-
ژوان یه کلمه ی کوردی و به اسم دختر هم گفته میشه.
یاد آر آن زن، آن زن دیوانه را که خُفت
یک شب به روی سینهٔ تو مست عشق و ناز
#فروغ_فرخزاد
عجب است پیش بعضی که تَر است شعر سعدی
ورق درخت طوبیست چگونه تر نباشد؟
چه وجود نقش دیوار و چه آدمی؟ که با او
سخنی ز عشق گویند و در او اثر نباشد
نه من آن گناه دارم که بترسم از عقوبت
نظری که سر نبازی ز سر نظر نباشد
همه شب در این حدیثم که خنک تنی که دارد
مژهای به خواب و بختی که به خواب در نباشد
مکن ار چه میتوانی که ز خدمتم برانی
نزنند سائلی را که دری دگر نباشد
چه کسی؟ که هیچ کس را به تو بر نظر نباشد
که نه در تو باز ماند مگرش بصر نباشد
به رقص مرگ میان تنت ادامه بده
نفس بگیر و به جان کندنت ادامه بده!
چه میپرسی زِ حالم!؟ سنگ میبارد، بلورم من
به رسوا کردن ایّوب مشغولم، صبورم من...
#حسین_جنتی
لا أريد لكلماتي أن تصل إليك
أريدها أن تصلني بك
نمیخواهم واژههایم به دستِ تو برسند
میخواهم مرا به تو برسانند..
اگر بهسويت اين چنين دويدهام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بیفروغ من
خيال عشق خوشتر از خيال تو
#فروغ_فرخزاد
نامهات را هنوز میخوانم؛
گفته بودی بهار میآیی.
علیرضا آذر
دردم این نیست ولی
دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بیخویشتنم...
#اخوان_ثالث
تو التیامِ تمام
عشقهای مایوس و نیمه کارهای،
آغاز صبحِ خوش یُمنی،
شفقی،
شروع دوبارهای..
سخاوت رودی تو،
شکیبایی بی حد کوه،
راهی،
مسیرِ روشنی،
اشارهای...
#رسول_ادهمی
شب و روز رفت باید قدم روندگان را
چو به مأمنی رسیدی دگرت سفر نباشد
قمری که دوست داری همه روز دل بر آن نه
که شبیت خون بریزد که در او قمر نباشد
چه خوش است مرغ وحشی که جفای کس نبیند
من و مرغ خانگی را بکشند و پَر نباشد
به رهت نشسته بودم که نظر کنی به حالم
نکنی که چشم مستت ز خمار بَر نباشد
نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانی
که ز دوستی بمیریم و تو را خبر نباشد
" نه کسی منتظر است، نه کسی چشم به راه نه خیال گذر از کوچهی ما دارد ماه، بین عاشق شدن و مرگ مگر فرقی هست؟ وقتی از عشق نصیبی نبری غیر از آه. "
#فریدون_مشیری
با منِ بی کسِ تنها شده، یارا تو بمان
همه رفتند از این خانه، خدا را تو بمان
«بعضی باشند که سلام دهند
و از سلام ایشان بوی مشک آید.»
فیه مافیه؛ مولانا
بِبُرد از من قرار و طاقت و هوش
بتِ سنگین دلِ سیمین بناگوش
نگاری چابکی شِنگی کُلَه دار
ظریفی مَه وشی تُرکی قباپوش
ز تابِ آتشِ سودایِ عشقش
به سانِ دیگ دایم میزنم جوش
چو پیراهن شوَم آسوده خاطر
گَرَش همچون قبا گیرم در آغوش
اگر پوسیده گردد استخوانم
نگردد مِهرت از جانم فراموش
دل و دینم دل و دینم بِبُردهست
بَر و دوشش بَر و دوشش بَر و دوش
دوایِ تو دوایِ توست حافظ
لبِ نوشش لبِ نوشش لبِ نوش
#حافظ