nabzehssasss | Unsorted

Telegram-канал nabzehssasss - نبض احساس⚡️

10307

اینجا صدای دل است، نه فقط واژه‌ها… 🌸 نبض احساس؛ تپش آرامش در میان هیاهو 🕊️ ارتباط با ادمین👇🏻 @Abawi_Madina

Subscribe to a channel

نبض احساس⚡️

قضاوتی که در مورد دیگران کرده اید،
سر انجام به خودتان باز میگردد...
اندکی صبر!❤️‍🩹

𝑴𝒔. 𝑺𝒂𝒉𝒊𝒃 𝒁𝒂𝒅𝒂 ♡

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

تکیه کردن به غیرِ خدا،
چیزی جز شکستی دوباره برای تو نیست.
عزیزی می‌گفت: در سختی‌های زندگی بسیار رنج خواهی کشید، تا بیاموزی چگونه در سحرگاهان بر زانو بنشینی و با تمام آنچه در دل داری، با آفریدگارت راز و نیاز کنی.
باورم کن؛ نقطه‌ی دگرگونیِ زندگی‌ات از همان سجده‌ای آغاز می‌شود که در آن، برای مدتی طولانی با خدا سخن می‌گویی.❤️

𝑴𝒔. 𝑺𝒂𝒉𝒊𝒃 𝒁𝒂𝒅𝒂 ♡

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

شب را
تلخ نکنید به کامِ هم؛
شب
به اندازه‌ی کافی بی رحم است ..❤️‍🩹

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

متأسفانه من حساس تر از
چیزی هستم که به نظر می‌آید.
پس اگر فکر کردی که ناراحت نشدم، شدم.
فقط سکوت کردم تا از درگیری و دردسر دوری کنم.

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

نویسندگی، هنرِ کنار هم گذاشتنِ واژه‌ها نیست؛ هنرِ لمس کردنِ روحِ انسان‌هاست.نویسنده کسی است که گاهی با یک جمله، چراغی در تاریکیِ دلی روشن می‌کند.روز نویسنده مبارک؛ بر آنان که می‌نویسند تا جهان، اندکی مهربان‌تر، آگاه‌تر و زیباتر شود. 🤍✍️

#مدینه_ابوی

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

هرگاه زمستان فرا می‌رسید، عبید بن عمیر (رض) می‌گفت:

ای حافظان قرآن! شب برای نماز خواندن شما طولانی شده و روز برای روزه گرفتن شما کوتاه گشته است؛ پس از این فرصت بهره ببرید.

📚 مصنف ابن أبي شيبة (9836)

نماز تهجد را فراموش نکنید

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

دیگر گنجایش هیچ ویرانی را ندارم؛حتی به شرط آبادی!❤️‍🩹


𝑴𝒔. 𝑺𝒂𝒉𝒊𝒃 𝒁𝒂𝒅𝒂 ♡

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

روزی می‌رسد که نه نگاه مردم مهم است، نه حرف‌هایشان؛ فقط می‌خواهی آن‌گونه زندگی کنی که الله از تو راضی باشد. 🦢🤍


𝑴𝒔. 𝑺𝒂𝒉𝒊𝒃 𝒁𝒂𝒅𝒂 ♡

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

یک ثروتمند واقعی
چیزهایی را جمع میکند که
با خرج کردن از مقدار آنها
کم نمیشود
بلکه بیشتر میشود
مثل مهربانی سخاوت لبخند
اخلاق خوب و انسانیت

‍

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

بسپارید به خدا به قول حضرت مولانا:
او چیز دگر داند،او چیز دگر سازد...

میگذرد💔🥀

𝑴𝒔. 𝑺𝒂𝒉𝒊𝒃 𝒁𝒂𝒅𝒂 ♡

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

۹ ماه قبل از تولد در دريايي از آب بوديم

بعداز تولد براي زندگي در
محيطي پراز هوا هستيم

بعدازمرگ ميان خروارها
خاک خواهيم خفت

پروردگارا
ياريمان نمااين چرخه
را با آتش به پايان نرسانيم

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

اگرحتى اندك شانسى براى
به دست آوردن چیزی هست
كه تورا خوشحال مى كند ، ريسك كن.
زندگی خيلى كوتاه است و خوشبختى خيلى نادر ...

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

انسان های بزرگ قامتشان بلندتر نیست

خانه شان بزرگ تر نیست
 
ثروتشان هم بیشتر نیست

آنها قلبی بزرگ
 
و نگاهی مهربان دارند

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

`یا رب …🥹

آیا امیدم را از تو ببرم؟
در حالی‌که از روی فضل و احسانت،
آنچه را حتی از تو نخواستم، به من عطا کردی…
پس چگونه از رحمتی که همیشه پیش از خواستنم،
مرا در آغوش گرفته است، ناامید شوم؟

𝑴𝒔. 𝑺𝒂𝒉𝒊𝒃 𝒁𝒂𝒅𝒂 ♡

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

شخصی ثروتمند پول زیادی را به سم آغشته کرد و به یک خيريه بخشید تا بین فقرا پخش کنند که از شر آنها راحت شود :
فرماندار شهر ، 30 نماينده
و 7 معتمد محله مُردند
ولی هیچ نیازمندي نمرد !

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

خوف، نشانهٔ دوری نیست؛ نشانهٔ بیداری است.آن‌که ایمانی ندارد، از گم‌کردن راه نیز نمی‌ترسد.خوف می‌آید تا غرور را بشکند، ایمان می‌آید تا دل را استوار کند، و رجوع می‌آید تا انسان بداند هیچ فاصله‌ای آن‌قدر دور نیست که نتوان از آن بازگشت.خوشا به حال آن‌که در خوف، ایمانش را گم نکند و در ایمان، راهِ رجوع را فراموش نسازد.زیرا نجاتِ آدمی نه در بی‌خطا بودن، که در بازگشتن است

#مدینه_ابوی

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

مکث کردن رو تمرین کنید،
وقتی شک دارید
وقتی خسته‌اید
وقتی عصبانی هستید
وقتی استرس دارید
وقتی بی‌حوصله‌اید
مکث کنید، سکوت کنید و هیچ حرفی نزنید و تصمیمی نگیرید .

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

۳۶۵ روز با پیامبرﷺ

روز هفتاد و ششم - حضرت حمزه؛ جنگاور بی‌همتا

پیامبرمان ﷺ عمویی جنگاور به اسم حمزه داشت. حمزه نمی‌توانست در مقابل ظلم و باطل سکوت کند. روزی از شکار برمی‌گشت. کمان و نیزه‌اش در دستش بود. از تپه صفا پایین می‌آمد. هنوز مسلمان نشده بود؛ اما کعبه را بسیار دوست داشت. هر وقت به شهر می آمد، نخست سری به کعبه می‌زد و بعد به خانه‌اش می‌رفت. به محضِ رسیدن به مکه، داشت سمتِ کعبه می‌رفت که کنیزی جلویش را گرفت. زن بیچاره با ناراحتی گفت:
“ای پدر! اگر می‌دیدی چه بر سر برادرزاده‌ات محمد، آورده اند، اصلاً نمی‌توانستی تحمل کنی.”
حمزه خشمگین شده بود. از آن زن پرسید:
“زود بگو ببینم آنها چه کسانی بودند و با او چه کردند؟”
زن گفت:
“ابوجهل و دوستانش به او بی احترامی کردند. رفتارهای زشتی داشتند. محمد در مقابل آن‌ها بسیار بردباری کرد و شکیبایی از خود نشان داد. حتی پاسخی به آن‌ها نداد.”
حمزه باورش نمی‌‌شد. به جای رفتن به خانه، سراغِ ابوجهل رفت. با نیزه‌اش ضربه‌ای به سر ابوجهل زد و گفت:
“تویی که به محمد فحش و ناسزا می‌گویی؟! از امروز با من طرفی! بدان که من هم دیگر به دینِ برادرزاده‌ام هستم. اگر زورت می‌رسد کاری را که با او کردی با من هم بکن!”
ابوجهل که از شدت خشم نمی‌دانست چه کار کند، گفت:
“او نه فقط با بت‌های ما مخالفت می‌ورزد، که ادعای پیامبری هم می‌کند!”
حضرتِ حمزه که تازه واقعیت را می‌فهمید، گفت:
“درست می‌گويد. شما عروسک‌هایی را که از سنگ و چوب ساخته اید باور دارید! حال آنکه جز الله کسی سزاوارِ عبادت و پرستش نیست. از شما بی‌عقل‌تر هم وجود دارد؟! از این پس، حرفِ او حرفِ من هم هست. الله یکی و یگانه است. محمد ﷺ هم پیامبرِ اوست.”
ابوجهل و دوستانش در مقابل شجاعت حضرت حمزه خشکشان زد. ابوجهل چاره‌ای جز اعتراف به جرم نداشت و زیر لب گفت:
“راستش من خیلی حرف‌های زشتی به او زدم. حرف‌هایی که گفتی حقم بود.”
حالا پشتِ سرِ محمد ﷺ جنگاوری جسور، پرتوان و قهرمان ایستاده بود. الله هیچ‌وقت پیامبرش ﷺ را تنها نمی‌گذاشت.

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

این روز را از صمیم قلب برایت تبریک می‌گویم، گل زیبایم! 🌸
با هر بار قلم گرفتن به دستت، چیزی می‌نویسی که قلب‌ها را نوازش می‌کند و با هر سطر، ما را به جاهایی می‌بری که مدت‌هاست راهشان را گم کرده‌ایم. کلماتت دریچه‌ای به سوی احساساتی هستند که شاید مدت‌هاست در گوشه‌ای از وجودمان خاموش مانده‌اند.
قلمت رسا، اندیشه‌ات روشن و دلت همیشه سرشار از واژه‌های زیبا باد. 🤍

عزیزترینم
#مدینه_ابوی🫂😘

𝑴𝒔. 𝑺𝒂𝒉𝒊𝒃 𝒁𝒂𝒅𝒂 ♡

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

قرار نیست آدمیزاد همیشه خوب باشد! همدیگر را درک کنیم گاهی آدم بی دلیل بد است اینقدر روی این سوال پا فشاری میکنیم که چرا حالت بد است؟ چرا امروز بی حوصله ای؟ خب اگر خودش دلیل حال بد اش را میدانست که چاره ای پیدا میکرد! بعضی حال ها را آدم نمیفهمد چرایش را نمیداند شاید بعدا بفهمد اما در حال حاضر حوصله جواب دادن به هیچ سوالی را ندارد! به خدا اگر کمی یکدیگر را درک کنیم زمین جای قشنگتری برای زندگی میشود!

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

۳۶۵ روز با پیامبرﷺ

روز هفتاد و پنجم - شخصی که در گوش‌هایش پنبه گذاشته بود

طُفَيل، اهلِ مکه نبود؛ اما به خاطرِ کارش پیوسته به مکه می‌آمد. دوباره برای کاری در راهِ مکه بود. پیش از رسیدن به مکه، گروهی از مشرکان به او گفتند:
“محمد، جادوگر است. مواظب باش به حرف‌هایش گوش ندهی! اگر به او گوش بدهی، جادویت می‌کند!”
این حرفها ذهنِ طفیل را درگیر کرده بود. آیا واقعاً او جادوگر بود؟!
طفیل همیشه در سفرِ مکه، کعبه را زیارت می‌کرد. به محضِ رسیدن به سمتِ کعبه رفت. چون می‌ترسید حضرت محمد ﷺ جادویش کند، در گوش‌هایش پنبه گذاشته بود. این گونه سخنانش را نمی‌شنید و تحت تأثیرش قرار نمی‌گرفت.
پیامبرمان ﷺ در جای همیشگی‌اش نشسته بود، با صدایِ خوشش قرآن تلاوت می‌کرد. طفیل ناخواسته صدایش را شنید. آیاتِ قرآن، لرزه‌ای در اصول و ارزش‌های او افکند. آنچه می‌شنید، بسیار خوشایند بود. با خودش کلنجار می‌رفت و سرانجام با خود گفت:
“من انسانِ عاقلی هستم، درست و نادرست را تشخیص می‌دهم. پس چرا سخنان این مرد را - که می‌گویند جادوگر است - گوش نکنم؟”
طفیل با این افکار به گوشه‌ای رفت و به تماشای پیامبرمان ﷺ نشست. پیامبر عزیزمان ﷺ پس از انجامِ عبادت در کعبه، به سمتِ خانه‌اش در حرکت بود. طفیل به آرامی به دنبال او رفت. درست در لحظه ورود به خانه، طفیل جلویش را گرفت و گفت:
“ای محمد ! همشهریانِ مکی‌ات به من گفتند که تو جادوگر هستی. من هم آن قدر ترسیده بودم که پنبه در گوش‌هایم کردم که حرفهای تو را نشنوم؛ اما آنچه را که تلاوت می‌کردی چنان زیبا بود که الله آن‌ها را به گوش من رساند. لطفاً به من بگو که هستی و چه میکنی؟”
پیامبرمان ﷺ طفیل را به خانه‌اش دعوت کرد. برای او گفت که پیامبر خداست، و از سوی الله برای هدایت انسان‌ها مأموریت یافته، و او را به دینِ اسلام دعوت فرمود. طفیل از سخنانِ پیامبرمان ﷺ بسیار خوشش آمد. و از صمیم قلب ایمان آورد که او نه تنها جادوگر نیست؛ بلکه پیامبری‌ست از سوی خدا. پس کلمه شهادتین را بر زبان آورد و مسلمان شد.

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

همه از تفاوت استقبال می‌کنند، تا وقتی که تفاوت از حد حرف فراتر نرفته باشد. آدم‌ها دوست دارند دیگری شجاع باشد، اما نه آن‌قدر که از جمعشان بیرون بزند؛ آزاد باشد، اما نه آن‌قدر که قواعد نانوشته‌شان را زیر سؤال ببرد؛ خودش باشد، اما فقط در محدوده‌ای که دیگران برایش تعیین کرده‌اند. کافی است کسی بخواهد جور دیگری زندگی کند، جور دیگری فکر کند یا به چیزی که همه پذیرفته‌اند شک کند؛ ناگهان هزاران قاضی از راه می‌رسند که هیچ‌کدام مسئول زندگی او نیستند، اما هرکدام خود را صاحب حق تصمیم‌گیری درباره سرنوشتش می‌دانند. شاید برای همین است که بسیاری از آدم‌ها پیش از آن‌که واقعاً زندگی کنند، تمام عمرشان را صرف توضیح دادن خودشان به دیگران می‌کنند

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

https://www.instagram.com/reel/DfG9tknsm6q/?vrfl=MW5meTkxcXZueXZyZA==

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

من صبورم اما،
به خدا دست خودم نیست اگر می‌رنجم!

- حمید‌مصدق

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

هر روز که می‌گذرد بیشتر معتقد می شوم که آدم ها
شخصیت ناپایداری دارند و نمی‌شود روی
ظواهر لیاقت یا فهم و شعورشان حساب کرد .

𝑴𝒔. 𝑺𝒂𝒉𝒊𝒃 𝒁𝒂𝒅𝒂 ♡

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

۳۶۵ روز با پیامبرﷺ

روز هفتاد و چهارم - او را جادوگر می‌نامند

مشرکان در تصمیم خود مصمم بودند! پس از تهدیداتِ ابوطالب علیهِ آنها، دیگر نقشه‌هایشان را کاملاً مخفیانه پی‌ می‌گرفتند. با خود فکر می‌کردند: “حداقل می‌توانیم جلوی دعوتِ مردم به اسلام توسطِ محمد را بگیریم.” حال آنکه شمارِ پیروانِ او روز به روز در حال افزایش بود.
خائنی به نام ولید همه جا مسلمانان را تعقیب می‌کرد. او از اتحاد و همدلیِ مسلمانان در رنج بود. روزی دوستانش را جمع کرد و به آنها گفت:
“موسمِ حج فرا رسیده است، مردم از همه جا به زیارتِ کعبه خواهند آمد. آن‌ها شنیده‌اند که محمد ادعای پیامبری کرده است. از ما درباره او خواهند پرسید. باید همه یک‌سخن شویم و چیزی درباره‌اش بگوییم که از او بترسند و دوری جویند.”
این پیشنهاد، خیلی موذیانه بود. آنها گفتند:
“بسیار خوب! تو بگو به آنها چه بگوییم؟”
ولید خواست اول فکرِ آنها را بداند و پرسید:
“به نظرِ شما چه بگوییم؟”
یکی از آنها گفت:
“بگوییم او جادوگر است.”
ولید آن را رد کرد و گفت:
“نه، او چنان چیزهای زیبایی می‌گوید که جادوگر بودنش را کسی باور نخواهد کرد. جادوگرها راست و دروغ را با هم دارند؛ اما ما هرگز دروغی از محمد نشنیده‌ایم.”
دیگری گفت:
“پس بگوییم دیوانه است.”
ولید گفت:
“خیر، محمد سخنان بسیار خردمندانه‌ای می‌زند. حال‌واحوالِ او هیچ شباهتی به یک دیوانه ندارد.”
گفتند:
“پس بگوییم او شاعر است.”
ولید این را هم رد کرد و گفت:
“ما همه انواعِ شعر را می‌شناسیم. چیزهایی که می‌خواند شبیهِ شعر نیست. در سخنانِ او شیرینی متفاوتی هست، سخنی شیرین‌تر از سخنانی که او می‌خواند، وجود ندارد.”
دوستانش از حالتِ ولید بسیار متعجب بودند. او دشمنِ پیامبر ﷺ بود. چطور می‌شد این همه او را ستایش کند؟ برای همین، به او اعتراض کردند:
“ای وای! ولید هم محمد را باور دارد.”
حال آنکه چنین نبود. ولید فکر کرد و با خودش کلنجار رفت و نتوانست راهی بیاید. گفت: “چاره دیگری نیست، نهایتاً می‌توانیم او را ساحر بنامیم، به این ترتیب مردم را از او دور می‌کنیم.”
ولید و دوستانش گرچه می‌دانستند محمد ﷺ پیامبرِ خداست؛ اما به او ایمان نمی‌آوردند. چقدر تلخ بود وضعیتی که به سببِ غرورشان بدان دچار شده بودند!
آن روز هم به شب رسید، مردمانِ بد با این خیالات آنجا را ترک کردند.

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

*امام فخر رازی رحمه الله می گوید:*
بسیاری از علوم نقلی و عقلی را فراگرفتم، اما آنگونه که از خدمتگذاری قرآن خوشبختی دین و دنیا را بدست آوردم به واسطه ی دیگر علوم بدست نیاوردم.❤️

علم قرآن کریم تنها در آخرت پاداش ندارد؛ بلکه کسانی که در راه فراگیری آن می‌کوشند و محبت کتاب‌الله متعال در قلب‌های‌شان جای دارد، در همین دنیا نیز از عزت و جایگاه بلندی برخوردار می‌شوند. محبت‌شان در قلب انسان‌ها جا می‌گیرد، در هر جا از آنان به نیکی یاد می‌شود و این، از نعمت‌ها و عزتی است که الله متعال در دنیا نصیب‌شان می‌سازد.

پس چه زیباست پاداش کسانی که عمرشان را در راه آموختن و فراگرفتن کلام الله متعال صرف می‌کنند؛ کسانی که با قرآن مأنوس‌اند و قلب‌های‌شان به محبت آن زنده است. این عزت و محبتی که الله متعال در دنیا نصیب‌شان می‌سازد، تنها گوشه‌ای از فضل اوست؛ پس پاداش و کرامتی که در روز قیامت برای‌شان آماده ساخته، چه اندازه عظیم و فراتر از تصور خواهد بود!

𝑴𝒔. 𝑺𝒂𝒉𝒊𝒃 𝒁𝒂𝒅𝒂 ♡

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

کاش مردها همان‌قدر که برای ناموس و عزت خودشان غیرت دارند، برای عزت و آبروی دختر دیگری هم می‌ترسیدند. کاش همان‌قدر که از شنیدن یک حرف دربارهٔ خواهر خود می‌شکنند، می‌فهمیدند که دختر دیگری هم خواهر کسی است؛ دختر کسی است که با هزار امید بزرگش کرده و ناموس خانواده‌ای است که شاید تمام دنیایشان باشد.
کاش هیچ مردی برای چند لحظه هوس زودگذرش، پشت لبخندهای یک دختر کمین نمی‌گرفت تا روزی اشک‌هایش را به تماشا بنشیند. کاش می‌فهمیدند که پشت اعتماد هر دختر، قلبی است که باور می‌کند، احساسی است که پاک می‌ماند و خانواده‌ای است که شاید تمام امیدش به آبروی او باشد.
کاش می‌فهمیدند همان دختری که امروز بی‌رحمانه با احساساتش بازی می‌کنند، اگر خواهر خودشان می‌بود، باز هم به همین آسانی قلبش را می‌شکستند؟ اگر قرار بود اشک‌های خواهر خودشان را ببینند، باز هم به هوس‌های زودگذرشان اجازه می‌دادند زندگی دختری را ویران کند؟
کاش می‌فهمیدند که غیرت فقط این نیست که نگذارند کسی به ناموس خودشان نگاه بدی داشته باشد؛ غیرت آن است که خودشان هم چشم به حرمت و آبروی دختر دیگری ندوزند و چیزی را که برای خواهر خود نمی‌پسندند، برای دختر مردم هم نپسندند.
شاید اگر مردها این را می‌فهمیدند، دختران کشورم مجبور نبودند با ترس زندگی کنند؛ شاید هیچ دختری از ترس قضاوت مردم، از ترس شکستن دل خانواده‌اش و از ترس لکه‌دار شدن آبرویی که دیگران بی‌رحمانه درباره‌اش قضاوت می‌کنند، خودش را در بن‌بست نمی‌دید.
کاش می‌فهمیدند که یک هوس چندلحظه‌ای برای آنان، می‌تواند اندوهی طولانی برای دختری باشد؛ کاش پیش از آن‌که دل دختری را بشکنند، به یاد می‌آوردند که او هم دختر کسی است، خواهر کسی است و انسانی است با قلبی که حق دارد در امنیت زندگی کند.
کاش روزی برسد که دختر بودن در سرزمینم، به‌جای ترس از آدم‌ها، معنای آرامش و امنیت بدهد؛ روزی که هیچ دختری مجبور نباشد تاوان بی‌رحمی دیگری را با تمام زندگی‌اش بپردازد.❤️‍🔥


𝑴𝒔. 𝑺𝒂𝒉𝒊𝒃 𝒁𝒂𝒅𝒂 ♡

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

زه د ګلو دک باغ سه کړم؟
کله چي زما د خوښي ګل نه وي پکی...❤️‍🩹


𝑴𝒔. 𝑺𝒂𝒉𝒊𝒃 𝒁𝒂𝒅𝒂 ♡

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

۳۶۵ روز با پیامبرﷺ

روز هفتاد و سوم - به خاطر او باران می‌بارد

ابو‌طالب دیگر اصلاً پیامبرمان ﷺ را تنها نمی‌گذاشت؛ و در برابر گزند مشرکان از او محافظت می‌کرد. مشرکان برای منصرف کردنِ ابو‌طالب از حمایت محمد ﷺ، مدت‌ها فکر کردند. سرانجام، به نتیجه‌ای رسیدند، و به او گفتند:
“ابو‌طالب! در میانِ ما عَمْر از همه خوش اندام‌تر، تنومندتر و خردمندتر است، ما عَمْر را به تو می‌دهيم، تو هم محمد را به ما بده، ما محمد را می‌کشیم و تو عَمْر را جای او می‌گذاری.”
ابوطالب در مقابلِ این پیشنهاد بی‌شرمانه، به شدت عصبانی شد. چه کسی می‌توانست جای برادرزاده عزیزش، محمد ﷺ را پر کند؟ تمامِ دنیا یک طرف، او یک طرف. چطور ممکن بود برادرزاده‌ای را که مثلِ چشمش مواظبش بود و همچون جانش دوست می‌داشت به آن‌ها بدهد که بکشند؟!
با عصبانیت بر آنها غرّید و گفت:
“به خدا سوگند! محمد از فرزندانِ شما بسیار برتر و نیکوتر است. شما پیشنهادِ بسیار زشتی به من دادید. می‌خواهید جگرگوشه من را بکُشید؛ ولی من فرزندِ شما را بزرگ کنم؟! شما دیوانه شده اید.”
پس از این رفتار قاطعانه ابوطالب، دشمنان از نو جمع شدند و شروع به کشیدن نقشه‌هایی برای کُشتنِ محمد ﷺ کردند.”
خبرِ این قضیه به گوشِ ابوطالب رسید و بسیار عصبانی شد. جوانانِ فامیل را جمع کرد و به محلِ تجمع مشرکان رفت. در مقابلِ آنها محکم ایستاد و گفت:
“سوگند به خدا! اگر برادرزاده‌ام، محمد را بکشید؛ کسی از شما سالم نخواهد ماند. تا نابودیِ کاملِ شما رهایتان نخواهم کرد.” مشرکان از این سخنانِ ابوطالب ترسیدند. آرام و بی صدا پراکنده شدند. ابوطالب به دنبال آنها فریاد می زد:
“به خاطرِ اوست که باران می‌بارد. یتیمان، بیوه‌ها و تنگدستان چشمشان به دستِ اوست، و به او اعتماد دارند. بستگانش از او انتظارِ یاری دارند. در حقِ چنین انسانِ نیک و وارسته‌ای چه نقشه‌های شومی می‌کشید! با تکذیبِ او خودتان را فریب می‌دهید و گمان‌های بیهوده می‌بَرید. خیال می‌کنید نقشه‌های پلیدتان تا وقتی ما زنده ایم محقق خواهد شد؟! ما اطرافِ او هستیم و در این راه همه چیزمان را فدا خواهیم کرد.”
ابوطالب تا زمانی که زنده بود برای محافظت از برادرزاده عزیزش همه کاری می‌کرد. سخنانِ ابو‌طالب در گوشِ همه آنها طنین انداخته بود، و از ترس ابو‌طالب، نقشه‌هایشان را به تعویق انداختند و از آنجا رفتند.

Читать полностью…
Subscribe to a channel