3153
نیستان سماع جایی برای چرخشِ دل و نالهی نی... یک دست جامَ باده و یک دست جعد یار رقصی چنین میانهٔ میدانم آرزوست...🤍✨ #مولانا • 2024/5/21 •
گاه شعرم عاشقانهست،
در لابهلای تارِ تارِ زلفانت.
گاه واژگانم غرق میشوند،
در اعماقِ چشمانت.
و چه غزلی میشود برایم،
رویِ ماهتابت؛
که میمانَد به مَهِ شبهای پنجشیر،
و ستارگانِ نشسته
بر حضورِ درخشندهات،
که تا تماشا به تو مانند.
میراجان امیری
زنده یاد استاد کتال نژند؛ کاخ بلند فرهنگ و زبان پارسی
نویسنده: میرا جان امیری
پاسداری از فرهنگ و زبان، زنده نگهداشتن ارزشها و کارنامههای گذشتگان در حوزه زبان، وظیفه هر ملت است که برای نسل حال و آینده تاثیر مثبت و گسترده دارد. زبان و فرهنگ، بیانگر تاریخ و ریشههای یک تمدن است و آن را در خود تعریف و به نمایش میگذارد. این راه زمانی ارزشمندتر میشود که فرزندان فرهیخته و پاسداران واقعی آن، برای گسترش و رونق زبان و فرهنگ خود دست به کار شوند و تلاش کنند. از آن جمله میتوان به کارکرد و فعالیتهای مرحوم استاد کتال نژند اشاره کرد که در این مسیر، در ارجگذاری به زبان و فرهنگ خود، فعالیتهای شایانی انجام داد و نام و راه خود را تا جهان باقی است، ماندگار ساخت و در تاریخ، نام خود را منحیث فرزند فرزانه، اندیشمند و ارزشمند، با خط زرین نوشت.
یک سال از درگذشت استاد کتال نژند گذشت، اما این رویداد غمانگیز هنوز هم بر شانههای جامعه فرهنگی سنگینی میکند.
بیشتر بخوانید:
https://saneyanews.com/news-details.php?nid=2801
رفتی و سرم هوای پالیدن توست
شبهای دراز و غمِ نالیدن توست
از هجر و جفای تو چنین پیر شدم
این شیوهی تو چه ناز بالیدن توست؟
هیچ عاطفه و مهرِ وفا نیست ترا
بر حال دلِ فسرده خندیدن توست
یک قریه و یک شهر پس از رفتن تو
خشکیده و غمدیده ز رنجیدن توست
یعقوب صفت نشسته در راه تو ماند
آرامش من همین و بخشیدن توست
میراجان امیری
قلم رَوِ قلم
محمد افسر رهبین
کابل ـ سرطان ۱۴۰۵
مگو که سینۀ تنگِ من آه کم دارد
دل شکستۀ من تکیه گاه کم دارد
اگر به هیچ سر، از خود نمی شوم راضی
خیالِ سرکشِ من سرپناه کم دارد
نه پاک دامنم، امّا شنیده ام این را
کسی که عشق بِورزد گناه کم دارد
بِدان! ز تجربۀ سختِ کارزارِ جهان
همان که کار نکرد، اشتباه کم دارد
شُکوهِ درّه و دریا که رفته است به باد
حکایتی ست که دَورِ کلاه کم دارد
شهیدِ عشق مگر خون بها نمی گیرد!
که خونِ عاشقِ ما دادخواه کم دارد
به کارزارِ سخن خیره سر مَرَو، شاعر!
قَلم رَوِ قلَمت گر سپاه کم دارد
ـ
مـ
چنان باش فارغ ز بار تعلُق
که بر دُوش اگر سَرنباشد، نباشد.
بیدل رح
عبدالقهار عاصی؛ سپیدار بلند در باغ ادبستان پارسی
نویسنده: میرا جان امیری
وقتی از ده و دره، کوه و کوهسار، جلگه و تکههای زمین سخن گفته میشود و در میان آنها بنفشه و نسترن، نیلوفر و ارغوان، و صدای شرشر آب و دریا در بیت، مصرع و غزل مینشیند، بیدرنگ خواننده خود را در دل درههای پنجشیر احساس میکند؛ جایی با هوای تازه، طبیعت بکر و چشماندازهای شگفتانگیز که واژهها در آن با واقعیت پیوندی استوار و ناگسستنی دارند. این تصویرها را میتوان در قالبهای گوناگون چون غزل، دوبیتی، رباعی، چهارپاره و شعر سپید در اشعار عاصی بزرگ بهروشنی مشاهده کرد؛ اشعاری که زمینهی خیالپردازی و درک ژرف از طبیعت و انسان را فراهم میسازند.
بیشتر بخوانید:
https://saneyanews.com/news-details.php?nid=2660
تو بودی و همین…
شعر برایت ادامه خواهد داشت؛
ای بنفشه،
و ای رویای خوبِ شاعر…
میراجان امیری
روز شادی همه کس یاد کنند از یاران
یاری آنست که مارا شب غم یاد کنید
کرمانی
از یاد میروی انگار که هرگز نبودهای!
چون مردن پرنده
چون خانقاه بیمرید
چون عشق لحظهای
همچون گلی که در شب روییده و تا صبح نمانده...
از یاد میروی
محمود درویش
زندگی بس که فراموش شده
درد و غم آمده، آغوش شده
چهرهٔ شادیِ یک شهرِ قشنگ
خسته و رنگِ سیهپوش شده
چند دهه جنگ و همه دربهدری
زندگی وحشت و خاموش شده
سنگرِ عشق و هم آزادی ما
روی شعر آمده خونپوش شده
وطن آغوشِ پر از مهر و صفا
«درد و غم آمده، بردوش شده»
میراجان امیری
باران
تازه باران رسیده بود
تو با گیسوانت بازی میکردی
من اینسو، کنار چهارمغزکها
نشسته، در تار موی نمدارت گم شده بودم…
تو، ای بنفشه!
از جنس کدام رازی؟
که اینچنین
شفیتهی شعر توام؟
میراجان امیری
ناگه هوای رفتن کوهها خطور کرد
شمشیر برکشید و به تاریخ مرور کرد
تیر و تفنگ و راه و پکولی پدر گرفت
چون تیر استوار، درین ره ظهور کرد
از علم و دین، مذهب و نامِ خدای حق
ظلمی نموده اند و به خاکِ چو گور کرد
شاهنامه داشت نسلِ اساطیرِ چون کوروش
هنگامهای به پا شد و شور و سرور کرد
جاده نفس کشیده ز فریادهای «زن»
ایستاده باش با هم و این ره غرور کرد
میراجان امیری
هر روز زندگی! نفسی را به خندهام
تلقین میکنم که خودم را برندهام
در جستجوی هر چه که جانم دهد نفس
گر زخم هم شوم، به همین ره روندهام
هر چند زندگی تو مرا رنج میدهی
تکرار جستجوی تو مردی دوندهام
صد بار هم اگر به زمینم زنی و خاک
باز از برای کسب تو شیرِ درندهام
ای زندگی! سراسر بودن به نام توست
جز در رهت ز جان، به هیچت بسندهام
میراجان امیری
زن؛
زبانِ فریادِ آزادیست،
سرچشمهٔ عشقِ رابعه است،
زبانی به وسعتِ عشق و رهایی.
زن؛
الهامبخشِ بیتهای شعر و شاعران،
روحِ جاریِ واژههای روشنِ پارسیست.
زن؛
پاسدارِ زبانِ کهنِ پارسی،
نگهبانِ ریشههای استواری و ایستادگی.
میراجان امیری
سرزنش
محمد افسر رهبین
کابل ـ خرداد/ جوزا ۱۴۰۵
چه شد که شورشِ گلزار بر نمی خیزد
فغان مرغِ گرفتار بر نمی خیزد
جهان ز اهلِ مروّت مگر تهی شده است
که حرفِ حق ز سرِ دار بر نمی خیزد
به باده ات چه فگندی که هیچ گاه ای عشق!
کسی ز بزمِ تو هشیار بر نمی خیزد
برای سرزنشِ دشمنانِ آزادی
یکی دو سرّه و سردار بر نمی خیزد
کشیده اند کجا خاک سیستان که دگر
یلی چو رستم و صفّار بر نمی خیزد
مروّت از دمِ بیداد گر چه می طلبی؟!
مجو که بوی خوش از خار بر نمی خیزد
بزن! بکُش! بکَشانش به زاری از سنگر
چـریکِ عشق بـه اِخطـار بر نمی خیـزد
بگیر دستِ چراغی و انتظار مکش!
که آفتاب شب تار بر نمی خیزد
دو چشمت انتظارِ کیست یارا؟
به فکر و بیقرارِ کیست یارا؟
تو دوری از برم ای دلربایم
چنین حالت ز کارِ کیست یارا؟
سحر، یادِ گل ِرویت نمودم
هوای رفتنِ سویت نمودم
ز کابل تا به پنجشیر یارجانی
هوای عطر گیسویت نمودم
میراجان امیری
گندمزار است
چه عطری پیچیده در این دهکده
درختانِ توت را باد میزند
شرشرِ جویبار، آهنگِ دریاست
تویی، گلدخترِ ده
زیبا و شاعرانه
چون بنفشه!
یا هم ارغوان…
نمیدانم سنگردیست
یا دوبیتی،
و یا هم رباعی؛
اما میدانم چه کم آوردهاند
بر پیکرِ لطیفِ تو
آن چشمانِ درخشندهات،
یا شاید آن موهایِ افتادهات
که چادرت را
باد با خود
آنسوتر برده است…
میراجان امیری
نمیدانم!
صدای تو،
رهنورد فردای من است؟
نمیدانم، تا جلگههای ناکجا،
تا دهکدهای که نمیدانم کجاست؛
آیا همین دهکدهی خودم؟
یا دامنههای کوه آلپ،
خیابانهای پاریس،
یا کنار بحر خوشهوای استانبول؟
کوچه و پسکوچههای مشهد؟
یا دورتر از آن،
در میان باغهای شهر وِرجینیا؟
کجا؟
یا نزدیکتر از آن،
این دامنههای هندوکش،
پامیر، همان بام دنیا…
نمیدانم تو کی هستی؟
بنفشه؟
ارغوان؟
یا دختری که بیهیچ، برایت مینویسم،
تا تو در خیالم آمدی،
در میان شعر بیدلم رح
حافظ و سعدی رح
و سرکش چون فروغ زیبا، آمدی.
بنفشهی من،
چون فرشتهی عاصی شدی،
بیآنکه مکتبِ خوانده باشم،
شاعر شدم.
غزل را نمیدانستم،
آمدی و ساختی.
دوبیتیای، شیرینتر از وصف تو،
نسرودم.
وطن را در تو دیدم؛
کوچه، کوچهی کابل،
باغ بالا… تو آمدی.
کی هستی؟
لیلی؟
همان لیلی که هیچ ندیدم؟
من را قیسِ خیالِ خود نمودی،
مرا چه ساختی؟
که مانند جمهوریت، فروپاشیدم.
خسته و درمانده شدم،
دیوانه و مستانه شدم.
من، همین شاعر سادهگو،
نوشتم:
«حلقهی زلفت، بیانِ حالِ ما دارد هنوز…»
که تا حال ادامه دارد،
شاید تا لایه تنهایی،
تا امتداد آن جهان؛
جهانی که من فرو خواهم رفت…
میراجان امیری
وطن
جهانم بیتو زیبا نیست دیگر
بهارم خوب و رویا نیست دیگر
وطن در غم بدیده چند سالی
مرا عشقی به لیلا نیست دیگر
غم و اندوهِ سالِ خون بوده
ولایت، وحشتی افزون بوده
خوشیها شد پرستوی مهاجر
وطن هم محشرِ آزمون بوده
چقدر باید من از تو دور باشم
برین حالت وطن رنجور باشم
بهشتِ این جهــــــانم درهٔ من
تو آزاد چون شوی مسرور باشم
دوباره این وطن را پرنفس دید
ستمگر پیشهها را در قفس دید
دوباره هر گلو آزادگی خواند
تماماً! یکصدا فریادرس دید
میراجان امیری
شاه هم ویست و سرور آزادگان حسین
نورِ نبی و جان چو فرزانگان حسین
ایستاده شد، تا به شهادت برای حق
خورشید تابناکِ به بازماندگان حسین
میدان کربلا که چراغِ حق است و این
آموزگارِ مکتبِ دلدادگان حسین
ریحانهٔ رسول خدا، سروری شهید
سرلشکرِ مقاوم، هم ایستادگان حسین
جان را بداد، جان و جهان را رها نمود
عشق است همین، رهبر پاکزادگان حسین
میراجان امیری
نگاهت شاعرانه است
نمیدانم چه نویسم
بنفشه، ارغوان
یا هم سبدسبد نسترن
شاید واژه کم آرد
برای وصف آن چشمان درخشندهات…
میراجان امیری
و گفت:
اگر دوزخ را به من بخشند
هرگز هیچ عاشق را نسوزم
از بهر آنکه عشق
خود، او را صد بار
سوخته است ...
📚 تذکرة الاولیا
رها شوم ز تعلق، از این سرای فریب
برای منزل دل راه، مختصر بزنم…
میراجان امیری
واژهها به تماشا نشستهاند؛
شرارهای از چشمانت
قالبِ دیگری از شعرِ من شده است.
تو، چون فرشتهای
بر پیکرِ بیکرانِ پارسی
زیبا ایستادهای…
میراجان امیری
واژگانم
در حیرت چشمانت
مصرعها
در بهت نگاهت
بیتها
محوِ حضور تو
و تو…
غزل، غزل
زیبا شدی
میراجان امیری
«سرود عشق»
آفتاب قد کشید،
روستا رنگِ دیگر گرفت،
شاعر شعرِ عشق سرود،
دریا خوشآهنگ شد؛
اما…
صدایش دل شکست، آن سویِ دریا،
به غربت داغ…
داغِ صیدِ خود شد.
میراجان امیری
بهار
در چهرهٔ تو خلاصه است
زیبا،
مغرور
و سرکش…
میراجان امیری
ترانه، دخترِ روستاییِ دوردست،
در آغوشِ کتاب و قلم بود.
سیاهی بر جبینِ آسمانِ قریهشان سایه کرد،
آفتاب کمرنگ
و ماه آن شبگرفته بود.
در گل بهار،
نسترن و بابونه،
بنفشه و نیلوفر را آتش گرفت.
ترانه لال شد
و روستا در سکوت فرو رفت…
میراجان امیری
«بیستاره»
عمر در انتظار، میگذرد
بیوطن روزگار، میگذرد
وطنم سردچار ماتم شد
این چنین سوگوار، میگذرد
این همهشب که بیستاره شده
حیف از این گل بهار، میگذرد
وطنم عشق و ده و درهٔ من
بیبهار این بهار، میگذرد
پنجشیر درهٔ اقامت من
ده، ده، غم، دچار، میگذرد
مثل یک عاشقِ جدا شدهام
عمر من، بیقرار، میگذرد
میراجان امیری
دوباره این وطن را پرنفس دید
همه آشوب و جنگش در قفس دید
دوباره هر گلو آزادیاش گفت
تماماً! یکصدا فریادرس دید
«میراجان امیری»