4414
امشب همه شب نشسته اندر حزنم فردا بروم مناره را کارد زنم خشم آلودست اگرچه با ماست صنم در چاه رسیدهام ولی بیرسنم #مولانا 🌼❤با ما همراه باشید ❤🌼
من ندانم به نگاه تو چه رازی است نهان
که من آن راز توان دیدن و گفتن نتوان
که شنیده است نهانی که در آید در چشم
یا که دیده است پدیدی که نیاید به زبان؟
یک جهان راز درآمیخته داری به نگاه
در دو چشم تو فرو خفته مگر راز جهان؟
چو به سویم نگری لرزم و با خود گویم
که جهانی است پر از راز به سویم نگران..
بس که در راز جهان خیره فرو ماندستم
شوم از دیدن همراز جهان سرگردان
#رعدی_آذرخشی
┄✨❊🌼❊✨┄
بهر دلم که دردکش و داغدار توست
داروی صبر باید و آن در دیار توست
یکبار نام من به غلط بر زبان نراند!
ما را شکایت از قلمِ مشکبار توست
بر پارهکاغذی، دو سه مَدّی توان کشید
دشنام و هرچه هست، غرض یادگار توست
تو بیوفا، چه باز فراموشپیشهای
بیچاره آن اسیر که امّیدوار توست!
هان! این پیامِ وصل که اینک روانهاست
جانم به لب رسیده که در انتظار توست
مجنون هزار نامه ز لیلی زیاده داشت
«وحشی»! که همچو یارِ فراموشکار توست؟
#وحشی_بافقی
┄✨❊🌼❊✨┄
دلتنگ شدم صبرکنم دیر شدن را؟
یا شرح دهم دغدغه پیر شدن را ؟
باعشق نمی ساخت از آغاز که نشنید
این چرخ خراب آیه ی تعمیر شدن را
من با تو چنان کودکی ام تجربه کردم
در سیطره ی مادر خود شیر شدن را
دیروز جـــــوان بودم و امروز نشاید
یک روزه ببین سلسله ی پیر شدن را
آیینه شدم،عشق ببینی،!که شکستی
ای عشق ببین غایت تکثیر شدن را !!
من بال توام بخت بدم خواست ببینم
با میـــل خودم پای تو زنجیر شدن را
مس بود غزل از تو نوشتم که طلاشد
اینگونه من آموختـــم اکسیر شدن را
#صائب_تبریزی
┄✨❊🌼❊✨┄
.
هی ! خدا جو! عشق می آيد پری جویت کند
عشق می باید که از این رو به آن رویت کند
ورد لبهایت اگر چون شیخ ذکر یا رب است
می شود یک جفت چشم شوخ جادویت کند
ای وکیل بی گناهان قاضی القضات نیز
آمده تا خرقه ای را وقف گیسویت کند
باد شالیزار شالت را به رقص آورده است
هیچ کس جز من مبادا دست در مویت کند
خوش به حال بوته ی ياسی که در ایوان توست
می تواند هر زمان دلتنگ شد بویت کند
بندگان در بند خویش اند از کسی ياری مخواه
از خدا باید بخواهی تا « مـــنِ او »* یت کند
#علیرضا_بدیع
* منِ او نام رمانی از رضا امیرخانی است
┄✨❊🌼❊✨┄
.
سنگی بزن به ظلمت،
ای صبح روشن من!
ای رو به سوی خورشید،
چشم تو روزن من
با من بمان که بی تو
هستی به جز تهی نیست
ای با تــو ماندن من،
توجیه بودن من
#حسین_منزوی
#صبح_بخیر
┄✨❊🌼❊✨┄
گویم همه دل منی و جانی
مانم به تو و به من نمانی
آن سایه منم که خاک خاکم
وان نور تویی که جان جانی
من خاک توام به جای اینم
تو جان منی به جای آنی
گفتم چه شود که من شوم تو
گفتا که تو من شو ار توانی
گر من توشوم تو نیست گردی
اما تو چو من شوی بمانی
بر دلدل دل چنان زن آواز
کز خندق غم برون جهانی
کز طبع تو در خزان عالم
پیداست بهار شادمانی
امروز مرا مسلم آمد
در ملک سخن خدایگانی
هم نام تو خالق الکلام است
هم نعت تو خالق المعانی
#خاقانی
┄✨❊🌼❊✨┄
نمیدانم چرا دست از سرِ من برنمیداری؟
چرا اینگونهای در خوابِ من تا صبح بیداری!
به محض اینکه پلکم رفتهرفته میشود سنگین
برایم شعر میخوانی برایم چای میآری
بهم میریزم از چیزی که رنگی دارد از رفتن
نباید آخر هر جملهی خود نقطه بگذاری!
چنان لبریزم از گفتن که بر پیراهنم حتی
تو را فریاد کرده جوهرِ خودکارم انگاری
پریشانیِ گیسویت مرا آرامتر کرده
چه هنجاری برایم ساختی با نابهنجاری
برایم نیمهشب تک بیتِ صائب میفرستد باز
رگِ خوابِ من افتاده به دستِ مردمآزاری
#سید_حمیدرضا_برقع
┄✨❊🌼❊✨┄
#شمس_تبریزی
مرا فرستادهاند که آن بندهی نازنین ما میان قوم ناهموار گرفتار است،
دریغ است که او را به زیان برند.
کسی میخواستم از جنس خود،
که او را قبله سازم،
و روی بدو آورم
که از خود ملول شده بودم؛
تا تو چه فهم کنی از این سخن که میگویم از خود ملول شده بودم؟
#شرح_مثنوی_جان
┄✨❊🌼❊✨┄
آهم شنید و رنجه شد آن ماه، چون کنم؟
دیگر نماند جای نفس، آه چون کنم؟
طفل است و شوخ و بیخبر از درد عاشقی
او را ز حال خویشتن آگاه چون کنم؟
خواهم گهی به خاطر او بگذرم ولی
سنگیندل است، در دل او راه چون کنم؟
در پای او بمردم و قدرم نشد بلند
یارب! ز دست همت کوتاه چون کنم؟
ای بخت! من کجا و تمنای وصل او؟
درویشم و گدا، هوس شاه چون کنم؟
گفتی: چراست پیرهنت چاک همچو گل؟
بوی تو داد باد سحرگاه، چون کنم؟
گویند: ناله چیست؟ هلالی، خموش باش
با کوه درد و محنت جانکاه چون کنم؟
#هلالی_جغتایی
┄✨❊🌼❊✨┄
.
کلبه ای خواهم ساخت ؛
در دیاری که در آن ، ردّی از آدم ها نیست ،
هیچکس آنجا نیست ...
دور خواهم شد از این شهر ، از این حصر ،
از اجبار ، جنون ...
میله های قفسِ عادت را ؛
به درَک خواهم داد ،
و به خورشید ، سلام ...
و رها خواهم شد ،
و رها خواهم زیست ...
بوف ها ، در دلِ شب همدمِ تنهایی من
ماه ، امّیدِ شب و ؛
رود ، لالاییِ من ...
خاکِ اطراف من از ریشه ی گل ها لبریز ،
بیشه ام غرق در آرامش اعجاب انگیز ...
آسمان ها آبی ،
شاپرک ها خندان ،
و زمین ، سبز و دلم بی خبر از بیتابی ...
دل به دریا که زدم ، خواهم رفت ،
کلبه ای خواهم ساخت ،
و خودم را به تماشای سکوت ،
و به آغوشِ خدا خواهم داد ...
#نرگس_صرافیان_طوفان
#صبح_بخیر
┄✨❊🌼❊✨┄
رنگی کنار شب،
بیحرف مُرده است...
بندی گسسته است
خوابی شکسته است
رؤیای سرزمین
افسانهٔ شکفتن گلهای رنگ را
از یاد بردهاست...
بیحرف باید از خم این ره عبور کرد:
رنگی کنار این شب بیمرز مرده است!
#سهراب_سپهری
┄✨❊🌼❊✨┄
با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه
عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه
بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟
با من تنها تر از ستارخان بی سپاه
موی من مانند یال اسب مغرورم سپید
روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه
هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق
کنده ی پیر بلوطی سوخت نه یک مشت کاه
کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود
یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه
آدمیزادست و عشق و دل به هر کاری زدن
آدم ست و سیب خوردن، آدم است و اشتباه
#حامد_عسکری
┄✨❊🌼❊✨┄
کدام چاره سگالم که با تو درگیرد
کجا روم که دل من دل از تو برگیرد
ز چشم خلق فتادم هنوز و ممکن نیست
که چشم شوخ من از عاشقی حذر گیرد
دل ضعیف مرا نیست زور بازوی آن
که پیش تیر غمت صابری سپر گیرد
چو تلخ عیشی من بشنوی به خنده درآی
که گر به خنده درآیی جهان شکر گیرد
به خسته برگذری صحتش فرازآید
به مرده درنگری زندگی ز سر گیرد
ز سوزناکی گفتار من قلم بگریست
که در نی آتش سوزنده زودتر گیرد
دو چشم مست تو شهری به غمزهای ببرند
کرشمه تو جهانی به یک نظر گیرد
گر از جفای تو در کنج خانه بنشینم
خیالت از در و بامم به عنف درگیرد
مکن که روز جمالت سر آید ار سعدی
شبی به دست دعا دامن سحر گیرد
#سعدی
┄✨❊🌼❊✨┄
... مرا به هیچ بدادی به کامهی دل دشمن
سزای من که غمت را به نقد جان بخریدم
...
به روز حشر کشم تا چه شرم از رخ قاتل
به این گنه که چرا زیر تیغ، ناله کشیدم ...
#فتحعلیخان_صبا
┄✨❊🌼❊✨┄
گلی به خواب من آمد ز بوستان تو روزی
هنوز چشم و دلم میرود، به بوی رسیدن
#هوشنگ_ابتهاج
┄✨❊🌼❊✨┄
.ساقی ز عکس می شده روشن ضمیر ما
جامی بده که عارف جامست پیر ما
بردیم نقد جان بره یار و سیمِ اشک
اینها بوَد متاع قلیل و کثیر ما
از پرتو خیال تو ای آفتاب حُسن
چون صبح روشن است ضمیر منیر ما
با خود غبار کوی تو بردیم زیر خاک
در جنّت این بس است لباس حریر ما
خشتی ز آستان تو و خاک درگهت
در مُلک عشق آمده تاج و سریر ما
از پا فتادهایم ز عصیان ولی چه غم
باشد چو عفوِ شاملِ او دستگیر ما
جز جام باده نیست درین دور ارسلان
صافی دلی که روشن ازو شد ضمیر ما.
#ارسلان_مشهدی
┄✨❊🌼❊✨┄
.
در سر کوی وفا عشاق را منزل یکیست
گر کم و بیشت تخم معرفت حاصل یکیست
کن گذر در قتلگاه عشق او بنگر به خون
هر قدم بس کشتهها افتاده و قاتل یکیست
ناله گوناگون گر از دل میرسد نبود عجب
هر سو موش ز تیری نالد و بسمل یکیست
گوی آن دلداده را کوغریب عشق اوست
ره به پیش و پس مبر کاین بحر را ساحل یکیست
جستجوی کعبه و بتخانه را مقصد تویی
ساکنان مسجد و میخانه را مشکل یکیست
هر که بینی نخل آهی کرده بر کیوان بلند
بر سر کویت نپنداری که پا در گل یکیست
چند گویی بس نما افسانه عاشق نیستی
در تمنای تو صــامت را زبان با دل یکیست
#صامت_بروجردی
┄✨❊🌼❊✨┄
#سعدی چجوری نصیحت میکنه؟
بخشی از گفتوگوی سروش صحت و دکتر عبدالمحمود رضوانی، نویسنده، مترجم ادبی، مدرس
┄✨❊🌼❊✨┄
ما را كدام نفرین
ما را كدام نفرت
در این كویر سوخته آواره كرده است؟!
ما در كدام عهد
ما در كدام شهر
پا از گلیم خویش فراتر نهادهایم
كز تلخى عقوبت آن در تمام عمر
آسوده نیستیم!
ما، كیفر كدام گناه نكرده را
این گونه بردبار
بر دوش میكشیم؟
ما را كدام لعنت، بیچاره كرده است؟!
#فریدون_مشیرى
┄✨❊🌼❊✨┄
نمیدانم آیا میتوانم سرم را
بر شانههای شما بگذارم و اشک بریزم؟
با دستهای فرو افتاده ..
و رخوت خوابآوری که از پس آنهمه
خستگی به سراغ آدم میآید ..
به شما پناه بیاورم، درحالیکه
سخت مرا بغل زدهاید و گرمای تن خود را
به من وا میگذارید ...!
گاهی با دو انگشت میانی هر دو دست
نوازشم کنید و دندههام را بشمارید ..
که ببینید کدامش یکی کم است !
و گاه که به خود میآیید ..
با کف دستها به پشتم بزنید آرام ..؟
بیآنکه کلامی حرف بزنید یا به ذهنتان
خطور کند که من چرا گریه میکنم ؟
چه مرگم است ..؟!
بیآنکه بپرسید من کهام؟
از کجا آمدهام ..؟
و چرا اینقدر دلدل میزنم،
مثل گنجشکی بارانخورده ..؟
#عباس_معروفی
┄✨❊🌼❊✨┄
خدایا ز درگاه لطف و عطایت مرانم .....
┄✨❊🌼❊✨┄
آه تو بگو
زندگی ، آوازی نیست ؟
با تو سخن گفتم با روح
و توتعجب نکردی
چهره ات رویایی است
محبوس در عطری سپید
به اینجا بیا
آه تو بگو
زندگی ، عشق نیست ؟
با تو سخن گفتم با شمشیری
و توسکوت می کنی
سینه ات معبدی است
لطیف تر از گل ها
به اینجا بیا
آه تو بگو
عشق ، مرگ نیست ؟
#ادوارد_استیلن_کامینگز
┄✨❊🌼❊✨┄
گفتا که: کیست بر در؟ گفتم: کمین غلامت
گفتا: چه کار داری؟ گفتم: مَها سلامت
گفتا که: چند رانی؟ گفتم که: تا بخوانی
گفتا که: چند جوشی؟ گفتم که: تا قیامت
دعوی عشق کردم، سوگندها بخوردم
کز عشق یاوه کردم من مُلکت و شهامت
گفتا: برای دعوی قاضی گواه خواهد
گفتم: گواه اشکم، زردی رخ علامت
گفتا: گواه جَرحَست، تردامنست چشمت
گفتم به فَرِّ عدلَت عدلند و بیغرامت
گفتا: که بود همره؟ گفتم: خیالَت ای شه
گفتا: که خواندت این جا؟ گفتم که: بوی جامت
گفتا: چه عزم داری؟ گفتم: وفا و یاری
گفتا: ز من چه خواهی؟ گفتم که: لطفِ عامَت
گفتا: کجاست خوشتر؟ گفتم که: قصرِ قیصر
گفتا: چه دیدی آن جا؟ گفتم که: صد کرامت
گفتا: چراست خالی؟ گفتم: ز بیمِ رهزن
گفتا که: کیست رهزن؟ گفتم که: این ملامت
گفتا: کجاست ایمن؟ گفتم که: زُهد و تقوا
گفتا که: زهد چهبْوَد؟ گفتم: رهِ سلامت
گفتا: کجاست آفت؟ گفتم: به کویِ عشقت
گفتا که: چونی آن جا؟ گفتم: در استقامت
خامُش! که گر بگویم من نکتههای او را
از خویشتن برآیی، نی در بود نه بامت!
#حضرت_مولانا
┄✨❊🌼❊✨┄
حضرت پاییز.......
┄✨❊🌼❊✨┄
در جاده ی بی مقصد
رفتیم و گریزی نیست
دنیای مرا گشتند
جز عشق تو چیزی نیست!
گفتند که باید رفت
گفتند که برگردم
در این همه شک ، تنها
ایمان به تو آوردم
پایان شب من باش
چون جای درنگی نیست
جز عشق برای ما
پایان قشنگی نیست.
#سید_مهدی_موسوی
┄✨❊🌼❊✨┄
خدایا وحشت تنهاییم کشت!
کسی با قصّه من آشنا نیست
در این عالم ندارم همزبانی
به صد اندوه مینالم روا نیست
شبم طی شد کسی بر در نکوبید
به بالینم چراغی کس نیفروخت
نیامد ماهتابم بر لب بام
دلم از این همه بیگانگی سوخت
به روی من نمیخندد امیدم
شراب زندگی در ساغرم نیست
نه شعرم میدهد تسکین به حالم
که غیر از اشک غم در دفترم نیست
#فریدون_مشیری
┄✨❊🌼❊✨┄