interesting_stories9 | Unsorted

Telegram-канал interesting_stories9 - داستان های جذاب

3685

مجموعه رمان‌های شنیدنی و خواندنی: #مذهبی. #عاشقانه. #جنایی.

Subscribe to a channel

داستان های جذاب

🧩🧩🧩

💎برترین کانال‌های تلگرام:

🦋"تـ𝒕𝒐ـو" "را من چشـــــم در راهم
@kafeh_honar31


🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd

Читать полностью…

داستان های جذاب

🎲✔️دسترسی ویژه به خبرهای داغ✔️🎲

☑️برای داشتن این مجموعه علمی پژوهشی در مدت ☑️محدود، با انتخاب کلید های زیر وارد شوید🛡🧨

جهت هماهنگی در لیست🫱🏼‍🫲🏼
@HHo_bb

Читать полностью…

داستان های جذاب

#یک_روز_یک_پیام:

انتظاراتتان را با شکرگذاری تعویض کنید...
کل زندگی تان در آن لحظه تغییر می کند...
این گونه است که به رنج پایان میدهید...
شما به رنج بردن با هر کدام از این ۳ روش پایان میدهید...
با قدر دانی _ با شکر گذاری _ با عشق
هنگامی که در حال رنج بردن هستید؛چیزی را برای شکر گذاری پیدا کنید...
خانواده ؛ دوستانتان...
قلبی که در سینه تان می تپد که شما آن را با تلاش به دست نیاوردید
قلبتان به شما بخشیده شده است....
برای بدست آوردن آن لازم نبود کاری را انجام دهید....
خداوند انقدر شما را دوست داشت که هدیه زندگی را به شما بخشید و این موهبت تا زمانی که قلبتان
میتپد؛ ادامه دارد.....
بیشتر ما حتی به آن توجه هم نمیکنیم...

آدینه روز تون بخیر:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:

/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅

Читать полностью…

داستان های جذاب

🔮🔮🔮

💎برترین کانال‌های تلگرام:

🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd

Читать полностью…

داستان های جذاب

#یک_روز_یک_پیام:

ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺎﺵ
ﺍﻫﺪﺍﻑ ﺑﻠﻨﺪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ !
ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺑﻨﮕﺮ !
ﺍﺭﺯﺵ ﻫﺮ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻥ !
ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻫﺮﮐﺎﺭﯼ، ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺗﺎﺏ ﺁﻥ ﺑﯿﻨﺪﯾﺶ !
ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻫﺪﻓﻬﺎﯾﺖ، ﺳﺨﺘﯽ ﺭﺍ ﻫﻞ ﺑﺪﻩ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﺰﻥ!

ﻫﻤﯿﺸﻪ #ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﺎﺵ
ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ،
ﺑﻪ ﺗﻮ ﻓﺮﺻﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﻫﻤﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ ﻭ ﺍﺯ #ﻧﻮ_ﺁﻏﺎﺯ ﮐﻨﯽ
ﺁﻥ ﺭﺍ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:

/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅

Читать полностью…

داستان های جذاب

📌برترین کانالهای Vip درتلگرام

👈🏻 ادبیات 👉🏻

👈🏻 قانون جذب 👉🏻

👈🏻 آموزش زبان👉🏻

👈🏻علمی👉🏻

👈🏻 موسیقی👉🏻

👈🏻 حقوقی 👉🏻

👈🏻 روانشناسی 👉🏻

👈🏻 درمانی 👉🏻

👈🏻موفقیت👉🏻


پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻👇🏻



ذکرهای شگفت انگیر📿


♦️مسیرموفقیت‌رابا ما طی‌کنید♦️

Читать полностью…

داستان های جذاب

#امنترین_آغوش:

#قسمت_پنجاه_و_یکم:

سوگل با هق هق گفت : اون بچه ی منم بود اما من دوستش نداشتم ،من بچه دوست ندارم، من و تو هنوز بچه ایم ،اول زندگی بچه چیه ،ما
هیچی از خودمون نداریم، نه خونه ی ،نه شغلی برای بچه اوردن وقت زیاده
سهراب - اخه باید به من بی غیرتم میگفتی یا نه اون بچه ی منم بود
سوگل حق به جانب گفت: حالا که نگفتم چیکار میکنی ؟ تو مگه من و دوست نداری پس فقط باید من برات مهم باشم
سهراب پوزخندی زد گفت : تو اصلا معنی دوست داشتن و می فهمی تو دوست داشتن و توی چی می بینی از صبح تا شب که نیستی وقتی از
سرکار میام نه غذایی نه خونه ی گرمی نه چایی حرفم میزنم یه چیز میگی همه اش غذا از بیرون همه اش تفریح خرید بیرون رفتن مسافرت ...
اون سوگلی که من می شناختم اینطوری نبود خسته ام کردی سوگل ،خسته
برای اولین بار بغض سهراب و دیدم
سوگل گفت : من که کلفت نیستم همه اش بشورم بسابم
سهراب - اخه دو نفر ادم چقدر بشور بساب داره
همینطور داشتن بحث میکردن که صدای در حیاط بلند شد
سوسن به طرف دربرفت و باز کنه من دقیقا به در حیاط دید داشتم
وقتی در کامل باز شد و قامت بلند حامی بین چهار چوب در نمایان شد ، از ترس قالب تهى کردم ... استرس گرفتم
حامی وقتی سوگل و سهراب دید یه نگاه خشمگینی به من انداخت که فاتحم و خوندم ..
نمیدونستم چیکار کنم دلمم نمی خواست
حامی فکر کنه بهش دروغ گفتم
با قدم های بلند به سمت حامی رفتم
همونطور عصبی جلوی در ایستاده بود
و داخل نمی اومد ، به دو قدمیش رسیدم
با استرس لبخندی زدم و گفتم : سلام
عزیزم بهت توضیح میدم
حامی سری تکون داد گفت : برو کیفتو بردار بریم ....
به سمت خونه مامان رفتم ،حامی مى خواست با مامان
احوالپرسی کنه
مامانجون دستم راگرفت و گفت برو:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:

/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅

Читать полностью…

داستان های جذاب

ﺍﺯ ﺻﺪﺍﯼ ﭘﺎﯼ ﺻﺒﺢ میفهمیم
ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺗﺎﺯه ﻩﺍﯼ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺧﺪﺍ ﮐﻨﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺻﺒﺢ ﺯﯾﺒﺎ
ﻫﻤﻪ ﻏﺮﻕ ﺩﺭ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺍﺟﺎﺑﺖ ﺷﻮﯾﻢ
ﻓﻘﻂ ﺧﺪﺍ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﻣﺎ ﻭ ﯾﮏ ﭼﺘﺮ ﺁﺭﺍﻣﺶ:

سلام صبحتون بخیر:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:

/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅

Читать полностью…

داستان های جذاب

#راز_سلامتی:

#دمنوش_هل_دارچین_زعفران:

خواص درمانی :

این دمنوش ترکیبی برای درمان روماتیسم، تسکین درد‌های استخوانی، درمان آرتروز، از بین بردن پف چشم و افسردگی مورد استفاده قرار می‌گیرد:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:

/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅

Читать полностью…

داستان های جذاب

☑️🔻دسترسی ویژه به کانالهای علمی آموزشی☑️🔺

🟢 برای داشتن مجموعه کانالهای پروکسی و فیلترشکن رایگان و متصل در مدت محدود، با انتخاب کلید های زیر وارد شوید🟢

جهت هماهنگی در لیست و رزرو تبلیغات 👇

@HHo_bb

Читать полностью…

داستان های جذاب

#امنترین_آغوش:

#قسمت_چهل_و_نهم:

یه دوش چند دقیقه ای گرفتم یه کت و دامن شیک با یه روسری ساتن کوتاه پوشیدم ارایش ملایم انجام دادم نگاهی به خونه که از تمیزی برق
میزد انداختم، غذاها همه اماده بودن و عطر چایی تازه دم کل خونه رو رو برداشته بود ...
حامی وارد خونه شد...
با لبخند طرفش رفتم گفتم : عزیزم خسته نباشی ...
لبخندی تحویلم داد گفت : شما خسته نباشی امروز کلی کار کردی
چشمکی زدم با عشوه گفتم : کار که زیاد بود اما ارزش تو و خانواده ات بالاتر از این حرف هاست عزیزم
نگاه عمیقی بهم انداخت گفت : برم لباس عوض کنم
رفتم اشپزخونه و یه نگاه به غذاها کردم صدای ایفون بلند شد یکم استرس گرفتم از اشپزخونه بیرون رفتم که حامی هم با یه ست ادیداس تو
خونه ای از اتاق بیرون اومد به سمت ایفون رفت و در و باز کرد هر دو کنار در وردی سالن منتظر اومدن مهمونا شدیم
اول پدر جون با اون چهره ی نورانی و زیباش وارد شد بعد مادرجون با اون صورت مهربونش ، هر دوتاشون رو بوسیدیم و آرزوی خوشبختی و
عاقبت بخیری در کنارهم برامون خواستند
حسام با شوخ طبعی ذاتیش سلام داد وگفت :چه عجب ما به خونه شما دعوت شدیم
ترانه به پاش کوبید گفت : برو اونور ببینم
نیششو باز کرد وگفت : سلام زنداداش گلم سوغاتیای من کو
حامی نوک دماغ ترانه رو کشیدوگفت: بذار اول برسی وروجک بعدش سراغ سوغاتیاتو بگیر ...
شوهر ترمه که مردی با شخصیت و آرومی بود سلام داد به داخل رفت و در اخرترمه بود، اول خوب حامی رو در آغوش گرفت و چلوند و بعد به
طرف من اومد
خواست فقط به یه دست دادن خالی اکتفا کنه ،که پیش قدم شدم و گونه اش رو با لبخندى بوسیدم
گفتم :خیلی خوش اومدی ترمه جون دلم برات تنگ شده بود عزیزم
از برخورد گرم و صمیمی من کمى با تعجب نگاهی بهم انداخت ،اما چیزی نگفت فقط یه گوشه ی لبش کج شد گفت : منم عزیزم
بعد از شام همه دور هم نشسته بودیم
رفتم سمت اتاق و سوغاتیای که براشون از کیش اورده بودم و برداشتم و دوباره پیش بقیه اومدم اول مال پدر جون و مادرجون و دادم که کلی
استقبال کردن بعد برای ترانه و حسام و دادم و در اخر مال ترمه رو دادم گفتم : ببخش عزیزم ،ناقابله
همگى با دیدن سوغاتیا خوشحال شدند
" مامانجون همیشه میگفت با بدی دل کسی رو نمی تونی به دست بیاری باید خوبی کنی تا شرمنده ی محبتت بشوند و بفهمندکه توام می تونی
بد باشی ولی خودت نمی خوای "
شب خوب و یادماندنی بود خوشحال بودم که خانواده ی حامی من رو دوست دارن ...
بعد از رفتن مهمونا به اتاق رفتم ،دست و صورتمو کرم زدم روی تخت دراز کشیدم حامی وارد اتاق شد گفت : دستت دردنکنه کلی تو دل مامان و
بابا جا باز کردى خیلی خوشحال و راضی بودن
- کاری نکردم پدر و مادر تو مثل پدر و مادر خودم هستن
حامی اومد و روی تخت دراز کشید
به پهلو رو به حامی شدم گفتم : فردا بعد از شرکت برم یه سر خونه مامان اینا
- اونجا که کسی نیست ؟
منظورش و فهمیدم وگفتم : نه نیست
سری تکون داد گفت : باشه با ماشین شرکت برو به راننده میگم ببرتت
با خیال راحت خوابیدم:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:

/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅

Читать полностью…

داستان های جذاب

#انگیزشی

زغال‌های خاموش رو
کنار زغال‌های روشن میزارن تا روشن بشه،
همنشینی اثر داره!
با هرکسی نشست و برخاست نکنید!
«بزرگ، بزرگت میکنه، کوچیک، کوچیکت میکنه:

سلام روزتون بخیر:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:

/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅

Читать полностью…

داستان های جذاب

🌹🌹🌹

💎برترین کانال‌های تلگرام:


🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd

Читать полностью…

داستان های جذاب

در هیاهوی زندگی اگر آرامیم دلمان به خدا گرم است، چرا که خوشبختی میتواند از درون تلخ ترین روزهای زندگی زاده شود:

سلام دوستان عزیز صبح تون بخیر و امید:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:

/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅

Читать полностью…

داستان های جذاب

#راز_سلامتی:

#درمان_چروک_و_سیاهی_دور_چشم:

روغن گل رُز
را به عنوان کرم دور چشم استفادہ کنید.
این روغن رطوبت از دست رفته را بازگرداندہ و بسیار مناسب می‌باشد:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:

/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅

Читать полностью…

داستان های جذاب

#امنترین_آغوش:

#قسمت_پنجاه_و_سوم:

در حالی که می تونستی
هیچی نیاری ...
لبخندی زدم گفتم : اگه قرار باشه هر کی
بدی کرد ما هم جوابش و با بدی بدیم
سنگ روی سنگ بند نمیشه و دنیا میدون
جنگ میشه، مگه چقدر قراره زنده باشیم وزندگی کنیم
که بخوایم همه اش با هم جنگ و دعوا و کینه و
کدورت داشته باشیم ،هی بگیم تو کردی
من کردم دنیا که تموم میشه و هیچی
از زندگی نفهمیدیم ... من به ترمه حق
میدم خواهرته و میدونم چقدر دوستت
داره یه روز می فهمه که قرار نیست اگه
یه نفر از یه خانواده با تو بد بود و بدی
کرد بقیه هم مثل اون باشن اگه سوگل
با شما بد کرد قرار نیست منم بد باشم
میدونم خودش به این موضوع پی
می بره ... شاید به نظر خیلی ها من یه
دختر بدبخت و مریض و دست و پا
چلفتی بیام که نمی تونم از حق خودم
دفاع کنم اما مهم اینه که دیدگاه من
راجب خودم و زندگی که مال منه چیه
حامی لبخندی زد گفت : حالا نظر خودت
راجب زندگی چیه ؟؟؟
-خوب معلومه من خوشبختم، آدم های
بدتر از منم وجود داره ،وقتی می تونم دیدگاهمو
نصبت به ادمها و زندگی تغییر بدم ،چرا باید احساس
بدبختى بکنم
دختر عجیبی هستی ،اکثریت اطرافیانم
و شناختم اما هر چی میگذره پى میبرم که هنوز تو رو
نشناختم
گارسون غذاها رو آورد در سکوت شروع
به صرف شام کردیم و الحق خوشمزه
بود ... بعد از صحبتهامون حامی به طور
عجیبی به فکر فرو رفته بود ...
عید هم با تمام زیبایی هاش اومد ...
چون اولین سال زندگی مشترکم با
حامی هست ترجیح دادم فقط خودمون
دوتا تحویل سال را کنار هم باشیم و جایی نریم...
به حامی هم گفتم اونم قبول کرد ...
یه سفره هفت سین زیبا که سبزش
کار دست خودم بود روی میزه منبت کارى شده
گوشه ی سالن چیدم که فقط یه کاناپه
کنارش بود ...
دو روز پیش تمام باغچه رو گل بنفشه و گل رز و
ریحون و نعنا کاشته بودم ...
یه لباس دکلته ی کوتاه قرمز پوشیده ام
موهامو را که به رنگ نسکافه ی کرده بودم و جلوش و
چتری کوتاه بود وخیلی بهم می اومد ،درست کردم
از اتاق بیرون اومدم که بوی خوش
سبزی پلو توی خونه پیچیده ب
هدیه عید برای حامی یه ساعت سرامیکی
خریده ام و پشت سبزی کنار سفره
هفت سین به صورت پنهان گذاشته ام ...
حامی با یه شلوارک و تیشرت جذب از اتاق امد بیرون:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:

/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅

Читать полностью…

داستان های جذاب

#راز_سلامتی:

#درمان_آسم:

علف چای (هزار چشم)

شکل دارویی و مقدار مصرف : 7 تا 15 گرم سرشاخه های گل دار علف چای (تازه یا خشک شده) را در یک لیوان آب جوش دم کرده و یک استکان قبل از هر وعده غذایی با شکر میل شود:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:

/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅

Читать полностью…

داستان های جذاب

#تنهایی_نه_الله_با_من_است:

#قسمت_چهل_و_چهارم:

الحمدالله توانستم #خواهرم رو پیدا کنم باهاش در #تماس باشم خواهرم قصد برگشتن داشت میگفت که برمیگردم و از وقتی رفتم سخت مریض شدم و نمیتوانم اونجا تحمل کنم درسم تموم شه برمیگردم....

😔از یه طرفم بابام اسم #سوژین رو حتی تو شناسنامه ش هم درآورده بود اما بازم دوست داشتم برگرده اگر هم اون برنمیگشت من میرفتم پیشش

به مرور زمان خواهرم بی تفاوت تر شد و #علاقه اش به آنجا زیاد و زیاد تر شد خودم احساس کرده بودم اما به قولی که خواهرم #دلبسته بودم تا اینکه از زبانش شنیدم که نمیخواد برگردد...

😭اسرار های منم اثری نمیکرد اصلا بر خلاف میلم مجبور به تصمیمی شدم که من برم پیش خواهرم اما قضیه من فرق داشت که با محرم برم...
✍🏼یه سال بیشتر از رفتن خواهرم گذشته بود من همچنان فکر و ذهنم شده بود #عربستان رفتن... خواهرمم همچنان رو حرفش مونده بود اما فقط #الله میدونست چی پیش میاد.

بلاخره #برادرم برگشت از شیراز #حفظش تموم شده بود الحمدالله یه عالم کامل و حافظ #قرآن شده بود من روزهای خوب رو داشتم با چشمام میدیدم اینبار من #شاگرد برادرم شدم الحمدالله از یه طرفم دیگه قضیه #مسلمان بودن من #عادی شده بود برای خانوادم شده بودم همون روژین قبل اما تنها چیزی اونا رو آزار میداد #نقابم بود
یه روز حسابی #تدارک دیده بودم که برادرم بیاد واسه شام خونه ما هر چی اسرار کردم بیاد قبول نمیکرد مدت ها بود که نمی اومد برای شام یا نهار...

منم بیخبر از این موضوع #ناراحت بودم دلم میخواست بیاد آخر سر گفتم نیای #قهر میکنم از این حرفا اونم قبول کرد که بیاد...

👌🏼اون شب حسابی خودمو #خسته کردم بخاطر اومدن برادرم روز دوشنبه بود طبق معمول میدونستم #روزه است اما واقعا متعجبم کرد سر #سفره چیزی بجزء #دسر نخورد به بهانه اینکه روزه بوده و وقتی روزه میگیره اینطوری میشه...

🤔اما حرفاش واسه بقیه جای باور بود اما واسه من نه چون من بهتر از خودش اونو میشناختم و این فکر واقعا مشغولم کرده بود که چرا:

#ادامه_دارد:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:

/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅

Читать полностью…

داستان های جذاب

#راز_سلامتی:

#درمان_لرزه_اندام_ها:

مالیدن روغن سیاه دانه به دست و پا
🔹خوردن آلو بخارا روزی ۷ عدد در دهان نگه دارد تا آب شود
🔸خوردن آب انارشیرین ۱ لیوان
🔹خوردن زرشک خام ۱ ق پلوخوری:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:

/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅

Читать полностью…

داستان های جذاب

🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽🙏🏻🌹

/channel/addlist/p4scJJXtsTxlZTY8


زمان ⏳️ محدوده زودتر عضو بشید

Читать полностью…

داستان های جذاب

#امنترین_آغوش:

#قسمت_پنجاه_و_دوم:

عزیزم بهش توضیح بده نذار بینتون
سؤتفاهم پیش بیاد و این چیزا از هم دورتون کنه
حلال همه ی مشکلات آرامشه با آرامش حرف
بزن ، اینطوری چیزی پیش میاد
گونه ی مامانجون و بوسیدم
خداحافظی سرسری با بقیه کردم
حامی تو ماشین منتظرم نشسته بود
تو ماشین حامی نشستم بدون حرفی
ماشین و روشن کرد
به در ماشین تکیه دادم رو به حامی
گفتم :حرف بزنیم ؟؟
- لازم نمی بینم همه چی عیان بود
من دلم نمی خواد بینمون سؤتفاهم پیش
بیاد و حرف نگفته ی داشته باشیم
سکوت کرد ...
منم ادامه دادم گفتم : وقتی من رفتم
هیچ کس نبود به جز من و مامان و مامان جون
،تمام اتفاقات و براش تعریف کردم
از دعوای سوگل و سهراب تا بی خبر
سقط کردن بچه شون ...
وقتی حرفام تموم شد نفس راحتی کشیدم
حامی بعد از مکثی گفت : بریم شام
یه رستوران سنتی خوب سراغ
دارم ، بریم....
لبخندی زدم ، خم شدم طرفش گونه اش
و بوسیدم گفتم : هر چی آقامون بگه
حامی دستش و جایی که بوسیده بودم
گذاشت و سرعت ماشین و زیاد کرد
نفس آسوده ی کشیدم که بدون اتفاق
بدی این ماجرا ختم بخیر شد نگاهی به
خیابون هایی که نوید اومدن بهار و
میداد انداختم توی دلم گفتم : بدون
مشاجره و دعوا هم میشه سؤتفاهم
ها رو برداشت کافیه با آرامش حرف
بزنی و یکی از دو نفر کوتاه بیاد
وارد رستوران کوچیک اما شیک و تمیزی
شدیم ، تمام دور حیاط و تخت چیده
بودن و یه حوضه کوچیک و قشنگی
وسط حیاط رستوران قرار داشت
روی تختی زیر درخت نشستیم محیط
آروم و دنجی بود حامی سفارش کباب کوبیده
دادو گفت : کوبیده های اینجا محشره
به محیط کوچیک و ساده اش نگاه نکن
غذاهاش حرف نداره
نگاه کلی به رستوران انداختم گفتم :
محیطشم خیلى قشنگه ،خوشم اومده
مگه میشه انتخاب همسرمن بد باشه
حامی دست دست کرد گفت : سوگند
سرم و بلند کردم و گفتم : جانم ...
دستی به موهاش کشید و گفت : چرا انقدر
خوبی ؟ وقتی می بیتی همه باهات
بد تا کردن ،اما تو با خوبی برخورد
میکنی ... من میدونم ترمه چقدر بهت
نیش و کنایه میزنه اما تو باز بهش
احترام میذاری و براش بهترین سوغاتی خریدی:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:

/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅

Читать полностью…

داستان های جذاب

#راز_سلامتی:

#کنجد_دانه‌ای_کوچک_با_کلسیم_فراوان:

کنجد علاوه بر چربی‌های مفید، حاوی کلسیم، منیزیم و آهن است. استفاده متعادل از آن روی سالاد، نان یا غذاهای خانگی می‌تواند تنوع مواد مغذی رژیم غذایی را افزایش دهد:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:

/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅

Читать полностью…

داستان های جذاب

#تنهایی_نه_الله_با_من_است:

#قسمت_چهل_و_سوم:

😔مجبور شدیم با گفتن چندتا دروغ بلاخره من و محمد همدیگر را ببینم از آخرین باری که دیده بودمش 7 ماه یا بیشتر میگذشت اینبار فرق میکرد...
با نقاب رفتم پیش روی برادرم اما هیچ وقت فکر نمیکردم انقد شکست خورده و داغون باشد....

😭وقتی برادرمو دیدم بدون اختیار بغلش کردم تنها کسی بود که برام مونده بود مهناز فرشته سوژین همه رفتن و بدون هیچ خبری....

😔نمیدونم چقدر گذشته بود پیش هم بودیم اما آنقدر میدونم بدون هیچ حرفی فقط داشتیم #گریه میکردیم....

یه لحظه نگاهم به #برادرم افتاد سبحان الله این برادر محمد منه ریش زیبا صورت گردش دلم با دیدن سیمای مسلمانیش حسابی آروام شد....
😔من هنوز #طلاق مو از آقا فواد نگرفته بودم...و وضعیت روحیم که تعریفی نداشت برادر خیلی تسکینم داد مثل سوژین جلو چشم می اومد با حرفای برادرم خیلی به خودم اومدم واقعا لازم داشتم یکی برام حرف بزنه و آرامم کند تا بتونم #قوی باشم با مشکلاتی که رو به رومونه #مبارزه کنم اول از همه باید طلاق میگرفتم اونم کار آسانی نبود...

😭 خیلی احتیاج داشتم برادرم رو اما برادرم باید برمیگشت بخاطر حفظ و درسش
اینبار که برادرم برگشت شیراز خیلی چیزا تغییر کرد اینبار باید قوی تر از همیشه میبودم چون نه سوژینی بود نه محمد از اون طرف #قلب #شکسته ام

با وجود مخالفت های خانوادم و اسرار های عمه م و سر سختی های آقا فواد بالخره با کمک #الله تونستم طلاقم را بگیرم خیییلی سخت بود اما الله با من بود...

#الحمدالله خانوادم دیگه مثل سابق نبودن و خیلی بهم گیر نمیدادن من خودم #کلاس میرفتم و کلاس هم داشتم فقط تنها چیزی که اونا رو #اذیت میکرد #نقابم بوداما خیلی اذیتم نمیکردن مثل گذشته....
از یه طرفم من دنبال خواهرم بود که هیچ خبری ازش نداشتم از رفتنش 6 ماهی گذشته بود....
😔شب و روز #دعا میکردم فقط #زنده باشه کافیه الانم باور نمیکنم چطور این همه مدت تونستم ازش دور بمونم...تا اینکه:

#ادامه_دارد:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:

/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅

Читать полностью…

داستان های جذاب

#یک_روز_یک_پیام:

زندگی در لحظه؛ تنها چیزی که واقعا داریم

۱.همه ما برنامه‌هایی برای آینده داریم؛ کارهایی که می‌خواهیم انجام دهیم، جاهایی که می‌خواهیم برویم، رویاهایی که می‌خواهیم به آنها برسیم.
اما گاهی در این مسیر فراموش می‌کنیم که تنها چیزی که واقعا در اختیار داریم، "لحظه‌ی حال" است.

۲.هیچ تضمینی برای فردا نیست. نه به این معنا که نباید برای آینده تلاش کرد، بلکه به این معنا که نباید امروز را قربانی فردایی کنیم که هنوز نیامده.

۳.لحظه‌ای که اکنون در آن هستی، همان چیزی است که باید از آن لذت ببری، در آن رشد کنی و با تمام وجود تجربه‌اش کنی.

۴.زندگی را به تعویق نینداز. اگر دوست داری به کسی بگویی که چقدر برایت مهم است، همین حالا بگو. اگر رویایی در دلت داری، قدمی برایش بردار. اگر چیزی را دوست داری، به خودت اجازه بده که از آن لذت ببری.

زندگی، همین لحظه‌ای است که در آن نفس می‌کشی. از آن ساده عبور نکن:

سلام روزتون بخیر:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:

/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅

Читать полностью…

داستان های جذاب

#امنترین_آغوش:

#قسمت_پنجاهم:

صبح وقتی خواستم برم شرکت قبلش سوغاتى های مامان اینا رو برداشتم تا بهشون بدم .
توی شرکت بعد از احوالپرسی با کارمندا به اتاق خودم رفتم و مشغول کار شدم
تایم کاری تموم شده بود که حامی پیام داد ماشین شرکت پایین منتظرمه
سوار ماشین شدم ادرس خونه آقاجون و دادم وقتی پیاده شدم قرار شد خبر بدم که به دنبالم بیاد ،زنگ در و زدم
وقتی مامان گفت : کیه و فهمید منم کلی خوشحالى و ذوق درب حیاط را باز کرد
مامان خودش و به من رسوند خودم را به آغوشش انداختم
- ای دختر بی معرفت نمیگی دلم برات تنگ میشه
- شما که سرت شلوغه مامان جونم
- اِه الان به مامانت تیکه پروندی
لبخندی زدم و گفتم : نه فقط یاداوردی کردم که انقدر سرتون شلوغه که من و یادتون رفته
آروم زد پشتم گفت : تو که اهل شکایت نبودی
- آره بس که آروم بودم از همه تو سری خوردم حتی از خواهر دو قلوی خودم ،مامان ناراحت شد با صدای گرفته ی گفت : میدونم اول زندگیتو بد
شروع کردی اما مگه الان بدبختی ؟
پوزخندی زدم گفتم : نه این حرفا رو ولش کن بریم پیش مامانجون دلم براش خیلی تنگ شده
همراه مامان به خونه آقاجون رفتیم
مامانجون با دیدنم گل از گلش شگفت .
سوغاتیاشونو دادم کلی تشکر کردن ، در حال حرف و بگو بخند بودیم که صدای داد و فریاد از حیاط اومد
با تعجب گفتم : خبریه چی شده
مامان شونه ی بالا انداخت گفت : نمیدونم
همه با هم به حیاط رفتیم با دیدن قیافه ی عصبی سهراب و صورت رنگ پریده و زخمی سوگل همه مون هاج و واج مونده بودیم
سهراب عصبی گفت : بیا زن عمو دخترتو تحویل بگیر
مامان با تعجب گفت : چی شده سهراب
زن عمو سوسنم با صداى فریاد سهراب به حیاط اومد
سهراب بازوی سوگل گرفت و به وسط حیاط پرت کرد و با فریاد گفت : از خود خانوم بپرسین چیکار کرده
زن عمو گفت : سهراب این کارا چیه ؟
سهراب پوزخندی زد گفت :این خانوم قاتل بچه ی منه
مامانجون زد تو صورتش گفت : این چه حرفیه راجب زنت میزنی ، مادر
سهراب - هه مامانجون کاش دروغ بود اما راسته امروز بی خبر از من رفته بچه رو سقط کرده
مامان با ناراحتی گفت : سوگل سهراب راست میگه ؟
سوگل با صدای که به زور از گلوش در می اومد گفت : به کی بگم من بچه نمی خوام من بچه دوست نداشتم
سهراب عصبی به سمت سوگل یورش برد که زن عمو به موقعه بهشون رسید و بازوی سهراب گرفت و گفت :مادر شاید اشتباه میکنی از کجا
میدونی سقط کرده
سهراب - بله مادر من سقط کرده بعد از ظهر وقتی از سرکار برگشتم دیدم حالش بده به زور دکتر زنان بردمش نمی خواست بره که نگو خانوم
می ترسیده من بفهمم وقتی دکتر گفت : آقای محترم خانومتون سقط سختی داشته فکر کردم یه پارچ اب سرد روی سرم خالی کردن باورم نمی
شدسوگل اینکارو کرده باشه خیلی برام گرون تموم شد که دکتر با کنایه گفت : شما که می خواستین سقط کنین چرا یه جای خوب نبردینش که
حالا به احتمال زیاد دیگه نمی تونه بچه دار بشه شما بگو من چیکار میکردم
باورم نمی شد سوگل اینکارو کرده باشه اونم با بچه ی خودش که از گوشت و تن خودش ، واقعاباورش خیلى سخت بود:

#ادامه_دارد:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:

/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅

Читать полностью…

داستان های جذاب

#راز_سلامتی:

#درمان_سنگ_صفرا:

قویترین مایع در رقیق کردن غلظت صفراوی

تمبر هندی بی نمک: 5الی7خوشه را در لیوان آب بگذرید چند دقیقه صبر و هسته‌ها را جدا و آب و لپه تمبرهندی را با هم بخورید:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:

/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅

Читать полностью…

داستان های جذاب

#فضیلت_عبادت_در_روز_جمعه:

امام ابن قیم رحمه الله درباره ویژگی‌های روز جمعه می‌فرماید:

✿ روز جمعه روزی است که مستحب است انسان خود را برای عبادت فارغ کند. این روز نسبت به سایر ایام به عبادات واجب و مستحب برتری دارد.

✿ الله سبحانه و تعالی برای هر امتی روزی را تعیین کرده که در آن به عبادت مشغول شوند و از کارهای دنیوی فاصله بگیرند.

✿ روز جمعه روز عبادت است. این روز در میان هفته مانند ماه رمضان در میان ماه‌هاست و ساعت اجابت دعا در آن همچون شب قدر در ماه رمضان است.

✿ هرکس روز جمعه‌اش را درست بگذراند، باقی هفته‌اش هم درست خواهد بود. هرکس رمضانش را سالم بگذراند، باقی سالش نیز سالم خواهد بود. و هرکس حج او مقبول باشد، تمام عمرش در مسیر درستی خواهد بود.

✿ بنابراین، روز جمعه میزان هفته است، رمضان میزان سال، و حج میزان عمر:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:

/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅

Читать полностью…

داستان های جذاب

#راز_سلامتی:

#دمنوش‌_مرزنجوش:

خلط آور طبیعی
رفع گرفتگی مجرای بینی وحلق ...
عفونت های ویروسی
مفید برای سرفه های شدید
جلوگیری از رشد قارچ ها
سرعت التیام زخم ها، چه درونی چه موضعی،
سرعت درمان زخم ها
تسکین احساس استرس و اضطراب
تسکین تنش و اضطراب
بهبود کیفیت خواب، درمان استرس:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:

/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅

Читать полностью…

داستان های جذاب

#تنهایی_نه_الله_با_من_است:

#قسمت_چهل_و_دوم:

خانوادم از همه چیز را ازم #منع کردن این دفعه خیلی #سخت_گیر جدی و تر از همیشه از اتاق نمیگداشتند بیرون بیام اگر هم بیرون می اومدم رو سرم و می ایستادن که وضویی چیزی نگیرم...

😔36 روز تمام چهار #وضو رو با آب گرفتم اونم تو معذزتا تو حمام بقیه وضوها را با تیمم...
😭حتی نمیذاشتن حمام برم شرایط #روحی هم که افتضاح یه بیماری عجیبی گرفتم کلا #فلج شدم نمیتونستم راه برم اولش در حد سرما خوردگی بود بعد روز به روز حالمو بد تر بد تر میکرد...

اونام فکر میکردن الکیه یا بازی تا اینکه تمام دهانم زخم های عجیبی در آورده بود و رنگم زرد شده بود اون موقه چون من خیلی #مریض بودم حتی توان حرف زدنم نداشتم منو با بی حجابی میبردن دکتر....متاسفانه

😔
تشخیص داده از روی ناراحتی و فشار روحی بود الحمدالله به لطف #الله و به سبب داروها بعد یه ماه الحمدالله #شفا یافتم این موضوع مریضی خیلی به نفعم تموم شد تونستم از اون چهار دیوار بیرون بیام اولاش که من مریض بودم مثل یه مرده متحرک منو میبردن #دکتر با بی حجابی... وقتی حالم که خوب شد دیگه با #نقاب و #چادرم رفتم دکتر دکتر شاخ در آورده بود که من اینطوریم سبحان الله همون جا بهم گفت که دیگه نماز هاشو مرتب میخونه؟☺️ البته دیگه ازشون خبری ندارم و الله عاقبت بخیرشان کند....

👌🏼دیگه خانوادم نمیتونستن اون قدرم بهم گیر بدن دیگه دو ترس تو دلشون افتاده بود یکی #ترس شرایط #روحیم دوم ترس احتمال #رفتن من حقم داشتن از یه طرف حالم زیاد خوب نبود بخاطر نبودن خواهرم خانوادم فکر میکردن بخاطر زندونی کردنم مریض شدم اما اینطور نبود من از دوری #همسان خودم اینطوری شده بودم و هر روز #حسرت میخوردم که چرا رفتن خواهرم رو #نگاه کردم کاش نگاه نمیکردم کاش منم میرفتم....

😔دو ماه بود #خواهرم رفته بود حتی کوچکترین خبرم ازش نداشتم حتی از محمد بی خبر بودم ولی باعث و بانیش #خانوادم بودن که #گوشیم رو گرفته بودند...
😭بلاخره محمد برگشت میدونستم بابام نمیزاره منو ببینه:

ادامه_دارد:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:

/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅

Читать полностью…

داستان های جذاب

یه روز جدید برات خلق شده که می تونی آن چه دیروز انجام ندادی را انجام بدی
و فرصت خلق فرداهای بهتر را داری

سلام دوستان عزیز روز تون بخیر و امید:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:

/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅

Читать полностью…
Subscribe to a channel