3685
مجموعه رمانهای شنیدنی و خواندنی: #مذهبی. #عاشقانه. #جنایی.
🎁 مجموعه ویژه تبادلات منتخب؛
🚀 علمی 🥢 💬فلسفی🥢 🏦تاریخی
🌐 سیاسی 🥢 👨🎨 هنری 🥢 📂pdfکتاب
✔️ هر کانال و گروه پیش از معرفی، بهدقت بررسی شده است.✔️
#امنترین_آغوش؛
#قسمت _چهل_و_سوم:
شام و زود خوردیم حامی رفت دوش بگیره ... هر دو اماده بودیم قبل از حرکتمون به مامان اطلاع دادم چند روزی برای کارای شرکت میریم کیش
و در مورد سوگل هیچ چیزی نپرسیدم
به مادر جونم زنگ زدم و خداحافظی کردم با ترانه هم صحبت کردم که کلی سفارش لباس داد و با شوخی گفت : خوش بگذره بهتون، نوش
جونتون
همه توی سالن فرودگاه جمع بودیم و منتظر اعلام پروازمون.... کنار حامی وایستاده بودم و جم نمی خوردم از اون پسره شهباز با اون نگاه
هیزشم دوری میکردم ... وقتی سوار هواپیما شدیم
من کنار حامی نشستم ... خدا رو شکر قبل پرواز قرصهامو خورده بودم
سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمام و بستم ...
بعد از یک ساعت هواپیما تو فرودگاه کیش نشست .
وقتی از هواپیما پیاده شدم هوای گرم و شرجی کیش به صورتم خورد
هواش برعکس تهران که الان این موقع سال سرد بود ولی اینجا هوا تقریبا گرم و شرجی بود .
از قبل توی هتل بزرگ داریوش اتاق رزرو کرده بودیم . قرار بود ماشین شرکت تجاری آریا دنبالمون بیاد .. ایکیپ ما از سه زن همکار و سه مرد
که شامل شهباز خان هم می شد تشکیل شده بود .
یه ون بزرگ و مشکی با دوتا مرد قوی هیکل توی فرودگاه منتظرمون بود . چمدونا رو توی ون گذاشتن ما همه سوار شدیم
خیابونای بزرگ و دلباز کیش خلوت بود و حتی پرنده پر نمیزد ساختمونای بلند و خیابونایی که از دو طرف درخت های تنومند نخل پوشانده بود
ماشین کنار هتل بزرگ و مجلل داریوش ایستاد . حامی رفت قسمت پذیرش و با چندتا خدمه اومد و همه به طبقه بالای هتل راهنمایی کرد...
اتاق من و حامی یه اتاق بزرگ و دلباز که از تراسی که داشت سواحل زیباى دریای خلیج فارس پیدا بود و حتی از اینجا اون فانوسی که وسط
خلیج فارس شب ها روشن میکردن تا تمام خلیج دیده بشه هم محو پیدا بود خیلی خسته بودم حامی که همون اول کاری فقط با یه شلوارک
کوتاه رفته رو تخت دراز کشیده بود و کولر گازی هم روشن بود اتاق فوق العاده سرد شده بود ، لباسای خودمو حامی رو از توی چمدون در اوردم
توی کمد چیدم تا چروک نشوند . یه لباس خواب تور کوتاه پوشیدم موهای بلندم و باز کردم و دستی توش بردم تکونش دادم که بوی عطرم با
بوی شامپوم توی دماغم پیچید ،روى تخت و دراز کشیدم چون کولرگازی رو به روى تخت بود ،احساس سرما شدید کردم ،ملحفه ی بنفشی که
ست رو تختی بود ،روم کشیدم. چشمام و بستم که تشک تخت تکون خورد و توی بغل گرم حامی فرو رفتم دستش و دور کمرم حلقه کرد و من
و توی آغوش گرمش کشید
احساس کردم نفس عمیقی لای موهام کشید انگار که چیزی با خودش زمزمه کنه آروم گفت : انقدر خوب نباش ....
ته دلم حسی زیر و رو شد که نکنه با منه چشمام و بستم و یه شب آروم و بدون دغدغه ی دیگه رو در کنار مردی به اسم همسر که تازه داشتم
خودش و می شناختم ، شب را به صبح رسوندم...
از صبح زود به دنبال کارای شرکت بودیم ، تا بعد از ظهر درگیر بودیم سری هم به شرکت بزرگ و تجاری اریا زدیم غروب بود که خسته به هتل
برگشتیم
شام رو همه توی سالن غذای بزرگ و مجلل هتل داریوش صرف کردیم یکی از بچه ها پیشنهاد داد تا بریم ساحل این موقعه شب قشنکه و همه
قبول کردیم ایکیپی که اومده بود شامل سه زن و سه مرد می شد که شهباز خان هم با ما بود چون دریا با هتل یه نیم ساعت راه بود همه در کنار
هم پیاده شروع به حرکت کردیم تا نصف راه در مورد کارای امروز و شرکت صحبت کردیم ... هر چی به فضای زیبا و رویایی دریا نزدیک می
شدیم همه توی سکوت راه میرفتن نگاهی به نخل های بلندی که دو طرف خیابون گرفته بود نگاه می کردم جلوه زیبایی به خیابونا داده بود ستاره
ها توی سکوت شب چشمک میزدن و بیشتر خودنمایی میکردن با گام های آروم کنار حامی قدم بر میداشتم کمی خودمو بهش نزدیک کردم و
دستمو دور بازوی محکم و مردونه اش حلقه کردم سرم و روی شونه اش گذاشتم حامی فقط سکوت کرده بود ... نگاهی به چراغ های ساحل که
از دورم پیدا بود انداختم ....
به ساحل آروم و زیبای خلیج فارس رسیدیم تمام سطح ساحل پر از صدف های له شده بود و ابش زلال زلال بود چراغ های ساحل رو به دریا بود
و منظره ی زیبا و رویایی رو ایجاد کرده بود آرامش رو با گوشت و پوست می شد ،احساس کرد، نفس عمیقی کشیدم و کنار حامی روی زمین رو
به دریا نشستم نگاهم به فانوس روشن وسط خلیج فارس بود که حتی می تونستی ته این دریای زیبا و بیکران را ببینی:
مفیدترین مطالب:
داستانهای جذاب:
/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅
#یک_روز_یک_پیام:
گاهی همه فقط از رسیدن مینویسن، کسی از مسیرش نمیگه.
بنظرم، برای رسیدن، نه انگیزه مهمه نه رویاپردازی، نه جنگیدن با صداهای توی سرت: مگه میشه، از پسش برنمیای و ...
هر هفته با اطلاعات موجودت، هدف گذاری کوچیک کن، سرتو بنداز پایین و کنار همه اون صداها، فقط حرکت کن به جلو، همین:
سلام روزتون بخیر:
مفیدترین مطالب:
داستانهای جذاب:
/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅
#راز_سلامتی:
#دوری_از_امراض_قلبی_و_سرطان:
زیتون حاوی مواد شیمیایی گیاهی و آنتی اکسیدان است که از تمایل به لخته شدن خون ورسوب کلسترول جلوگیری کرده وضدسرطان سینه و کولون است:
مفیدترین مطالب:
داستانهای جذاب:
/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅
#امنترین_آغوش:
#قسمت_چهل_و_دوم:
کمی مکث کردم اما هیچی نگفت
دلم و زدم به دریا و دستشو از روی پیشونیش برداشتم ..
منتظربودم دعوام کنه اما چیزی نگفت آروم سرمو روی سینه ی ستبر و مردونه اش گذاشتم بازم هیچ عکس العملی نشون نداد
تنش هم بوی گس رودریگرز میداد و بدنش گرم بود دستمو دور کمرش حلقه کردم لبهام و روی سینه ی مردونه اش گذاشتم پوست لبم با
پوست گرم تنش عجین شده بود بعد از مکثی بوسه ی نرمی روی سینه اش زدم. قطره اشک سمجی از چشمم روی سینه اش چکید بدون هیچ
حرفی به پهلو شد و دستشو دورکمرم حلقه کرد
با صدای خشدارش آروم کنار گوشم گفت : دیگه بی خبر جایی نرو
تا خواستم چیزی بگم سرمو روی سینه اش فشرد و گفت : هیسسس چیزی نگو بخواب
برای اولین بار بدون هیچ تنشی راحت و آروم در آغوش حامی بخواب رفتم ...
توی دلم آرزو کردم روزهای زندگیم خوب بشن تا حسرتی به دلم نباشه ....
وقتى صبح بیدار شدم، حامی نبود ... دستی به جای خالیش کشیدم و لبخندی زدم ...
از جام بلند شدم روی آئینه یاد داشتی نوشته بود که
" شرکت نیا به کارهات برس ... از حقوقت کم میکنم ..."
لبخندی زدم و پیش گفتم : این تا اخر ماه نمیذاره یه ریالی تو جیب ما بره ....
بعد از خوردن صبحانه، خونه رو جمع و جور کردم چمدون خودم و حامی رو بستم ، برای ناهار یه چیزه ساده درست کردم وخوردم ، ساعت 12
شب پرواز داشتیم و حامى از قبل هتل رزرو کرده بود
برای شام یه غذای خوشمزه درست کردم ،چمدونا رو آماده جلوی در گذاشتم
یه دست لباس برای خودم و یکی برای حامی اماده روی تخت گذاشتم تا خیالم راحت باشه . یه دوش با اب ولرم گرفتم یه آرایش ملایم انجام
دادم یه تاپ ودامن سفید کوتاه پوشیدم .... منتظرحامی شدم تا بیاد ...
وقتی صدای ماشین حامی اومد
دلم از هیجان زیر و رو شد
رفتم کنار در وردی یه شال بافت بزرگ رو دوشم انداختم
حامی از ماشین پیاده شد همین که سر بلند کرد نگاهش به من افتاد اول تعجب کرد اما دوباره همون حالت جدیشو حفظ کرد ... با لبخند دستی
براش تکون دادم
وقتی به در وردی سالن رسید با همون لبخندی که هنوز روی صورتم بود رو پنجه پا بلند شدم و نرم زیر گلوش و بوسیدم با صدای که توش پر
از ناز بود، آروم کنار گوشش گفتم : خسته نباشی آقای من ...
کیفش و از دستش گرفتم
با صدایى که خشدارتر از هر وقتی شده بود آروم گفت : ممنون
لبخندم عریض تر شد ، پیشرفتم خوب بود با هم وارد سالن شدیم ...
بوی قهوه ی که درست کرده بودم تمام سالن و برداشته بود ...
رفتم آشپزخونه توی یه سینی دو فنجون قهوه و با برشی کیک شکلاتی که درست کرده بودم گذاشتم ،به سمت سالن رفتم و فنجون و با کیک
کنارش روی میز گذاشتم
تیکه ی از کیک و گذاشت دهنش و گفت : بیرون رفته بودی کیک خریدی ؟
با خنده گفتم : خوشمزه است ؟ بیرون نرفته بودم خودم برای همسرم پختم
یه ابروش به حالت جالبی رفت بالا ولى چیزی نگفت:
#ادامه_دارد:
مفیدترین مطالب:
داستانهای جذاب:
/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅
#راز_سلامتی:
#خواب_آور_طبیعی:
هر شب موقع خواب یک قاشق چایخوری اسپند در دهان بریزید و بدون آن که دندان روی آن گذاشته شود با آب گرم میل کنید:
مفیدترین مطالب:
داستانهای جذاب:
/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅
#تنهایی_نه_الله_با_من_است:
#قسمت_سی_و_هشتم:
😔پدرم میخواست قرآنها را تو آتیش بیاندازد جلوی چشای من و خواهرم....
خواهرم پدرم رو هل داد و تند گرفت فریاد زد پس شما برای چی مسلمانید....
😔الحمدالله هنوز یه ذره #ایمان ته دل ادمای اونجا بود و نذاشتن قرآن ها رو آتیش بزند اما کتاب های دینی رو آتیش زدن چون پدرم بهشون گفت مال داعش هاست میخواست چادر و نقابمون رو هم بسوزاند....
😭تمام خونه رو بهم ریخت سوژین گفت #ازدواج میکنم کاری به اونا نداشته باش به من که #شوک وارد شده بود #احساس میکردم دارم بی هوش میشم چشام سیاهی میرفت...
خدایا #خواهرم چی داره میگه #دیوونه شده دویدم #چادر مو #نقابم را آوردم که پدرم پاره کنه دست از این #ازدواج بردار ه اما خواهرم حرف حالیش نمیشد انگار سوژین نبود هرچی من میگفتم حالیش نبود...
😔هرچی خواهش کردم کار ساز نبود دیگه سرو صدا تموم شد اما انگار دنیا رو سرم خراب شده بود چشام خوب نمیدید خواهرم دستامو گرفت پاشو روژین الله اینبار باماست تو نگران چی هستی...
گفتم چیکار داری میکنی بخدا #قسم من میمیرم اگر تو این ازدواج رو قبول کنی... محمد قبول نمیکنه نه قبول نمیکنه
گفت روژین آروم باش من میدونم چیکار دارم میکنم همه چی حل میشه تو که ناامید نیستی پس خیالمت راحت باشد....حرفای خواهر #تسکینی برای قلبم بود و بهش #اعتماد کردم و تونستم آروم بگیرم
خواهرم خیلی وقت بود تصمیمی گرفته بود اما دلیل محکمی نداشت واسه رفتن خواهر بهم گفت تصمیم داره بریم #عربستان_سعودی (شهر پیامبرﷺ ) این تصمیم خواهر خیلی بیشتر شوکه م کرد راستشو بخواین دوست داشتم برم بخاطر وضعیتمون تو خونه...
دیگه #نفس کشیدن تو خونه خیلی سخت شده بود دلم هوای تازه میخواست که نفس بکشم و آروم #زندگی کنم خواهر به کمک چند نفری تونست کارای #سفر رو انجام بده و همچنان داشت واسه خونه فیلم بازی میکرد که انگار میخواد با #محمد ازدواج کنه محمد هم خبر داشت از تصمیمون و سه تایی داشتیم واسه خانوادی خودمون فیلم بازی میکردیم....
من واقعا #نگران بودم نمیتونستم فکر کنم که خانوادم همین جوری بمیرن بدون #هدایت...تکلیف #خواهر و #برادرهای دیگه ام و پدر و مادرم چی میشه...
😔هرچی #فکر میکردم بیشتر این #سفر برایم سخت میشد.
خواهرم متوجه رفتارهام شده اما میترسید ازم بپرسه میام یا نه خودم از این #واقعیت میترسیدم که از #خواهرم دور باشم نمیتونستم بهش بگم نرو چون اون دیگه رفتی بود و باید میرفت تا این که یه روز از بیرون اومد و گفت یه خبر خیلی خوش دارم و از تعجب شاخ در میاری از #کنجکاوی #سکته میکردم...
همش میگفتم بگو زودباش دیگه اونم گفت یکی هست میتونه شناسنامه اون ور رو برامون جور کنه نمیدونستم باید #خوشحال باشم یا #ناراحت . . . .
#ادامه_دارد:
مفیدترین مطالب:
داستانهای جذاب:
/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅
راه زندگي ما آدم ها هميشه هموار نيست
گاهي وقتا حتي اگه تو قله خوشبختي هم باشي
ممكنه يه طوفان غير منتظره از راه برسه كه همه چيز رو زير و رو كنه. انگار اين طوفان هيچ وقت هم نمي خواد بگذره و تموم نميشه. اين جور وقتا تنها راه نجات اينه كه تو ازش بگذري و سريع تر حركت كني.
يه وقتايي شعله هاي تاريكي شب چشماتُ مي سوزونه و اشكايي كه چشماتُ پوشوندن باعث ميشن كه نتوني مسيرتو خوب ببيني.
اين جور وقتا تنها راه نجات اينكه از نور قلبت الهام بگيري و اجازه بدي راهُ بهت نشون بده.
يه وقتايي سر دوراهي آرامش و عذاب، بارون اضطراب شروع ميشه و تو نمي دوني كدوم راهه و كدوم بي راهه.
اين جور وقتا تنها راه نجات اينكه چتر خدا رو بالاي سرت بگيري و از شر دلهره بگذري و به راهت ادامه بدي.
پس از اين به بعد هر وقت تو مسير زندگيت مشكلي برات پيش اومد به جاي متوسل شدن به عوامل بيروني، يه لحظه بشين و با خودت فكر كن
از خـودت كمك بگير. از ايمانت، اميدت، آرامشت و قدرتي كه تو وجودت داري.
و هيچ وقت فراموش نكن كه اگه هنوز به مقصد نرسیدي معنيش اينه كه داري به مقصد نزديك و نزديكتر ميشي:
مفیدترین مطالب:
داستانهای جذاب:
/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅
در شش چیز نیکی نهفته است:
۱- آسایش و آرامش واقعی در بهشت قرار داده شده است نه در دنیا ولی مردم در دنیا طلب میکنند و با هزینه ی زیاد به دنبالش هستند.
۲- علم در گرسنگی بدست می آید، ولی مردم با شکم سیر می خواهند کسب علم کنند.
۳- عزت در بیداری شب بدست می آید، ولی مردم در دربار سلاطین و حاکمان در جستجوی آنند.
۴- مقام و رفعت در فروتنی و تواضع بدست میآید، ولی مردم با تکبر می خواهند آنرا کسب کنند.
۵- مستجاب شدن دعا در خوردن غذای حلال است، اما مردم آنرا در سر و صدای بسیار جستجو می کنند و به جای نمی رسند.
۶- بی نیازی در قناعت کردن بدست می آید، اما مردم به دنبال کسب مال فراوان هستند و هیچگاه از این راه بدست نمی آید:
مفیدترین مطالب:
داستانهای جذاب:
/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅
#انگیزشی:
یک روز جدید برایت خلق شده که در آن
می توانی آن چه دیروز انجام ندادی را انجام دهی
و فرصت خلق فرداهای بهتر را داری
سلام صبح تون بخیر:
مفیدترین مطالب:
داستانهای جذاب:
/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅
#امنترین_آغوش:
#قسمت_سی_و_نهم:
صبح وقتی از خواب بیدار شدم صدای آب از حموم توی اتاقم می اومد
لابد اقا حموم تشریف دارن
رفتم آشپزخونه صبحانه رو اماده کردم یه دست مانتو شلوار شیک اما رسمی برای راحتی خودم پوشیدم
حامی هم اماده از اتاق بیرون اومد
انگار نه انگار که منی هم هستم نشست و شروع به خوردن صبحانه کرد منم باهاش هم کلام نشدم و توی سکوت شروع به خوردن صبحانه ام
کردم
از جاش بلند شد بره که خیلی جدی گفت : توی ماشین منتظرتم
- خودم میرم
- لازم نکرده حوصله غش و ضعف کردن خانومو ندارم ... رفت
از جام بلند شدم کیفمو برداشتم کفشمو پوشیدم
در سالنو بستم رفتم بیرون،حیاط از برف دیشب سفید پوش شده بود جون میداد برای برف بازی
در جلو رو باز کردم نشستم نگاهی به آسمون گرفته که تک و توک برف می بارید انداختم عاشق برف بودم
به ترانه پیام دادم که اگه بیکاره بعد ازپایان کارم بریم برف بازی اونم قبول کرد... سکوت ماشین و فقط صدای اهنگ بی کالمی میشکست...
حامی ماشین و تو پارکنینک که مختص کارمندا بود پارک کرد و در سکوت کنار هم وارد شرکت شدیم
توی اتاقم در حال انجام کارهام بودم که تلفن کنار دستم زنگ خورد
منشی حامی بود
- خانم زارع دفتر آقای پارسا تشریف بیارین کارتون دارن
" یعنی چیکار داره
دستی به مانتو شلوارم کشیدم پشت در اتاقش نفس مو دادم بیرون اووف که چقدر رو به رو شدن با این ادم استرس داشت ...
دوتا تق به در زدم که صدای خشدار و جدیش از اونور در بلند شد
- بفرمایید
دستم و روی دستگیره گذاشتم کشیدم پایینو وارد اتاق بزرگ و شیک حامی شدم ... با دیدن خنده ی حامی تعجب کردم اینم خندیدن بلده ؟؟؟؟
مردی پشت به من نشسته بود
نفسمو دادم بیرون گفتم : سلام
حامی دوباره قیافه ی جدیش و گرفت گفت : سلام خانم زارع
" اینم خود درگیری مزمن داره تا همین دو دقیقه پیش که می خندید "
با صدای سلام من اون مردی که پشت به من نشسته بود کمی سمت من متمایل شد و زیرلب علیکی گفت ...
خیلی جدی گفتم : با من امری دارین جناب رئیس
با دست اشاره کرد گفت : بله بشینین
رفتم روی مبل رو به روی اون ناشناس نشستم حالا کاملا تو دیدم بود ...
یکی از پاهاش روی اون یکی پاش انداخت و دستاشو روی پاهاش قالب کرد نگاه خیره اش معذبم کرده بود هیچ دوست نداشتم نگاه خیره ی یه
غریبه رو
حامی پرونده ای رو باز کردوگفت : باید برای دیدن و قرار داد بستن باچندتاشرکت بریم کیش ...
- خوب من باید چیکاری انجام بدم
- تافردا تمام پرونده های مربوط به شرکتهای تجاری کیش و اماده کن و تا یک ساعت دیگه یه جلسه برای تمام کارمندای شرکت تنظیم کن
حالا می تونیدبرید
از جام بلند شدم گفتم : با اجازه حامی سری تکون داد و اون مردآروم گفت : به سلامت خانم:
مفیدترین مطالب:
داستانهای جذاب:
/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅
#راز_سلامتی:
#کاهش_فوری_فشار_خون_و_جلوگیری_از_حمله_قلبی:
یک لیوان آب چغندر که منبع نیترات رژیمی است می تواند به شکل چشمگیری موجب کاهش فشارخون و همچنین خطر حمله قلبی شود:
مفیدترین مطالب:
داستانهای جذاب:
/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅
#تنهایی_نه_الله_با_من_است:
#قسمت_سی_و_هفتم
عمه ام شب و روز میگفت چرا میخوای ازش #طلاق بگیری من همش میگفتم خودم بهتر میدونم...
اون شب که عمه م خونه ما بود و برگشت خونه شون پدر و مادرم حسابی #دعوامون کردن...
سوژین از کار مامانم حسابی #ناراحت شد باهاش همش جرو بحث میکرد.
😳بابام گفت تو باید با محمد #ازدواج کنی خیلیم جدی گفت حتی مامانم جا خورد هر چی #سوژین گفت نه نمیشه از این حرفا بابام بیشتر جدی میشد و گفت حتما باید ازدواج کنی سوژین جمله ای گفت که نباید میگفت حرفی زد که نباید میزد...
😭 آینده منو خواهرم از هم #جدا شد با گفتن حرفاهای سوژین برای اولین بابام سوژین رو زد.... و بهش گفت اگر با محمد #ازدواج نکنی #عقد بین منو مادرت را باطل میکند نه من و نه مادرت...
😔اگر تا حالا این عقد مونده بخاطر مادرم بوده ولی دیگه عقد نیست...
سوژین به پای بابام افتاد مثل #دیونه بابا خواهش میکنم.......
خواهش و التماس دیگه فایده ای نداشت چون پدرم وقتی تصمیمی میگرفت #محال بود دیگه عوضش کنه #محال بود....
😔دیدن حال بد #خواهر و تصمیم بابام واقعا #دردناک بود دیگه توانی برام نموده بود هر چند لحظه به سقف نگاه میکردم اشکام پایین می اومدن و تو دلم میگفتم...
😭کمکمون کن خدایا...
صبح شد و من اون شب اتاق خواهرم خوابیده بودم و ناگهان بابام به تندی وارد اتاق شد هر چی #کتاب مدرسه و #قرآن و کتاب های دینی و لباس های مدرسه و.... را برداشت همش میگشت با فریاد هم میگفت اون کلاغ سیاه هاتون کوشون (😔منظورش #چادر و #نقاب هامون بود ما همیشه میدونستیم که چادر و نقاب هامون در امنیت نیستن همیشه مخفی شون میکردم )
😭من با #گریه به طرف بابام رفتم که قرآن از دستش بگیرم سوژینم همینطور اما انگار بابام #گوش هاش دیگه نمیشنید انگار پدرمون نبود هیچ وقت اینطوری ندید بودمش تا پله ها اومدیم پایین 10 دقیقه بیشتر وقت گرفت تند پدرمون رو گرفته بودیم و #التماسش میکردیم که کاری به قرآن ها و کتاب های دینی نداشته باشه اما انگار نه انگار....
سوژین با سرعت به آشپزخانه رفت یه چاقوی بزرگی را برداشت گفت بخدا بابا اگر یه قدم دیگه برداری خودمو #میکشم .... پدرم واسه چند #لحظه بهش نگاه کرد بهش گفت #دروغ گوی خوبی نیستی و به پایین رفتن ادامه داد من شوکه شده بودم یعنی میخواد #خودکشی کنه با #گریه گفتم #خواهر.....
و پدرم برگشت و گفت پس چرا خودتو نکشتی بکش دیگه ببینم...
نمیتونستم به خواهرم نزدیک بشم یه دفعه #چاقو رو انداخت باتمام وجود فریاد زد توروخدا کاری به قرآن ها نداشته باش اما واقعا گوش های بابام کر شده بود....
😔بابام جلوی چشمان ما و جلوی در و همسایه آتیش روشن کرد و میخواست همه چیزای دستش #آتیش بزنه اول #کتاب های مدرسه مون آتیش زد و بعد:
#ادامه_دارد:
مفیدترین مطالب:
داستانهای جذاب:
/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅
#راز_سلامتی:
#معجونی_عالی_در_تنظیم_قندخون:
نعنا
گزنه
گلپوره
مریم گلی
مساوی باهم مخلوط شده دمکرده روزی 3لیوان میل شود،این معجون در درمان قند نوع 2 بسیار موثر است:
مفیدترین مطالب:
داستانهای جذاب:
/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅
وصف مادر:
وقتی بچه بودم کنار مادرم میخوابیدم و هرشب یک آرزو میکردم...!
مثلاً آرزو میکردم برایم اسباب بازی بخرد؛
میگفت: میخرم به شرط اینکه بخوابی...
یا آرزو میکردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛
میگفت: میبرمت به شرط اینکه بخوابی...!
یک شب پرسیدم: اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم میرسم؟
گفت: میرسی به شرط اینکه بخوابی...!
هر شب با خوشحالی میخوابیدم. اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند!!!...
دیشب مادرمو خواب دیدم؛
پرسید: هنوز هم شبها قبل از خواب به آرزوهایت فکر میکنی؟
گفتم: شبها نمیخوابم...!!
گفت: مگر چه آرزویی داری؟؟
گفتم: تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم...
گفت: سعی خودم را میکنم به خوابت بیایم به شرط آنکه بخوابی...
تقدیم به تمامی مادران:
مفیدترین مطالب:
داستانهای جذاب:
/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅
#امنترین_آغوش:
#قسمت_چهل_و_چهارم:
غرق آرامش و سکوت دریا بودم که حامی با صدای آروم و غمگینی گفت : میدونی سوگند ....تا حالا شده ادعای زرنگی کنی و به خودت ببالی که
هیچ کس نمی تونه سرت کاله بذاره ، اما چند روز مونده به عروسیت بفهمی اونی که فکر میکردی از همه بهت نزدیک تره و برای تمام عمر
روش حساب باز کرده باشی توزرد از اب در بیاد و قالت بذاره با معشوقه ی سابقش به ریش تو بخنده و بره ... البته میدونم توام مثل من برات بد
شد ،اما برای من خیلی گرون تموم شد ، خیلى زیاد .... هنوزم که هنوزه باهاش کنار نیومدم واقعا نمیدونم تو چطور با این قضیه کنار اومدی اما
برای من سخته که قبول کنم از یه زن ، ازکسی که قرار بود شریک زندگیم باشه نارو خورده باشم ... من ادم بدی نیستم نمی خوام اذیتت کنم اما
شرایط این جورى که هست واقعا سخته این شرایط را بپذیرم از من توقع مهر و محبت نداشته باش ، من همینم که داری می بینی توقع هیچ
محبتی هم ازت ندارم ، الانم فکر نکن باهات درد و دل کردم فقط خواستم بهت گفته باشم من ادم بدی نیستم، شرایط از من اینى که میبینى
،ساخته گاهی از اینکه انقدر قوی هستی واقعا تحسینت مى کنم ،که با این شرایط سخت کنار اومدی اما گاهی فکر میکنم همه ی این کارات
فیلمه ، یه فیلم طولانی که منتظر پایانشم
خواستم چیزی بگم که گفت : نمی خواد چیزی بگی اینطوری خیلی بهتره
از جاش بلند شد گفت : بریم
از جام بلند شدم همراه هم به طرف دوچرخه هایی که برای کرایه گذاشته بودن رفتیم یه دوچره دو نفره گرفتیم حامی جلو نشست منم پشتش
نگاهی به آسمون پرستاره و آروم انداختم لبخندی روی لبام نقش بست توی دلم گفتم : من می تونم مردم رو عاشق خودم کنم ،مرد من فقط
کمی زخمیه و شرایط شکاکش کرده ، باید صبورباشم و بهش بفهمونم همه مثل هم نیستن و استثنا هم وجود داره
صبح دوباره برای کارهای شرکت رفتیم و از اونور هم قرار شد به پارک آهوان بریم ،خیلی تعریفش و شنیده بودم اما قسمت نشده بود، برم. یه
بار که همه با هم اومده بودیم بسته بود و نشده بود بریم وقتی وارد پارک شدیم از دیدن اون همه آهوی ریزو درشت به وجد اومدم بازوی حامی
رو چسبیدم گفتم : وای حامی این همه آهو یه جا چقد قشنگن.... با ذوق به آهوها نگاه میکردم ...
بعد از گشت و گذارى که درکل پارک زدیم بلاجبار از اون همه آهو چشم شهلایی دل کندم و به سمت بازار رفتیم تا کمی پاساژ گردی کنیم
حامی گفت : بریم پردیس یک و دو تا برای خرید علاف و خسته نشیم همه چی داره و از همونجا کل خریدامونو بکنیم
وقتی وارد پاساژ بزرگ پردیس شدیم دهنم از اون همه تجملات باز مونده بود هر چی که می خواستی پیدا می شد البته قیمتا نجومی بودن
پردیس یک با یه در از پردیس دو جدا می شد
برای ترانه کلی لباس خریدم برای مامانمم یه مانتوی مجلسی برای بابا و بابای حامی هم کت و شلوار برای مادرجون یه زنجیر پلاک طلا و برای
حسام یه دست لباس اسپورت مارک برای ترمه یه ست لباس خواب و یه ست لوازم ارایش برداشتم دلم می خواست دل این خواهر شوهر جانم
راهم به دست بیارم باید وقتی از به تهران برگشتیم یه شب به خانه دعوتشون میکردم برای مامانجون و پدرجونم وسایل تزئینی گرفتم و برای
خودم کلی لباس و لوازم دیگه همه از جیب شوهر جان خرید کردم ،لابد تو دلش کلی فوش بارونم میکرد
خسته و کوفته به هتل برگشتیم، قرار شد بعد از کمی استراحت برای دیدن غروب افتاب دریا و کشتی یونانی بریم
بعد از استراحت و یه دوش کوتاه یه شومیزه سفید که سر استیناش و پاینش گلهای ریزی از سرمه ی ابی و صورتی کار شده بود با یه شلوار
سفیده بادى که سر پاچه هاش ست پایین شومیزم بود پوشیدم با یه روسری نخی سبزه کم رنگ که حاشیه هاش ترکیب رنگ شومیزم بود سر
کردم یه ارایش ملایم انجام دادم حامی هم یه شلوار لی با یه تیشرت جذبه یقه هفت پوشیده بود، خدا رو شکر این دو روز اخلاقش خوب شده
بود خوب که نه بهتر شده بود . با هم به پیش بقیه رفتیم که شهباز با دیدن ما پوزخندى زد و با صدای که فقط ما بشنویم رو به حامی گفت : برای
کی نقش مرد خوشبخت رو بازی میکنی
حامی جدی کفت : ساکت باش شهباز
نگاه جدی بهش انداختم همینم مونده این مردک به زندگی خصوصی ما دخالت کنه .... اما پررو تر از این حرفا بود
همه با هم به سمت دریا حرکت کردیم
من کنار حامی راه میرفتم
شهباز اومد با ما هم قدم شد .
بهش اصلا محل ندادم
اونم با حامی شروع به صحبت کرد
و گاهی از منم سوال یا نظر می خواست که با جواب های کوتاه بهش می فهموندم ساکت بابا:
مفیدترین مطالب:
داستانهای جذاب:
/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅
#راز_سلامتی:
#درمان_دیابت:
۱ قاشق مرباخوری لب پر، دارچین در ۱ لیتر عرق شنبلیله و گزنه،دم کنید.۳ وعده ناشتا، هر وعده یک لیوان از این دمکرده را با ۱ قاشق مرباخوری مخلوطی مساوی از تخم شنبلیله و سیاهدانه میل کنید:
مفیدترین مطالب:
داستانهای جذاب:
/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅
#تنهایی_نه_الله_با_من_است:
#قسمت_سی_و_نهم:
😔مطمئن شدم که من نمیتونم برم و تصمیم گرفتم به #خواهرم بگم #اشک امانم نمیداد واقعا برام سخت بود همچین تصمیمی اما مجبور بودم اول بخاطر #الله دوم بخاطر خانوادم....
بلاخره اروم شدم به خواهرم گفتم نمیام اونم ازم #توضیح میخواست که چرا و حتی بهم گفت تو #ترسویی...
برام مهم نبود که اون چی میگه یا چی فکر میکنه تنها چیزی که بهش فکر میکردم یه راه چاره واسه نرفتن خواهرم بود.
یه هفته بود از تصمیم خواهرم میگذشت تو اون یک هفته یادم نمیاد که شبها یه #لحظه خوابیده باشم یا کارم #گریه کردن بود یا #دعا کردن... اصلا #دردهای خودمو فراموش کردم مسئله فواد و #طلاقم از یه طرف و منو خواهرم از هم دور میشویم...
یه شب داشتم نماز میخوندم صدای در اتاقم به صدا در اومد #خواهرم بود #عزیزترین کس زندگیم با شنیدن صدایش #قلبم بیشتر میتپید ودستام میلرزید سرم رو بلند کردم گفتم یاالله سوژینم رو ازت میخوام زندگیمو ازم نگیری نمیتونم به خودت #قسم و دوباره صدای خواهرم اومد روژین جان خوابی...
ر😭فتم در رو باز کردم بدون گفتن چیزی با تمام وجودم #بغلش کردم نمیدونستم این #آخرین_شبی که خواهرم کنارمه...
نمیتونستم داره #تنهام میزاره نمیدونستم اینبار #امتحان انقد سخته نمیدونستم که الله اینطوری صلاح میدونه و نمیدونستم اون شب روحم از بدنم جدا میشه و روز های #دل_تنگی های من شروع میشه....
😭فقط فکر میکردم باید تند بغلش کنم صدای #گریه های خواهرم هنوز بعضی وقتا تو گوشمه .... خواهرم گفت چرا اینطوری میکنی روژین گریه م گرفت #دیوونه منم گفتم اشکالی نداره تو منو زیاد به گریه میندازی توم یکم گریه کن...
اونم سرشو انداخت پایین و گفت منم دلم نمیخواست اینطوری بشه اما حالا که شده باید راضی باشیم به رضای الله اومدم بگم که #پشیمان نشدی نمیخوای باهام بیای #مشکل تو چیه..؟؟؟
نگذاشتم حرفاش تموم بشه بهش گفتم #خواهر تو #مجبوری بری من چی من چه جوابی دارم به #الله بدم که پدر و مادرم با #گمراهی در #جهل بمیرند:
#ادامه_دارد:
مفیدترین مطالب:
داستانهای جذاب:
/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅
#یک_روز_یک_پیام:
یه جاهایی اشتباه کردی چون برات لازم بود،
یه روزایی اعتماد کردی و ضربه خوردی چون باید درس میگرفتی،
یه مواقعی در روابط سمی و نامناسب وارد شدی و دلشکسته شدی چون نیاز به تجربه داشتی.
ولی الان انقدر به خودت سخت نگير و خودتو سرزنش نكن چون تمام اشتباهات بخشى از مراحل رشد تو بوده،
مراحلى كه بايد ازشون عبور كنى تا عمیق تر بفهمی و به كسى كه ميخواى و واقعا بايد باشى تبديل بشى.
پس لطفا خودتو سرزنش نکن چون تو با اشتباهاتت تعريف نمیشی و تمام این مسیرها بخشی از مراحل رشد و بلوغ فکری توعه تا خودتو بشناسی و بدونی از زندگیت چی میخوای و حالا آدمای مناسب رو هم به زندگی خودت وارد میکنی.
پس سخت نگیر رفیق، قدر خودت و لحظات زیبای زندگی رو بدون و ازش لذت ببر:
مفیدترین مطالب:
داستانهای جذاب:
/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅
#امنترین_آغوش:
#قسمت_چهل_و_یکم:
داد زد تو غلط میکنی بدون اجازه ی من بیرون میری کی به تو گفتی می تونی تنها تا این موقعه شب بیرون باشی مگه تو بی صاحابی
توی همین گیرو دار صدای گوشی من کم بود ... همینطور زنگ می خورد
پوزخندی زد و گفت : چرا برنمیداری لابد ترانه کارت داره
شماره نشناس بود اروم گفتم : بله
صدای مردانه و ضمختى گفت : ایدا
با هول و به تندى گفتم : اشتباه گرفتین و قطع کردم
نگاهم که به چشمای برزخی حامی افتاد قالب تهی کردم
- خوب ترانه چرا انقدر زود قطع کرد .. من و چی فرض کردی حالا کارت به جایی رسیده که راحت تا نصف شب با دوست پسرت بیرون میری و
اون هم راحت بهت زنگ میزنه، باید میدونستم شما خانوادگی خائن هستین
با تعجب گفتم : این حرفا چیه اشتباه گرفته بود امکان داره برای هر کسی پیش بیاد
- خفه شو سوگند فقط خفه شوووو شهباز امروز برگشته میگه شماره این دختره رو بده ، ازش خوشم اومد ، شاید به خواستگاریش برم
-با بغض گفتم : من فقط با ترانه به برف بازی رفته بودم بعدش به اصرار دوستاش برای شام بیرون رفتیم ،،تو باید به اون دوستت میگفتی من
زنتم ، زنت . همین طور اشکام روی صورتم روان شد
- اره دیگه برای خودت برو خوش بگذرون پیش خودتم بگو گور بابای حامى، اصال حامی سیری چند، به ریشمم بخند، ما که زن و شوهر نیستیم،
چقد باید بی غیرت باشم که دوستم راس راس بیاد و ازم شمارتو بخواد
- تقصیر منه ؟؟؟ حامی
- درد حامی ،مرض حامی ،خانوم از ساعت چهار که از شرکت بیرون رفته ،تا الان معلوم نیست کدوم گوری و با کدوم خری بوده ، منم بی غیرت
وایستاده نگاهش میکنم
با بغض گفتم : باور نداری به خواهرت زنگ بزن از اون بپرس ،ولی اقای با غیرت این رسمش نیست که اگه قراره یه نفر از یه خانواده به شما
خیانت بکنه بقیه هم مثل اون خائن باشن ، تقصیر من چیه تاوان کارای بقیه رو من باید پس بدم
با خشم و نفرت به طرفم هجوم اورد و یقه ی پالتمو گرفت من و کشید سمت خودش با صدای خشمگینی گفت : ببین تو برای من با اون خواهر
خائنت هیچ فرقی نمیکنی ، یادته گفته بودم تر و خشک باید با هم بسوزن فهمیدی ؟؟؟؟؟
چنان با فریاد کنار گوشم گفت : فهمیدی ، که احساس کردم پرده ی گوشم پاره شد ، دستام سرد شده بود و نفسم بالا نمی اومد قلبم درد گرفته
بود باید قرص می خوردم
محکم پرتم کرد که خوردم زمین و درد بدی توی تن و بدنم پیچید ... درد تنم یه طرف و درد این قلبی که شاید روزی برای همیشه نتپد یه طرف ،
وای از درد حقارت و تنهایی ....
دیگه نفس نداشتم با دستای بی حس مقنعمه ام رو در اوردم تا کمی هوا بخورم دست بردم تا یقه ی پالتومو باز کنم اما بی فایده بود و دسام بی
جون کنارم افتاد بود. انگار خیلی وضعم خراب بود که حامی به طرفم اومد و از زمین کنده شدم دوباره بوی گس رودریگز توی دماغم پیچید .
من و روی تخت گذاشت و تند تند لباسامو از تنم در اورد فقط تاپ نیم تنه ی زیر مانتوم موند، لحافو را تا زیر چونه ام بالا کشید و به سرعت به
بیرون دوید ،بعد از چند دقیقه با یه لیوان اب میوه و قرصام برگشت و با زور قرص هام رابهم داد ...
توی این مدتی که باهاش زندگی میکردم میدونستم اخلاقش تنده ولی باطن بدی نداره، فقط کمی بیش از حد کینه ی و متعصبه و زود جوشه
....
بعد از خوردن قرصهام حالم کمى بهتر شد ... نگاهم به حامی بود که هنوز عصبی بود، با خشونت تیشرتش و در اورد و با بالا تنه ی برهنه
خودش را روی تخت رها کرد و لحاف و کشید روش دستشو روی چشماش گذاشت ، اما از نفس های تندش معلوم بود که بیداره... میدونستم
اشتباه از من بوده وباید بهش اطلاع میدادم
روی تخت جا به جا شدم و به پهلو رو به حامی شدم با صدای آرومی گفتم : ببخشید باید بهت میگفتم اشتباه از من بود:
مفیدترین مطالب:
داستانهای جذاب:
/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅
#یک_روز_یک_پیام:
انتظار برای اینکه مردم با تو خوب باشند چون تو با آن ها خوب بودی، مثل انتظار برای آتش گرفتن آب است!
مردم همین که یک قصور یا کوتاهی در حقشان بکنی یا اینکه حتی سهوا و ناخواسته بدیای در حقشان کنی، تمام خوبی هایت را فراموش میکنند، گویی که تو دشمن دیرینه آن ها هستی!
و این یکی از انواع نامردی است.
تجربه ی بسیار دردناکی است اما انسان را بیش از پیش بالغ و قدرتمند میسازد. انسان یاد میگیرد زمینش را بشناسد. بداند که آیا زمینی که دارد در آن شخم میزند و میکارد بعدا با فاسد شدن بذر روبرو نشود؛ چون این را در روزگار کنونی بسیار میبینم!
ظرفی را بیش از ظرفیتش از آب پر کنی، دیگر تقصیر ظرف نیست، بلکه مقصر خود تو هستی...!
آدینه روز تون بخیر دوستان عزیز:
مفیدترین مطالب:
داستانهای جذاب:
/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅
#راز_سلامتی:
#پایین_آوردن_سریع_قند_خون:
روی 8 گرم برگ زیتون خرد شده، یک استکان آب ریخته و مدت 5 تا 10 دقیقه بجوشانید و سپس صاف آن را کرده، پس از سرد شدن میل نمایید.
(روزانه 3 تا 4 بار)
🍀 @sonnati_tebb1
«به نام آنکه جان را فکرت آموخت»
همسفرانِ گرامی و یارانِ جان در محفلِ «داستانهای جذاب»، سلام و درود!
به تمامیِ عزیزانی که بهتازگی قدم بر دیدگانِ ما نهاده و به جمعِ صمیمیِ ما پیوستهاند، خیرمقدم میگوییم. حضورِ پرمهرتان را ارج مینهیم.
از شما یارانِ تازه، تقاضا داریم که چند صباحی در این بوستانِ کلمات میهمانِ ما باشید و با تأمل در گلگشتِ داستانها و حکایتهای ما، با فضایِ کانال مأنوس شوید. پس از آن، مختارید که در این همراهیِ دلانگیز باقی بمانید یا مسیرِ دیگری برگزینید.
اگر این نغمههایِ داستانی بر دلتان نشست و مشتاقید که این محفل، پربارتر و دلانگیزتر از پیش باشد، دستِ یاریِ شما را به گرمی میفشاریم. مشتاقانه منتظرِ راهنماییها و پیشنهادهایِ خردمندانهیِ شما هستیم تا با هم، این مسیر را زیباتر بپیماییم.
با مهر و احترام.
#راز_سلامتی:
#شاه_توت:
چطوری از سکته جلوگیری کنیم ؟
شاه توت بخورید
ترکیبات موجود در شاه توت موجب رقیق شدن خون و جلوگیری از ایجاد لخته میشود و ریسک سکته را کاهش میدهد:
مفیدترین مطالب:
داستانهای جذاب:
/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅
#امنترین_آغوش:
#قسمت_چهلم:
اخر خانومو کشید که اصلا خوشم نیومد کارای مربوط به جلسه رو تنظیم کردم و صندلی یکی مونده به صندلی رئیس نشستم کم کم همه کارمندا
اومدن که حامی با همون اقتدار و صلابت خودش همراه اون مرد وارد سالن جلسه شد همه به احترام حامی بلند شدن
حامی سرجاش نشست و اون دوستش هم صندلی کناری من و اشغال کرد
قیافه ی مردونه و قشنگی داشت اما از طرز نگاهش خوشم نمی اومد یه جوری بود که به دل نمی نشست
حامی شروع به صحبت راجع به مسافرت کاری کیش کرد و در اخر روشو سمت همون مرد کرد گفت : دوست و شریک بنده اقای شهباز
جمشیدی که از امروز بیشتر ایشون و می بینید و تمام کارهای کیش و ایشون انجام میدن
جمشیدی هم اظهار خوشحالی کرد و کمی سخنرانی و در اخر قرارشد تیم کاری کیش و انتخاب کنیم و ختم جلسه
تمام کارای مربوط به شرکتهای کیش و انجام دادم تایم کاری تموم شده بود که حامی پیام داد خودم برم
منم به ترانه زنگ زدم و هماهنگ کردم شرکت بیاد دنبالم و اونم قبول کرد ....
بیرون شرکت منتظر ترانه بودم که ماشین زرد رنگش جلوی پام ترمز کرد هواخیلی سرد بود تندی در جلو رو باز کردم و نشستم لبخندی زدم
گفتم : سالم خواهر شوهر جان
ترانه هم خندید گفت : علیک زنداداش جان ... خوبی
- مرسی خوبم چه خبر از عاشق سینه چاک جواب بهش ندادی هنوز
- فعال نه اخر هفته
- خوبه اما صبر کن ما از کیش بر گردیم
- اِه کیش برای چی میرین ؟ نکنه ماه عسلتونو تازه یادتون افتاده برین
- آهی کشیدم گفتم : نه بابا ماه عسل کجا بود یه چند روزی برای کارای شرکت کیش میریم
سری تکون داد گفت : افرین به این داداش فعال ما یهو پیش فعال نشه
خندیدم گفتم : هوی پشت اقامون درست صحبت کن
جااااان اقاتون داداشمه
- باشه پس ببینم پیش خودشم میگی
- تو رو خدا بذار زندگیمونو بکنیم
سری تکون دادم ...
ترانه دوستاشم سوار کرد و برای برف بازی رفتیم پارک جنگلی چیتگر ...
پارک خلوت بود و جون میداد برای برف بازی کلی با دوستای ترانه برف بازی کردیم و من بخاطر قلب مریضم زود خسته شدم و رفتم توی
الاچیق نشستم از فلاسکی که ترانه اورده بود چایی ریختم خوردم و به برف بازی بچه ها می خندیدم ...
هوا تاریک شده
بود
که به اسرار بچه ها برای شام رفتیم استرس گرفته بودم نکنه حامی دعوا کنه تا حالا بی خبر جایی نرفته بودم ...
همه سفارش غذا دادیم بچه ها می خواستن چایی هم بعد غذا سفارش بدن که به ترانه گفتم : وای ترانه بریم حامی من و میکشه
- باشه الان میریم صبر کن
اصلا طعم غذا رو نفهمیدم بس که استرس داشتم از برخورد حامی می ترسیدم ...
ترانه من و جلوی در خانه پیاده کرد و هر چی اصرار کردم بیاد داخل ، نیومد ... در و باز کردم ماشین حامی توی حیاط پارک بود وداشت بهم دهن
کجی میکرد. با قدم های لرزون به سمت ورودی خونه رفتم ... همین که در و باز کردم حامی رو دیدم که روی صندلی گهواریی رو به روی در
سالن نشسته بودو تند تند تکونش میداد با دیدن من طوری با ضرب از جاش بلند شد که صندلی با صدای وحشتناکی واژه گون شد و با فریاد
گفت : تا این موقعه شب کدوم گوری بودی
نگاهم به سمت ساعت بزرگ گوشه ی سالن که 10شب رو نشون میداد ، کشیده شد
با صدای لرزونی گفتم : با ترانه بیرون بودیم:
#ادامه_دارد:
مفیدترین مطالب:
داستانهای جذاب:
/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅
#امنترین_آغوش:
#قسمت_سی_و_هشتم:
چشم وقت کردم میام سلام برسون به همه خدافظ
گوشی و قطع کردم ... یعنی تصادف سهراب کار کی بوده چرا باید سوگل فکر کنه حامی اینکار و کرده ... گیج شدم از این همه اتفاقای جورواجور
اطرافم ...
یعنی حامی هنوزم سوگل و دوست داره سرم و لای دوتا دستام گرفتم چه سخته بالتکلیفی و حس تنهایی ....
گاهی چقدر سخته همه کنارت باشن اما انگار هیچ کسی رو نداشته باشی و خودت رو تنهاترین ادم روی زمین احساس کنی و این بغض لعنتی
هیچ جوری از بین نمی ره و حرف های دلم مثل یه غده ، یک بغض توی گلوی آدم گیر می کنه و کسی برای درد و دل نباشه .... گوشه ی پرده
ی بزرگ سالن رو کنار زدم و نگاهی به حیاط انداختم ، پوشیده از برف بود یادش بخیر زمستونا همه تو حیاط آقاجون چقدر خوش میگذروندیم ،
اتیش روشن میکردیم برف بازی البته من باز هم مثل بقیه نمی تونستم بدوم یا زیاد تو حیاط بمونم ... هه حتی سهیلم چقدر بی معرفت در اومد
حتی یه بارم سراغ این خواهرشو نمیگره زنده است یا مرده حالا سوگل حامله است و بچه ی تو شکمش ، بچه ی که از گوشت و پوست خودشه
را نمی خواد ... اون وقت من حتی اگه یه زندگی خوبی داشته باشم بازم باید حسرت بخورم هر وقت پیش دکترم میرم چقدر تأکید میکنه نباید
باردار بشم که برای سالمتیم خطرناکه و حتی احتمال مرگم هست ... دستی به صورت خیس از اشکم کشیدم نفسم و با درد بیرون دادم گفتم :
قرار نشد ضعیف باشی این گریه ها برای چیه سوگند و هق هقم بلند شد .... درد یعنی باشه اما برای تو نه ....
هوا تاریک شده بود که حامی اومد
سلام آرومی کردم و کیف و پالتوش و گرفتم به نظر کمی عصبی می اومد منم نپرسیدم چی شده چون میدونستم میگه به تو ربطی نداره توی
سکوت شاممون رو خوردیم ...
بعد از شام براش چایی بردم ... همین که خم شدم زد زیر سینی چایی و سینی با فنجون داخلش اونور پرت شد و با صدای بدی روی
سرامیکهای سالن افتاد و فنجون ها هزار تیکه شده ... ترسیده، خودمو کنار کشیدم بعد با صدای عصبی گفت : این خواهر خائنت با اون شوهر
دزدناموسش از جون من چی می خواد
با صدای لرزونی گفتم : دوباره چی شده
پوزخندی زد گفت : هه چی شده ؟؟ اون از اون خواهر خائنت که میگه من چشم دیدن خوشبختی اون و ندارم اینم از شوهرش با اون دست
چالقش اومده شرکت پرو پرو میگه چرا ادماتو سر وقت من فرستادی ... اخه یکی نیست بهش بگه بچه برو پستونکت رو بخورکه مشغول باشی
من نمیدونم شما خانوادگی چه علاقه ی به خیال پردازی دارین، حالا من یه اشتباهی کردم سرم به سنگ خورد اومدم خواستگاری خواهر تو حالا
دلیل نمیشه من عاشق سینه چاکش باشم هر مردی زن زیبا و لوند و دوست داره من نه اولیشم و نه اخریش به اون شوهر خواهر خائنت گفتم :
وای به حالش اگه ثابت نکنه کار من بوده اون وقت اعاده ی حیثیت میکنم میندازمش زندون گفتم به زنشم بگه مالی نبودی حالا برات بال بال
بزنم ادم چیزی رو که بالا میاره دیگه نمی خوره با دستش تهدید وار گفت : توام تو گوشت فرو کن حوصله عشق و عاشقی ندارم حالم از کلمه ی
عشق بهم می خوره
پالتو سویچش و برداشت گفت : من میرم پیش پرند اخر شب برمیگردم
در وردی رو محکم کوبید و رفت
حتی نه ایستاد تا من یه کلمه حرف بزنم یا از خودم دفاع کنم ...
- اخ سوگل کی سایه ی نحست از روی زندگی من کنار میره تا کی باید تاوان کارای تو رو باید پس بدم
با چشمای اشکی خورده شکسته ها رو جمع کردم با روحی خسته و تنی دردمند به طرف اتاقم رفتم یه لباس خواب پوشیدم و به زیر لحافم
خزیدم ... اما هر کاری میکردم خوابم نمی برد ... بالشت کنارم هنوز بوی گس رودریگز حامی رو میداد ....
نمیدونم چند ساعت می شد که روی تختم از این پهلو به اون پهلو می شدم که صدای در سالن اومد ....
گاهی به حامی ، به مرد مغرور زندگیم حق میدادم که بد باشه ... اما گناه من چی بود منم مثل اون قربانی عشق سهراب و سوگل شدم ...
در اتاق آروم باز شد و بوی گس رودریگز با مخلوطی از بوی سیگار کاپیتان بلک توی اتاق پیچید ...
صدای قدم های آروم اما محکم حامی توی اتاق طنین انداخت ... چشمام و بستم تا فکر کنه خوابم ... بعد از چند مین تشک تخت بالا و پاین شد
و دست گرم حامی دور شکمم حلقه شد .... وقتی لب های داغش بین کتف لختم نشست چیزی بین حس دوست داشتن و تنفر با هم تو تمام
وجودم عجین شدن ...
بعد از کمی مکث لبهاش و برداشت نفسم و آروم بیرون دادم و قطره اشک سمجی از گوشه ی چشمم روی بالشت تنهائیام چکید:
مفیدترین مطالب:
داستانهای جذاب:
/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅
#یک_روز_یک_پیام:
معدنچی خداوند باشید
خداوند درون هرکسی که در زندگی شماست وجود دارد.حتی اگر غیر از این به نظر برسد.
درست همانطور که یک معدنچی ،طلای با ارزشی پیدا می کند، شما نیز می توانید خداوند را در هر رابطه ای پیدا کنید.
کلاه معدن شما به نوری از نیت شما مجهز شده تا حداقل یک خصوصیت خوب را در هر کسی ببینید.
هر کسی حداقل یک ویژگی خوب دارد و کسانی که قلب و ذهن گشوده ای دارند می توانند آن را ببینند.
کسانی که کمتر دوست داشتنی به نظر می رسند، کسانی هستند که بیشتر نیاز به یک معدنچی (الهی) همچون شما، دارند.
در هر کسی که امروز با او روبرو می شوید، طلا خواهید یافت.
ماموریت شفا بخشی شما شروع می شود و شادی را به قلبهای بی شماری از جمله قلب خودتان می آورد.
حداقل از یک خصوصیت خوب دیگران تعریف کن:
مفیدترین مطالب:
داستانهای جذاب:
/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅
#تنهایی_نه_الله_با_من_است:
#قسمت_سی_و_ششم
هر لحظه که میگذشت بیشتر #ناراحت میشدم نمیخواستم بوی ببره از قضیه و #فیلم بازی کردن و رفتارها و #مهربون بودن های الکی حالم خیلی #داغون بود...
اما بازم به لطف #الله نا امید نشدم از یه طرفم بخاطر نقابمون خیلی میترسیدم چون تا حالا فواد پشتیبانمون بود و خواهرم خیلی #نگران بود و خیلی ناراحت من یه جوری باید پیش اونم وانمود میکردم که خیلی ناراحتم نیستم... و میتونم از پسش بر بیام هیچ کاری هم از دستم ساخته نبود بجز اینکه #ناامید نشوم...
همچنان امیدم به #الله بود و فکر میکردم آگه الله منو از #گمراهی و #جاهلی نجات داده از اینم نجاتم میده
از یه طرفم رفتارش بامن انقد خوب بود که نمیتونستم ازش #ایراد بگیرم یا باهاش #دعوایی چیزی صورت بگیره که دلیلی خوبی برای #طلاق باشه خیلی مواظب رفتار و کردارش بود...
منم نمیدونستم چیکار کنم تا اینکه تصمیم گرفتم که الکی #بهانه تراشی کنم و موفقم شدم بعد یه ماه #الحمدالله کلا رابطه ی تلفنی مو باهاش قطع کنم و به خانوادم گفتم میخوام که ازش #طلاق بگیرم و از اون لحظه #زندگی رو برای منو خواهر #جهنم کردن...
😔پدرم از همه بدتر بود یه دعوای حسابی کردیم واقعا انتظار داشتم که اینطوری بشه...
آخر شب بود یه نیم ساعتی بود جرو بحث مون تموم شده بود چراغ ها خاموش شده بود طبقه پایین صدای بابام می اومد با مامانم....
اینبارم فضولی و کنجکاوی به لطف الله خیلی بهم کمک کرد رفتم پایین با شنیدن حرفای پدرو مادرم دستا و پاهام سست شده بود...
💔یا الله چی دارم میشنوم واقعا هیچ وقت فکر نمیکردم... #زندگی من چرا خدایا دیگه #توان ندارم به خودت #قسم...
😭فهمیدم که #ازدواج من همش یه نقشه بوده همش بازی بود... بازی پدر و مادرم با من...
😞اونا از موضوع فواد خبر داشتن #سبحان_الله پدر و مادر خودم...
حالا فهمیدم که چرا قبول کردن با یه #مسلمان #ازدواج کنم اونم #موحد حالا فهمیدم تمام چیزای که من خواستم واسه ازدواج پدرم قبول کرد نمیتونستم برم بالا همش میگفتم چقد من بچه بودم چطور #فریب خوردم من #ضعیف بودم بخاطر همین واسه من پیش اومده...
چرا جرئت نکردن واسه سوژین... بعد چند دقیقه به خودم اومد #استغفرالله #استغفرالله من دارم چی میگم خدایا الحمدالله من راضیم هیچ چیزت بی حکمت نیست... خدایا فدایت بشم الحمدالله که واسه من بود واسه خواهرم نبود تحمل سختی خواهرمو نداشتم خدایا ممنونم ازت:
مفیدترین مطالب:
داستانهای جذاب:
/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅
#یک_روز_یک_پیام:
از همين امروز تلاش كنيد تا در پنج زمينه ی زير، هر روز حداقل يک درجه پيشرفت كنيد.
١- تسلط بر جسم:
ورزش، تغذيه، كنترل وزن، رسيدگی به ظاهر بدن، ترک سيگار، قهوه و وابستگی های جسمانی ديگر.
٢- تسلط بر هيجانات:
خشم، پرخاشگری، عصبانيت، افسردگی، دمدمی مزاجی، نااميدی، خوشی های بی اساس، لذت جويی با پيامدهای منفی.
٣- تسلط بر مسائل مالی:
تعادل بين دخل و خرج، اقتصاد در مصرف و مديريت مالی زندگی.
٤- تسلط بر زمان:
مديريت زمان، جلو افتادن از برنامه ها، پيگيری كارها و به موقع عمل كردن.
٥- تسلط بر روابط:
مديريت روابط بين فردی و اجتماعی خود با ديگران
(دوستان، خانواده، فاميل و رفت و آمدهای ديگر):
مفیدترین مطالب:
داستانهای جذاب:
/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅
#امنترین_آغوش:
#قسمت_سی_و_هفتم:
خنده ی ریزی کردم و کارمو دوباره تکرار کردم با تن صدای خشدارش گفت : مگه تو مریض نیستی ؟ چرا کله سحر پاشدی
- کی گفته من مریضم من حالم کاملا خوبه
از جاش بلند شد دستی به موهاش که بخاطر خواب بهم ریخته شده بود کشید وگفت : چرا بدون اجازه وارد اتاقم شدی ؟
با تعجب گفتم ; جاااان !!! چی گفتی شما ؟ اتاقت ... ببخشید که دیشب اتاق بنده خوابیدین
نگاهی به اتاق انداخت گفت : خوب که چی حالا از امشب میشه اتاق من حالا که فکر میکنم این اتاق راحت ترم
- اِه اتاق خودمه ...
چپکی نگاهم کرد گفت : ماله منه
- پوووف حالا بیا صبحانه بعد حرف میزنیم
از اتاق بیرون رفتم ...
حامی بعد از صبحانه رفت وقرار شد برای من مرخصی رد کنه ، البته قبل رفتن گفت : یادت باشه سه روز غیبت داشتی از حقوقت کم میشه بعد
دستشو تکون دادو گفت : خداحافظ ...
- خداشانس بده مردمم شوهر دارن منم شوهر دارم ....
روی مبل نشسته بودم یادم اومد خیلی وقته از مامان اینا خبر ندارم دقیقأ بعد اون شب مهمونی و روزش که سوگل اومد شرکت و اون کولی بازی
رو راه انداخت ازشون خبر نداشتم و اونا هم انگار نه انگار سوگندی هم هست ...
دلم براشون تنگ شده بود شماره ی خونه مامان و گرفتم ...
بعد از چند بوق مامان برداشت چقد دلم برای صداش تنگ شده بود
- سلام مامان خوشکله خوبی
- وای سالم عزیزم تو چطوری
- بد نیستم از احوال پرسیای شما یه دفعه نگی سوگندی هم هستا
الهی مادر دورت بگرده میدونم حق داری اما مادر تو که نمیدونی چی شده یه ازخدا بی خبر زده به سهراب و در رفته
- اِی وای الان حالش خوبه کی این اتفاق افتاده ؟
- فردای همون شبی که شما خونه آقاجون دعوت بودین
- اها الان خوبه ؟
- بد نیست دستش شکسته و چند جای بدنش زخم شده
- بازم خدا رو شکر بقیه چطورن خوبن
- چی بگم همه خوبیم اگه این سوگل بذاره
- چرا باز چیکار کرده چی شده
- دیونه شده مادر
- یعنی چی درست بگین چی شده
- دو ماهه حامله است
- این که خوبه
- بله خوبه اما خانوم میگه بچه رو نمی خوام الان زوده خودم بچه ام هیکلم خراب میشه از این قبیل حرفا
- واه یعنی چی چرا اخه این حرفا چیه
- همینو بگو مادر هر چی ما میگیم گوش نمیکنه سر همین موضوع با سهراب هر روز دعوا دارن دیگه همه رو عاصی کرده تو خودت خوبی زندگیت
خوبه حامی چطوره
" هی مادر من میذاشتی یه سال بعد می پرسیدی "
نفسی کشیدم گفتم : خدا رو شکر همه چی خوبه خیالت راحت ... خوب مامان کاری نداری ؟
- نه عزیزم بیا این را:
#ادامه_دارد:
مفیدترین مطالب:
داستانهای جذاب:
/channel/+Rw8MUiO6y5dhOGU1 ✅