نان‌باینری بودن، می تواند آزادی از بدهی به “دیگری بزرگ” که می‌خواهد نامت را به جای تو انتخاب کند باشد.


~آرین


وقت روان‌درمانی

صفحات مجازی من

mana__psy">یوتیوب

کانال تلگرام | گروه تلگرام

Читать полностью…

روانکاوی‌| روان شید

داستان کوتاه"الماس های پنهان"



در خیابان‌های شهر قدم می‌زد و آرام و با طمأنینه هر گام را برمی‌داشت. به تمام روزها و لحظاتی می‌اندیشید که در پس این جاده‌ها پشت سر نهاده بود و اکنون از آنها تنها ردّی از خاطراتی دردآلود برجای مانده بود. دیگر آن دخترک شاداب، اکنون زنی در میانه بود؛ زنی غرق در زیستن.

نمی‌توانست میان خود و آن دخترک قدیم فاصله‌ای بیابد؛ همیشه بخشی از او را همراه داشت و با خود حمل می‌کرد. گویی همیشه در درونش آن جوش و خروش زنده بود، اما در همنشینی‌اش، زنی سالخورده و پر از زیستن نیز حضور داشت. این بار تفاوت در همین بود.

احساس می‌کرد چیزی میان آن دو قرار دارد؛ نه آن‌قدر جوان و پرخروش، و نه آن‌قدر پیر و سالخورده؛ چیزی در میانه. هنوز خود را در باد رها حس می‌کرد. گاهی چیزی در درونش می‌خواست دلش را به دریا بزند، درگیر ارتباطی ناگهانی و بی‌مرز شود، و خود را ویران کند. اما دیگر تاب و توان این کار را نداشت: توان تحمل درد، توان تحمل ویرانی، توان شکستن و دوباره ساختن.

دلش می‌خواست این بار متفاوت باشد؛ خود را محک بزند، به دست باد نسپرد، و قدم‌هایی شمرده بردارد. سعی کند رفتاری دیگرگونه داشته باشد. اما راستش، وقتی با خود می‌اندیشید، درمی‌یافت حتی توان این را هم ندارد. میل در او بود، اما بدنش دیگر توان نداشت. بدنش می‌خواست سال‌ها بخوابد و بیدار نشود. بدنش خسته و بی‌رمق بود. گویی دیگر توان فدا شدن برای دیگری را نداشت و می‌خواست کمی نیز خود را ببیند و با خود باشد.

دیگر نمی‌توانست غرق در بدن دیگری و خواسته‌هایش شود. چنان در خود فرو رفته بود که تنها خود را می‌دید و فقط با خویش در تنهایی سخن می‌گفت و می‌اندیشید. شاید این نخستین بار بود که می‌توانست در تنهایی با خود فکر کند و نیازی به همدم نداشته باشد. احساس می‌کرد خودش کافی است، و همین بودن، ارزشمند است.

گاهی با تمام وجودش حضور دیگری را طلب می‌کرد، اما گویی هیچ‌چیز دیگر مثل پیش نبود. می‌توانست با حال خود تنها بماند، در تنهایی فرو رود و در خویش غرق شود. این بار اما غرق شدن در خود بود، نه در دیگری. و این تفاوتی اساسی داشت. هر بار که غرق می‌شد، الماسی ارزشمند از خویش را می‌یافت؛ بیشتر و بیشتر خود را می‌دید. این حس، هم زیبا بود و هم تازه، و گاه حتی غیرقابل بیان. کلمات توان بیانش را نداشتند، زیرا چیزی فراتر از مرزهای زبان و نمادهای پیش‌ساخته شده بود.

به نقطه‌ای رسیده بود که تنها خود را، آنگونه که بود، می‌دید؛ و دیگر نیازی به کلمات نداشت. احساس کردن کافی بود. با تمام وجود خویش را حس می‌کرد؛ حسی غریب و ناشناخته، گاه حتی ترسناک، از آن‌رو که تازه و بی‌سابقه بود. مانند کاشفی بود که هر لحظه چیزی نو در درون خود می‌یافت، و هر کشف تازه، سیلی از احساسات متناقض را بر او جاری می‌ساخت.



~ مانا سیری



وقت روان‌درمانی

صفحات مجازی من

mana__psy">یوتیوب

کانال تلگرام | گروه تلگرام

Читать полностью…

روانکاوی‌| روان شید

شاندور فرنزی و ترومای کودکی

شاندور فرنزی (Sándor Ferenczi) یکی از برجسته‌ترین روان‌کاوان قرن بیستم و از نزدیک‌ترین همکاران زیگموند فروید بود. او به دلیل نگاه عمیق و نوآورانه‌اش به رابطه‌ی درمانی و اهمیت تجربه‌های اولیه‌ی کودکی شناخته می‌شود. فرنزی برخلاف فروید، ترومای کودکی را یک رویداد واقعی و نه صرفاً فانتزی می‌دانست و بر اثرات مخرب آن در ساختار روانی فرد تأکید ویژه داشت. ایده‌های او الهام‌بخش نسل بعدی روان‌کاوان شد.

فرنزی در بوداپست متولد شد و تحصیلات پزشکی را در دانشگاه بوداپست گذراند. در ۱۹۰۸ با فروید آشنا شد و به عنوان نزدیک‌ترین همکار او شناخته شد. او ریاست انجمن روانکاوی بوداپست را بر عهده گرفت و کلینیک‌های درمانی برای فقرا تأسیس کرد. تجربیات بالینی با بیماران ترومایی، به ویژه قربانیان سوءاستفاده کودکی، او را به بازنگری نظریه‌های فرویدی سوق داد. فرنزی در ۱۹۳۳ بر اثر کم‌خونی درگذشت، اما نوشته‌هایش بعدها تأثیرگذار شد.

فروید ابتدا به تجربه‌های واقعی سوءاستفاده‌ی جنسی در کودکی اشاره داشت، اما بعدها نظریه‌ی «فانتزی‌های ناخودآگاه» را مطرح کرد. فرنزی با این تغییر جهت مخالف بود و واقعیت ترومای کودکی را انکارناپذیر دانست. او استدلال کرد که بسیاری از بیمارانش نشانه‌هایی داشتند که تنها با وجود تجربه‌های واقعی آسیب‌زا قابل توضیح بود. این دیدگاه باعث شد فرنزی به دفاع از کودکان و قربانیان سوءاستفاده بپردازد.

فرنزی مفهومی به نام Confusion of Tongues یا «اختلاط زبان» معرفی کرد. او توضیح داد که کودک در رابطه با والدین از زبان محبت و بازی استفاده می‌کند، در حالی که فرد بزرگسال ممکن است با زبان میل جنسی پاسخ دهد. این ناهماهنگی، کودک را دچار سردرگمی و احساس گناه می‌کند. کودک برای بقا ممکن است با میل بزرگسال تطابق پیدا کند، که این خود منبع عمیق ترومای روانی است و در بزرگسالی به مشکلات هویتی منجر می‌شود.

از نظر فرنزی، ترومای کودکی تنها ناشی از آزار مستقیم نیست؛ بی‌توجهی، بی‌اعتنایی یا نادیده‌گرفتن نیازهای کودک نیز می‌تواند آسیب‌زا باشد. وقتی کودک ترس یا درد خود را بیان می‌کند اما با انکار یا بی‌اعتنایی والدین روبه‌رو می‌شود، یک ترومای دوگانه رخ می‌دهد: نخست خود رویداد آسیب‌زا، و سپس فقدان حمایت. این وضعیت موجب شکل‌گیری احساس شرم و بی‌ارزشی عمیق در کودک می‌شود.

تجربیات تروماتیک کودکی اغلب در ناخودآگاه ذخیره می‌شوند و در بزرگسالی به شکل اضطراب، افسردگی، اختلالات شخصیت، و مشکلات در روابط صمیمانه بروز می‌کنند. فرنزی توضیح می‌دهد که قربانیان ترومای دوران کودکی معمولاً الگوهای ناسالمی مانند وابستگی شدید یا اجتناب از صمیمیت را تکرار می‌کنند. درمان این افراد نیازمند فضای امن، همدلی و بازسازی اعتماد است، زیرا ذهن آن‌ها به شدت از خیانت و آسیب می‌ترسد.

فرنزی به اهمیت رابطه‌ی درمانی بیش از هر چیز توجه داشت. او معتقد بود که درمانگر باید حساس، پذیرنده و صادق باشد. برخلاف فروید که بر بی‌طرفی تحلیلگر تأکید می‌کرد، فرنزی به اصالت و همدلی فعال باور داشت. او پیشنهاد کرد درمانگر گاهی تجربه‌های احساسی خود را با مراجع به اشتراک بگذارد تا اعتماد ترمیم شود. این رویکرد بعدها الهام‌بخش روان‌درمانی‌های نوین، مانند درمان‌های مبتنی بر تروما شد.

فرنزی اصطلاحی به نام "شکست در ذهن والدین" مطرح کرد. وقتی والدین قادر به درک و پاسخ‌گویی به دنیای عاطفی کودک نباشند، کودک احساس می‌کند که ذهن او برای دیگران نامرئی است. این تجربه منجر به یک از خودبیگانگی عمیق می‌شود؛ کودک برای بقا بخشی از هویت خود را انکار می‌کند. این الگو بعدها به مشکلاتی مانند اختلالات مرزی و هویت شکننده منجر می‌شود.

امروزه بسیاری از نظریه‌های روان‌تحلیلی و درمان‌های مبتنی بر تروما، از ایده‌های فرنزی الهام گرفته‌اند. تحقیقات مدرن در حوزه‌ی نوروبیولوژی تروما نیز دیدگاه‌های او را تأیید می‌کند. مفهوم او درباره‌ی اختلاط زبان، به فهم عمیق‌تر اختلالات ناشی از سوءاستفاده جنسی کودکی کمک کرده است. همچنین رویکرد انسانی او به رابطه‌ی درمانی، پایه‌گذار درمان‌هایی مانند روان‌درمانی مبتنی بر دلبستگی و ذهن‌آگاهی شده است.

شاندور فرنزی با شجاعت به واقعیت تلخ ترومای کودکی پرداخت و صدای کودکانی شد که آسیب‌هایشان دیده نمی‌شد. او نشان داد که برای درمان زخم‌های عمیق روانی، ابتدا باید آن‌ها را به رسمیت شناخت. امروزه روان‌درمانگران با الهام از او تلاش می‌کنند تا فضایی امن و پر از همدلی ایجاد کنند تا مراجعان بتوانند داستان‌های ناگفته‌ی خود را بازگو کنند. ترومای کودکی قابل ترمیم است، به شرطی که شنیده و درک شود.


مانا سیری


مطالعه متن کامل مقاله



وقت روان‌درمانی

صفحات مجازی من

mana__psy">یوتیوب

کانال تلگرام | گروه تلگرام

Читать полностью…
Subscribe to a channel