-
ژوان یه کلمه ی کوردی و به اسم دختر هم گفته میشه.
گر فکر شعر کم کنم، از من عجب مدار
دارم هزار فکر و ندارم دماغ هم
#قدسی_مشهدی
دل فراموش کردهام پیشش
بازگردم، بهانهای دارم
#واله_داغستانی
همه جا رو گشتم کجایی عزیزم
بیا تا رگامو تو خونت بریزم...
کردیم هر آن حیله که عقل آن دانست
تا بو که توان راه به جانان دانست
ره مینبریم و هم طمع مینبریم
نتوان دانست بو که نتوان دانست
#ابوسعیدابوالخیر
چه با دلهای ما دلدادگان کردی که مدتهاست
به هرجا میرویم از دلبریهای تو صحبتهاست
چه سحری میتواند عشقمان را جاودان سازد؟
مگو عادت! که شرطِ عشقورزی ترکِ عادتهاست
به یاد مرگ در پاییز، بیش از پیش میافتم
که در افتادنِ برگ درختان، درس عبرتهاست
دلم چون صخره محکم بود، اما عشق کاری کرد
که این ویرانه مدتهاست محتاج مرمتهاست
رقیبم گیسوانت را به دست آورد، غمگینم
که با آن مرد نعمتها و با این مرد حسرتهاست
#سجاد_سامانی
ای در دل من رفته چو خون در رگ و پوست
هرچ آن به سر آیدم ز دست تو نکوست
ای مرغ سحر تو صبح برخاستهای
ما خود همه شب نخفتهایم از غم دوست
#سعدی
رو رو که وحشی آنچه کشید از تو سستعهد
ما را به خاطر است تو را گر به یاد نیست...
#وحشی_بافقی
بقول چاوشی: بباف دارم را و روزگارم را سیاه کن آنگاه مرا بکش بالا چونان که خرخرهام جریحهدار شود.
Читать полностью…
دل ستاندی ز من و دل نسپردی بر من
اینچنین داد و ستد را ز که آموخته ای؟!
خدا چو صورت و ابروی دلگشای تو بست
گشادِ کار من اندر کرشمه های تو بست
تو خودوصال دگر بودی ای نسیمِ وصال
خطا نکرد که دل امید در وفای تو بست
#حافظ
دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزند
هزار فتنه به هر گوشهای برانگیزند
#سعدی
گفتی "به وصلت روزی نوازم"
وقت است، جانا ،وعده وفا کن
#امیرخسرودهلوی
با تو بیقرار و بیتو بیقرار وای از آن دمی که بیخبر زِ من برکشی تو رختِ خویش از این دیار
#فروغ_فرخزاد
مرا دلیست ره عافیت رها کرده
وجود خود هدف ناوک بلا کرده
ز جور چرخ ستم دیده و رضا داده
ز خوی یار جفا دیده و وفا کرده.
#عبید_زاکانی
برون کشم ز خمیر تو خویش را چون موی
که ذوق خمر تو را دیدهام خمارآمیز
#مولانا
به قول صائب تبریزی:
نترسم که با دیگری خو کنی...
تو با من چه کردی که با او کنی؟
گر بدانی حالِ من گریان شوی بی اختیار
ای که منع گریه ی بی اختیارم میکنی...
#وحشی_بافقی
نگاه کن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب میشود
به روی گاهوارههای شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب میشود
#فروغ_فرخزاد
پشت هم شعر نوشتم كه بخوانی؛ خواندی؟!
بغض کردم که ببینی و بمانی؛ ماندی؟!
#پویا_جمشیدی
گفتی که فلان ز یاد ما خاموشست
از بادهٔ عشق دیگری مدهوشست
شرمت بادا هنوز خاک در تو
از گرمی خون دل من در جوشست
#ابوسعید_ابوالخیر
بهر تو ز عقل و دین بیگانه شدم آری
ترسم که غمت از جان بیگانه کند ما را
#امیرخسرودهلوی