314
دلنوشته، داستانک، رمان، تکیه کتاب، شعر و ادیت... #نرگس_علیزاده 2025/12/27
میدانی، وقتی چشم در چشم هم تماشا میکردیم، دلم میخواست برای خاطرهانگیزتر ساختن آن لحظه، گونهات را ببوسم.
من هم در خاموشیِ محض، روی پاهای نحیفم بلند شدم تا قدهایمان هماندازه شود و آرام، گونههای ریشدارت را بوسیدم...
#نرگس_علیزادهЧитать полностью…
میتوانم خواهی از شما داشته باشم که یک داستانک دو سه صفحهای در مورد تاریخ عشق مردم افغانستان یعنی عشق مردم قدیم بنویسید یعنی از دهه پنجاه و شصت باشد.
Читать полностью…
جایزه پرمیوم برای ده نفر اول 🌱
همین الان بزن روش تا بقیه نگرفتن🌱
برای دریافت جایزه کلیک کنید‼️
/channel/addlist/qS62mNA0
/channel/addlist/qS62mNA0
و فصل محبوب دلها؛ خزانخانم! 🍂🤎
سلام من به تو، آدم پاییزی؛ تو که در شاعرانهترین فصل طبیعت چشم به جهان گشودهای؛ فصل عاشقی، رنگارنگی و شاید هم فصل زادهشدن عشق، شعر، ترانه و زمزمهها... 🍁🎻
شماهایی که در این فصل به دنیا آمدهاید، غرور و اصالت دلنشینی دارید؛ شخصیتتان آمیزهای از رمانتیسم و غروری خواستنیست. 🥀🖤
خوب بلدید با آدمهای زندگیتان چگونه رفتار کنید؛ بلدید از اندوه خودتان شادی ببافید و چگونه آسمان دل عزیزانتان را آفتابی کنید. 🌦️🧡
شاید قلمهای رنگی را دوست داشته باشید، شاید مرتبکردن لوازم آرایشتان را؛ شاید هم درختان کاج را، چون همیشه سبز میمانند و به خزان تن نمیدهند؛ درست مثل شما آدمهای مغرور! 🙈🌲😉
شما را به قوهایی سپید مانند میکنم؛ پاک، بیریا و وفادار. 🦢🤍
بمانید؛ چون شما خاص هستید. ✨🍂
اما اگر بخواهم چیزی بگویم که شاید کمتر کسی به شما گفته باشد، این است:
مراقب عزیزتان باشید؛ عمر وفا نمیکند و زندگی همیشه مهربان نیست. مراقبش باشید؛ گاهی آدمها پیش از آنکه فرصت گفتن آخرین دوستت دارم را پیدا کنیم، به خاطره تبدیل میشوند... 🥀🕊️💔
#فاطمه_سما
/channel/AwayGomNam
/channel/Pezhvak_17
/channel/Narges_Writer
/channel/Ayehayedel_Hzada2434
/channel/MAHALI_BAHAR
/channel/writerashna
/channel/half_blood_breen_baik
/channel/baik101
دل آرام ترین صدای دنیا
صدای توست! ای ماه من.
#دختر_نقرهی
دلم آغوشت را میخواهد که تمام حرفهای دلم را بیان کنم، فقط بیدون قضاوت.
ولی میترسم، با اشکهایم تو را غمگین کنم!
#دختر_نقرهی
تمام لحظههای با تو بودن،
حالا شده یک خاطره!
#دختر_نقرهی
تو را در خلوت رؤیا سرودم
تو را من تنهای تنها سردوم
نگفتی این ماه سخنسرای من کجاست؟
و من تو را هربار جدای جدا سرودم.
شخصیت نرگس از نگاه واژهها..🩵
۱. از فضای کانالت چنین به نظر میرسد که در ظاهر آرامی، اما در اعماق وجودت هزاران گفتوگوی ناتمام جریان دارد؛ حرفهایی که نه هر گوشی توان شنیدنشان را دارد و نه هر دلی ظرفیت فهمیدنشان را.
۲. در حالوهوای چنین قلمی، میتوان روحی را تصور کرد که میان خواستن و نخواستن، ماندن و رفتن، و فراموشکردن و به یاد آوردن سرگردان است؛ گویی بخشی از وجودش هنوز در جایی از گذشته زندگی میکند.
۳. شاید تو از آن آدمهایی باشی که بیشتر از خودِ آدمها، به احساسی دل میبندند که در کنار آنها تجربه کردهاند؛ و همین است که گاهی خاطرهای کوچک، از حضوری بزرگ ماندگارتر میشود.
۴. پشت این فضای احساسی، میتوان میل به فهمیدهشدن را تصور کرد؛ نه فهمیدهشدن با پرسشهای تکراری، بلکه با نگاهی که سکوت را بخواند و بدون توضیحهای طولانی، معنای بعضی دردها را دریابد.
۵. اگر بخواهم حالوهوای تو را در یک تصویر خلاصه کنم، تو را چون پنجرهای رو به شب میبینم؛ پنجرهای که هنوز روشن است، نه لزوماً به امید بازگشت کسی، بلکه شاید برای آنکه خودش را در تاریکی گم نکند. 🥀
📜 دو مصرع از مولانا، برای نرگس عزیز🌸
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
/channel/Narges_Writer
تولدت مبارک دختر خوشنویس و زیبا قلم
امیدوارم همیشه شاد و موفق باشی و هرآنچه آرزو داری برایش برسی و بخیر روزی کتابت را چاپ کنی بانویم تولدت مبارک 🌈🎂🎉
میگویند خورشید همه چیز را جانِ دوباره میدهد؛
حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مرده، مگر نه؟
همه چیز مرده.
هرجا را نگاه کنی جز نعش نمیبینی.
فقط یک مشت آدم ماندهاند،
که دورشان جز خاموشی هیچ نیست!
"داستایفسکی"
بجای بیشتر شدن کم شدیم
انگار کسی چشم زده مارا😭😭💔💔
خواهشا لینک کانال را شریک کنید تا ۳۰۰تایی شویم💛🤩
بهترین گروه فورسین برای سین و بازدید رایگان به پست های کانال های شما🤍🌱
/channel/Foor_Seen_Almas
📚 خدایانِ زمینی
✍🏻 لام _ Four _ ناشناس
/channel/Narges_Writer
این پیام را فارورد کن و ریکشن بده!
در کانالم جاین باش!
فصل تولدت را انتخاب کن
تیپ شخصیتی ات را حدس بزنم و یک چیزی بنویسم در بارهات...
#داستانک
#روایت
#نویسنده
#نرگس_علیزاده
زندگی، عجب درد عجیبیست؛ میان من، میان تو، میان آنچه ما را تشکیل میدهد...
زندگی را درست زمانی درک کردم که عمری از دست داده بودم؛ بهایی پرداخته بودم و جوانیام را قربانی کرده بودم.
میدانی، وقتی به عمق زندگی میرسم، فقط یک داستانک حقیقی به یادم میآید. نه اینکه همه همینگونهاند؛ نه، نمیگویم همه چنیناند. میخواهم از تفاوت زندگی آدمها بگویم.
خوب، برویم سراغ آن شب...
نمیدانم چگونه شد که ناگهان خودم را مقابل آینه دیدم؛ با موهای بلند و آراسته، چشمان کشیده و مزینشده، آرایش عروسگونه، شیک، زیبا و مقبول. لباسی سبزرنگ بر تن داشتم؛ لباس نکاحم. با آن قدوقامت، بزرگتر از سن واقعیام به نظر میرسیدم.
به تصویر منعکسشدهام در آینه خیره شدم و نیشخندی زدم.
«ببین خودت را! تو نجات پیدا کردی. تو مثل پدر و مادرت نشدی. تو برای خودت زندگی ساختی. شاید در آغاز سخت باشد، اما تو میتوانی. همهچیز را رها کردی تا خوشبختی نصیبت شود؛ پس این فراق، پیش از آنکه چیزی را از دست بدهی، برای چیست؟»
مضحک خندیدم و دوباره زیر لب زمزمه کردم:
«این شب را همیشه به یاد داشته باش.»
با خودم کلنجار میرفتم که صدای دخترخانمی رشته افکارم را پاره کرد.
ـ عروسخانم، آقا داماد آمدهاند. شما آماده استین؟
با گلویی پُر از بغض و چشمانی نمناک گفتم:
ـ بگویید بیایند، آمادهام.
در کسری از ثانیه، وارد شد. دستان سردم را لمس کرد، آهسته بوسید و گفت:
ـ ماه من بیا، قول میدهم از این به بعد سردت نشود.
من که غافل از احوال او، در جهان خیالات خودم غرق بودم، فقط گفتم:
ـ باشد.
اما امان از قلبم؛ آتشی در آن شعله میکشید که آرامآرام به تمام وجودم نفوذ میکرد.
چند ساعت بعد، در قصری زیبا، با آهنگ آرام از پلهها پایین میآمدیم. همه کف میزدند و نگاهمان میکردند.
همانجا بود که فهمیدم زندگی برای همه یکسان نیست.
آن شب، نه خوشحال بودم و نه غمگین؛ فقط در خاموشیِ بیداری به سر میبردم. انگار جسمم آنجا بود، اما روحم در جایی دور، میان تمام چیزهایی که پشت سر گذاشته بودم، جا مانده بود.
دیدم، خندیدم، رقصیدم... اما فراموش نکردم.
چون این زندگی به اندازه یک عمر جوانی به من بدهکار بود.
شاید تقدیر همین را میخواست؛ اینکه بهجای قلم، دست کسی را بگیرم که هرگز او را نمیشناختم.
سنم برایم عذاب نبود؛ زندگی عذاب بود.
و سرانجام، در پایان آن شب، وقتی همهچیز در سکوت فرومیرفت، در گوشهای از دلم، نالهکنان نجوا کردم:
«چرا من؟»
قدر آن مادرهای، که شب و روز در فکرما هستن را باید دانست!
#دختر_نقرهی
من آنقدر قوی نیستم!
من همان کودکام که در نیمهشب از خوابهای ترسناک به تو پناه میآورم.
#دختر_نقرهی
آن که دنیا به نگاهش می ارزد، مادر است!
#دختر_نقرهی
عشق را جستوجو کردم میان سطرها،
در انتهای واژهها و نغمهها...
گویی جهانم را از تو بریدهام،
اما باور نمیکند این دلِ تنها.
#نرگس_علیزاده
#بیت
و بعضی لحظهها فقط یک خواب شوند، وقت بیدار میشویم بگویم شکر خدایا که خواب بود!
#دختر_نقرهی
این پست را فور بزنید تا شما را مهمانِ برشی از رمانهای بانو ناشناس کنم 🌚💘📚
(بتپرست، لعل بدخش، اورنگ و خدایان زمینی...)
ظرفیت: نامحدودЧитать полностью…
از هدیه نازنین حمایت کنیم تا 900 تایی شود بخیر.💕🫠
Читать полностью…