-
فایلهای صوتی، تصاویر و کلیپهای مربوط به موسیقی، موزیک، هنر، اشعار، متنهای زیبا و ... https://t.me/+lrfproPHb7E4Y2Rk @Navazesh_e_rooh
جرأت میخواهد هر روز
مقابل روزگار بایستی،
ابرهای ناامیدیاش
را کنار بزنی
و دنبال خورشید امید بگردی🔆
زهی اومیدها
در ناامیدی
#مولانا
#نرگس_صرافیان_طوفان
خشم و نفرت را باید
از زندگی دور کنی
چون اگر مسیرش باز شد
سیلابی شود ، سخت و دشوار
و هر چه سر راهش دید
نابود می کند
اکرم کیاماری
بابا اخمای در هم نگاهم کرد
- باربد نمیتونم باور کنم که کار تو بوده! تو هم خـ،ـون منی پسر من پدرتم!
عصبی ادامه داد
- کارد که دسته خودشو نمی بره!
تک خنده ای کردم
- نفرمایید جناب فرنیای بزرگ من وصله ی نا جورم براتون!
با اخمای درهم ادامه دادم
- این تیزی خیلی وقته از دسته ش جدا شده
بابا که حسابی کفری شده بود جواب داد
- به کی ضربه می زنی باربد؟ به خودت بیا دارو ندار من مال توئه این چه غلطی بود که تو کردی؟
- من یه ریال هم از اموال کثیف تو که معلوم نیست برای به دست اومدنش چند نفر قربانی شدن، نمیخوام!
سرگرد جلو اومد و دستشو به طرفم دراز کرد
- ممنون به خاطر همکاریتون به امید موفقیت های بزرگتر
باهاش دست دادم و تشکر کردم
همشونو سوار کردن و آژیر کشون از اونجا دور شدن
این تازه شروع ماجرا بود
هنوز دو نفر دیگه مونده بودن که باید تاوان می دادن که وقتش می رفتم سراغشون!
از اونجا مستقیم به طرف خونه رفتم
حتما شایلین منتظرم بود و همین برای فراموش کردن اون روز نحس برام کافی بود
اون روز از کلید استفاده نکردم و ترجیح دادم زنگ در رو بزنم تا شایلین برام باز کنه
ادامه دارد ...
«سلامٌ لأرضٍ خُلقت للسلام و ما رأت یوماً سلاما.»
سلام بر زمینی که برای صلح آفریده شد
و هیچ روزی رویِ صلح ندید.
محمود درویش
قانون ۱۷
دیگران را در تردید و ترس نگه دارید و فضایی پیشبینیناپذیر ایجاد کنید
آدمی بردهی عادت است و نیازی وصفناپذیر به شرایط آشنا و مسلم دارد.
قابلپیشبینیبودن شرایط در افراد، امنیت خاطر ایجاد میکند و در واقع به آنها میگوید که همه چیز را تحت کنترل دارند، پس آگاهانه پیشبینیناپذیر شوید تا همیشه اوضاع به نفع شما باشد.
وقتی رفتاری خلاف همیشه انجام دهید، توازن کارهای طرف مقابل را بر هم میریزید و او تمام توانش را بهکار میگیرد تا حرکت بعدی شما را پیشبینی کند، این سیاست باعث ایجاد ترس و تردید در دیگران میشود.
۴۸ قانون قدرت
انتشارات نسل نواندیش
در قانون انیشتین داریم:
انرژی از بین نمیرود بلکه تبدیل میشود.
بنابراین، بهتر است انرژی ما،
به جای اخمکردن به لبخند
به جای تحقیرکردن به تشویق
به جای عصبانیت به آرامش
به جای حسادت به همکاری
به جای افکار منفی به افکار مثبت
به جای ناامیدی به امید
تبدیل شوند.
مهرداد رشیدی،
مدرس روانشناسی🌻
..
زین آتشِ نهفته که در سینهٔ من است
خورشید شعلهایست که در آسمان گرفت
بر برگِ گل به خونِ شقایق نوشتهاند
کان کس که پخته شد، میِ چون ارغوان گرفت
#حافظ
ما به قور باقه ها شوخی شوخی سنگ پرتاب کردیم
آنها جدی جدی مردند
هایکو
اریش فرید
برگردان: علی عبدالللهی
..
درس زیاد میخواندم
و هر جایی که برایم مهم بود
-با یک مداد-
زیرش خط میکشیدم.
"قانون اوّل نیوتن"
همیشه یکی از سؤالهای امتحانی بود
قانون جاذبه هم.
گفتم جاذبه
یاد چشمهای مادرم افتادم
یاد چشمهای بی بی
یاد چشمهای تو
و چشم...
عضو مهمیست
اگرنه زنها
این قدر بادقّت
-رو به آینه-
زیرش با مداد خط نمیکشیدند!
- حمید جدیدی
قانون ۱۸
برای مراقبت از خود، به دیوار کشیدن نیازی نیست، انزوا خطرناک است
زندگی پرخطر است و دشمن همه جا در کمین است، همه باید از خودمان مراقبت کنیم، شاید دژ و قلعه به نظر امنترین مکان به نظر برسد، اما تنهایی و انزوا خطرناک است زیرا شما را از اطلاعات به روز دور و به هدفی در تیررس تبدیل میکند، بهتر آن است که در میان جمع باشید، متحدانی پیدا کنید و از جمعیت مانند سپری در برابر دشمنان بهره بگیرید.
۴۸ قانون قدرت
انتشارات نسل نو اندیش
ای فدای تو، هم دل و هم جان
وی نثار رهت هم این و هم آن
دل فدای تو، چون تویی دلبر
جان نثار تو، چون تویی جانان
هاتف اصفهانی
قرن ۱۲ هجری قمری
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_405
کلافه چنگی به موهام زدم
اونقدری بهش اعتماد داشتم که سکوت کنم اما سکوتم به این معنا نبود که بیخیال این قضیه شده باشم!
اون بی شرف رو باید پیدا میکردم اونوقت به روش خودم پیش می رفتم!
شایلین دلخور گفت:
- میرم شام درست کنم
کتم رو از کمد درآوردم و پوشیدم
- لازم نیست مانتوت رو بپوش شام بریم بیرون
همین که خوشحالی رو که توی چهره اش دیدم برام کافی بود
لباسشو پوشید و از خونه بیرون زدیم
توی ماشین سکوت بینمون برقرار بود
زیرچشمی نگاهش کردم طبق عادتش همه ی تابلوها رو با چشم میخوند
سنگینی نگاهمو حس کرد سرشو به طرفم چرخوند نگاهمو به خیابون کشوندم
یه جایی که غذای خیابونی خوشمزه ای درست میکردن ایستادم
پیاده شدم و به طرف دکه ی کوچیک پیرمردی که توی این سالها از بس رفته بودم پیشش منو می شناخت، رفتم
پیرمرد سرش شلوغ بود حواسش به من نبود
- سلام حاجی
سرشو بلند کرد و طبق عادتش با چشمای ریز شده نگاهم کرد
کم کم گره ابروهاش باز شد
- به ببین کی اینجاست باربد اومده پسرم اومده!
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_406
- ما رو شرمنده می کنی حاجی
پیرمرد دستی به شونه ی شاگردش زد
- پسر سفارشا رو آماده کن من برمی گردم
از دکه بیرون اومد و کنارم ایستاد
- چند وقته پیدات نیست باربد نگرانت شده بودم
لبخندی به صورت چروکیده اش زدم
- دیگه تنها نیستم حاجی زندگی دارم
مستقیم به صورتم نگاه کرد
- تو ازدواج کردی؟
خندید و ادامه داد
- مبارکه پسر پس دلیل نیومدنت همینه!
- درسته ولی فراموشت نکرده بودم حاجی. الانم اومدم از اون غذای خوشمزتون برای خودم و خانومم بگیرم
- ای به چشم
شاگردشو صدا زد تا برای ما هم آماده کنه
- از پدرت خبر داری؟
با اومدن اسم بابا اخمام درهم شد
- خیلی وقته آمارشو ندارم
حاجی استغفاری زیر لب گفت
- شنیدم هنوزم دست از کاراش برنداشته تو هم که مال حـ. .. روم وارد زندگیت نمیکنی من موندم این پولا رو برای کی میخواد
دستام مشت شد
- باد آورده رو باد میبره حاجی
سری تکون داد
- کاش به راه راست هدایت بشه. خدا را شکر که تو راه پدرتو نرفتی
پوزخندی زدم
تاوان زیادی دادم تا راهم جدا شد
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_407
- غذاتون حاضره آقا
با شنیدن صدای شاگرد، حاجی به طرفش رفت و غذا رو آورد
- بیا پسرم ولی بیشتر بهم سر بزن نگرانت میشم
لبخندی زدم
- اگه عمری باشه حتما
غذا رو ازش گرفتم و به طرف ماشین برگشتم
توی سکوت شروع به خوردن کردیم همونجور که سرم پایین بود دیدم که با نون یه لقمه درست کرده و به طرف دهنم آورد
بدون اعتراض دهنمو باز کردم و لقمه رو خوردم
هنوز قورت نداده بودم که دهنم آتیش گرفت
شیشه ی ماشین رو پایین کشیدم و لقمه رو تف کردم بیرون
بلافاصله شایلین با صدای بلند زد زیر خنده
- فلفل و پیاز خوشمزه بود؟
حالم داشت بهم میخورد
بطری نوشابه رو باز کردم و سر کشیدم
- به من میخندی؟ بالاخره که میرسیم خونه!
بیشتر خندید
- مشتاقم برسیم خونه!
از شادی شایلین منم لبخند زدم
***
نگاهی به ساعت مچیم انداختم 9 صبح بود همه چی طبق نقشه آماده شده بود ولی هنوز هیچکدومشون نیومده بودن
آمار میزی که از قبل برای امروز رزرو کرده بود رو داشتم
میکروفن ریز رو زیر برآمـ دگی سر نمک پاش جاسازی کرده بودم
ماشین مشکی رنگ فرهیخته رو از دور شناختم
راننده ش زودتر پیاده شد و در ماشین رو برای این پیرمرد دم دمی مزاج باز کرد
ادامه دارد ....
هیچ عاشق خود نباشد وصل جو
که نه معشوقش بود جویای او
چون در این دل برق مهر دوست جست
اندر آن دل دوستی می دان که هست
هیچ بانگ کف زدن ناید به در
از یکی دست تو بی دست دگر
تشنه می نالد که ای آب گوار
آب هم نالد که کو آن آبخوار
جذب آب است این عطش در جان ما
ما از آن او و او هم آن ما
مثنوی معنوی
دفتر سوم
از بیت ۴۳۹۳ به بعد
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_402
تمام طول مسیر رو به سرعت رانندگی کردم
امیدوار بودم چیز خاصی نباشه ک شایلین دلیل قانع کننده ای داشته باشه
آدرس برای یه پارک بود
ماشین رو گوشه ای دور از دید متوقف کردم
ساعت ۱۵ دقیقه از ۲ گذشته بود
دورتر از همون قسمتی که توی پیام آدرس داده بود پشت یه درخت ایستادم
جوری که مشخص نباشه سرمو خم کردم
از دور دیدم شایلین داشت به همون سمت می رفت
دقیقا همون قسمت یه مرد که کت و شلوار خاکستری تـ،ـنش بود پشت به من ایستاده و من نمی تونستم صورتش رو ببینم
دستام مشت شد
با دیدن شایلین به طرفش رفت
لبخندی که روی لـ،ـب شایلین نشست از دور هم مشخص بود و همین منو عصبی تر کرد
شایلین خواست روی نیمکت بشینه همون لحظه اون مرد دستشو به طرفش دراز کرد و خواست باهاش دست بده
خدا خدا میکردم شایلین دستشو رد کنه
اول نگاهی به دستش انداخت انگار مردد بود اما برخلاف تصورم دستشو گرفت و چند دقیقه هم به همون حالت موند
خـ،ـونم به جوش اومد
مشتمو محکم به تـ،ـنه ی درخت کوبیدم
باید میرفتم اون مرتـ.ـیکه رو تیکه تیکه میکردم!
حرف اون پسره توی بوتیک یادم اومد که بهم گفت اگه یکی دست زنـ،ـتو بگیره چه حالی میشی
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_403
به سختی جلوی خودم رو گرفتم و نزدیک نرفتم
باید صداقت شایلین رو امتحان میکردم
چشمام کاسه ی خـ،ـون بود
من چشم بسته بهش اعتماد داشتم و باید بهم ثابت میشد که اعتمادم بی مورد نیست! و به خاطر همین اعتماد، قبل از هر قضاوتی باید بهش فرصت توضیح دادن میدادم
عقب گرد کردم
نخواستم شاهد بقیه ی ماجرا باشم تا فکر دیگه ای به ذهنم نیاد
سوار ماشین شدم و به طرف خونه برگشتم
هرچند کنترل کردن خودم و فکرم مثل جـ،ـون دادن بود!
مستقیم به طرف اتاق رفتم و روی تخت دراز کشیدم
اون صحـ،ـنه ای که شایلین دست یه مرد رو گرفت هرلحظه جلوی چشمم بود و خـ،ـون رو توی رگام منجمد می کرد!
صدای باز شدن در نشون میداد شایلین برگشته!
همونجور به سقف خیره موندم و از جام تکون نخوردم
چند دقیقه ای طول کشید تا اومد توی اتاق
اولش حواسش به من نبود
وقتی نگاهش به من افتاد جاخورد
هین بلندی گفت
- منو ترسوندی باربد کی اومدی خونه؟
تلخ لبخند زدم
- چرا ترسیدی؟ انتظار نداشتی منو ببینی؟
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_404
همونجور که مانتوش رو در میاورد جواب داد
- خب این وقت از روز معمولا تو بوتیک هستی و کم پیش میومد بیای خونه
کلافه چنگی به موهام زدم
- چیه؟ دوست نداشتی الان خونه باشم؟
با دلخوری نگاهم کرد
- چرا اینجوری حرف میزنی باربد؟ معلومه که دوست دارم خونه باشی فقط تعجب کردم
از روی تخت نیم خیز شدم و مستقیم به صورتش نگاه کردم
- اونو ولش کن بگو کجا بودی؟
دوباره جا خورد
انگار انتظار نداشت ازش این سوال رو بپرسم
فقط منتظر بودم ببینم چی جواب میده!
لباس راحتی از کمد بیرون کشید و بدون اینکه بهم نگاه کنه جواب داد
- با یکی از دوستام رفته بودم پارک
چشمامو ریز کردم
این که رفته بود پارک رو راست گفت
ولی گفت با یکی از دوستاش!
یعنی دوستش یه مرد بوده؟
سریع پرسیدم
- کدوم دوستت؟
اخماشو درهم کشید
- باربد مگه تو به من اعتماد نداری پس این سوال جواب کردن برای چیه؟
نگاه دلخورش حالمو بدتر کرد
دلم نمیخواست ناراحتش کنم
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_405
کلافه چنگی به موهام زدم
اونقدری بهش اعتماد داشتم که سکوت کنم اما سکوتم به این معنا نبود که بیخیال این قضیه شده باشم!
اون بی شرف رو باید پیدا میکردم اونوقت به روش خودم پیش می رفتم!
شایلین دلخور گفت:
- میرم شام درست کنم
من خسته چون ندارم نفسی قرار بی تو
به کدام دل صبوری کنم ای نگار بی تو
سعدی
🌸🌸🌸
یک نگاه مهربان ، ما را بس است
پرتویی از آسمان ، ما را بس است
ما تهی دستان عاشق پیشه ایم
سفره لبخند و نان ، ما را بس است...
#رحیم_زریان▫️
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_408
فرهیخته با همون غرور کاذبش از ماشین پیاده شد
پوزخندی زدم و زیرلب زمزمه کردم
- امروز من این غرورتو له میکنم فرهیخته!
بلوتوث رو توی گوشم روشن کردم
از پشت دیوارای شیشه ای رستوران دیدم که فرهیخته به طرف همون میزی که از قبل رزرو کرده بود رفت
و در آخر ماشین فرنیای بزرگ بود که نزدیک شد کسی که فقط اسم پدر برای من یدک می کشید!
امروز قرار بود فرنیا و فرهیخته قرارداد مهمی ببندن
یه قرارداد میلیاردی که با کوچکترین ریسک ، دار و ندارشون به باد می رفت!
فرنیا به طرف فرهیخته رفت و هردو باهم دست دادن
صداشونو توی گوشم تا آخر باز کردم فرهیخته قرارداد رو روی میز گذاشت
- جنسا آماده ی تحویله به محض امضای قرارداد میتونی تحویل بگیری
- محل تحویلشون کجاست؟
آدرس انباری که فرهیخته گفت رو به ذهن سپردم
پس جنسا رو اونجا نگه می داشت!
همون لحظه صداشون خش خشی شد
با دقت نگاه کردم دیدم فرهیخته نمک پاش رو برداشته و داشت روی غذاش می پاشید
- لعنتی!
صدا کامل قطع شد و دیگه نشنیدم که ادامه ی حرفاشون چی شد
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_409
همین که آدرس نگهداری جنسا رو فهمیده بودم برام کافی بود
یه نفر رو فرستادم تا پدرمو تعقیب کنه، خودمم رفتم به اون آدرس
طبق اون آدرس رسیدم به یه انباری بزرگ با در قرمز رنگ بود و رو رفته!
باید اول از وجود جنسا مطمئن می شدم بعد کارمو می کردم
به در بزرگ نزدیک شدم
کسی اون اطراف نبود
در رو هول دادم و باز شد
انباری تاریک بود
دستمو روی دیوار کشیدم تا کلید برق رو پیدا کنم
بالاخره موفق شدم با زدن کلید برق فضا روشن شد
به محض روشن شدن فضا، صدای دست زدن یه نفر توی گوشم پیچید
سرمو چرخوندم تا ببینم کی اونجاست
با دیدن فرهیخته جا خوردم!
اون اینجا چی کار می کرد؟
وقتی نگاه پرتعجب منو دید نزدیک اومد
- زدی به کاهدون فرنیای کوچیک!
خنده ی کوتاهی کرد و ادامه داد
- می بینم که داری زاغ سیاه پدرتو چون می زنی
با اخمای در هم به انبار خالی نگاه کردم
مثل اینکه واقعا به کاهدون زده بودم
- شنیده بودم از پدرت جدا شدی ولی نمیدونستم علاقه داری پتشو بریزی روی آب
با همون اخم حق به جانب غریدم
- تو اینجا چیکار می کنی؟
فرهیخته دستشو روی شونه ام گذاشت
این انبار رو ساختم واسه فضولایی مثل تو! از مادر زاده نشده هنوز کسی که بتونه دست منو از پشت ببنده!
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_410
پوزخندی زد و ادامه داد
- فکر می کنی فهمیدن این موضوع که تو میکروفون زیر نمک پاش کار گذاشتی برای من سخت بود؟
سریع از روی تاسف تکون دادم
- درسته من یادم نبود نمیشه یه دغل باز رو دور زد!
کسی که خودش تمام این راه ها رو رفته
چشماشو ریز کرد
- چشم ببندم رو این کارت یا میخوای ادامه بدی؟
میدونستم با کوچکترین حرکت اضافه آدماش از گوشه و کنار این انبار بیرون می ریزن و ممکن بود جسدمم پیدا نشه
بخاطر همین باید با سیاست عمل می کردم
- حق باتوئه در افتادن با تو برای خودم سنگین تموم میشه
لبخند رضایت روی لـ،ـبش نشست و دستشو رو شونه م گذاشت
- این دفعه رو نادیده می گیرم به پدرتم چیزی نمیگم
فقط پوزخند زدم
فکر می کرد من از پدرم می ترسم!
بی حرف از انبار بیرون رفتم
کاملا ناامید سوار ماشینم شدم و از اونجا دور شدم
با زنگ خوردن گوشیم تماس رو وصل کردم
یاسر بود همونی که فرستاده بودم پدرمو تعقیب کنه
- بله یاسر
- آقا باربد من جای جنسا رو پیدا کردم
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_411
لبخند کجی روی لـ،ـبم نشست
- دمت گرم داداش لوکیشن بفرست
- الان می فرستم
تماس رو قطع کردم و طول نکشید آدرس رو برام فرستاد
سرعتمو زیاد کردم
حالا وقتش بود به سرگرد خبر بدم لوکیشن رو براش فرستادم
نمی تونستم تعلل کنم چون باید این کار همین امروز انجام می شد
درست به موقع رسیدم
پدرم داشت بارها رو چک می کرد
همزمان صدای آژیر پلیس اون اطراف شنیده شد
تمام کسایی که اونجا بودن هول شدن و سعی کردن فرار کنن اما پلیس رسید و به دستای تک تکشون از جمله پدر خودم دستبند زده شد!
همون لحظه فرهیخته از راه رسید و تازه متوجه اوضاع شد و تا پلیسها رو دید مسیر ماشینش رو عوض کرد و خواست فرار کنه
اما من که هنوز سوار ماشین بودم پامو روی گاز فشار دادم و بلافاصله پیچیدم جلوش و رانندش مجبور شد ماشین رو نگه داره
همین وقفه باعث شد سرگرد و بقیه سربازا بریزن اطراف ماشینش و فرهیخته رو بیرون بکشن
با دیدن دستبند روی دست فرهیخته لبخند پیروزی روی لـ،ـبم نشست
نتونستم توی ماشین بمونم
پیاده شدم و به طرف پدرم رفتم
نگاهی به دستای دستبند زده اش انداختم
- پشت میله ها این فرصت رو داری که به کارات فکر کنی فرنیای بزرگ
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_412
پوزخندی زدم و ادامه دادم
- و شاید بتونی دردی که به پسرت چشوندی رو بچشی
آتش از خانہے همسايہے درويش مخواہ
ڪانچہ بر روزن او ميگذرد، دودِ دل است
#سعدے.
فردیت، جوهر وجود توست. شخصیت چیزی است که جامعه به تو داده است؛ اما فردیت، هدیه هستی است. هر بار که از ژرفای وجودت عمل میکنی، فردیتت شکوفاتر میشود و هر بار که از روی نقاب شخصیت عمل میکنی، از حقیقت خود دورتر میشوی.
#اشو
موفقیت نتیجه استمرار است
بسیاری از مواقع، چیزی که ما اسمش را «استعداد» یا «شانس» میگذاریم، فقط نتیجه استمرار است.
کسی که هر روز فقط ۱۰ صفحه کتاب میخواند، آخر سال بیشتر از ۳۶۰۰ صفحه خوانده است. بدون هیچ کار عجیب و بزرگی.
کارهای کوچک وقتی بارها تکرار میشوند، کمکم چیزی میسازند که یک روز از بیرون شبیه معجزه به نظر میرسد.
معجزه معمولاً یک اتفاق ناگهانی نیست، نتیجه این است که وقتی بقیه خسته شدن، شما هنوز ادامه دادی.
مهرداد رشیدی، مدرس روانشناسی🌻
ملولم از غم دوران سبکدوشی کن ای ساقی
ببر این کوه محنت را که بر دلها گران آمد
#هلالی_جغتایی
حکمت حق در قضا و در قدر
کرد ما را عاشقان همدگر
جمله اجزای جهان زان حکم پیش
جفت جفت و عاشقان جفت خویش
هست هر جزوی ز عالم جفت خواه
راست همچون کهربا و برگ کاه
بهر آن میل است در ماده به نر
تا بود تکمیل کار همدگر
میل اندر مرد و زن حق زان نهاد
تا بقا یابد جهان زین اتحاد
مثنوی معنوی
دفتر سوم
از بیت ۴۴۰۰ به بعد
حال خوبم آرزوست!
✍روح الله کریمی خویگانی
خیلی از ما فکر میکنیم «حال خوب» یک اتفاق عاطفی و تصادفی است؛ اما از دیدگاه عصبشناسی و روانشناسی مثبتنگر، حال خوب تا حد زیادی محصول عملکرد چهار هورمون اصلی در مغز ماست.
دوپامین: هورمون پاداش و انگیزه است که با کارهای زیر حاصل می شود:
🌱 خرد کردن کارهای بزرگ به اهداف کوچک
🌱 جشن گرفتن پیروزیهای کوچک
🌱یادگیری یک مهارت جدید
سروتونین: تثبیتکننده خلقوخو و آرامش
🔹 ۱۰ تا ۱۵ دقیقه نور خورشید در روز
🔹 پیادهروی در طبیعت
🔹 تمرین شکرگزاری روزانه
کسیتوسین: هورمون عشق و پیوند اجتماعی:
🌱 آغوش کشیدن عزیزان و بغل
🌱کمک کردن به دیگران
🌱 گفتگوهای عمیق و دوستانه
اندورفین:مسکن طبیعی و ضد است
🔹 ورزش و فعالیت بدنی
🔹 خندیدن عمیق (حتی تماشای یک فیلم کمدی)
🔹 دوش آب سرد (کوتاهمدت)
اگر کاری کمتر از ۲ دقیقه طول میکشد (مثل مرتب کردن تخت یا شستن یک ظرف)، همین الان انجامش دهید. دریافت کوچکترین دوپامین از تمام کردن کارها، انرژی کل روزتان را تغییر میدهد.
ورودیهای مغزتان را فیلتر کنید: ۵ دقیقه اول صبح و ۳۰ دقیقه قبل از خواب، حساسترین زمانهای مغز هستند. این زمانها را به اخبار منفی یا اسکرول بیهدف در فضای مجازی اختصاص ندهید.
دفترچه شکرگزاری داشته باشید:قبل از خواب ۳ چیز کوچکی که بابتشان خوشحالید را بنویسید. این کار به مرور زمان ساختار مغز را برای دیدن نقاط مثبت سیمکشی مجدد (Rewire) میکند.
حال خوب یک «مقصد» نیست که به آن برسیم، بلکه یک «مهارت» است که باید هر روز تمرینش کنیم. 🌱
..
اندیشیدن یعنی دلکندن از بندر امن تقلید و قدم گذاشتن در دریای بیکران اندیشهی آزاد.
ما بدون دیگران، توانایی جهتیابی در این ورطهی ناشناخته را از دست خواهیم داد.
ابله کسی است که گمان میکند میتواند تنها با تکیه بر عقل خود بیندیشد و نیازی به خرد دیگران ندارد.
حقیقت چیزی است که در گفتوگو و هماهنگی با دیگران معنا پیدا میکند.
ما به چشمهای دیگران نیاز داریم تا خطاهای دید خود را تصحیح کنیم.
فلسفهی حماقت
نشر خوب
..
چهرهٔ زرد مرا بین و مرا هیچ مگو
دردِ بیحد بنگر، بهر خدا هیچ مگو
دلِ پرخون بنگر، چشمِ چو جیحون بنگر
هر چه بینی بگذر، چون و چرا هیچ مگو
دیٖ خیال تو بیامد به در خانهٔ دل
در بزد گفت: «بیا، در بگشا، هیچ مگو»
دست خود را بگزیدم که فِغان از غم تو
گفت: «من آن توام، دست مخا، هیچ مگو
تو چو سُرنای منی، بیلب من ناله مکن
تا چو چنگت ننوازم، ز نوا هیچ مگو»
گفتم: «این جان مرا، گرد جهان چند کشی؟»
گفت: «هر جا که کشم زود بیا، هیچ مگو»
گفتم: «ار هیچ نگویم تو روا میداری؟
آتشی گردی و گویی که درآ، هیچ مگو؟»
همچو گل خنده زد و گفت: «درآ تا بینی
همه آتش سمن و برگ و گیا، هیچ مگو»
همه آتش گل گویا شد و با ما میگفت:
«جز ز لطف و کرم دلبر ما هیچ مگو»
مولانا
غزل ۲۲۱۷
هر کسی مشتاق بر دورت بچرخد دوستدار خود مدان
عنکبوتان گرد طعمه تار میبافند تا صیدش کنند
#رحیم برنگی
کتم رو از کمد درآوردم و پوشیدم
- لازم نیست مانتوت رو بپوش شام بریم بیرون
همین که خوشحالی رو که توی چهره اش دیدم برام کافی بود
لباسشو پوشید و از خونه بیرون زدیم
توی ماشین سکوت بینمون برقرار بود
زیرچشمی نگاهش کردم طبق عادتش همه ی تابلوها رو با چشم میخوند
سنگینی نگاهمو حس کرد سرشو به طرفم چرخوند نگاهمو به خیابون کشوندم
یه جایی که غذای خیابونی خوشمزه ای درست میکردن ایستادم
پیاده شدم و به طرف دکه ی کوچیک پیرمردی که توی این سالها از بس رفته بودم پیشش منو می شناخت، رفتم
پیرمرد سرش شلوغ بود حواسش به من نبود
- سلام حاجی
سرشو بلند کرد و طبق عادتش با چشمای ریز شده نگاهم کرد
کم کم گره ابروهاش باز شد
- به ببین کی اینجاست باربد اومده پسرم اومده!
ادامه دارد....
قصابی گوسپند خبه(خفه) شده را نذر خانقاه کرده بود ،
درویشان چند روز بود چیزی بکار نبرده بودند ، گرسنگی غالب بود چون بر سر سفره نشستند ابوسعید ، گفت :
دست ازین طعام بِدارید ، که مردار است!
قصاب به پای شیخ افتاد و پوزش ها خواست مریدان شیخ را گفتند : از کجا دانستی که مردار است ؟
ابوسعید گفت : سگ نفس عظیم رغبت می کرد...
اسرار التوحید
.
آنان که به سرمستی ما
طعنهزنانند
بگذار بمانند به خماری
که ز ما هیچ ندانند...
#بهایی