547
دنیای بدون شعر و موسیقی تنها یک جهنم تاریک است....... استفاده از مطالب کانال فقط با ذکرِ منبع بلامانع است 🚫 کپی بدون ذکر منبع ممنوع است 🚫
رفت و این آشیانه خالی ماند...
🥀🖤
🌺@SELMULY چکامـه
🎥 واژه «ایران»
ریشهیابی و بررسی
از زبان جناب استاد پروفسور عبدالمجید ارفعی
۱۳۱۸٫۶٫۹
۱۴۰۴٫۱۲٫۶
▪️درگذشت عبدالمجید ارفعی؛ آخرین کتیبهخوان برجسته خط میخی ایلامی
پژوهشهای عبدالمجید ارفعی نخستین مترجم مستقیم منشور کوروش از بابلی نو به فارسی به جای آنکه به چاپ و نشر گسترده برسد، با توقیف کتاب و اعلام «مازاد بر احتیاج» شدن در پی تغییرات پس از انقلاب، به حاشیه رانده شد و او را به ۲۰ سال بیکاری و انزوا محکوم کرد، تا بدان حد که حتی از تربیت شاگردان و انتقال دانش منحصربهفردش به نسل بعد بازماند و آرزوی انتشار بسیاری از آثار ارزشمندش ناکام ماند.
استاد عبدالمجید ارفعی، یکی از برجستهترین پژوهشگران زبانهای باستانی ایران و متخصص زبانهای اکدی و ایلامی، نخستین مترجم مستقیم استوانه کوروش از زبان بابلی نو به فارسی و از آخرین بازماندگان مترجمان خط میخی ایلامی در جهان، در ۶ اسفند ۱۴۰۴ (معادل ۲۵ فوریه ۲۰۲۶) در سن ۸۶ سالگی پس از دورهای بیماری ریوی در تهران درگذشت.
عبدالمجید ارفعی، متولد ۱۳۱۸ در بندرعباس، فارغالتحصیل دانشگاه تهران و دانشگاه شیکاگو بود.
🌺@SELMULY چکامـه
🕊🕊
سعادت از آگاهی زاده میشود؛
زیرا انسانِ آگاه، جهان را نه از سر عادت، بلکه با فهم و انتخاب میبیند.
و آگاهی است که به رأی معنا میبخشد؛
رأیی که از شناخت برخیزد، صرفاً یک انتخاب نیست،
بلکه مسئولیتی آگاهانه در برابر سرنوشت خویش و جامعه است.
آنگاه که دانایی جای تقلید را بگیرد،
تصمیمها وزن پیدا میکنند
و آینده، نتیجه اندیشه میشود نه اتفاق.
پس سعادت، نه در داشتنِ حق انتخاب،
بلکه در فهمیدنِ چراییِ انتخابهاست.
🌺@SELMULY چکامـه
«ما ملتی هستیم که در مقام مقایسه از وطنپرستترین ملل هستیم»
این تنها یک سخنرانی نیست بلکه شاهکاری از دکتر همایونفر در تاریخ ملی ایران است.
🌺@SELMULY چکامـه
🌾🍂🌿
🍁🍀
🎋
🔘 به نظرتون اینا رو برای الان نگفته؟!
🌾🍂🌿
🍁🍀
🎋
گل سفیدِ بزرگی در آب شب لرزید
گوزن زرد شهابی، ز آبخور رم کرد
کبوتران سفید، از قنات برگشتند
بهارِ کاشیِ گنبد، دوباره شبنم کرد
درخت زندگی، از
دود شب برون آمد
که بارور شود از خوشههای روشن چشم
که ساقهها بگشاید، بر آشیانه مهر
که ریشهها بدواند به سنگپاره خشم
درخت مدرسه پر بار و برگ و کودک شد
درخت کوچه که ناگاه برگ و باد آشفت
پلنگ خوفی در کوچهها رها گردید
گل سیاه بزرگی در آفتاب شکفت
شعر #کسوفی_در_صبح
از دفتر #آواز_خاک
#منوچهر_آتشی
🌺@SELMULY چکامـه
🔅
ما راهِ دیگری برایمان باقی نمانده است...
ما باید خیلی چیزها را کنار بگذاریم...
ما باید
با نخستین نشانههای سپیدهدم
چشمهایمان را به نور عادت دهیم
وگرنه ظلمت
ظلمتِ دیگری خواهد زایید...
#علی_صالحی
سلام دوستان
صبحتون بخیر
🌺@SELMULY چکامـه
سینه مالامالِ درد است
#فرامرز_اصلانی
#حافظ
چشم آسایش که دارد
از سپهر تیز رو؟
ساقیا
جامی به من ده
تا بیاسایم دمی...
شاه ترکان
فارغ است از حال ما،
کو رستمی؟
🌺@SELMULY چکامـه
⛄️❄️
زنــــــدگی خـــــلاقانه در دل طبیـــــــعت؛ بــــــرای ادمهـــــــایی کــــــــــه عـــــــاشق ســـــــرما و یخــــــــبندان هستند!
#طبیعت #خلاقیت
🌺@SELMULY چکامـه
🥀
✍حالا هر نیمکتی در پارک میتواند جای خالی یک رفیق یا معشوق و عزیز جان باختهای باشد که خودش رفته و خاطرهاش مانده...هر نیمکتی میتواند میزانسن تنهایی بازماندگانی باشد که دلتنگی را زندگی میکنند....کافیست گُل به آنها بدهی تا اندوهشان را اندازه بگیری....دلهای به گِل نشسته، گُل که میگیرند بغضشان میشکند..مثل حال این مرد در این قاب...آن پاهایی که تکان میخورد از سر بیتابی نیست، دارد رنجهای نهفته و حرفهای نگفتهی تلنبار شده را تاب میآورد....این تکانها، تکانههای خاطراتیاند که هنوز از جان تکانده نشدهاند...دردهایی که درون تن وول میخورند و در جان ولوله میکنند....پارک، نیمکت و تنهایی، سه کلمه نیستند، قصهای طولانی از آدمهای از طوفان برگشتهاند که انگار در این لنگرگاه چوبی به خود تکیه میکنند تا غریبی و غربتشان هوایی بخورد...تا بار تنهاییشان را بر آن بگذارند.....به قول شاعر: «بعد از تو، نیمکتهای چوبی پارکها، تابوت سردی هستند که فقط بار تنهایی مرا به دوش میکشند».....نیمکتهای تک نشین، سرشار از تنهاییاند....لبریز از آدمهایی که خسته از نبردی دشوار با نبودنها آمدهاند تا کمی بنشینند و دمی از بار سنگین ِبودنها کم کنند....نیمکتها بوی تنهایی میدهند....بوی نیمههایی که نیست!
#رضا_صائمی
معجزه
سیاوش قمیشی
🌺@SELMULY چکامـه
برای علی باباچاهی
یاعلی... چرا مُردی، کارت داشتیم!
او که برای ما و در دورانِ ما به گل سرخ وظیفه میداد، تا ناموسِ کلمه، صاحبِ حضور شود: مرحبا علی! چه در قید و چه در عین... سر آوردهی واژهها بودی. آنقدر در عینِ و قیدِ حیات عاشقانه، عمیق زیست که خندیدن برایش آسان مینمود: رازی که علیهِ افسردگی به کرانهی کلمات میرسد، به شعر میرسد و به شعر ناب میرسد. او آمدهی عصر سوگ بود.
پرده به پردهی هر زمان، او جایی ایستاده بود که زمان، مردم، و تاریخ به ملتقایِ قیامِ مستمر میرسند و همواره میشوند.
و او آنقدر علی باباچاهی بود که " علی باباچاهی" شد. پیرسالِ جوانجو. تنها بیهودگی هراسانش میکرد. گندمگونِ دانایی، خودش دست خودش را گرفت تا به این مقام بیملال رسید. سخت است از شهرستان بیایی و گرگهای پیدا و ناپیدا پاره پارهات نکنند. چنین شاعرانی، حتی یکی تا پیراهن از خود ندارد که گرگ زدهگان را شادمان کند. و سختتر اینکه عمری با گرگ نرد ببازی و خود گرگ نشوی! لغزان بر لبهی تیغ خلاقیت ایستادن، هزینهها باید مهیا کرد. علی نیازی به امر اثبات نداشت تا آنجا که این فعل فراری به شاعر ما محتاج افتاد.
مبارزهی بی امانِ یک شاعر از حاشیه آمده بسیار دشوارتر از رسیدن به عظمتِ "امضا" است. هشتاد و سه سال صاحبِ سایه بود. هشتاد و سه سالِ پرثمر، نوش جانت علیِ جنوبی همیشه مضطربِ ما. بعد از طی مراحل اداری، انجا زیرِ درخت توبا چشم به راهِ توست. همان عزیزِ ما هوشنگ چالنگی، سفارش کن حوریانِ زرینهی مرمر پوش را بیدلیل رد نکن تا من بیایم. آدرسِ بامداد یادتان نرود. آنجا از بگیر و ببند و گشت و لباس شخصیها خبری نیست.
یاعلی... چرا ندارد! همه میمیرند: در عیش ماندن و با عشق رفتن. این تازه آغازِ رازِ "آزادی بیان" است.!
#سیدعلی_صالحی
🌺@SELMULY چکامـه
🌾🍂🌿
🍁🍀
🎋
علامه طباطبایی:
بعضی از مصائب را نباید تحمل کرد، و صبر در برابر آنها جائز نیست، بلکه واجب است آدمی در برابرش تا بتواند مقاومت کند، مثل ظلمهایی که به عِرض و ناموس آدمی و یا جان آدمی متوجه میشود.
آن مصائبی که قرآن مردم را به صبر در برابرش خوانده، مصائبی است که خود انسان در آن اختیاری ندارد، نظیر مصائب عمومی عالمی از قبیل مرگ و میرها و بیماریها.
و اما مصائبی که اختیار انسانها در آن مدخلیت دارد، از قبیل ظلمهایی که به نحوی با اختیار سر و کار دارد، در صورتی که به عِرض و ناموس و جان آدمی متوجه شود، باید به مقدار توانایی در دفع آن کوشید.
#تفکر
🌺@SELMULY چکامـه
🔅
دیگر این پنجره بگشای که من
به ستوه آمدم از این شب تنگ
دیرگاهیست که در خانه همسایه من خوانده خروس
وین شب تلخ عبوس
میفشارد به دلم پای درنگ
دیرگاهیست که من در دل این شام سیاه
پشت این پنجره بیدار و خموش
ماندهام چشم به راه
همه چشم و همه گوش
مست آن بانگ دلاویز که میآید نرم
محو آن اختر شب تاب که میسوزد گرم
مات این پرده شبگیر که میبازد رنگ
آری این
پنجره بگشای که صبح
میدرخشد پس این پرده تار
میرسد از دل خونین سحر بانگ خروس
وز رخ آینهام میسترد زنگ فسوس
بوسه مهر که در چشم من افشانده شرار
خنده روز که با اشک من آمیخته رنگ
#هوشنگ_ابتهاج
🌹سلام و درود دوستان
🌹صبحتون بخیر
🌹امروزتون پراز خبرهای خوب
🌺@SELMULY چکامـه
"آخرین شب زمستان " ...
گریه نکن خواهرم. در خانهات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت..
و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید: در راه که میآمدی سحر را ندیدی..؟
✍ #سیمین_دانشور
#سووشون
#با_هم_بشنویم
#زن_زندگی_آزادی 🕊
🌺@SELMULY چکامـه
🥀🖤
بنگر چه جانهای گرامی
رفتهاند از دست ...🕊
#هوشنگ_ابتهاج
#کیهان_کلهر
«امیرهوشنگ ابتهاج» متخلص به «سایه» در ۶ اسفند ۱۳۰۶ در رشت متولد شد. پدرش «آقاخان ابتهاج» از مردان سرشناس رشت بود.
هوشنگ ابتهاج دوره تحصیلات دبستان را در رشت و دبیرستان را در تهران گذراند و در همین دوران اولین دفتر شعر خود را به نام نخستین نغمهها منتشر کرد.
ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام گالیا شد و این عشق دستمایه اشعار عاشقانهای شد که در آن ایام سرود، اما این عشق به سرانجام نرسید.
ابتهاج در سال ۱۳۳۷ با خانم آلما مایکیال ازدواج کرد و صاحب فرزندانی به نامهای آسیا و یلدا و کیوان و کاوه شد.
سایه از سال ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۶ سرپرست برنامه گلها در رادیوی ایران و پایهگذار برنامه موسیقایی گلچین هفته بود. تعدادی از غزلها، تصنیفها و اشعار نیمایی او توسط اساتید بزرگ ایران اجرا گردید.
از مهمترین آثار هوشنگ ابتهاج تصحیح او از غزلهای حافظ است که با نام «حافظ به سعی سایه» به چاپ رسیده است.
استاد ابتهاج سرانجام در بامداد روز چهارشنبه ۱۹ مرداد سال ۱۴۰۱ در کلن آلمان دیده از جهان فروبست و در باغ محتشم رشت به خاک سپرده شد.
روحش شاد و یادش گرامی
🌺@SELMULY چکامـه
#مهدیه_محمدخانی
همراه با مردم بزرگ ایران
همراه با دانشجویان دلیر که پرچم شیر و خورشید را شجاعانه برافراشته اند…
همراه با هم عبور میکنیم
تا رسیدن به صبح آزادی✌🏻
#پاینده_ایران ❤️🕊💚
🌺@SELMULY چکامـه
🌾🍂🌿
🍁🍀
🎋
✍️ ۵۰ جمله کلیدی از کتاب «جامعه باز و دشمنان آن»
۱- جامعهٔ باز جامعهای است که در آن هیچ اندیشهای مقدس و مصون از نقد نیست.
۹- جامعهٔ بسته از تغییر میترسد و آن را انحراف مینامد.
۱۱- دشمنان جامعهٔ باز معمولاً نیت خیر دارند اما پیامدهای فاجعهبار میآفرینند.
۲۰- آیندهٔ اجتماعی حاصل کنشهای پیشبینیناپذیر انسانهاست.
۲۱- اصلاح تدریجی بر انقلاب تمامعیار برتری دارد.
۲۶- مسئولیت بدون آزادی به اطاعت کور تبدیل میشود.
۲۷- نقد آزاد، قلب تپندهٔ جامعهٔ باز است.
۲۸- سانسور نشانهٔ ترس از حقیقت است.
۳۱- دموکراسی نه بهخاطر حکومت اکثریت، بلکه بهخاطر امکان عزل حاکمان مهم است
۳۲- سؤال اصلی سیاست این نیست که چه کسی حکومت کند، بلکه چگونه کنترل شود.
۳۴- بتسازی از رهبران، جامعه را نابینا میکند.
۳۵- جامعهٔ باز به شهروندان بالغ نیاز دارد، نه پیروان مطیع.
۳۷- آزادی اندیشه بدون تحمل اندیشهٔ مخالف ممکن نیست.
۳۹- تردید عقلانی نشانهٔ ضعف نیست، نشانهٔ بلوغ است.
.
بگو این وطن
اگر خسته تن
از آن من است
بخوان بی امان
که این نیمه جان
ایران من است ......
🌺@SELMULY چکامـه
🌾🍂🌿
🍁🍀
🎋
موقعیت جغرافیایی کشور بهعنوان دلیل عقبافتادگی مردم ایران نیز نظریهای است که طرفدارانی دارد. این گروه میگویند:
ایران همیشه بر سر راه قدرتهای بزرگ جهان و جهانگشایان بزرگ قرار داشته است. هر دیکتاتور و قلدری، هر جا قیامی میکرده و پر و بالی میگرفته، ایران را مسیر سُمّ ستور خود میکرده است.
ایرانیان همیشه در معرض خطرات غارت و قتلعام بودند. اگر بدبختیهای قرون گذشته و اثر حملات خارجیان به ایران را روی عقبافتادگی امروزمان مؤثر ندانیم، در همین قرن اخیر -در دوران قاجار- گرفتار روسیه و عثمانی و انگلیس بودیم، بعد از جنگ جهانی اول گرفتار روس و انگلیس شدیم و حالا هم گرفتار اطرفیانمان هستیم. آنها نمیگذارند ملت ایران جان بگیرد و خود را از عقب افتادگیها نجات دهد.
علتالعلل همهی بدبختیها همین موقعیت جغرافیایی و سوقالجیشی است و چون نمیتوانیم آنرا تغییر دهیم، پس باید فقط با کیاست و سیاست، حضرات صاحب قدرت را فریب دهیم و در بین قدرتها، خود را حفظ کنیم.
چرا عقب ماندهایم؟
#علیمحمد_ایزدی
اثری تلفیقی و بسیار زیبا با محوریت ساز فلوت و همراهی گیتار آکوستیک، گیتار باس ... از آهنگساز و نوازنده فرانسوی
لذت ببرید
#با_هم_بشنویم
🌺@SELMULY چکامـه
✨💫
با سپاس از حضور و همراهی
شما دوستان ارجمند ...
🙏🌺🌿💔🌟🖤🌿🌺🙏
تا درودی دیگر بدرود.
با معرفی و فوروارد مطالب (کپی ممنوع)
از کانال، چکامه را حمایت کنید.
🌺@SELMULY چکامـه
📝
🔘 شارَّه شرّ به پا کرد. تفنگ برداشت و زد به کوه. یلخی بود یاغی هم شد. کارش شد آزار و اذیت مردم. آنگونه که راه و رسم یاغیان است چراغ اخلاق را خاموش کرد و آب آبرو را ریخت. عیان و عریان دست به نام و ناموس مردم دراز کرد. زنها از ترس او سر چشمه نمیرفتند. مردها کِشت و کار را وانهاده، دنبال چارهای برای بلای شارَّه میگشتند. بچهها با هول و هراس شارَّه به خواب میرفتند. سگها را با گلوله میکشت. خرمنها را آتش میزد. هر کس بز یا برّهای داشت هر آن احتمال داشت که شارَّه از چینه آغل داخل بپرد و به زور گلوله و گردن کلفتی آن را بر قلندوش بگذارد و ببرد. شارَّه شعله شرّی بود که در منطقه روشن شده بود. باد وحشت و ویرانی بود که بر خواب و خیال مردم وزیدن گرفته بود!
🔘میرولی نامی پلاس و پالان بر خر گذاشته و رفته بود مرکز بخش برای زندگی و زمستانش خورد و خوراک تهیه کند. از بخت بد و اقبال لنگ در برگشت با شارَّه روبرو شد. شارَّه پیرمرد را در تنگنای گرز و گلوله گذاشت. «گِلَمْ»۱ تفنگ را رها کرد و لوله تفنگ را گرفت رو به میرولی و گفت؛ کور شو، دور شو! شعار راهزنان و گردنه گیران! میرولی از بیم جان همیان و حمایل را گذاشت و دور شد. شارَّه اما مگر به کم و کوچک راضی میشد؟ صدایش را بالا برد و گفت؛ گیوههایت را در بیاور بگذار روی بقچه. میرولی از ناچاری و نایاری گیوهها را از پا درآورد و زمین گذاشت. ظالمِ زوردار اما مگر سیر میشود؟ کلاهت را هم. کلاهت را بگذار روی آن سنگ. زود. تند. سریع. حرفم را تکرار نکنم. اگر میخواهی زنده بمانی دست بجنبان پیرمرد. میرولی هول و هراسان کلاه را از سر برداشت و پرت کرد روی گیوهها. شارَّه مگر آدم بود که رحم و مروّت داشته باشد. ستمگر که نجابت ندارد. لوله تفنگ را نزدیک سینه میرولی کرد و گفت؛ تنپوشت را در بیاور. لخت شو. میرولی گرفتار تردید و ترس کُت را از تن درآورد و گذاشت روی زمین. شارَّه فریاد کشید لعنتی مگر نگفتم. خشمگینم نکن. آن روی سگم را بالا نیاور. میرولی معترض اما نه چندان بلند و رسا گفت «دِه چَه بِکَمْ»۱ پاپوشت را. پاپوشت را دربیاور و برو. از جلوی چشمم دور شو. راه بیفت تا گلولهای حرامت نکردهام. میرولی آخرین تکه تنپوش را هم کَند و کنار گذاشت. نه دل ماندن داشت و نه پای رفتن. کجا برود با آن ریخت و روش؟ چه بگوید؟ بعد از عمری آبروداری حالا با سر و پای برهنه و تنها میان یک «کُله رّونی»۲ برود میان آدمها و آبادی؟ مرگ هزار مرتبه از ماندن و رفتن خواستنیتر بود. شارَّه میرولی را نهیب زد که جانت را بردار و برو. برو تا آستان خانهات سرت را برنگردان. میفهمی؟ برنگردان. میرولی که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت گفت؛ کجا بروم بی انصاف؟ به چه رویی بروم شریک شیطان؟به چه راهی بروم ناجوانمرد؟ چه میدانم پیرمرد برو به همان خرابهای که از آن آمدهای. برو به جهنم!
🔘 میرولی گفت شارَّه؛ همیانم را بردی حلالت. توبرهام را خواستی دادم. کلاهم را ستاندی فدای سرت. گیوههایم را گرفتی باشد. کت و تن پوشم را بردی به جار جهنم. این ریخت و قیافه را دیگر بر من مپسند. راضی به بردن آبروی من مباش. مرا لخت کردهای بکن ناز شستت اما خفیفم نکن. خوارم مدار. برای یک بار هم که شده مرد باش و مردانگی کن. نیکی کن. نیکی نزد خدا گم نمیشود. یک جایی یک وقتی این نیکی به کارت میآید. نجاتت میدهد. از میرولی شِکوِه و شکایت از شارَّه تلخی و تندی. چه میگویی میرولی؟ چه میخواهی از جان من رهگذر. کتم و پاپوشم. کت و پاپوشم را بده. مرا لُخت روانه راه نکن. لعنت مردم را برای خود مخواه. شارَّه که دار و ندار پیرمرد را از او گرفته و او را غارت کرده بود عصبانی شد و بر سر پیرمرد فریاد زد؛ میرولی «مَر خارَتَه»۳؟ یا کت یا «شاوال»۴. بی انصافی دیگر که هم کت هم شاوال را میخواهی!
🔘حکایت شارَّه و میرولی حکایت ما و سیاستمداران است. دار و ندار ما را گرفتهاند. غارتمان کردهاند. ریالی در جیب و رختی بر تنمان نمانده. تورّم را به پنجاه درصد رساندهاند، آب و برق و گاز و مرغ و ماشین و اجاره و روغن و برنج و شیر و نان و دارو را چند برابر گران کردهاند، ما را درگیر فقر و فلاکت کردهاند، اینها همه ناز شستشان، گوارای وجودشان، فدای سرشان. اما همین که میگوییم این وضع و حال مناسب ما نیست مثل شارّه برنو را میگیرند رو به سینه ما و فریاد میزنند از جان ما چه میخواهید؟ بی انصافها مگر غارت است که هم کُت میخواهید هم شلوار؟! افزایش حقوق؟ ارزانی؟ یارانه؟ چه خبرتان است، مگر خارته؟
شارِتو بشیوی هوز شارَّه شرّ فروش.
پ.ن.
۱، گلنگدن.
۲،دیگر چکار کنم؟
۳،شلوارک کوتاه. شلواری تا روی ران.
۴،مگر غارت است؟
۵،شلوار
#ماشااکبری
🌺@SELMULY چکامـه
🌾🍂🌿
🍁🍀
🎋
درست در لحظهای که با قیچی یکی از علفهای هرز را میبرید و به زمین میانداخت میتوانست به ایزابلا نزدیک شود. افکارش آشفته و مهربانی از آن موج میزد ... بریدن شاخههای خشک شده و علفهای هرز او را ناراحت میکرد برای اینکه تصوّر میکرد که این شاخه روزی پر از زندگی بوده و درون این علف هرز هنوز هم زندگیوجود دارد. او همیشه در موقع اینکار به یاد مرگ میافتاد و با خودش میگفت که بالاخره روزی زمان مرگ خودش هم میرسد و دنیا در نظرش بیش از پیش پست و پوچ میرسید، ولی این لحظات واقع بینی بسیار اندک و گذرا بودند. چرا که او از بدو تولد تا به آن لحظه زندگی بسیار خوب و شادی داشته و اگر زمانی مرگش فرا میرسید خیلی متاسف نمیشد که جزء ریشه گیاهی بشود و دوباره در آن گیاه زندگی را از سر بگیرد. مدام فکر میکرد و هیچ وقت دوست نداشت افکارش را به زبان بیاورد. ذهن و فکرش دقیقاً شبیه اتاق پذیراییاش شده بود. هر روز یک عدّه مهمان ناخوانده وارد خانهاش میشدند و بعد از کلی این طرف و آن طرف رفتن و چرخ زدن از آن خارج میشدند. احساس میکرد ذهنش پر از قفسه و کشو شده. قفسههایی که پر از کتاب است و کشوهایی که مملو از نامههای گوناگون است. اگر کسی صحبت از باز کردن ذهنش میکرد احساس مینمود که به او توهین شده. او دقیقاً شبیه صدفی باز نشده بود که باز کردنش حماقت محض بود. به همین دلیل تنها راه چارهای که برای شناختش وجود داشت استفاده از تخیل بود.
📖 #رمان_نانوشته
🖋 #ویرجینیا_وولف
🌺@SELMULY چکامـه
💞
سپندارمذگان روز عشق ایرانیان خجسته باد
سپندارمذگان يا روز عشق ايرانى در گاهشمار خورشيدى برابر با ۲۹ بهمن و در گاهشمار زرتشتى برابر با ۵ اسفند است.
جشن سِپَندارمَذگان یا اِسپَندگان یا اِسفَندارمَذگان یکی از جشنهای ایران باستان است که در پنجم اسفندارمذ گاهشمار یزدگردی، که در تقویم زرتشتیان ایران (تقویم فصلی) مطابق ۲۹ بهمن تقویم هجری شمسی است، برگزار میشود. در این روز زرتشتیان زن، زمین، زایندگی، و مادر را گرامی میدارند. ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه آورده است که «در زمان گذشته [...] این روز عید زنان بوده و در این عید مردان بزنان بخشش مینمودند».
به بیان ابوریحان بیرونی، «اسفندارمذ» ایزد موکل بر زمین و ایزد حامی و نگاهبان زنان پارسا و درست کار بوده. به همین مناسبت این روز، عید زنان بهشمار میرفت. مردم به جهت گرامی داشت، به آنان هدیه داده و بخشش میکردند. زنان نه تنها از هدایا و دهشهایی برخوردار میشدند، بلکه به نوعی در این روز فرمانروایی میکردند و مردان باید که از آنان فرمان میبردند.
🌺@SELMULY چکامـه
🌹
«یارم گُل سرخ و غمگسارم گُل سرخ
پاییز و زمستان و بهارم گُل سرخ
از بس دیدم نشانِ خون بر دیوار
صبح و شب و روز و روزگارم گُلِ سرخ»
– علی باباچاهی
(۲۱ دیماه ۱۳۲۱ – ۴ اسفندماه ۱۴۰۴)
یادش جاودان...
🌺@SELMULY چکامـه
۴اسفند #درگذشت
علی باباچاهی (۲۰ آبان ۱۳۲۱ – ۴ اسفند ۱۴۰۴) شاعر، نویسنده، محقق و منتقد ایرانی بود.
علی باباچاهی متولد سال ۱۳۲۱ در بندر کنگان استان بوشهر است. وی دوره دبستان و دبیرستان را در بوشهر گذراند. در دوره اول متوسطه، به شعر و ادبیات علاقهمند شد. در مسابقه ادبی دانشآموزی دبیرستانهای بوشهر و سپس شیراز رتبه اول را به دست آورد. در این دوره شعرهایش در مجلات تهران، با نام مستعار «ع. فریاد» چاپ میشد. اما وقتی یکی از شعرهای این شاعر در مجله امید ایران به عنوان «بهترین شعر هفته» به چاپ رسید، شعرهایش را به امضای خودش در مجلات چاپ کرد.
وی پس از اتمام دوره دبیرستان در بوشهر، حدود سال ۴۰–۳۹ به دانشکده ادبیات شیراز راه یافت. او در این سالها به اتفاق چند تن از دانشجویان، جلساتی ادبی در دانشکده ادبیات شیراز برگزار کرد.
باباچاهی حدود سال ۱۳۴۵ وارد آموزش و پرورش شد و به مدت ۱۸ سال در بوشهر به تدریس ادبیات مشغول شد که بعد از انقلاب در سال ۱۳۶۲ به اجبار بازنشسته شد. باباچاهی در طول مدت تدریس خود در بوشهر علاوه بر چاپ شعر در مجله پایتخت، از فعالیت مطبوعاتی نیز غافل نبود.
🌺@SELMULY چکامـه
موسیقی Winter Story اثر
اریک چایریوکو
لبخند خورشید
هر روز تکثیر میشود تا
انجماد زمین را آب کند
در پسِ سختترین زمستان هم
بهاری زیبا رخ مینماید ...
این راز هستی و رمز زندگی ست ...
#فریده_یوسفی
🌺@SELMULY چکامـه
✨💫
با سپاس از حضور و همراهی
شما دوستان ارجمند ...
🙏🌺🌿💔🌟🖤🌿🌺🙏
تا درودی دیگر بدرود.
با معرفی و فوروارد مطالب (کپی ممنوع)
از کانال، چکامه را حمایت کنید.
🌺@SELMULY چکامـه
✨💫
نومید نشوی از دراز شدن ظلمت، که چون تاریکی دراز آید، بعد از آن روشنایی دراز آید.
#مقالات_شمس
«شب و روزگار خوش»
🌺@SELMULY چکامـه