pesar_nawisnda | Unsorted

Telegram-канал pesar_nawisnda - پسر نویسنده

-

و از هر کس یک چیزی ساختند، نوبت من که رسید مرا گفتند تو قلم باش! که هر آنچه بر زبان گفته نمی‌شود را با جوهر آبی قلم بر روی کاغذ بیاوری. اینجا من از تو می‌نویسم، تو فقط مرا بخوان🤍🕊 دریچه ارتباطی با ما.👇 @Jaw6d_Sadat

Subscribe to a channel

پسر نویسنده

ترامپ هر نیم ساعت:😂😂

Читать полностью…

پسر نویسنده

عمر ما خیلی کوتاهه و با معصیت کوتاه‌ترش نکنیم.


سلام و صبح بخیر❤️

Читать полностью…

پسر نویسنده

میزان بدشانسیِ من!

صبح تمرین رفتم بعد مدت‌ها، و کلی بدنم درد امده و شام هم کورس بودم، با خود گفتم تا خانه پیاده برم تا قدم بزنم و رگ‌ها باز شوند و دردش زودتر گم‌شود.
با خود گفتم خدایا تا خانه می‌رسم برق نرود چون کار داشتم، و بالاخره تا وقتی داخل کوچه شدم برق نرفته بود و گفتم: چه عجب تو و شانس؟! و همین که کلید را داخل جای کلیدیِ دروازه کردم که بازش کنم، برق رفت.🙂

Читать полностью…

پسر نویسنده

تصاویر زیبا زمستانی از شهر هرات پس از بارش برف

Читать полностью…

پسر نویسنده

میزان سطح توقع من از رفیقم😌😂

Читать полностью…

پسر نویسنده

دنیا، آن چیزی نبود که در کودکی در ذهن‌مان ساخته بودیم؛ نه آن وعده‌های رنگینِ دوازده‌سال مکتب که پس از فراغت، قرار بود خلق‌شان کنیم.
نه حتی آن رویاهایی که شب‌ها با خیالی آسوده، در آغوش‌شان با لبخندی ملیح می‌خوابیدیم.
هیچ‌یک از این‌ها نبود…
دنیا، سردتر، گنگ‌تر، تنها‌تر و ظالم‌تر از آن چیزی بود که فکرش را می‌کردم.
بی‌صدا دارد پر و بالم را لِه می‌کند.
تصوراتم به باد رفت و اهدافم، همچون شمعی در حالِ خاموشی‌اند.
و آن‌قدر بختم وارونه است که اگر مسجدی بسازم، یا سقف‌اش فرو می‌ریزد یا قبله‌اش کج درمی‌آید.
دارم با این شانس و این تنهایی پیش می‌روم، راه می‌روم؛ اما اینکه به کجا؟
خودم هم نمی‌دانم…
فقط می‌دانم «تنهایی»‌ام، هم‌قدمِ هر روزِ من است.

🖋#جاوید_سادات

@Pesar_nawisnda | پسر نویسنده

Читать полностью…

پسر نویسنده

و دیگر جوان نمی‌شویم…!

Читать полностью…

پسر نویسنده


باور نکن تنهاییت را...

Читать полностью…

پسر نویسنده


زندگی رود آرامی است که گاه تند و گاه نرم می‌گذرد.
هر لحظه‌اش فرصتی است برای لبخند زدن و یاد گرفتن.
دل را به گذشته نسپار، امید چراغ راه فرداست.
لحظه‌های ساده، با مهربانی و عشق، جاودانه می‌شوند.
اشک‌ها دانه‌هایی‌اند که تجربه و بلوغ در دل می‌رویانند.
دوستی و محبت، پل‌هایی‌اند که تاریکی را روشن می‌کنند.
در سکوت شب، آسمان را نگاه کن؛ آرامش همان‌جاست.
زندگی زیباست وقتی با صداقت، عشق و امید قدم برداری.

Читать полностью…

پسر نویسنده

کانال را با همدیگر شلوغ کنیم.
هر وقت که نظری، درد دلی، سخن زیبا و جالبی، خاطره‌ی زیبایی و… داشتی, به ناشناس بالا بگو تا در کانال بگذارم و حرف بزنیم.

Читать полностью…

پسر نویسنده

دیگر، نبودت را به بودنت ترجیح می‌دهم…
و ارزش را، که بماند، حتی دوست ندارم لفظِ «ارزش» را از هر جهت، بالایت استعمال کنم.
نه از سرِ بی‌احساسی، که از سرِ خستگیِ روحی.
چشمانم را ادب کرده‌ام و قلبم را تنبیه و حواسم را زجر؛ که تا شاید فراموشت کنند؛ اما هنوز گاهی شب‌ها، بی‌اجازه سمتت می‌روند؛ و این را هم گم خواهم کرد.
دیگر نه نسیم و نه قاصدک، خیلی وقت است بویی از تو را طرفم نمی‌آورند.
و من عجیب راضی‌ام…
دیگر ارزشی نداری و مدام با خود می‌اندیشم که چقدر بی‌جا بود آن‌همه فدا کاری‌ام برای یک فرد.
الآن که نگاه می‌کنم، چقدر بی‌ارزشی پیشم؛ با خود می‌گویم آیا عاشق بودم یا فقط محتاجِ بودنت؟
عشق چیست؟ نفرت می‌آورد بعدش؟
این را نمی‌دانم که عاشق بودم یا نبودم، ولی وابسته چرا؛ دوست داشتن، چرا.
برای یک ذره‌یی احساس از سمتِ تو، جانم را فدا می‌کردم و از تمامِ چیزم ‌می‌زدم برای تو؛ نانم، آبم، وقتم و آینده‌ام.
برای یک فیصد، همه‌چیزت را قبول کردم و به معنای واقعی تن دادم.
و حالا تنها چیزی که از تو مانده، تلخیِ همان بریدن است.

🖋#جاوید_سادات

@Pesar_nawisnda | پسر نویسنده

Читать полностью…

پسر نویسنده

و ناگفته نماند، انتخاب کتاب‌ها هم اختیاریست؛ هر کدام را دوست داشتید، قبول دارم و از این چه بهتر.

Читать полностью…

پسر نویسنده

برای من فرقی ندارد، برنده می‌تواند بجای کریدت، کتاب بخواهد؛ باز هم می‌دهم.
مختارید میان کریدت و کتاب.

Читать полностью…

پسر نویسنده

پس کتاب جایزه اش است.
کتاب هم به انتخاب شما می‌گذارم.
اسم کتابی‌که بیشترین درخواست را داشت، می‌گذارم برای مسابقه.

ناشناس بگید. /channel/BiChatBot?start=sc-b543601576

Читать полностью…

پسر نویسنده

بعد از هشت سال سپری شدن و رشد کردن در یک چهار دیواری، حالا خلاصش کردم و توانستم.
کلمهٔ «توانستم» هم حس شکرگزاری را به من می‌دهد و هم حس غرور.
به خودم می‌گویم: ببین، تو هم توانستی.
باورم نمی‌شود؛ توانستم این‌همه سختی و مشکلات جسمی و روحی را تحمل کنم.
نمی‌گویم «بالاخره تمام شد»، چون نشد؛ هیچ‌وقت نمی‌شود.
باید تمامش کنی؛ باید خودت را درون امواج بیندازی و با کلی غوطه خوردن و شکست، تمامش کنی.
و من، این هشت سال را تمام کردم؛ تمام نشد!
یادم است با لباسی قهوه‌ای، کفش‌های سیاهی که از پاهایم بزرگ‌تر بود و سه‌تکه‌ای که پدرم از پاکستان آورده بود و خیلی برایم بزرگ بود، اما چون دوستش داشتم پوشیدم راهیِ آن‌جا شدم.
رفتم، در حالی‌ که هنوز زیادی کوچک بودم و باید یک هفته را سپری می‌کردم؛ بدون دیدن مادر، پدر و صدای گریه‌های خواهر کوچکم.
عصرش را، که حتی اگر بمیرم، نمی‌توانم از یاد ببرم، برادرم به دیدنم آمده بود.
آن‌قدر بغض کرده بودم که نتوانستم پیشش بروم.
با کلی مکث و فرو بردنِ بغض، رفتم و سلام کردم.
شبش باید چپرکتم را مرتب می‌کردم و خودم جایم را می‌انداختم.
خودم باید خودم را سیر می‌کردم.
هر کس به فکرِ خود بود؛ من بودم و «من».
در جمعی ناشناس، اولین حس زندگیِ غربت و مهاجرت را تجربه کردم؛ آن هم در سنِ کم.
هیچ‌وقت نمی‌گویم «گذشت»، چون نگذشت؛ گذراندم.
با خون و دل و شکستن همه‌ی حس‌های جوانی‌ام، گذراندمش.
لحظه‌به‌لحظه شمردم و منتظر این روز بودم.
ثانیه‌به‌ثانیه را با قلبم حس کردم.
هیچ‌وقت از آمدنِ این روز غفلت نکردم، حتی یک لحظه.

در کنارِ تمامِ سختی‌ها، نباید چشم جوانمردی را بست. نادان بودم و طفل؛ بی‌علم بودم و توخالی.
صبر را آموختم، ازخودگذشتگی را آموختم، مهربانی را آموختم و چیزی هم از علم را.
استادانی هم داشتم، همانندِ پدرم مهربان؛ درسی بود همچون عسل، شیرین.
اما در کنار همه‌ی این‌ها، خوشحالم که تمامش کردم.
و فهمیدم که باید کرد؛ نباید نشست تا «بشود»، چون نمی‌شود.
اما حالا واردِ دنیای جدیدی شده‌ام و حسِ گم‌بودن دارم؛ حسِ سردرگمی، حس ترس، حس لرزش… اما این را هم، با یاریِ الله، می‌توانم.
پیش به سوی زندگیِ جدید.

🖋#جاوید_سادات

@Pesar_nawisnda | پسر نویسنده

Читать полностью…

پسر نویسنده

قیمت طلا جهانی هم مثل حرف‌های ترامپ، هر دقیقه به یک فاز است😂

Читать полностью…

پسر نویسنده

یکی از قشنگی‌هایی که در خود می‌بینم؛ علاقه‌ی شدید به شعر است.
به‌خصوص شعرهای عرفانی، که برای روح، بال می‌بخشد و با قطره‌های نم‌گینش، روح را صیقل می‌دهد.
این سلیقه‌ام را دوست دارم و همیشه در پیِ مستحکم‌کردنش هستم.
احساس می‌کنم خودم را بابتِ این حس برای شعر و به‌خصوص عرفان، کمی بیشتر دوست می‌دارم.
شعر دنیایی دیگر است؛ کامل، جدا و نو.
شعر برای من، حسِ سرافرازی می‌دهد؛ حسِ پیروزی و حسِ تبسم از عمقِ دل.
آرامشی دارد باارزش‌تر از هرچیزی.
زمانی‌که شعر می‌شنوم، دیگر تنها نیستم؛ از تهِ دل شاد می‌شوم وقتی خود را به شنیدن و خواندنِ شعر دعوت می‌کنم و در هوایش نفس می‌کشم.
زمانی‌که شعر می‌خوانم، گویا معجزه‌ای رخ می‌دهد و یا جادو می‌شود؛ برگ، خاک، دیوار و کتاب‌ها سخن می‌گویند و پا‌به‌پایم، در قله‌های فروتنی و پیروزی بر زندگی، کمکم می‌کنند.
دیگر زُل‌زدن‌ها از روی تنهایی و خستگی نیست؛ دیگر گریه‌ها برای دنیا نیست؛ دیگر غمِ شکم و فردای نامعلوم نیست.
همه‌چیز مشخص و خوب، درخشان و معطر است.
چقدر راضی‌ام از خودم بابت داشتنِ این علاقه.

🖋#جاوید_سادات

@Pesar_nawisnda | پسر نویسنده

Читать полностью…

پسر نویسنده

نمیفهمم ما ساده بودیم یا کم توقع، و یا این‌نسل جدید هوشیار هستند یا خیلی عروسک هستند.
شما تصور کنید مثلا خودم کوچک که بودم تا الان هر چه می‌دادند می‌خوردم و نمیفهمم چی را خوش دارم و چی را خوش ندارم اصلا به فکرم نبود و نیست.
الان نمیفهمم جوس نارنج را خوش دارند و جوس سیب را نه، در میان نان اگر بادنجان رومی باشد نمیخورند و گوشت مرغ میخورند و گوشت گوسفند را نه.
اگر ساندویج بدین، میخورن و اگر قورمه سبزی باشد شب، این‌ها سیر هستند و یا روک می‌گویند نمی‌خوریم.
و امثال این‌ها؛ یعنی این‌ها در اینده چطو زندگی می‌کنند با این حجم از بچه‌‌ننه بودن؟🫤

Читать полностью…

پسر نویسنده

لا حول و لا
باز به وایفا کی وصل شدی
بیش از حد فعالیت میکنی😂😂

Читать полностью…

پسر نویسنده

دیگر چیزی غمگینم نمی‌کند؛ نه نرسیدن به اهدافی که به‌خاطرِ وصال‌شان جانم را کندم و اما نشد، نه حرف‌های آدم‌های اطرافم، نه درک نکردن‌هایشان و نه حتی سخن‌های سخت‌شان.
در بی‌باک‌ترین حالت، در لاکِ خودم فرو رفته‌ام و بدونِ هیچ حسی، گذرِ زندگی را به غایتش می‌رسانم.

🖋#جاوید_سادات

@Pesar_nawisnda | پسر نویسنده

Читать полностью…

پسر نویسنده

الله می‌فرماید:
"ما أصاب من مصیبةٍ إلّا بإذن‌الله، و من یؤمن بالله یهدِ قلبه، و اللهُ بِکلّ شیءٍ علیم."
ببین چقدر زیبا و روشن تکلیف را مشخص می‌کند؛ کسیکه گمان نیک به الله داشت، هر مشکلی که سراغش می‌آید دیگر برایش سنگینی نمی‌کند و باعث می‌شود بجای شکست، قدمی بردارد محکم‌تر.
فرمولش ساده‌ است: تلاش + گمان نیک = وصال و آرامش.
قلبت سنگینی نمی‌کند، گریه‌ها بوی آرامش را می‌گیرد، درها را بسته نمی‌بینی، خود را بی‌پناه نخواهی دید، راها گم نمی‌شوند و با قدرت خدا پیش می‌روی…
همه‌ی این‌ها فقط یک شرط دارد: گمان نیک به خدا و یقین به قدرتش؛ تا دیگر تزلزلی در دلت نماند.

🖋#جاوید_سادات

@Pesar_nawisnda | پسر نویسنده

Читать полностью…

پسر نویسنده

ولی واقعا تنهاییم.
این جماعت که می‌بینم، سایه‌هایی اند که فقط مقداری نور( توجه) طرف‌شان شود، گم‌می‌شوند و دیگر پشت‌شان را فقط خواهید دیدیم.

Читать полностью…

پسر نویسنده

زندگی رود آرام نیست.
چسپیده به موج است و ارام و قرار ندارد.
عشق و صداقت فکر می‌کنم خیلی وقت است برای ادامه‌ی قشنگیِ زندگی، رنگش را باخته.
اشک‌ها دانه هایی‌اند که می‌ریزند ولی دردی را دوا نمی‌کند.

Читать полностью…

پسر نویسنده

دلبرم، به این طریق دوستم داشتی؟!
آخر کدام عاشق در پیِ تخریبِ معشوقش است؟!
کدام عاشق در پیِ لِه‌کردنِ باورِ دلبرش است؟!
کدام عاشق گریه را در چشمِ دلبرش روا می‌دارد و در مقابلِ چشم‌های بارانیِ معشوق، سکوت می‌کند؟!
کدام عاشق می‌خواهد با روحِ دلبرش بازی کند؟!
کدام عاشق دوست دارد دلبرش منزوی شود و از خودش هم نفرت بگیرد؟
کدام عاشق بی‌میلیِ شدید را برای دلبرش روا می‌دارد؟!
کدام عاشق می‌خواهد غرور و شخصیتِ دلبرش لِه شود؟
این بود آن دلبری که وعده‌اش را می‌دادی؟
آخر کدام عاشق، دلبرش را زمین می‌زند؟
کدام دلبر؟
آیا چنین عاشقی وجود دارد؟
یا شاید در اصل تو عاشق نبودی، زندگی نبودی، هم‌نفس نبودی و غمخوار.
منی که فکر می‌کردم با داشتنِ همیشگی‌ات، خوشبخت‌ترینم و تبسم از روی لبم قرار نیست کنار برود؛
و تو نقطه‌ی امنِ من می‌مانی؛ اما تو رفتی و خانه‌ی امنِ مرا ویران کردی.
اما من هنوز هم دوستت دارم…
و ای کاش تو هم می‌دانستی عشق، مراقبت می‌خواهد.

🖋#جاوید_سادات

@Pesar_nawisnda | پسر نویسنده

Читать полностью…

پسر نویسنده

یه چیزی برای Mr,Sadat بنویس تا براش بفرستم 🤍

Читать полностью…

پسر نویسنده

هوا بارانی‌ست… و اما چه لذتی دارد این باران، وقتی با لذتِ حضورِ تو یکی شود.
نه پیاله‌ی چای و نه پلهٔ کرسی، فقط من باشم و تو، و یک جاده‌ی بی‌انتها که با هر قدمِ که می‌گذاریم، صدایی «چَلپ‌چُلُپ»، از رویِ خیس بودن کفِ جاده به گوش‌هایمان برسد.
دستانِ تو در دستم و دوان‌دوان بی‌هیچ مقصدی از این‌سو به آن‌سو، و خنده‌های از تهِ دل.
هوا سرد باشد و بدن‌مان را از شنیدن‌ِ صدایی همدیگر گرم کنیم.
تمامیِ بدن‌مان خیس شود و اما بی‌محابا، دست در دست، بیدونِ چتر در جاده‌ها مستی کنیم.
آنقدر بالا و پایین بپریم که صدای تپش قلب‌مان را بشنویم و در این لحظه‌ی دلنشین، صدای خنده‌ی همدیگر، قشنگ‌ترین ملودی باشد که پخش شود.
دست‌هامان با لمسِ دستانِ هم، گرم‌مان کند و چشم‌مان از دیدنِ هم، به وجد بیاید.
یار، باران، و بازی در زیرِ باران، شرابی‌ست ناب‌تر از هر مستی‌ای، که جان را قلقلک می‌دهد و لب را بی‌اختیار به لبخند وا‌‌ می‌دارد.

🖋#جاوید_سادات

@Pesar_nawisnda | پسر نویسنده

Читать полностью…

پسر نویسنده

شما می‌توانید برنده‌ی یکی از این جوایز نفیس و کتاب‌های قشنگ شوید فقط با انجام دادن چند کار:
۱. پست مسابقه را برای ۱۰ نفر فروارد کنید.
2. پس از ارسال، اسکرین‌شات آن را در آیدی‌ام بفرستید.

Читать полностью…

پسر نویسنده

🎉 شما می‌توانید برندهٔ ۲۰۰ افغانی کردیت شوید! 🎉
تنها کافی است:
1. همین پست را برای ۱۰ نفر فروارد کنید.
2. پس از ارسال، اسکرین‌شات آن را در آیدی‌ام بفرستید.

3. این پست را قلب بزنید ❤️

⏳ مدت مسابقه: یک هفته
بعد از ختم یک هفته، میان تمام اشتراک‌کنندگان قرعه‌کشی انجام می‌شود و به همه کد داده خواهد شد.

⚠️ توجه:
تا پایان زمان مسابقه هیچ کدی توزیع نمی‌شود؛ بنابراین پس از فرستادن اسکرین‌شات، لطفاً صبر داشته باشید.

📸 اسکرین‌شات‌های خود را در اینجا ارسال کنید.

@a2min_sadat

موفق باشید! �

@Pesar_nawisnda | پسر نویسنده

Читать полностью…

پسر نویسنده

یک مسابقه می‌خواهم برگذارم کنم.
جایزه اش کتاب باشد یا کریدت؟

کتاب❤️
کریدت ۲۰۰ افغانی🔥

Читать полностью…

پسر نویسنده

فکر می‌کنم عذابی بزرگ‌تر از این نیست که در جمعی باشی، اما روحت در قفسی، در جایی دیگر، حبس باشد.
نه خنده‌ای از تهِ دلت باشد و نه سخنی از اعماقِ دلت جاری.
نه ذهنت حضور داشته باشد و نه دل.
از صدا شدن می‌ترسی، مبادا بفهمند در آنجا نیستی... و این شکنجه‌ای بزرگ است.
دردی خاموش و عذاب‌آور.
به‌نظرم، عذابِ بزرگ‌تر از این نیست که دنیا این‌همه بزرگ باشد، اما کسی که روحت نزدِ اوست، کیلومترها از تو دور؛ و در عینِ حال دنیا آن‌قدر کوچک باشد که آدم‌هایی که دلت از آن‌ها گرفته، هر روز جلوی چشمت رژه بروند.
عذاب، یعنی در خودت بپیچی و آن‌ها فقط بگویند: «خیر است، می‌گذره… تو شاد باش.»
عذاب، یعنی غم‌ها و مشکلاتت را کوچک بشمارند و با قصه‌های قهرمانانه‌ی دروغین‌شان، بخواهند دلداری‌ات بدهند.
و عذاب، یعنی شب‌هایی که بیدار می‌مانی، با چشم‌هایی خسته، ذهنی شلوغ و دلی که برای هیچ‌کس مهم نیست…
نه کسی می‌فهمد، نه کسی می‌پرسد و نه برای کسی مهم است، تنها بمانی.
عذاب، یعنی در سکوت بغضت را قورت بدهی و تظاهر کنی که خوب هستی… که حالت خوب است، که می‌خندی از تهِ دل، که شب‌ها خوابت می‌برد و روزها دلتنگی نمی‌کشی.
عذاب، یعنی درونت خشکیده ولی تظاهر کنی در حال باریدنی.
که حالت بسان فصلی‌ست بی‌پایان، با ابرهایی خاکستری‌ای بی‌آب که هیچ‌وقت کنار نمی‌روند.
و این همان عذابِ بزرگ‌تر است:
زندگی کردن در حالی که هیچ‌کس نمی‌بیند تو دیگر زندگی نمی‌کنی… فقط دوام می‌آوری.

🖋#جاوید_سادات

@Pesar_nawisnda | پسر نویسنده

Читать полностью…
Subscribe to a channel