-
ژوان یه کلمه ی کوردی و به اسم دختر هم گفته میشه.
شنیدهام که درخت از درخت باخبر است.
و من گمان دارم
که سنگ هم از سنگ
و ذره ذره عالم که عاشقان هماند؛
مگر دل تو که بیگانه است
با دلِ من ...
_هوشنگ ابتهاج
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری، طاقت نمانْد ما را...
#سعدی
برون آید نفس افتان و خیزان از دلِ تنگم
چو مجنونی که با زنجیر از زندان برون آید...
_طالب آملی
یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم.
(حالا برو دوراتو بزن عزیزم)
گر چه روی سخنش بود به ظاهر با غیر،
نمکی بود که ما را به جراحت میزد.
صائب گفته
از یادِ تو برنداشتم دست هنوز
دل هست به یادِ نرگست مست هنوز
گر حالِ مرا حبیب پرسید گویید
بیمارِ غمت را نفسی هست هنوز..
_شهریار
پرسید : اندوه دوری را چه تسکین است ؟
گفتم: "خیال "
_محتشم کاشانی
حافظ اندیشه کن از نازکیِ خاطرِ یار
برو از دَرگَهَش این ناله و فریاد بِبَر
تا سر زلف پریشان تو محبوب منست
روزگارم به سرِ زلفِ پریشان مانَد...
#سعدی
ظِلِّ مَمدودِ خَمِ زلفِ توام بر سر باد
کاندر این سایه قرارِ دلِ شیدا باشد
شکفته باش گرت غیرِ عشق نیست غمی
غمی که عشق بوَد از کدام عیش کم است؟
_طالبآملی
گفتم «آباد تَوان ساخت دِلم را» گفتا:
«حُسن این خانه هَمین اَست که ویران مانَد»...
_فروغی بسطامی
چه دلداری؟ که هر لحظه دلم از غم به جان آری
چه غمخواری؟ که هر ساعت تنم را در بلا داری
مرا گویی مشو غمگین، که خوش دارم تو را روزی
چو میگردم هلاک از غم، تو آنگه خوش مرا داری!
_عراقی
خواستم بنویسم دلم برایت تنگ شده
اما اینجا کلمات هم در حبس شکنجه میشوند
به غیرِ عشق که از کار برده دست و دلم
نمیرود دل و دستم به هیچ کارِ دگر...
_صائب تبریزی
لب دوختیم و خیره به چشمان هم شدیم
نازم به این سکوت که با گفت و گو گذشت
_یدالله امینی
دوش میگفت به مژگانِ درازت بِکُشم
یا رب از خاطرش اندیشهٔ بیداد بِبَر