17564
@member_1010 :ارتباط با ادمین https://instagram.com/romanchii.ir :اینستاگرام @romanchiiiiii :تبلیغات
بابام به زور منو نشوند پای سفرهی عقد یه آقازاده… و من برای نجات جون عشقم، مجبور شدم «بله» بگم!💔
من سانازم؛ تکدختر و وارث خاندان جهانبخشها که با خوشگلی و شیطنتام دل مردا رو میلرزوندم، اما از نوجوونی دلم فقط پیش یه نفر گیر کرد: احمد… خانزادهی طردشده از ترکیه که با خانوادش تو خونهی سرایداری عمارت ما زندگی میکرد.
یه روز بیقراریهام لو رفت، بهش اعتراف کردم و وقتی فهمیدم اونم منو میخواد، قرارهای یواشکیمون تو دل عمارت شروع شد تا شبی که پدرم ما رو با هم دید و خون جلوی چشمش رو گرفت.
احمد و خانوادشو آوارهی کوچهخیابونای تهران کرد و منو با تهدید جون احمد، فروخت به یه آقازاده!
من مجبور شدم به عشقم پشت کنم…
اما احمد فکر کرد بهش خیانت کردم، ازم بدجور کینه و نفرت به دل گرفت و شب عروسیم، برای تصاحب و پس گرفتن من مثل یه گرگ زخمی جوری با اسلحه بهمون حمله کرد که قیامت به پا شد و من هزاربار مرگ رو با چشمام دیدم درست لحظهای که...❌🩸
/channel/+XAI0QwDefA84ZTA8
الماس زرد | عاشقانهای در دو فصل نفسگیر با بیش از 900 پارت آماده که هر پارتش مثل ضربهی آخره—و همین چند وقت اخیر بین مخاطباش حسابی ترکونده!!! عضویت فقط امشب
سه راه برای دوبرابر کردن درآمدت
۱.گوشی معمولی
۲.داشتن اکانت تلگرام
۳.عضو شدن در کانال زیر
تو کانال زیر آموزش رایگان وجود داره که میتونه درآمدت رو حداقل دو برابر کنه
کانال درآمد ۲برابری
کانال درآمد ۲برابری
#پست_موقت
#جدید
رمان متهوش جلد دوم👇👇
❌حذف میشود!!
+تا کی قراره بازیش بدی امیر؟ فک نمیکنی وقتشه حقیقت رو بهش بگی؟
_ زر نزن کیا! خودت خوب میدونی از اول هم هدفم از نزدیک شدن به ریام، پیدا کردن اون فلش و گرفتن حضانت دائمی نلی بود!
+یعنی تو این مدت هیچ حسی به ریام پیدا نکردی؟ ولی منی که ۲۰ ساله میشناسمت تا حالا ندیدم هیچ کسیو اینطوری نگاه کنی! یه جوری با چشمات نگاش میکنی انگار داری پرستشش میکنی! تو حتی زن سابقتم اینطوری نگاه نمیکردی!
_ مگه زندگی فیلم و داستانه که توهم زدی به یه دختر بچه حسی داشته باشم؟! تا وقتی اون فلش رو برام بیاره، این بازی ادامه داره...
با شنیدن حرفهای امیر، مردی که فکر میکردم پناهم شده... مردی که عاشقانه دوستش داشتم، دنیا روی سرم خراب شد!
گوشی از دستم افتاد و با سر و صدایی که ایجاد کرد، امیر متوجه حضورم شد.
با چهرهای بهتزده و صدایی خشدار اسمم رو صدا زد:
_ ریام... ریام... تو...
_ تو اینجا چیکار میکنی؟
مثل دیونه ها از دستش فرار کردم ولی تصمیم گرفتم باهاش کاری کنم که همین دختر بچه رو تا ابد فراموش نکنه....
سه سال تموم از مردی بازی خوردم که فکر میکردم عاشقانه دوستم داره ولی اون فقط واسه حضانت دخترش نقشه کشیده بود و با فهمیدن نقشه هاش منم تصمیم گرفتم ازش انتقام بگیرم. اونم با کی؟ با برادر زن سابقش که کمتر از دشمن براش نبود!/channel/+HtQFV7CTbBRmODlk
Ivaye Javid
#ایوای_جاوید
#بهار_محمدی
@RomanChii
اگه خوندینش برید نظرتون رو بگید👆
https://www.instagram.com/p/DcVKJNbMO6y/?igsi=aTgzZ3B4ZnR6MTc3
https://www.instagram.com/romanchii.ir
@RomanChii
رمان: آلبا
نویسنده: #magenadelvin
ژانر: #عاشقانه #تخیلی
تعداد صفحات رمان: ۲۴۲۸
خلاصه:
آلبا دختر مشهورى كه پرىها به دنيا آمدنش را پيشبينى كردهبودند، بالاخره بزرگ شده و آماده روبهرو شدن با هويت واقعىاش است؛ هويتى كه شانزده سال پنهانش كردهبودند تا آسيب نبيند. اما ديگر زمانش رسيده و بايد حقيقت آشكار مىشد. در اين راه آلبا با دوستان و خانواده جديدش آشنا مىشود و ماجراجويى هايى كه هميشه آرزويش را داشت تجربه مىكند.
#آلبا
@RomanChii
_مرسی که دعوتمو قبول کردی...امشب میخاستم یه موضوع مهمی رو باهات درمیون بزارم
سرم را در تایید حرف کیان تکان دادم و با ذوق به دسر خوشرنگ روی میز نگاه کردم
_اینو بخورم تا شامو میارن؟
کیان نگاهی ابتدا به من بعد به دسر کرد
و بعد از تکان دادن سرش به نشانه ی تاسف گفت "بخور"
با ولع شروع به خوردن کردم که تکه ی پنجم عین سنگ درون گلویم گیر کرد و راه نفسم را بست و با شدت به سرفه افتادم
کیان هول شده از آن سمت میز به سمتم آمد
ناخوداگاه پیراهنش را چنگ زدم
_چیشد دینا؟ آروم باش.. نفس بک...
+تق..صیر..توئه..گفتی.. بخ..
قبل از تمام شدن جمله ام چشمانم روی هم افتاد و دیگر هیچ نفهمیدم
/channel/+lSbkSOH-3_w5ODQ0
چشمانم را که باز کردم نصف سرمم تمام شده بود و کیان دست به سینه خیره ام بود
لب هایم را با زبان خیس کردم که نگاهش آن سمت کشیده شد
هول شده به حرف آمدم
+به..توت..فرنگی...حساسیت دارم
کیان جلو آمد و دست هایش را روی نرده ی کنار تخت گذاشت
و فاصله را کمتر کرد
لب هایش را حس میکردم
اما نمیبوسید !
_حالت بد شد... نتونستم دسر رو تست کنم... اجازه هست الان تست کنم؟
پلک هایم روی هم افتاد که لب زیرینم را به دندان کشید
نابلد سعی در همراهی اش داشتم که با نیشخندی که زد باعث شد لب هایش کمی فاصله بگیرد
بی طاقت دست پشت سرش بردم و من بوسیدمش
در بی هوا باز شد و پرستار داخل شد
_هییییع اقا چیکار میکنی ؟؟؟؟ اینجا خانواده نشسته
کیان خونسرد عقب کشید و بی توجه به پرستار زیر لب جوری که خودمان دونفر بشنویم گفت
_اینم تقصیر توئه! زیادی خوشگل شده بودی ...
پرستار عاصی شده از دستمان صدایش را بالا برد
+اقا بفرما تسویه کن ترخیصش کن ببر خونه خفتش کن
والا بخدا...کم مونده شلوارشم بکشه پایین
از حرف پرستار سرخ شدم و سر پایین انداختم که کیان با صدایی بم شده گفت
_مزه ی توت فرنگی ِ گَس میداد....
/channel/+lSbkSOH-3_w5ODQ0
اگه خوندینش برید نظرتون رو بگید👆
https://www.instagram.com/p/Dd_brADMtPh/?stkn=M2Nld3JmcHVxZTVn
https://www.instagram.com/romanchii.ir
@RomanChii
رمان: آن شب
نویسنده: #مریم_پیروند
ژانر: #عاشقانه
تعداد صفحات رمان: ۳۰۶۹
خلاصه:
ماهین در شبی که برادرش قرار است از سفر کاری برگردد، به خانهاش میرود تا قبل از آمدنش خانه را مرتب کند و برایش آشپزی کند. اما آنجا با یکی از صمیمیترین دوستان برادرش روبرو میشود و به اشتباه حادثهای تلخ رخ میدهد.
#آن_شب
@RomanChii
Motahavesh
#متهوش #جلد_دوم_متهوش
#مریم_روح_پرور
👈👈جلد اول رمان
@RomanChii
👆👆بچه ها پیشنهاد میکنم، برای حمایت از نویسندههای نوقلم، سرسری از این رمانها نگذرید! جوین شید... چند پارت اول رمان رو بخونید....بعععععد اگه جذبتون نکرد از کانالشون بیرون بیایید🙏🙏
/channel/+HtQFV7CTbBRmODlk
Jore Chin
#جرعه_چین
#آزیتا_خیری
@RomanChii
اگه خوندینش برید نظرتون رو بگید👆
https://www.instagram.com/p/DcvP94dM04t/?igsi=MTR0aDJ0b3F3cmlnbg==
https://www.instagram.com/romanchii.ir
@RomanChii
رمان: آن سالها
نویسنده: #صدف_ز
ژانر: #عاشقانه #اجتماعی
تعداد صفحات رمان: ۱۲۵۰
خلاصه:
مهناز دختری خوشبخت است و زندگی عادی خود را دارد. او دلباختهی دوست و همبازی دوران کودکی خود بیژن شده و البته بیژن هم نسبت به او بیمیل نیست. اما داستان از روزی شروع میشود که خانوادهی شاهینفر، مهناز را برای پسر بزرگشان بهرام خواستگاری میکنند.
#آن_سالها
#آن_سال_ها
@RomanChii
اگه خوندینش برید نظرتون رو بگید👆
https://www.instagram.com/p/Db5F3hYtKDy/?igsh=MWYwODdwMXp2OHJu
https://www.instagram.com/romanchii.ir
@RomanChii
رمان: آقای فرشته
نویسنده: #نسا_حسنوند
ژانر: #عاشقانه #اجباری
تعداد صفحات رمان: ۲۳۶۱
خلاصه:
چکاوک دختری روستایی که به اجبار پدرش قرار است صیغهی پیرمردی ۷۰ ساله شود و در صورتیکه پسردار شود، پایبند این زندگی شود و به عقد پیرمرد در بیاید. ولی در لحظهی آخر شخصی وارد زندگیش میشود و دنیایش را زیر و رو میکند.
#آقای_فرشته
@RomanChii
Kupid
#کوپید
#گیسو_خزان
@RomanChii
بدون واترمارک مزاحم
اگه خوندینش برید نظرتون رو بگید👆
https://www.instagram.com/p/DbczFgSNnQR/?igsh=bTlpOGVpdmkzb2to
https://www.instagram.com/romanchii.ir
@RomanChii
رمان: آقای پینوشه
نویسنده: #آزیتا_خیری
ژانر: #عاشقانه #معمایی
تعداد صفحات رمان: ۱۳۸۶
خلاصه:
چند ماهی از مفقود شدن آیدا میگذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بنبست مشکوک است؛ خانهای که سکوت طولانیاش با ورود طاهر و سوده و بیوک از هم میشکند و خلوت بابونه، دختر خانهی بنبست با ورود یکباره همه اعضای خانواده از هم میپاشد.
#آقای_پینوشه
@RomanChii